BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 16:36 گرينويچ - پنج شنبه 17 نوامبر 2005
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
نگاهی به رمان 'حافظ ناشنيده پند' نوشته ايرج پزشک زاد
 

 
 
روی جلد حافظ ناشنيده پند
روی جلد حافظ ناشنيده پند
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند
تيغ سزاست هر که را درد سخن نمی کند

حالا يک حافظ داريم که شبيه حافظ های ديگر نيست. قيافه عبوس پژوهشی ندارد، بر سر معنی تمام غزل ها و بيت ها و مصراع هايش نبايد چک و چانه زد، اصلا از آن حافظ های مقمپز شصت هفتاد ساله قرن هشتمی که به دويست سالگان امروز می ماند نيست؛ سر تا پا فاضل، همنشين پير مغان و فلان و بهمان. نه، اين يک حافظ شوخ و شنگ، جوان، بيست و سه ساله، اهل عشق، خوش دل، خوش زبان، و گرفتار عشق "جهان خاتون" است؛ جهان خاتونی که وجود داشته و شرح حال و آثارش را می توان در تاريخ ادبيات دکتر صفا يافت و خواند، نه شاخ نباتی که اسمش هم به آدميزاد نمی ماند و تکليف مان هنوز با او روشن نيست.

خلاصه اين تصوير ديگری از حافظ است که ايرج پزشک زاد طنز نويس معروف ايران در قالب داستان و رمان با پوشش "برگی از دفتر خاطرات محمد گلندام" ترسيم کرده است.

قهرمانان اين رمان حافظ و عبيد زاکانی هستند يا بهتر بگوييم شمس الدين محمد و مولانا عبيد، همانگونه که لابد مردم زمانه صداشان می کردند.

محمد گلندام – جامع ديوان حافظ - شخصيت دوم رمان است که با کمک جهان خاتون و چند نفر ديگر امور رمان را پيش می برد. زمان وقوع داستان سال ۷۵۵ هجری قمری است که امير مبارزالدين شيراز را تسخير کرده و ابواسحاق اينجو را از ملکش رانده و سخت گيری های مذهبی بی مانندی را آغاز کرده است.

روزگار سختی است که ريا و تظاهر به دين و دينداری قوت گرفته است؛ ميخانه ها را بسته اند، زهد و ريا را رواج داده اند، مردم پاک دست و پاک دل را از کارها برکنار کرده اند، به فرصت طلبان ميدان داده اند، عيب پوشی و جرم بخشی از ميان برخاسته، بايد زبان درکشيد و نفس نکشيد چرا که "کمان گوشه نشينی و تير آهی نيست".

حافظ و محمد گلندام که در تاريخ ادبيات معلوم نيست از چه زمانی يکديگر را شناخته اند، در رمان که عرصه خيال باز است، از کودکی با يکديگر دوست، همبازی و همدرس اند و در جوانی رفيق گرمابه و گلستان. اساس رمان هم بر اين بنا شده که خواننده در حال مطالعه خاطرات محمد گلندام است.

داستان هميشه شيرين حافظ با قلم ايرج پزشک زاد شيرين تر شده است. آنان که نوشته های ايرج پزشک زاد را دنبال کرده اند علاقه وافرش را به سعدی و حافظ می شناسند و می دانند که در شعر آن دو صاحب نظر است.

در اين حال عبيد زاکانی که بنا بر تاريخ ادبيات مدتی در شيراز اقامت داشته، در داستان اهل شيراز است يا حداقل ساکن شيراز، و روابط شمس الدين با او بسيار صميمانه است و مولانا در مواقع سختی يار و مددکار شمس الدين است و از هيچ کمکی به او دريغ نمی کند.

حافظ که جوان است و نمی تواند با دو رويی ها و فرصت طلبی های زمانه کنار بيايد شعرهايی می گويد که در آن طعنه به امير مبارزالدين آشکار است ( محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد )، اما در دوران "سلطانی بشدت متظاهر به اخلاق" که "مايه عيش و طربش گردن زدن است" اين حرف ها بی تاوان نمی ماند.

سخن چينان و عيب جويان و فرصت طلبان و کاسه ليسانِ در کمين نشسته، او را به زندان می افکنند تا بنيادش را براندازند.

اين در حالی است که شمس الدين عاشق جهان خاتون است که برادر زاده شاه شيخ ابواسحاق معزول و فراری است و خطر همه افراد خانواده او، حتی پسر ده ساله اش را که در خانه واعظی پنهان شده تهديد می کند. تازه حافظ رقيب سر سختی نيز دارد که کلانتر شهر است و به اشاره ای می تواند نابودش کند.

از اين رو مولانا عبيد با محمد گلندام و جهان خاتون دست به کار می شوند که شمس الدين را از زندان و در واقع از مرگ حتمی برهانند و برای اين کار مجبور می شوند جهان خاتون را را راضی کنند که به کلو عمر – کلانتر عمر، کلانتر شهر - که خواستگار او و پنجاه سالی از او بزرگتر و بسيار کريه المنظر است قول ازدواج بدهد، اما در پس ذهن از اين نقشه غافل نمی مانند که پس از رهايی شمس الدين، به رهايی جهان خاتون نيز فکر کنند.

در لا به لای داستان خواننده با شعر حافظ از يک سو و با طنز عبيد - عمدتا رساله دلگشا - از سوی ديگر آشنا می شود و زيبايی شعر و نثر اين دو را در می يابد.

"حافظ ناشنيده پند" به لحاظ داستانی و به عنوان يک رمان قابل بحث نيست، اما نوشته جذاب و شيرينی است که يک نفس می توان تا به آخر آن را خواند و خسته نشد، درست مانند پاورقی های مطبوعات دهه سی و چهل که بيشتر رمان های تاريخی ما از ميان آنها برآمده است.

داستان هميشه شيرين حافظ با قلم ايرج پزشک زاد شيرين تر شده است. آنان که نوشته های ايرج پزشک زاد را دنبال کرده اند علاقه وافرش را به سعدی و حافظ می شناسند و می دانند که در شعر آن دو صاحب نظر است.

"طنز فاخر سعدی" که در سال ۸۱ در تهران منتشر شد نشان از تسلط وی بر افکار و احوال سعدی داشت.

او در "حافظ ناشنيده پند" چنان تبحری از سعدی شناسی خود به دست می دهد که خواننده احساس می کند شناخت پزشک زاد از سعدی در اين کتاب بيشتر جلوه کرده است تا در "طنز فاخر سعدی".

به هر صورت "حافظ ناشنيده پند" به لحاظ داستانی و به عنوان يک رمان قابل بحث نيست، اما نوشته جذاب و شيرينی است که يک نفس می توان تا به آخر آن را خواند و خسته نشد، درست مانند پاورقی های مطبوعات دهه سی و چهل که بيشتر رمان های تاريخی ما از ميان آنها برآمده است.

اينکه "حافظ ناشنيده پند" را با پاورقی ها مقايسه کردم به معنی دست کم گرفتن آن نيست. چون پاورقی ها را اصلا نبايد دست کم گرفت. نمونه آن پاورقی های چارلز ديکنز است که در روزنامه ها يا هفته نامه های آن روزگار لندن چاپ می شد.

کشتی ها اين روزنامه ها را به آمريکا، به نيويورک و شهرهای ديگر، می بردند. مردم چنان برای رسيدن اين پاورقی ها و دانستن دنباله داستان بی تابی می کردند که وقتی کشتی از دور هويدا می شد خود را به آب می زدند تا زودتر به مابقی داستان دست پيدا کنند و ای بسا غرق می شدند. (1)

دو چاپ پياپی از "حافظ ناشنيده پند" در تهران، هرچند با شمارگان اندک ۱۱۰۰ نسخه، نشان از استقبال خوانندگان از رمان تازه پزشک زاد دارد.


۱ – در اين زمينه بايد به گزارش تحقيقی جالبی که چند سال پيش دکتر صدرالدين الهی درباره پاورقی نويسی در ايران در " ايران نامه" چاپ کرد مراجعه کرد. متاسفانه در حال حاضر به آنها دسترسی نيست و دادن اطلاعات دقيق تر مقدور نيست.

 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران