BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 13:47 گرينويچ - دوشنبه 28 نوامبر 2005
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
در چارچوب، همواره در چارچوب - به ياد مرتضی مميز
 

 
 
مرتضی مميز
از مرتضی مميز به عنوان بنيانگذار رشته گرافيک در آموزش عالی ايران ياد می شود
وقتی می رسيم محوطه خانه هنرمندان از جمعيت موج می زند و تصوير او تمام قد بر درگاه خانه هنرمندان ايستاده است. تصوير که جوان تر از سالهای آخر عمر مميز و به گمانم مربوط به دهه پنجاه سالگی اوست، مرا با خود به گذشته ها می برد:

در کلاس ميزانپاژ نشسته ام. اولين بار است که نام صفحه آرايی و ميزانپاژ به گوشم می خورد. دو چشم با هوش در ميان يک چهره گندمگونِ اندکی آبله دار، در کمال جوانی تکيه داده بر کرسی استادی دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی ما را نگاه می کند.

نام گارسه و خط برنج و ديگر ادوات حروف چينی و صفحه آرايی سربی را اول بار از او می شنويم و شکل آنها و شکل حروف سربی را هم او به ما نشان می دهد. امروز که به آن فکر می کنم، فکر می کنم اين کار دکتر الهی رييس گروه روزنامه نگاری بايست بوده باشد که او را به کلاس آورد. اما دوره اين کلاس ها کوتاه بود. به گمانم فقط يک ترم. امروز دارم فکر می کنم دوره دانشکده کوتاه اما پربار بود. نيمی از آدم های به درد بخور روزگار را همانجا شناختيم و چقدر مديون مصطفی مصباح زاده ايم. موسس کيهان و بنيادگذار دانشکده.

بلندگو دارد از مميز می گويد. صفدر تقی زاده کنار دست من از خاطراتش درباره مميز می گويد. «پيش از اينکه کيهان هفته منتشر شود، آگهی هايی در مطبوعات چاپ می شد که خبر از انتشار آن می داد و کار مرتضی مميز بود. در يکی از اين آگهی ها عکس سيروس طاهباز را هم گذاشته بود که دانشجوی سال آخر پزشکی بود و دانشکده پزشکی را رها کرد ... » او دارد می گويد اما من ديگر نمی شنوم. ذهن من به گذشته ها سفر کرده است.

آدينه را که منتشر کرديم دلمان می خواست کاری از او چاپ کنيم. اما وضع مالی اجازه نمی داد. خيال می کرديم کار با او گران است. با ابراهيم حقيقی نزديک تر و هم سن و سال تر و راحت تر بوديم. وانگهی کار در يک مجله تبليغاتی بی خاصيت که هر دو مان از ضرب بيکاری های سالهای اول پس از انقلاب بدان پناه برده بوديم، ما را به هم نزديک تر کرده بود.

آدينه نخست به شکل روزنامه نيم ورقی در آمد. اين از سر انتخاب نبود، از بی پولی بود. از شماره يازده شکل مجله به خود گرفت اما همان بی پولی مانع شد که بتوانيم انتشار آن را با جلد گلاسه ادامه دهيم.

کاغذ گلاسه، ليتوگرافی و چاپ چهار رنگ گران تمام می شد و با قيمت مجله جور در نمی آمد. از شماره ۲۲ تا ۲۹ آن را با جلد کاغذی و با چاپ دو رنگ منتشر می کرديم و اين شرايط خوبی برای درخواست کار از مميز نبود.

از شماره ۳۰ توانستيم بار ديگر مجله را با جلد گلاسه منتشر کنيم. اين زمانی بود که کاظم سامی را ترور کرده بودند. درست همين روزها بود. يعنی چهارم پنجم آذر. به همين مناسبت موضوع گزارش اصلی را ترور و تروريسم در ايران انتخاب کرديم. گزارشی که بيشتر بارش را فرج سرکوهی بر عهده گرفت که با پيشينه ترور آشنايی بيشتری داشت.

وقتی کار گزارش به پايان رسيد به مرتضی مميز زنگ زدم و موضوع و مطالب گزارش را با او در ميان گذاشتم و خواهش کردم که يک طرح روی جلد به ما بدهد. وقتی جلد را فرستاد به نظرم عالی آمد. يک زمينه سياه که تاريکی را القا می کرد، يک شمع سفيد مشتعل در وسط، که شب را روشن می کرد و انگار شمع گلوله ای خورده باشد از قلب شعله خون می چکيد. بی آنکه گزارش را خوانده باشد طرحی داده بود که همه مقصود گزارش را بيان می کرد.

به خود می آيم. در ميان جمعيتی که در خانه هنرمندان گرد آمده اند جوانی در گوشه ای با خود می گريد. با خود فکر می کنم حتما از شاگردان مميز است. دختر عکاسی فرصت را مغتنم می شمارد و بی آنکه جوان گريان متوجه شود چند عکس از او می گيرد. آن سوتر چند تن درباره مميز و کارهايش صحبت می کنند. يکی کارهای سالهای آخر را نمی پسندد، يکی از اجراهای خوب می گويد، يکی از شناخت رنگ ها و ... مرا دوباره به گذشته پرتاب می کنند.

کار من دوباره به ماهنامه صنعت حمل و نقل کشيد و از آنجا به سفر و پيام امروز و زمان. در اين دو سه جا به خاطر اعتباری که عميد نايينی برای کار هنرمندانی مانند مميز قائل بود، امکاناتی فراهم آورد که با او بطور مستقيم کار کنيم. مميز دبير هنری پيام امروز شد. طرح صفحه آرايی را خود او داد و صفحاتش مستقيم زير نظر او بسته می شد.

اين در سالهای ۷۰ و ۷۱ بود. عميد نائينی که به غير از سردبيری پيام امروز، عهده دار مسائل مالی مجله نيز بود، آدم دور انديشی است که تدبيرهای دورانديشانه اش را هرگز به اجرا در نمی آورد!

تعطيل شدن مجلات امری مرسوم و قابل پيش بينی بود. بنابراين چنين انديشيده بود که مجلات کم خطرتری راه اندازی کند تا اگر روزی پيام امروز تعطيل شد، موسسه از دست نرود و دوباره همه بيکار نشوند.

سفر که ويژه نامه سير و سياحت و گردشگری بود، و من آن را سردبيری می کردم با ماهنامه صنعت حمل و نقل از موسسه کوچيده و از دست رفته بود. از اين رو همينکه يک امتياز ديگر به دست آمد، عميد آن را نخست به آموزش و سپس به صنعت جهانگردی اختصاص داد. عنوان اين مجله زمان بود که از سال ۷۳ منتشر شد. در شکل تازه من سردبيرش شدم و سعی کردم از کمک های مرتضی مميز برخوردار شوم.

شماره اول که آماده می شد از او خواستم که طرح روی جلدی برايش فکر کند. يکی دو روز بعد عکسی از من خواست. پرسيدم چه عکسی؟ گفت عکس خودت! گفتم عکس من؟ گفت بله. گفتم برای چه می خواهی؟ گفت برای جلد! گفتم عکس من برای جلد به چه کار می آيد؟ گفت تو فقط يک عکس به من بده تا بگويم و بعد طرحی را که انديشيده بود با من در ميان گذاشت. نپسنديدم اما هيچ نگفتم برای اينکه طرح تا وقتی اجرا نشود قابل داوری نيست. گاه فکری را نمی پسنديد اما وقتی اجرا شد به دل می نشيند.

صادق هدايت، طرح از مرتضی مميز

با وجود اين دو سه روز بعد که جلد را آورد هيچ از آن خوشم نيامد. چشم های من از يک سو به سوی ديگر زمين نگاه می کرد. اما اصلا جلد خوبی نبود. گرچه نتوانستم صريح به او بگويم. رودربايستی با مميز که در عين رفاقت، سمت استادی بر من داشت اجازه نمی داد فکرم را به زبان بياورم. وقتی حال مرا ديد گفت مگر اين مجله نگاه تو به جهان نيست؟ گفتم خب. گفت اين جلد هم همين را می گويد. توضيح خوبی بود که مرا قانع نمی کرد.

من جلدهايی را دوست دارم که اول مرا جذب کند بعد به معنی اش فکر کنم. به نظرم کار در اجرا بسيار خام و ابتدايی در آمده بود و جلد را به هر کس نشان دادم، نارضايتی خودم را هم اعلام کردم. با اين حال هر چه فکر کرديم راهی پيدا نکرديم که قضيه را طوری با او در ميان بگذاريم که نرنجد و ادامه همکاری به مخاطره نيفتد و ضمنا جلد هم عوض شود. در کار مطبوعاتی هم هميشه وقت تنگ است. ناچار به همان صورت چاپ شد ولی حتی امروز هم که گهگاه بر حسب تصادف و بر حسب نياز چشمم به آن جلد می افتد فکر می کنم جلد خوبی نيست.

در عوض صفحات زمان که شماره اولش را او نبسته بود و اين کار از شماره های بعد به او سپرده شد، بسيار خوب از کار در آمد. در همين مجله بود که مميز استفاده درست از عکس را به ما آموخت. همواره از ما عکس بيشتر می خواست و می گفت از مطالب کم کنيد تا بتوان عکس بيشتری کار کرد. به جرأت می توان گفت که بر اثر تلاش مميز به لحاظ عکس زمان يکی از بهترين مجلات بعد از انقلاب است.

يکی از بچه های آتليه پيام امروز از وسط جمعيت مرا می بيند و جلو می آيد و از گذشته ها به صحنه بازم می آورد. ماچ و بوسه و احوال پرسی. ولی بلافاصله از روزهايی ياد می کند که مميز در آتليه حضور پيدا می کرد و همين دوباره مرا با خود می برد.

حضورش در آتليه، محيط کار را گرم تر، مهربان تر و شادتر می کرد. کارکشتگی اش آتليه را آتليه می کرد. هر کس چيزی می پرسيد او جواب آماده ای داشت.

خلق خوشش سبب می شد سر به سر بچه های آتليه مخصوصاً دخترها بگذارد. کياندخت، فهيمه، فرانک و ... اما همان موقع هم که از سرطان خبری نبود، بشدت بيمار بود. مشتی قرص های جورواجور در کيف داشت و در ساعات مختلف بالا می انداخت. خسته بود و دواها هم احتمالا خسته ترش می کرد.

بعد از ناهار به آتليه می رفت و روی کاناپه ول می شد يا بدتر ولو می شد و ساعتی استراحت می کرد. آن قامت بلند و چهار شانه نوری در بدن نداشت. سبيل های پرپشت و بلند و موهای تنک و پريشان، مثل ماسکی بود که تيپ و هيبتش را حفظ می کرد اما نمی توانست درونش را حفظ کند. از درون ريخته بود. وقتی فيروزه، همسر سابقش از دست رفت، بيشتر هم ريخت. چند ماهی هيچ ميزان نبود. بعد آهسته آهسته خود را پيدا کرد يا کم و بيش پيدا کرد.

اما در همه حال چه آن وقت ها که سر حال بود و چه زمانی که حوصله نداشت، نظم و ترتيب کارش را فراموش نمی کرد. وقتی می گفت ساعت ده می آيد، ده به معنی ده بود. اگر می آمد و بچه های آتليه هنوز نيامده بودند عصبانی می شد اما حرفی نمی زد و با ظاهر آرام پشت ميز می نشست و مشغول کاری می شد. اما به محض اينکه بچه ها می رسيدند متلک های آبدارش را که از زبان بی پروايش نشان داشت شروع می کرد.

بلندگو دارد درباره او حرف می زند و از زحمات همسرش می گويد. همسرش چقدر برای او زحمت کشيده و چقدر تسليت بايد به او گفت. اما همين صحبت از همسر باز مرا به گذشته ها می برد، به روزهايی که او در فکر اختيار کردن همسر تازه بود.

به عرف و اخلاق جامعه احترام می گذاشت و از عمل کردن عليه آن می ترسيد. چند ماه پس از درگذشت همسر سابق در فکر همسر تازه بود اما خجالت می کشيد آشکارا بگويد. يک روز سر ناهار به من گفت يکی از دوستان فيروزه خواب او را ديده که توصيه می کرده است من [يعنی مميز] تنها نمانم. تو چه می گويی؟ گفتم زن گرفتن به اين بهانه های هزار ساله احتياج ندارد.

روزی ديگر در آتليه از فرانک که در بين کارکنان آتليه از همه جوان تر بود پرسيد اگر تو بشنوی من زن گرفته ام چه فکر می کنی؟ فرانک تمجمج کرد. ديگران گفتند چه اشکالی دارد. مميز گفت نظر شما را نمی خواهم، می خواهم نظر فرانک را بدانم. فرانک که دختر زبر و زرنگ و زبلی است گفت: تعجب می کنم! ديگران رفتند چيزهايی بگويند اما او باز حرفشان را قطع کرد و گفت: همه همين جورند. يقيناً همه تعجب می کنند.

از ميان جمعيت هوشيار پيداش می شود. می پرسم مسعود کجاست؟ معلوم می شود زود آمده و رفته است. هوشيار کاغذی از جيبش بيرون می آورد که مسعود در سوگ مميز نوشته است. حرف مسعود اين است که بزرگان يکی يکی ما را ترک می کنند و سطح زمين هر روز کم بارتر و دل زمين همواره پربارتر می شود. هوشيار که خداحافظی می کند ياد شبی می افتم که با مميز در خانه آنها بوديم.

نيما يوشيج، طرح از مميز

وقتی پيام امروز بسته شد ديگر او را نمی ديدم تا يک شب که خانه مسعود خيام مهمان بوديم. دکتر خوشنويس که تا روز آخر پزشک معالجش بود، شام را خورده نخورده مجلس را ترک گفت. اين عادت او بود. شبها زود می خوابد تا صبح زود در بيمارستان باشد.

من و مرتضی مميز و غلامحسين نامی نقاش و چند تن ديگر مانديم و از هر دری گفتيم تا اينکه مطابق معمول اين سالها کار به بحث سياسی کشيد. مميز تحليلی از اوضاع می داد که به نظرم پرت می آمد ولی مثل کسی که يک بيت بد را با آواز بدتر همچنان تکرار می کند می گفت و هی باز می گفت.

به نظرم رسيد فضا خيلی کسالت بار شده است. خواستم يک جوری جو را عوض کنم، گويا غلامحسين نامی هم همين فکر را کرده بود. دو تايی يک چيزهايی گفتيم اما درنگرفت. نگرفت که هيچ، به مرتضی برخورد. فکر کرد يا وانمود کرد که او را به سخره گرفته ايم. به من و غلامحسين نامی پريد. بدجوری پريد و مجلس که تا آن وقت ملال انگيز بود بر اثر مساعی ما بکلی تلخ شد و هزار سعی برای باز آوردن مجلس به همان حالت ملال انگيز سابق به جايی نرسيد.

پس از آن ديگر او را نديدم تا اينکه بی ينال گرافيک در موزه هنرهای معاصر پيش آمد. رفتم سراغش و گفتگويی کردم که در همين سايت چاپ شده است. پس از چاپ، پرينت مصاحبه را برايش بردم. می دانستم اهل اينترنت و اين جور چيزها نيست. خواند و اظهار امتنان کرد و دنبال پوشه ای يا کلاسوری گشت و وقتی آن را يافت دانستم که تمام نوشته ها و مصاحبه هايش را به نحوی حفظ کرده و آرشيوی از آنها درست کرده است.

بعضی روزنامه ها قديمی رنگ و رو رفته لای اوراق ديگر نشان از قدمت کار داشت. گفتم چه کار خوبی می کنی که اينها را نگه می داری، ای کاش من هم نوشته هايم را نگه داشته بودم. گفت اين کار را از ايرج افشار آموخته وقتی با او در کتابخانه مرکزی همکار بوده است. ديده بود که افشار چيزی را دور نمی ريزد. می گفت از او ياد گرفتم که پوشه ای، پاکتی چيزی پيدا کنم و هر چه دارم توی آن بريزم بلکه يک روز به کار آيد. يادم افتاد که در جای ديگری گفته است از احمد شاملو چقدر در صفحه آرايی چيز ياد گرفته است.

وداع با مرتضی مميز - عکس از خانه هنرمندان

آخرين بار که او را ديدم دو سال و اندی پيش در خانه هنرمندان بود. در آنجا به ابراهيم حقيقی برخوردم و پرسيدم اينجا چه می کنی. معلوم شد که با مميز و چند تن ديگر به عنوان هیأت مديره انجمن گرافيک جلسه دارند. گفتم چه خوب پس می مانم تا مرتضی را ببينم. ماندم و ديدم. همان يال و کوپال و همان سبلت و موهای پريشان که به او جاذبه ای خاص می بخشيد.

بعد ديگر در سفر بودم که شنيدم سرطان او را از پا درآورده و خانه هنرمندان برايش بزرگداشت گذاشته است. چند ماه پيش که از سفر برگشتم می دانستم حالش بد است اما هرچه با خود کلنجار رفتم نتوانستم به ديدارش بروم. می ترسيدم تصوير او – تصوير آن يل خوش قامت چهار شانه - در ذهن من بشکند. نرفتم و حالا هم وقتی به او فکر می کنم برای من، او همان مرد خوش هيکل زيبای برازنده ای است که انگار در شصت سالگی اش قبراق و سر حال زندگی می کند.

هنگام خداحافظی باز چشمم به همان عکس بزرگی از او می افتد که بر درگاه خانه هنرمندان گذاشته اند. عکس، او را در درگاهی به حالت ايستاده نشان می دهد و اين مرا ياد خاطره ای می اندازد.

کتاب عکس مريم زندی از شخصيت های هنری و ادبی تازه در آمده بود، با هم آن را ورق می زديم و روی تک تک عکس ها حرف می زديم. وقتی به عکس خود او رسيديم طبعا درباره آن هم صحبت کرديم. گفتم مرتضی چرا اين خانم زندی ترا وسط درگاه گذاشته است؟ گفت: خيلی خوب ديده است. من هميشه توی چارچوب زندگی کرده ام و هيچگاه از چارچوب بيرون نرفته ام.

درست می گفت. همين ماندن در چارچوب طرح ها و پوسترها و روی جلدهايش را بسيار ساده و در عين حال پر معنی می کرد. شايد همين ماندن در چارچوب به طرح هايش آنهمه خصلت ايرانی داده است.

 
 
66هنر گرافيک
مراسم بزرگداشت مرتضی مميز در اصفهان در کنار نمايشگاه آثار مسعود نجابتی
 
 
66آلبوم عکس
طرح هايی از مرتضی مميز
 
 
66بزرگداشت
نامگذاری يک نگارخانه به نام مرتضی مميز
 
 
66گرافيک
بزرگداپت مرتضی مميز در موزه هنرهای معاصر تهران
 
 
مطالب مرتبط
مرتضی مميز درگذشت
26 نوامبر، 2005 | فرهنگ و هنر
مرتضی مميز در يک نگاه
17 فوريه، 2005 | فرهنگ و هنر
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران