BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 12:18 گرينويچ - پنج شنبه 22 سپتامبر 2005
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
داستان جنگ 25 ساله می شود: نگاهی به آثاری از ادبيات داستانی جنگ
 

 
 
ادبيات و جنگ
هنوز آخرين روز تابستان سال ۱۳۵۹ ورق نخورده بود که پاييز خون از راه رسيد. و طومار صلح را در اين سرزمين در هم پيجيد. در سه ماهه اول جنگی که ۸ سال به طول انجاميد، خطوط مرزی ايران از جنوب غرب تا شمال غرب تحت تهاجم بی امان ارتش عراق قرار گرفت. و مردم تا ده ها کيلومتر درون اين خطوط مرزی به مصيبت جنگ گرفتار آمدند. ساير نقاط مملکت هم گرچه ظاهری آرام داشت، اما از تبعات جنگ در امان نبود.

دگرگون شدن زندگی بر اثر جنگ، عرصه ادبيات را هم دگرگون کرد. و جنگ و تبعات آن به مثابه جدی ترين مسيله پيش رو به آثار نويسندگان راه يافت. گرچه آمار دقيقی در مورد تعداد آثار داستانی جنگ وجود ندارد. اما آمارهای تقريبی حاکی از آن است که تا سال ۱۳۸۰ متجارز از ۲۰۰۰ عنوان داستان کوتاه و حدود ۸۰ رمان و داستان بلند در اين زمينه منتشر شده است.

فهرست مطالب


نويسندگانی که با جنگ متولد می شوند

عده ای که اغلب سابقه حضور در خطوط مقدم جبهه را داشتند، در حوزه هنری تبليغات اسلامی گرد هم آمدند تا تجربيات خود را در قالب گزارش، خاطره و داستان به ديگران انتقال دهند.

انگيزه اصلی اين افراد برای نوشتن، تهيج روحيه سلحشوری رزمندگان برای دفاع از اسلام و انقلاب و تبليخ برای حضور گسترده جوانان در جبهه ها بود.

آنها همچنين اهدافی چون تقويت روحيه مقاومت و پايداری در مردم جنگزده و جلوگيری از فراموش شدن ارزشهای جنگ را مد نظر داشتند و رسالت عمده آنها تحکيم و تقويت فرهنگ عاشورايی در جامعه بود.

درونمايه آثار داستانی حوزه هنری

درونمايه اين آثار اکثرا مبتنی بر ارزش های عاشورايی چون مقاومت، حق طلبی، حماسه آفرينی، خون و شهادت است. اما از آنجا که پديدآورندگان اين آثار توجهی به مبانی زيبا شناختی کار نداشته اند، نتوانسته اند اين مفاهيم را عمق ببخشند، داستانی کنند و به شکل خلاق متبلور سازند.

شايد موفق ترين آثار دراين حوزه متعلق به محسن مخملباف باشد که تلاش کرده است مبانی ارزش های دينی را تئوريزه کرده و جهان داستانی قائم به اين آثار را خلق نمايد.


نگاهی به برخی از آثار داستانی حوزه هنری


۱- باغ بلور - محسن مخلملباف ( متولد ۱۳۳۶)

باغ بلور مخلملباف يکی از مطرح ترين رمان ها در حوزه جنگ است. اين رمان خنياگر رنج و حرمان قربانيان جنگ است. زنان به شکلی، مردان به شکلی و کودکان هم به شکلی ديگر.

محل وقوع داستان خانه ای مصادره ای است که درآن چند خانواده شهيد گرد هم آمده اند:

حميد جانباز قطع نخاعی با زن جوانش مليحه. او ايثارگری زنش را بر نمی تابد و دچار درگيری ذهنی و عاطفی است.

لايه، روستايی، جوان، زن شهيد با سه کودک خردسال.

سوری، جوان، زن شهيد با دو کودک خردسال.

عاليه و شوهرش مشدی، اکبر پسر بزرگ آنها، شوهر سوری در جبهه شهيد شده است. احمد پسر ديگرشان در جبهه است.

و بالاخره خورشيد کلفت سابق خانه با شوهرش قربانعلی. خورشيد در سابق شوهران صيغه ای بيشماری داشته است.

رمان با توصيف درد زايمان لايه شروع می شود. و با دو ديدگاه ترکيبی بسط می يابد. يک ديدگاه متعلق به قهرمانان رمان و ديگری متعلق به راوی (نويسنده ) که تلاش می کند ديدگاه های انتقادی قهرمانانش را به نفع ارزش های دينی توجيه کند. ديدگاه ارشادی راوی به روال رئاليستی رمان لطمه جدی می زند.

در ادامه داستان لايه تن به ازدواج با مردی می دهد که بلافاصله بعد از دريافت ماشين از بنياد شهيد غيبش می زند.

سوری و احمد به اصرار مشدی باهم ازدواج می کنند. اما بلافاصله خبر می رسد که اکبر زنده است. کار به نبش قبر می کشد. خبر صحت نداشته. بعد از اين جريان سوری دچار جنون می شود. احمد دوباره راهی جبهه می شود. مشدی هم به جبهه می رود.

محسن مخلمباف از نخستين نويسندگان و فيلمسازان حوزه هنری بود

حميد که در صحنه نبش قبر حضور داشته، با "پيچيدن بوی عطر شهيد" در فضا دچار تحول می شود. و همان جا با خود عهد می کند که ديگر به خودش نينديشد.

"حميد به مليحه گفت که برايش آب رنگ بخرد. گفت که چطور می توانم با زغال سياه، برگ سبز و ياس سفيد بکشم. اما اين بهانه بود. دلش می خواست برگ سبز دلش را بکشد."

در ادامه قربانعلی می ميرد. احمد شهيد می شود. صاحبخانه خانه اش را پس می گيرد و خورشيد لايه را با خود می برد.

داستان با تولد بچه احمد، جنون دوباره سوری و جوان شدن عاليه پير به پايان می رسد. عاليه پستان به دهان نوزاد گرسنه احمد می گذارد، شير تازه در سينه اش می جوشد و در دهان بچه جاری می شود.

۲- نخل های بی سر - قاسمعلی فراست ( متولد ۱۳۳۸)

فراست که داستان نخل های بی سر را به سپاه دلاور و بچه های صميمی خرمشهر پيشکش کرده است، در اين رمان می کوشد برخوردهای متفاوت افراد جامعه را به پديده جنگ بررسی کند.

داستان حکايت خانواده خرمشهری است که با وقوع جنگ آواره می شود. دو تن از فرزندان خانواده شهيد می شوند و فقط ناصر می ماند، که با وجود بحرا ن روحی جبهه را ترک نمی کند.

رمان نثری رمانتيک دارد. فراست در توصيف کشمکش های درونی شخصيت ها ناتوان است. تحول شخصيت ها نه در بستر داستان، بلکه با يک پرش و ناگهانی صورت می گيرد.

در پايان داستان دوست ناصر خبر آزادی خرمشهر را به مادر ناصر می دهد. او بی اختيار اشک می ريزد و می گويد:" حالا اگر ناصر هم شهيد بشه غمی ندارم."

دوست ناصر می گويد:" پس ناصر هم شهيد شد."

۳- جنگی بود، جنگی نبود - مجيد قيصری (متولد ۱۳۴۵)

قيصری در اين داستان بلند به بازگويی خاطرات نوجوانی از جبهه می پردازد. آنچه اين داستان را از انواع مشابه آن متمايز می کند نگاه متفاوت راوی به مقوله جنگ است. لحن بکار رفته در آن عاری از احساسات گرايی است و شعار و پند و اندرز در آن جايی ندارد.

قهرمانان قيصری گرچه در سطح حرکت می کنند. اما از کليشه های رايج هم بدورند. فرماندهان او از فضيلت جهاد می گويند، اما با پيدا شدن هوا پيماهای دشمن هول می شوند. و ترس برشان می دارد. رزمنده های نوجوان او هم همينطور" کک به تنبان مان افتاد که نکند... زديم بيرون."

راوی نگاهی طنزآميز به اتفاقات جبهه دارد: "شب کتابی خوابيديم. تمرينی برای شب اول قبر. با اين تفاوت که تلقين را ضد هوايی ها می خواندند."

"همه را به خط کردند واز منطقه گفتند. همان حرف های هميشگی. دست آخر هم قربان لب عطشان حسين، که يکی گريز زد به خيمه طفلان حسين و همه را به گريه انداخت و جمع پريشان شد."

" اگر شانس ما بود به قول بچه ها، يه لواشی نصيب مان می شد، شکلات پيچ مان می کردند و بعد ماشين يخچالدار گوشت بود و فاتحه."


جنگ و نويسندگان حرفه ای

جنبه تراژيک جنگ درآثار نويسندگان حرفه ای بازتاب گسترده ای دارد. جنگ شهرها، موشک باران، مهاجرت ها و آوارگی ها، وحشت و گريز مردم و. ..

مهدی سحابی ( متولد1322) داستان تخيلی ناگهان سيلاب را در مورد موشک باران شهرها می نويسد. جواد مجابی (متولد 1318) هم در شب ملخ به موشک باران می پردازد. اين بار موشک به گورستان شهر اصابت می کند و مردگان دوره های گوناگون به جهان امروز پرتاب می شوند. داستان در يک فضای سورياليستی ادامه پيدا کرده و با هجوم شبانه ملخ های مهاجم به شهر که بوی مرده آن را تحريک کرده است به پايان می رسد.

قاضی ربيجاوی (متولد۱۳۳۵) در داستان خاطرات يک سرباز به توصيف آدم هايی می پردازد که ناخواسته به خاطر شرايط جنگی به تله افتاده اند و به گريز می انديشند.

منصور کوشان ( متولد۱۳۲۷) در رمان محاق تاثير جنگ بر روشنفکران را به تصوير می کشد. جمعی از روشنفکران از ترس موشک باران به باغی در ترکمن صحرا پناه می برند. اما هجوم ترس ها و وحشت های درونی شان که ريشه در آشفتگی های ذهنی شان دارد، آنجا هم راحت شان نمی گذارد.

نگاهی به رمان زمين سوخته و دل دلدادگی

۱- زمين سوخته - احمد محمود ( متولد ۱۳۱۰ )

زمين سوخته حاصل تجربه مستقيم احمد محمود از حضور در مناطق جنگزده است. خودش در اين باره گفته است : "وقتی خبر کشته شدن برادرم را در جنگ شنيدم، از تهران راه افتادم رفتم جنوب. رفتم سوسنگرد، رفتم هويزه. تمام اين مناطق را رفتم. تقزيبا نزديک جبهه بودم. وقتی برگشتم، واقعا دلم تلنبار شده بود. ديدم چه مصيبتی را تحمل می کنم. اما مردم چه آرام اند. چون تا تهران موشک نخورد، جنگ را حس نکرد. دلم می خواست لااقل مردم مناطق ديگر هم بفهمند که چه اتفاقی افتاده است. همين فکر وادارم کرد که زمين سوخته را بنويسم. "

از زمين سوخته استقبال خوبی می شود. ۳۳هزار نسخه در دو چاپ پی درپی. و بعد توقيف می شود، تا بعد از پايان جنگ که دوباره اجازه انتشار می يابد.

داستان زمين سوخته با يک بحران شروع می شود. خبر حمله دشمن دهان به دهان می گردد. خبر سقوط پايگاه های خودی، خبر کشته شدن گروه گروه از مردم در حمله های هوايی و گلوله باران های دشمن. سنگربندی ها، تشکيل گروه های مقاومت در مساجد. اهمال مقامات دولتی در مسلح کردن مردم. ازدحام مردم در راه آهن و جاده ها برای گريز از شهر و کاشانه شان.

جنگ در اين رمان جلوه حماسی دارد. ويرانگری جنگ درکنار رشادت ها و ايثارگری های مردم. وقتی باران شهيد می شود، چهره ننه باران به سنگ می ماند. از نگاهش آتش می بارد.

نگاه حماسی محمود به جنگ، اعتراض روشنفکران را برمی انگيزد. او را متهم به جنگ طلبی می کنند. محمود در پاسخ می گويد:" من تا لحظه ای که حس کنم دشمن در خاک من است، معتقدم بايد جنگيد. "

در زمين سوخته همه چيز رو به ويرانی می رود. روی نقشه دشمن، خليج فارس و خرمشهر شده اند "خليج عربی" و "المحمره". راوی که برادرش خالد شهيد شده و خانه اش ويران گشته است، به محله ننه باران می آيد و در قهوخانه محل ساکن می شود.

ننه باران پيرزنی که تفنگ بر دوش نگهبانی می دهد، در واقع تز نويسنده را بيان می کند: " تاريخ اين وظيفه را بر عهده نسل ما گذاشته، اگر نجنگيم به نسل مان خيانت کرده ايم. به انقلاب خيانت کرده ايم. "

فصل نهايی رمان با موشک باران محله ننه باران و ويرانی قهوه خانه به اتمام می رسد. راوی ايستاده بر لبه حفره ايجاد شده از انفجار موشک، بر ويرانگری جنگ و برباد رفتن آروزها شهادت می دهد، و بر زمين سوخته.

۲- دل دلدادگی - شهريار مندنی پور ( متولد ۱۳۳۶)

رمان دل دلدادگی نخستين رمان ايرانی است که درباره دو فاجعه طبيعی و انسانی يعنی زلزله و جنگ نوشته شده است.

رمان نثر فاخری دارد و نويسنده می کوشد با شرح جريان انديشه شخصيت ها، ذات و کنه حضور آن ها را شناسايی کند. او تلاش می کند با پيچيدن در هزار توی پيچده انديشه انسان به لحظات ناب انديشيدن نزديک شود. اما اين امر رمان را در پاره ای قسمت ها به شدت کشدار و خسته کننده می کند.

صنحه های جنگ و زد و خورد با دقت و مهارت فوق العاده ای ترسيم شده اند، تا آنجا که جنبه مستندگونه پيدا می کنند. قهرمان اصلی بخش جنگ، کاکايی است. او که آدمی است طبيعی، خشن، عاشق و در همان حال ترسو (خرس خزری) وقتی در جبهه با بی وفايی معشوق (روجا) روبرو می شود، به فکر کشتن می افتد.

سرباز ديگری به نام سمير مرتب در گوش کاکايی می خواند که جنگ که تمام شد نوبت کشتن تمام مفت خور هاست. اما کاکايی جهت کشتن را متوجه دشمن می کند. او که حالا به سربازی حرفه ای تبديل شده شروع به کشتن می کند تا زمانی که کشته می شود.

نمونه هايی از مضامين مختلف جنگ در داستانهای کوتاه

۱- جنگ و کودک
اسماعيل عرب خويی در داستان کوتاه زنبورک، از ديدگاه يک کودک، شهر خرمشهر را به هنگام بمباران دشمن توصيف می کند. سالم دارد زنبورک می زند. انفجارهای گهگاهی نوای زنبورک را می برد. اما او همچنان می نوازد. وقتی صدای زنبورک اوج می گيرد، زنی براثر ترکش گلوله ها مقابل چشمان کودک تکه تکه می شود.

سالم از مشاهده اين صحنه چنان آشفته می شود که خارک زنبورک را می شکند. در انفجار بعدی سالم زنبورک را گم می کند. جنگ هيولاوار پيش می آيد. کودک ساز شکسته اش را دوباره پيدا می کند. اما سر در گم است که با آن چه بکند.

دی فولو- استعاره مادر جوانان شهر- با دستش به دور اشاره می کند: " زنبورک تازه ات آنجاست. " پسرک مسلسلی را می بيند که کاکويی در کنارش به خون غلتيده است.

سالم زنبورک را زمين می گذارد. مسلسل به دست می گيرد و پا به جهان خشن بزرگسالی می گذارد.

۲- جنگ و مادر
جنگ مادران را عزادار می کند و با زخمی که بر دلشان می گذارد، روح و روان آنها را تحليل می برد و موريانه وار از هم می پاشد. مونس مادر اسفنديار نوشته اميرحسن چهلتن از جمله اين مادران است.

"خبر را خود مونس به در خانه ها برده بود:" راديو را شنيديد؟ آزاد می شوند، حتی مفقودالاثرها."

مونس يکباره جانی دوباره پيدا می کند. جوان می شود. موها را رنگ می کند. خانه تکانی می کند، و کپه کپه رخت می شويد، پرده ها، ملافه ها....

يک روز صبح که اهالی محل از خواب بيدار می شوند، می بينند مونس بالای در خانه اش دو رديف لامپ رنگی آويزان کرده است. او اعلام می کند که پسرش آمده است.

روزهای بعد مونس کت و شلوار اسفنديار را به خشکشويی می برد. از در و همسايه دختر سراغ می کند و دنبال شغل خوب برای پسرش می گردد. هر صبح هم از بقالی سر کوچه شير تازه می گيرد: "آقا رحمان شير تازه، معده بچه ام ضعيف شده. " اما همسايه ها مرتب او را سوال پيچ می کنند: " راديو را ديشب گوش کردی مونس خانم؟ به آزادگان کار می دهند. " ... " بالاخره اين آقا داماد را نشان ما ندادی." مونس برمی آشوبد: "من و اسفنديار هر دو بميريم که يک محله از دست مان راحت شود."

مونس ديگر کمتر در محله آفتابی می شود. مدتی هم از او خبری نمی شود. تا اينکه همسايه ها از ديوار خانه اش بالا می روند.

"مونس را ديدند که روی زمين پای تختخوابی با ملافه های تميز مچاله شده و پيشانی به گوشه تشک چسبانده بود. روی تختخواب يک پيراهن اتو خورده و يک پيرجامه و عرقگير رکابی تميز نيز با سليقه کنار هم گذاشته شده بود. سر مونس را از روی تشک که برداشتند ديدند لکه ای خونابه به بزرگی کف دست ملافه سفيد را لک انداخته است."

۳- جنگ و خانه
اصغر عبدالهی (متولد ۱۳۳۴) در داستان اتاقی پر غبار به جنگ و ويرانی خانه می پردازد. خانه ای به وسعت جنوب. آبادان زير باران گلوله است. الفی کتاب فروش شهردر بستر احتضار است. بالای سر الفی شمعی می سوزد. ادريس، کارگر الفی به دنبال خاخام به کنيسه می رود. انفجارها دم به دم شديد تر می شود. خاخام حاضر به آمدن نيست.

سقف اتاق فرو می ريزد. غبار همه جا را می گيرد و الفی غريبانه می ميرد. اما شمع بالای سر او روشنايی ديرپايی دارد. هر چه می سوزد، تمام نمی شود.

حسين مرتضاييان آبکنار

۴- جنگ و قربانی
جنگ از هر دو سوی نبرد قربانی می گيرد. قربانی ها نهايتا سرنوشتی يکسان دارند. و اين يکسانی در داستان رحمان، نوشته حسين مرتضاييان آبکنار ( متولد ۱۳۴۵) به تلخی، اما به زيبايی بيان می شود.

داستان را يک سرباز عراقی روايت می کند. او از همرزمش می گويد، از رحمان که توپ های دوربرد ايرانی خانه اش را منهدم کرده و دو برادرش را کشته است.

" می گفت دو نفر داده ام، دو نفر می گيرم."

" گفته بود دوتا و آن يکی را خودم شاهد بودم. زير پيراهن سفيدش را بالا گرفته بود و مدام می گفت: ال سلام، رحمان سينه اش را نشانه گرفته بود و مدام داد می زد که بيا جلو. منتظر بودم تا او به ما برسد که صدای شليک رحمان آمد."

"رحمان نفر دوم را زمانی می کشد که پای خودش هم تير خورده است. "

" دو زانو نشسته بودم جلو اسير ايرانی، داشت نگاهم می کرد. پوتين هايش نو بود. بندهايش را باز کردم. به پاهای بزرگش نگاه کردم که نشانه های بلوغ تازه رس بود. پوتين های رحمان را پايش کردم. رحمان گفت : تو برو اين دور و بر ببين می تونی آب گير بياری؟"

"وقتی برگشتم، ميخکوب ماندم. قمقمه از دستم افتاد. گفتم: چرا کشتيش؟
دست کرد توی يقه زير پيراهن اسير ايرانی و زنجيرش را کشيد و کند. بعد زنجير خود را درآورد و انداخت به گردن اسير ايرانی و قاه قاه خنديد.
گفتم : چرا کشتيش؟ مگر قاتل برادرهايت همان يک نفر بود. يا اين مادرمرده ای که سن وسالی هم نداشت. ديده بان بوده که بوده، گرای خانه شما را که او نگرفته. اصلا آن موقع شايد ده سالش هم نبوده. .."

رحمان با پای زخمی محل را ترک می کند. راوی مشغول کندن گور برای اسير ايرانی می شود که ناگاه صدای خنده چند نفر بلند می شود، و او که نمی داند آن ها عرب اند يا عجم، به پشت خاکريز می رود. رد خون رحمان را می گيرد تا که به جنازه اش می رسد. وقتی با جنازه رحمان بر می گردد به محل قبلی می بيند که جنازه اسير ايرانی را با صورت انداخته اند توی گودال و کلوخی را از پشت کو بيده اند به سرش.

" برای هر دوشان جا بود. شانه به شانه اگر کنار هم می ماندند فقط تيزی سر نيزه ای جا بود تا بين شان قرار گيرد. مشتی خاک روی صورت هر کدام شان ريختم. ..
به زانو نشستم و کپه های خاک را دور تا دور گودال با پا شنه دو دست ريختم تا پر شود. بعد کف دست ها را روی آن کشيدم. بايد روی خاک شان می نوشتم محل دفن رحمان و. .."

۵- جنگ و آوارگی
قباد آذر آيين در داستان کوتاه شبير تابستان ندارد به جنگ و آوارگی می پردازد.

زير سقف دم کرده بازار سی متری که شرجی در آن بيداد می کند، شبير نوجوان اجناس خود را جار می زند:" مونت کارلو چل تومن. ..ويلستون ايمرکايی صد تومن، . . آدانس خارجی. .. "

مادر و خواهر شبير کنار خيابان ماست و پنير می فروشند. دوستش عبود کيسه نايلکس سياه می فروشد و دوست ديگرش قاسم که هر دو پايش از زانو قطع شده است نظافت چی توالت عمومی است.

نويسنده اشاره مستقيم به جنگ و آوارگی نمی کند. اما حضور سربازها در متن داستان، معلوليت قاسم و روابط ميان شخصيت ها گواه اين مدعاست:
شبيرگفت : " يی شرجی نيست کاکا... پ تو شرجيا خرمشهر نديدی؟"
قاسم گفت: " ترا خدا اسم آبادان خرمشهر نبر که داغ دلم تازه می شه."


 
 
66 25 سال پس از آغاز
مجموعه گزارش، تحليل و بررسی ابعاد گوناگون جنگ هشت ساله ايران و عراق
 
 
66جنگ به روايت تصوير
گزيده ای از عکسهای کاوه کاظمی از جنگ ايران و عراق
 
 
66جنگ و تئاتر
نگاهی به تئاتر جنگ و شکل گيری 'تئاتر دفاع مقدس'
 
 
66جنگ، مذهب، سينما
نگاهی به سينمای جنگی ايران
 
 
66جنگ و موسيقی
نگاهی گذرا به موسيقی جنگ
 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران