BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 14:53 گرينويچ - چهارشنبه 15 ژوئن 2005
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
چه کسی باور می کند، رستم؟
 

 
 
مضمون محوری داستان "چه کسی باور می کند رستم؟" اثر روح انگيز شريفيان، حسرت گذشته يا افسوس بر سالهای از دست رفته است.

راوی داستان زنی است در آستانه سالخوردگی. او در اوان جوانی به مردی تحصيلکرده اروپا، دل باخته، با او ازدواج کرده و به همراه او راهی فرنگ شده است. سالهای گذشته را با هم در فرانسه و آمريکا و انگلستان سپری کرده اند.

زن دور از ميهن، زندگی آرام و کمابيش موفقی داشته است. صاحب دختری به نام ستاره شده که جامعه و فرهنگ غربی را به طور کامل جذب کرده؛ بنابراين با روحيه کم انعطاف مادر خود بيگانه است و نمی تواند به انتظارات او جواب دهد.

رستم
داستان در قالب يک مسافرت طولانی با قطار روايت می شود. قطار بستر مناسبی است برای تجسم آوارگی مادی و سرگردانی روحی زن.

مرد در روايت زن، آدمی با رفتاری سرد و قالبی معرفی می شود. او يک "حسابدار" موفق است که حساسيت خود را در برابر مقولاتی مانند هويت و مليت از دست داده است. زندگی در فرنگ را همان گونه که هست، پذيرفته و از مزايای آن بهره می برد.

از زمان مهاجرت زن بيش از سی سال گذشته است. طی اين سالها ميان او و همسرش به جای عشق و محبت زناشويی، دلزدگی و بی تفاوتی مطلق نشسته است. زن در غربت غرب به تنهايی و ملال و خلأ روحی سنگينی دچار شده است. اينک حسرت روزهای گذشته جان و روان او را اشغال کرده است.

سفر به گذشته های دور

داستان در قالب يک مسافرت طولانی با قطار روايت می شود. قطار بستر مناسبی است برای تجسم آوارگی جسمی و سرگردانی روحی زن.

زن با همسر خود همسفر است، اما عملا تنهاست، زيرا همسر تمام وقت در قطار سرگرم خواندن روزنامه است. زن در اين خلوت تحميلی، در خاطرات گذشته خود غرق می شود. قطار در ايستگاه های بيشماری توقف می کند. زن با هر توقف قطار، تصاويری می بيند که گذشته دور را برای او تداعی می کنند، و خاطرات کودکی در کانون اين گذشته قرار گرفته است.

سالهای کودکی راوی با تصاويری جاندار توصيف شده است. زن در خانواده ای قديمی و پرجمعيت، با بافتی سنتی و پيوندهای محکم عاطفی بار آمده است.

در مرکز خاطرات کودکی زن، پسری به نام رستم ايستاده است. روستازاده ای با هوشی سرشار و عواطفی عميق. او پس از ورود به خانواده، توجه همه بستگان راوی را جلب می کند، اما بيشتر از همه راوی است که به سوی او کشيده می شود. بين دختر و پسر رابطه عاطفی ژرفی شکل می گيرد که با شور و نشاط کودکی همراه است.

تمام رمان حديث نفسی است که به زبان اول شخص مفرد (من) روايت می شود، با عبارت های پراکنده ای که مخاطب آنها رستم است.

رستم چکيده تمام خوبی ها و زيبايی هاست. راوی هرگز توضيح نمی دهد که چرا هرگز به رابطه ای جدی تر با اين آيت خوبی و پاکی فکر نکرده است. زن تنها پس از سالهای دراز، در مهاجرت و دوری از ايران است که به اين غفلت پی می برد.

يا شايد تنها در تنهايی غربت است که شخصيت برجسته رستم حالت آرمانی پيدا می کند، و زن با تأخيری سی و چند ساله به اين درک می رسد که: "خوشبختی برای من در کنار تو بودن بود..." (۱۴۸)

زن امروزه همه چيز را با رستم می سنجد، که از او دور است. در عوض همسری که در کنار اوست، از هر نظر در نقطه مقابل رستم قرار دارد.

زن خطاب به رستم می گويد: "تو کودکی ام بودی، وطنم بودی، هويتم بودی، همه چيزم بودی... (۲۴۴) و در برابر، از همسر "اروپايی منش" (کذا، ص ۱۸۳) خود خرده می گيرد که: "او رستمش را از دست نداده که بفهمد من چه می گويم. او اصلا رستمی ندارد که بفهمد من چه می گويم..." (۲۴۷)

در چنبر بينش سنتی

ديدگاه راوی، عمدتا در بينش سنتی ريشه دارد. تجدد و پيشرفت برای او چيزی بيش از درس خواندن و گرفتن مدرک تحصيلی نيست. او شيفته خانه و محله پدری با بافت و مناسبات سنتی آن است که برای آن ارزش و اعتباری مطلق قائل می شود: "قشنگ ترين خانه ها جايی است که بچه های زيادی در آن باشند و از هر گوشه صدايشان شنيده شود." (۱۴۸)

او به گفته خودش "تقريبا در همه کافه های اروپا قهوه خورده"، اما از جوامع غربی شناختی محدود و نارسا به دست می دهد.

 راوی از ديدگاه سنتی با جامعه مدرن برخورد می کند و آن را حقير می شمارد. به نظر او در اين جوامع از احساسات و عواطف انسانی چيزی باقی نمانده است.
 

راوی از ديدگاه سنتی با جامعه مدرن برخورد می کند و آن را حقير می شمارد. به نظر او در اين جوامع از احساسات و عواطف انسانی چيزی باقی نمانده است. دختر و همسر او، که برخلاف او، در اين جامعه کاملا جا افتاده اند، بی احساس و عاطفه معرفی می شوند. به نظر راوی آنها نتوانسته اند "هويت" خود را حفظ کنند. (ص 122 به بعد) و اين گناه بزرگی است زيرا: "آدمی که ريشه هايش را نمی شناسد، نمی تواند جايی مستقر شود." (ص ۱۲۹) و با فقدان هويت: "ما مثل حيوانات دريايی از آب بيرون افتاده می شويم" (کذا! ص 171)

درد بی هويتی

خاطرات کودکی، با درونمايه بازگشت به ريشه های بومی، بستری است که تأملات راوی را درباره هويت بيان می کند. اما تعريفی که در گوشه و کنار داستان از هويت ارائه می شود، آشفته است و غالبا با دوری از ميهن و اندوه غربت يکسان گرفته می شود.

چنين بينشی لاجرم به تعصب می انجامد، چنانکه راوی بزغاله ها و ابرها (۱۳۰)، يا داروخانه های ايران (برگهای ۱۶۰ و ۲۴۰) را از گوسفندان و ابرها و داروخانه های فرنگ برتر می بيند!

درد هويت که با اين مقدمات شروع می شود، سرانجام به "زيارت" ختم می شود. نزديک ترين دوست راوی به او نصيحت می کند که برای رسيدن به آرامش به زيارت آرامگاه امامان برود، زيرا "زيارت آدم را آرام می کند." (۲۳۰)

زبان داستان

رمان چه کسی باور می کند رستم، از يک زبان روايی درست و سنجيده دور است. در هر صفحه می توان نمونه هايی از نثر ناپخته و صيقل نيافته کتاب به دست داد:

"شاگرد مدرسه هايی مانند من قدرت خريد صفحه را نداشتند."(ص ۳۶) چنين جمله ای را می توان در کتاب آمار خواند، نه در يک رمان. يا اين توصيف روزنامه ای: "شرکت ها می توانستند به دليل زيان مالی صدها کارمند را بيکار کنند و در همان حال به سهامداران خود سودهای کلان بپردازند." (ص ۱۱۳)

برگرداندن زبان محاوره به زبان ادبی غالبا ناشيانه است: "از دوست و آشنا رويش را نمی بيند." (ص ۱۷) يعنی: حتی دوست و آشنا روی او را نمی بينند. يا "به ياد دوران جوانی به وراجی و خنده می پردازند." (ص ۱۸) که می توان به سادگی نوشت: خنده و شوخی می کردند.

از لغزش های چشمگير ديگر کاربرد نادرست ضماير شخصی، و حذف های نادرست آحاد جمله است، مثلا در عبارت: "از غرور ندانستن است"، که منظور غرور بی جايی است که از جهل و ناآگاهی به آدم دست می دهد.

"حتی پس از مرگ مادر بزرگ و پدر بزرگم و اين که محله ما ديگر آن موقعيت سابق را ندارد." (16) دو جمله از نظر مفهومی مستقل هستند و بايد به اين صورت بيايند: با اينکه پدر بزرگ و مادر بزرگم مرده اند و محله ما ديگر ....

يا بی دقتی های مکرر در انتخاب نقطه ديد: مادر "از سر راهم کنار رفت و با همان نگاه نگران و بلاتکليف تا دم در اتاق همراهيم کرد." (۱۴۱) راوی که با عجله دور می شود، نمی تواند نگاه مادر را توصيف کند.

خطاهای تاريخی قاعدتا در رمان اهميت زيادی ندارد، اما وقتی نويسنده (يا راوی) قصد دارد اطلاعات عمومی خود را به رخ بکشد، اهميت پيدا می کند. راوی آرتور روبينشتاين نوازنده آمريکايی تبار لهستانی را "پيانيست روسی"(۳۷) می خواند!

 مقوله زبان خارجی که تسلط بر آن طبعا برای خارجيان دشوار است، از دشواری های فنی داستان نويسان مهاجر است که هر نويسنده ای تلاش می کند برای آن راه حلی منطقی بيابد.
 

ساختار يا ترکيب کلی داستان بی قواره و ناموزون است و اين در گفتگوهای کتاب بيشتر توی چشم می زند. گاه يک ديدار در جمله ای خلاصه می شود: "شامشان را به تأنی و با بازگو کردن خاطرات و شرح زندگی دورانی که دور و بی خبر از هم بوده اند می گذرانند." (ص ۱۶۸) و در جايی ديگر (از جمله در برگهای ۶۰ به بعد، ۱۴۵ به بعد و ۲۰۹ به بعد) چند گفتگوی طولانی نقل می شود که هيچ کمکی به پيشرفت داستان نمی کنند.

با وجود اين لغزش ها و کاستی ها، اين اثر رمانی خواندنی است. توصيف های زنده راوی از عوالم کودکی (ص ۲۴۰ به بعد) و ترسيم روحيات عاشقانه دختری جوان (ص ۶۶ و ۱۴۰ به بعد) تازه و جاندار است.

چه کسی باور می کند رستم؟ نوشته روح انگيز شريفيان پيش از آنکه اثری ادبی باشد، سندی فرهنگی است که بايد مورد توجه قرار گيرد. اين رمان در سال ۱۳83 در ايران جايزه بهترين رمان سال بنياد گلشيری را از آن خود کرده است.

مشخصات کتاب:

چه کسی باور می کند رستم؟
نوشته: روح انگيز شريفيان
تهران، انتشارات مرواريد، ۱۳۸۲

 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران