http://www.bbcpersian.com

16:49 گرينويچ - چهارشنبه 19 آوريل 2006

سينا سعدی

گزارشی از سخنرانی ضيا موحد به مناسبت روز بزرگداشت سعدی

جمعه اول اردیبهشت ماه روز بزرگداشت سعدی است. به همين مناسبت هر سال در شيراز مراسمی برپا می شود.

در تهران "شهر کتاب" به همين مناسبت روز سه شنبه ۲۹ فروردين ماه يک مجلس سخنرانی برپا کرد که در آن دکتر ضيا موحد و دکتر اصغر دادبه درباره سعدی سخن گفتند.

عنوان جلسه « سعدی و منتقدان او » بود. در شروع جلسه علی اصغر محمدخانی دبير شورای زبان فارسی که جلسه به همت او برگزار شده بود گفت شايد درباره هيچ يک از شاعران فارسی به اندازه سعدی اختلاف نظر وجود نداشته باشد.

از سال ۱۳۰۰ به بعد نزديک به ۷۰۰ مقاله و ۱۵۰ کتاب درباره سعدی نوشته و چاپ شده است. اولين مقاله در نقد سعدی را علی اصغر طالقانی در سال ۱۲۹۶ نوشت که در روزنامه "زبان آزاد" انتشار يافت.

او به بهانه تجدد به سعدی تاخت و بعد از او هم تقی رفعت در نشريه "تجدد" دنبال نقد طالقانی را گرفت و آنگاه با پاسخ ملک الشعرای بهار در مجله دانشکده به طالقانی و رفعت درگيری بين سنت و تجدد در حوزه ادبی آغاز شد.

بعدها علی دشتی "قلمرو سعدی" را نوشت که در ۱۳۳۸ منتشر شد. سپس فردی به نام کيخسرو هخامنشی کتابی به نام "حکمت سعدی" در پاسخ به علی دشتی چاپ کرد. برخی مستشرق ها مانند ادوارد براون و هانری ماسه هم بحث ها و نقدهايی درباره سعدی داشته اند.

آقای محمدخانی در اين جلسه گفت: "اگر بخواهيم محور انتقادهای منتقدان سعدی را تعيين کنيم بايد از ناموزونی اصول تعليمات و تربيت، تناقض های آشکار در آموزه های اخلاقی، و فقدان ديدگاه اخلاقی منسجم در آثار سعدی ياد کنيم. بيشترين محور بحث هم روی حکايت دورغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز است."

وی در پايان مقدمه خود گفت: " امروز می خواهيم ببينيم ارزيابی منتقدان درباره سعدی چيست. البته منتقدان کمتر درباره شعر سعدی بحث می کنند بيشتر انتقادات مسائل مضمونی دارد."

پس از اين مقدمه دو تن درباره سعدی و انتقادهايی که درباره او مطرح شده سخن گفتند. دکتر ضيا موحد و دکتر اصغر دادبه. در اينجا برای رعايت اختصار کلام خلاصه سخنان ضيا موحد را گزارش کرده ايم.

خلاصه سخنرانی ضياء موحد درباره سعدی

گروهی که بحث محتوايی می کنند مانند جامعه شناسان، روانشناسان، فلاسفه، و ... و عده ديگر که به مسائل هنری، به سبک و زيبا شناسی و معانی و بيان، و فرم و از اين قبيل می پردازند. کسانی که سعدی را نقد کرده اند – و آقای محمدخانی از آنان نام برد - از گروهی هستند که به تمامی بحث محتوايی می کنند.

پيش از علی اصغر طالقانی ( که در مقاله ای گفته بود عقب افتادگی ما به خاطر همين شعر و شاعری است) ميرزا آقاخان کرمانی به همين شيوه به شعر و شاعری نگريسته بود و می گويد « قصايد عنصری و رودکی و فرخی امثال آنها بود که سامانيان و غزنويان را تباه و منقرض ساخت»؛ « مداهنات انوری و ظهير و رشيد و کمال بود که چنان سلاطين ستمکاره نابکار مغرور پديد آمدند »؛ « ابيات عاشقانه سعدی و همام و امثال ايشان بود که بکلی اخلاق جوانان ايران را فاسد ساخت ». سپس می گويد شعرای فرنگستان چنان اشعار خود را مطابق منطق ساخته اند که جز تنوير افکار و رفع خرافات تأثير ديگری بر اشعار ايشان مترتب نيست.

در همان زمان ها ادوارد براون تاريخ ادبيات می نويسد و دستش را روی دو شاعر می گذارد که پايه ادب و زبان فارسی هستند: فردوسی و سعدی. در مورد فردوسی می گويد: « شک نيست که شهرت فراوان فردوسی به شاعری به سبب شاهنامه اوست. اما من با شرمندگی فراوان اقرار می کنم که هرگز نتوانسته ام با آنان در اين ستايش پر شوق و شور هم آواز باشم. به عقيده من شاهنامه را نمی توان حتی يک لحظه با معلقات عربی برابر و همسنگ دانست و با آنکه اين کتاب در سراسر جهان اسلام نمونه اصلی و سرمشق کامل نمونه های حماسی بوده است در نظر من به هيچ روی از لحاظ زيبايی ذوق و احساس و هنر، لطف مضمون و حسن بيان به پای بهترين اشعار حکمی، عشقی و غنايی فارسی نمی رسد.»

در مورد سعدی هم همان داستان دورغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز را علم می کند و جالب است که اين اولين داستان گلستان را ادوارد براون به دقت نخوانده است. داستان پادشاهی است که بی گناهی را به نزد او می آورند و تند صحبت می کند. شاه از وزيرش می پرسد چه گفت؟ لابد به زبان ديگری سخن می گفته است. می گويد ملک را نعت می کرد. وزير ديگری می گويد آقا چرا دورغ می گويی، داشت ناسزا می گفت. پادشاه روی در هم می کشد و می گويد حرفی که آن وزير زد در اين مجلس صحيح تر بود. اين در مورد دورغی است که ما می گوييم تا ديگری را از مرگ نجات بدهيم. اما خود سعدی درباره دروغ می گويد:

گر راست سخن گويی و در بند بمانی
به زانکه دروغت دهد از بند رهايی

به نظر من اين گونه بحث در مورد شاعران از بن اشتباه است. اگر امروز از ادوارد براون سوال کنيد که در مورد شکسپير که تاجر ونيزی را نوشته چه می گويی؟ نمی دانم چه جوابی خواهد داشت. امروز کسی جرأت نمی کند اين نمايشنامه نژاد پرستانه را اجرا کند. يا "رام کردن زن سرکش" را که وقتی سه سال پيش در ادينبورگ اجرا شد خانم ها سالن را ترک و به سمت هنرپيشه گوجه فرنگی پرتاب کردند. اگر قرار باشد محتوايی حرکت کنيم در شاهنامه داستان مهمان شدن بهرام را در خانواده يهودی بخوانيد، و آن را با تاجر ونيزی مقايسه کنيد ببينيد چقدر تفاوت دارد.

يعنی فردوسی وقتی راجع به خست يهودی که حرف می زند با چه ظرافتی حرف می زند. هيچ کدام از حرف ها و تندی های نژاد پرستانه ای که در کار شکسپير هست در شاهنامه نيست. باز اگر قرار است محتوايی حرکت کنيد « از سعدی تا آراگون » نوشته مرحوم دکتر جواد حديدی را بخوانيد که تأثير ادبيات ايران بر ادبيات فرانسه را مورد بحث قرار می دهد.

آنجا که از سه نسل فرانسويان صحبت می کند که به خاطر ارادت به سعدی اسم بچه های خود را سعدی می گذاشتند. يکی از اين سعدی ها رييس جمهور فرانسه شد. سعدی کارنو. آن کس که جمله معروف را گفت و هنگامی که زير گيوتين می رفت فرياد زد « ای آزادی چه جنايت ها که به نام تو می کنند »، در دفترچه اش داستان های سعدی را يافتند. اگر می خواهيد بحث محتوايی کنيد اين هم يک طرف قضيه است.

اما برای اين بحث ها ارزش زيادی قائل نيستم. چون بحث اصلا اين نيست. اگر بخواهيم در شعر بحث محتوايی بکنيم اين سرنا را از هر طرف بزنيم سرش گشاد است. مگر ما از شاعر توقع داريم فيلسوف باشد؟ اگر من بخواهم فلسفه بخوانم چرا سعدی بخوانم؟ اگر بخواهم کتابهای اخلاقی بخوانم اينهمه اندرزنامه هست. به مدخل اندرزنامه ايرانيکا مراجعه کنيد خواهيد ديد فرهنگ ما چيزی که کم ندارد اندرزنامه است. ولی چطور است که گلستان با اين تناقض هايی که می گويند مانده است و از بقيه آثار خبر چندانی نيست؟

کسی که شعر می گويد در زبان کار اضافی می کند. در شعر زبان محمل معنا نيست. در شعر آنچه عقب می ماند و لنگ می زند معناست. شاعر کسی است که از مرمر زبان مجسمه داوود می سازد. زبان در حالت مرمر است، بی شکل است، محمل حرف زدن است، اخبار است، کيهان است، اطلاعات است. در شعر کار اضافه روی زبان انجام می شود.

ويتگنشتاين راجع به زبان کم چيز نوشته است ولی هر حرفی که زده قابل تامل است. در تحقيقات فلسفه صحبت معنا را پيش می کشد. اصلا معنا در مرکز بحث های فسلفه قرن بيستم قرار می گيرد. می گويد اگر از من سوال بکنند که فلان جمله عادی روزنامه معنايش چيست من يک جمله مترادف می آورم. اما اگر جملاتی به من بدهند و بگويند معنی اش را بگو، می گويم همين است. همين ترتيب کلمات، همين وزن، همين موسيقی است. و آن وقت توی پرانتز می گويد اين يعنی شعر.

سعدی در گلستان حرف های ساده ای می زند، خيلی ساده. من چند جمله را بخوانم: « دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته کنند »، اين شيوه گفتن است که گلستان را زنده نگه داشته است، نه معنای جمله. معنای اين جمله را که همه کس می داند. هر کس دزدی کند دستش را می برند کوتاه می شود! ولی اين جمله سعدی چيز ديگری است؛ « اگر شبها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی »، « هر که با داناتر از خود جدل کند تا بدانند که داناست بدانند که نادان است »، اين را چگونه می توان به يک زبان ديگر ترجمه کرد؟ « نادان را به از خاموشی نيست، و اگر اين مصلحت بدانستی نادان نبودی ». اينهاست که سعدی را نگه داشته است.