BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 12:11 گرينويچ - دوشنبه 19 فوريه 2007 - 30 بهمن 1385
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
فريده فرجام: از مرگ تاجماه تا زندگی گاليله
 

 
 
روی جلد تاجماه
آزادی شاخه نوری بود
که زنی در کوله بارش
فراری داد.

«... من تو اتاق خودمو حبس کردم که کمتر ببينمشون و کمتر دلم برای بدبختی شون بسوزه... بهشون گفتم بعد از پدرم ديگه اين بيا و بروها فايده نداره. اين تجمّل هيچ دردی رو دوا نمی کنه. امّا هر تيکه اين زندگی به بند بند وجودشون بسته شده. کلفتها و نوکرها رو نمی تونن جواب کنن، چون بی باعث و بانی ميشن! دلشون نمياد اسبهای سرطويله رو به مأمورين حکومتی بفروشن، چون اونا بيرحم هستن و اسبها رو زياد شّلاق می زنن!... يک روز و يک ساعت مهمونيهای دوره شونو تغيير نداده ن ... در عوض برای هر تيکه جواهری که می فروشن، سه ساعت تو صندوقخونه گريه می کنن!»

کسی که اين درد دل را می کند، «تاجماه»، شخصيت اصلی نمايشنامه ای است با همين نام که در چهل و دو سال پيش در تهران چاپ شد. شايد آن را نويسنده يکی دوسال پيش از آن تاريخ نوشته بود، يعنی زمانی که خودش هنوز زن جوان بيست و هفت هشت ساله ای بود. «تاجماه» در همين چند جمله سير زوال زندگی اشراف عهد قاجاريه را بيان می کند، و اين زمانی است که حکومت در ايران عوض شده است و روال زندگی اجتماعی هم سير تغيير و تحوّل را آغاز کرده است و «تاجماه» نماينده نسلی است که در اين ميان فدا می شود، زيرا که از يک طرف نمی تواند مقلّد نسل پيش بماند و مطيعانه پيرو سنّتها و مؤمن به ارزشهای آن نسل باشد، و از طرف ديگر خود آن آزادی و تجربه و شجاعتی را که برای ساختن سرنوشتی تازه لازم است، ندارد. آمّا چنانکه از حرفهای او پيداست، آن بينش را دارد که درماندگی و سرگردانی نسل پيش را درک کند و از فکر اينکه خود بايد در اين سرگردانی و درماندگی تباه شود، عذاب بکشد و در اين تنگنای جهنّمی برای خود دنيايی خيالی بسازد و در اين دنيای خيالی زيباييهای همه آرزوهايش را که نمی تواند برای او در زندگی حقيقت پيدا کند، به «مرگ» ببخشد. شخصيت مرد داستان، که عاشق «تاجماه» است و در نمايشنامه فقط با نام «مرد» معرّفی می شود، با اشاره به اين دنيای خيالی و نگران کننده تاجماه، می گويد:

«حالا می فهمم چرا اهل خونه ميگن شما بی وقتی شدين!... اين حرفها کدومه؟ وقتی آدم از تقديرش جدا شد، ميره زير خاک!... می پوسه و تموم ميشه!»

مرد که به تاجماه نواختن سه تار تعليم می دهد، خود به شکلی ديگر فدا شده تغيير و تحوّل است. از حرفهايش پيداست که به گوشه هايی از ذهنش پرتوهايی از نور روشنگری آغاز تجدّد فکری تابيده است، امّا سرنوشتش از سرنوشت تاجماه جدا نيست و به جای پناه بردن به دنيايی خيالی، به ترياک پناه برده است، با اين تفاوت که زن در زندانی ساخته فرهنگ مردسالارانه گرفتار است و در جهنّمی وحشتناک تر می سوزد. تاجماه در جواب او می گويد:

«نه... نه... اين حرفو نزنين! ... اين حرفو نزنين! ... من ميرم پيش تصويرم... (بلند می شود، به کنار آينه می رود)... ميرم تو اين دنيای پر موج... موج نور... مگه نمی بينی؟ (انگشتهايش را روی آينه می کشد و آن را به مرد نشان می دهد)... نگاه کنين. روی اين آينه يه ذرّه غبار نيست. من صورتمو به صورت تصوير می چسبونم. نگاههای ما دست همديگر رو می گيرن و با هم ميرن. نگاه منو خاک پر نمی کنه. اين حرفو نزنين! من خاک رو فراموش کرده م! زمين از زير پای من کنار رفته (مکث – زير لب زمزمه می کند) هميشه دلم ميخواد بفهمم موقعی که از اين ديوار می گذرم، چطور ميشم... ( به مرد) راستی ممکنه آدم اين همه شکوه و درخشندگی رو ببينه؟»

پوستر نمايشنامه "مادموازل الزه" از آرتور شنيتسلر به کارگردانی فريده فرجام
پوستر نمايشنامه "مادموازل الزه" از آرتور شنيتسلر به کارگردانی فريده فرجام

و مرد بيحوصله در جواب تاجماه می گويد «وقتی شما رفتين، اثاثيه اتاقتونو جمع می کنن، لباسهاتونو تو يخدون می چينن... بعد در اتاقو می بندن و ميرن! ديگه شما چيکار دارين که چطور ميشه؟»

و تاجماه می گويد: «من می خوام چطور شدن خودمو ببينم... شما اون پيرمرده يادتونه؟ شراب اون دختره يادتونه؟ (زير لب زمزمه می کند) دختره حالا شراب شده ... تو رگهای پيرمرده می چکه، زندگی می کنه... نفس می کشه... (مات نگاه می کند) فکرشو بکنين ... رگهای يه آدم از شراب پر بشه... شرابی که وجود يه دختره... وجود يه دختری که پر از شور و جذبه بوده... حالا اين پيرمرد همه شور اون دختر رو تو رگهای خودش حبس کرده...»

و اين پير مرد «گشتاسب» ميفروش، يکی از شخصيتهای نمايشنامه و يادآور ساقی در رباعيات خیّام و «پير مغان» در غزليات حافظ است. آيا تاريخ ايران، از آغاز تا امروز، در دوره های تغيير و تحوّل هميشه نسل فدا شده ای مثل نسل تاجماه و اين مرد عاشق آشفته نوميد داشته است؟ به هر حال ما در تاريخ افسانه ای باستان سهراب و سياوش و تهمينه و جريره داشته ايم، يعنی اين نماينده های نسلهای فداشده را هميشه داشته ايم.

همه بدبخت، همه تنها

نويسنده نمايشنامه «تاجماه» در نمايشنامه ديگری که با عنوان «عروس» در همان کتاب چاپ شده است، يکی ديگر از جنبه های تلخ زندگی زن در جامعه را زمينه داستان کرده است، و آن «هوو» آوردن مرد بر سر زن اوّل است که بچّه دار نمی شود.

در اين داستان، بر خلاف بسياری از داستانهايی با مضمون مشابه، مرد شيطانی ستمگر نيست. اگر بعد از سالها زندگی با همسرش، بتول خانم، هوو بر سر او می آورد، به دليل بچّه خواستن است. از حرفها و حالتهای او در نمايشنامه پيداست که اگر زن اوّلش بچّه دار شده بود، هوو بر سر او نمی آورد. امّا اين فقط يک جنبه از واقعه است. در جنبه ای ديگر از واقعه می بينيم که هوو دختر بيکسی است که اگر بتول خانم و شوهرش، معمار، دختری می داشتند، همسنّ او می بود. در اين جنبه، چنانکه نويسنده در نظر داشته است، هووی نوجوان، زهرا، از بتول خانم هم بد بخت تر است. بيکسی او موجب شده است که معمار بتواند او را در راه رسيدن به آرزوی خود، جاهلانه مصرف کند. طبيعی است که زن از هوو دار شدن راضی نيست و در شبی که هوو را به خانه او می آورند، سخت پريشان و منقلب شده است، امّا نويسنده که نمی خواهد در داستان خود کسی را محکوم کند، نشان می دهد که بتول خانم قدر شوهرش را می داند و شوهرش قدر او را. انسانيت در هيچيک از آنها نمرده است. يکی رنجيده است و حقّشناس و ديگری شرمنده است و صاحب اختيار.

فريده فرجام و بازيگران نمايش "هوای مقوايی"

در پايان داستان است که جنبه سوّم واقعه نمايان می شود. وقتی که جهيزيه «زهرا» را می آورند، بتول خانم تنها در اتاق خود مانده است. هووی او، زهرا، همان شب، معصومانه و سرافکنده پيش او می رود و می گويد: «سر شبی وقتی از جلوی اتاقتون رد می شدم، ديدم تو اتاق تنها نشستين. دلم گرفت. حالا که درو همسايه ها رفته ن، اومده م پيشتون. عيبی نداره؟» و بتول خانم به موهای او دست می کشد و می گويد: «نه، زهرا، عيبی نداره. ميدونی اگه من يه دختر داشتم حالا قدّ تو بود. حالا اين زندگی همه اش مال توئه.»

آنوقت صدای معمار از بيرون شنيده می شود که زهرا را به نام می خواند. امّا هووی نوجوان که سنّ دختر بتول خانم را دارد، هراسان از شب زفاف، بيگانه با «معمار» و در وحشت از او، به رختخواب بتول خانم، به جانشين مادر، پناه می برد تا اقّلاً آن شب را از وقوع فاجعه در امان باشد. معمار همچنان به در بسته اتاق می زند وزهرا را صدا می کند. در اينجا نويسنده صحنه را اين طور شرح می دهد: «بتول خانم بلند می شود و به طرف در می رود. زهرا در جای خود نيم خيز می شود و با التماس به بتول خانم می نگرد. بتول خانم لبخند می زند. فتيله چراغ را پايين می کشد...» و آنوقت تماشاگر می بيند که بتول خانم در کنار رختخواب می نشيند و «با محبّت مادرانه به پشت او دست می زند» و زهرا که در اين پناه مادرانه آرامش يافته است، چشمهايش را می بندد.

در اين جنبه سوّم واقعه تنها ماندن مرد را می بينيم و همدل شدن دو زن او را، و اگر

به شيوه نويسنده در برخورد با نفسانيات و کنشها و واکنشهای آدمهای داستان او دقيقاً توجّه کنيم، به اين نتيجه می رسيم که همه آنها، چه ستم کننده و چه ستمکش، در واقع گرفتار جبری هستند که ناشی از جهل است و کهنگی و ناسازی نظام رفتاری و حقوقی جامعه. ازاين ديدگاه است که نويسنده توانسته است تراژدی زندگی طبقه ای از جامعه را نشان بدهد، بی آنکه فرد را در جامعه کاملاً مسئول همه کردارهايش معرّفی کند، و قاطعانه به محکوميت کسی رأی بدهد.

فريده فرجام در سال 2000
فريده فرجام در سال 2000

تاجماه و بتول خانم با وجود اين که با لکّاته ها و علويه خانمها و ديگر زنهای صادق هدايت در يک جامعه زندگی می کنند، از بسياری از آنها واقعی ترند و با بسياری از آنها بيگانه اند، امّا غمهای زن ايرانی در جهان شعری فروغ فرّخ زاد را دارند، بی آنکه زمانش رسيده باشد که بتوانند عصيانگر باشند. سوّمين نميشنامه ای که در کتاب «تاجماه» آمده است ، «هوای مقوّايی» است که نويسنده آن را بعد از بازگشت از آلمان نوشت و با دو نمايشنامه تاجماه و عروس در يک کتاب به وسيله سازمان کتابهای جيبی در ده هزار نسخه انتشار يافت.

نخستين زن نمايشنامه نويس ايرانی

در اين مقدّمه نخواسته ام که نمايشنامه های «تاجماه» و «عروس» را نقد و بررسی کرده باشم، چون چنين مقصودی در اين مختصر نمی گنجد. اين مقدّمه را آوردم تا بگويم که امروز وقتی می شنويم که اخيراً نمايشنامه «زندگی گاليله» اثر معروف «برتولت برشت»، نويسنده آلمانی، با کارگردانی يک خانم ايرانی به نام «فريده فرجام» در پايتخت ايالت «آيداهو» ی آمريکا به روی صحنه آمده است، به چهل و دو سال پيش بر گرديم و از خود بپرسيم که اين فريده فرجام، که در بيست و هفت هشت سالگی توانسته بود نمايشنامه های سنجيده و پرمعنايی مثل «تاجماه»، «عروس» (که دوبار در تلويزيون ايران اجرا شد)، «هوای مقوّايی» و «خانه بی بزرگتر» (که درتئاتر شهر يا سنگلج بر صحنه آمد) بنويسد، در اين چهل و دوسال کجا بوده است و چه می کرده است؟ آيا اگرنويسندگان حيطه نقد ادبی نسل من، از آن جمله آنهايی که با انتشار «شوهر آهو خانم» از شادی به فرياد آمدند و «محمّد علی افغانی» را با «بالزاک» مقايسه کردند و اهل کتاب رابه تماشا و ستايش او کشاندند، نمايشنامه های «فريده فرجام» را هم خوانده بودند و به جامعه کتابخوان و تئاتر دوست معرّفی کرده بودند، امروزدر ايران شهرتی در حدّ يا بيشتر از نمايشنامه نويسان معروف نمی داشت ، و اهل انديشه و هنر در طول اين چند دهه تقريباً از او بی خبر می ماند تا ناگهان بشنود که نمايشنامه ای از «برتولت برشت» آلمانی در آمريکا، به کارگردانی او روی صحنه آمده است؟ و آيا اگر فريده فرجام کار ادبی و هنری خود را در ايران ادامه داده بود، تا به حال دست کم بيست نمايشنامه ديگر از او نخوانده بوديم، و بسياری از آنها را در ايران در روی صحنه نديده بوديم؟

فريده فرجام در سال 1989 در زمان کارگردانی "يک استکان آب"

در صحبت تلفنی که با فريده فرجام داشتم، به همين نکته اشاره کردم، و او گفت: «امّا من در اين مدّت، در خارج از ايران، توانستم آزاد فکر کنم، آزاد کار و تجربه کنم و آزاد زندگی کنم. از اين گذشته من بيشتر از بيست فيلم ساخته ام که تقريباً همه آنها در فستيوالهای اروپا و امريکا نشان داده شده است.» در جواب او گفتم: «اين به جای خود، امّا ای کاش وضع طوری می بود که حاصل کار هر هنرمندی، آن طور که در دنيای آزاد می بينيم، در وطن او خلق می شد و اوّل به جامعه خود او عرضه می شد. وگر نه اصل بر اين است که هنرمند در هر جا و در هر شرايطی زندگی می کند، به کار خـّلاقه خود ادامه بدهد و هر اثر او از اثر قبلی اش بهتر باشد!»

شکفتن «گل بلور و خورشيد»

در همان سال ۱۳۴۳ در پشت جلد کتاب «تاجماه» (عروس، و هوای مقوّايی) او که آن را سازمان کتابهای جيبی، وابسته به مؤسّسه انتشارات فرانکلين، منتشر کرده بود، خوانده بوديم که فريده فرجام در22 دی ماه ۱۳۱۳ شمسی در تهران متولّد شد و دوره تحصيلات ابتدايی را در ايران و دوره متوسّطه را در ايران و پاريس گذراند. وقتی که به ايران برگشت، به نوشتن داستانهای کوتاه پرداخت و اين داستانها در سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۵، در مجلّه های آن زمان (فردوسی، خوشه، و بامشاد) چاپ می شد. در فرانسه آشنايی با آثار درام نويسان بزرگ و آگاهی از رموز فن نمايشنامه نويسی يکی از مواد درسی او بود، و او با اين آگاهی نمايشنامه نويسی را از سال ۱۳۳۶ شروع کرد و در همان زمان وارد دانشگاه شد و در رشته زبان و ادبيات فرانسوی به تحصيل پرداخت و در اين رشته ليسانس گرفت. در دانشگاه که بود، در درس تئاتر که استاد آن پروفسور «کوئين بی» بود، جايزه اوّل بازيگری به او اعطا شد، و نمايشنامه ای که نوشت، يکی از چهار نمايشنامه برنده شناخته شد و به اجرا در آمد. در همان ایّام داستان «حسنی» را برای کودکان نوشت که آن را انتشارات «سخن» منتشر کرد. در اين زمان به عضويت «شورای کتاب کودک» درآمد. در سال ۴۲-۱۳۴۱ برای شرکت در سمينار فرهنگی کشورهای در حال توسعه به خارج رفت. در دی ماه همان سال در کتابخانه بين المللی مونيخ برای کودکان، وابسته به «يونسکو»، درباره «مذهب و سياست» در کتابهای کودکان مطالعه کرد و به همّت او در آنجا قسمت کتابهای ايران تأسيس شد.

فريده فرجام و بازيگران و مترجم نمايشنامه "يک استکان آب" اثر لوميلا پتروشفسکايا
فريده فرجام و بازيگران و مترجم نمايشنامه "يک استکان آب" اثر لوميلا پتروشفسکايا

در بازگشت به ايران نمايشنامه «هوای مقوّايی» را نوشت و سازمان کتابهای جيبی نمايشنامه های «تاجماه»، «عروس» و «هوای مقوّايی» را در يک جلد و در ده هزار نسخه منتشر کرد. در سال ۱۳۴۵ نمايشنامه «خانه بی بزرگتر» را نوشت که در تئاتر شهر به روی صحنه آمد. کتابهای «مهمانهای ناخوانده»،«گل بلور و خورشيد» و «عمو نو روز» او به وسيله کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتشار يافت. داستان «گل بلور و خورشيد» برنده جايزه بولونی – ايتاليا در سال ۱۹۶۷ و جايزه يونسکو در ژاپن شناخته شد. "زنجير عمو زنجير باف" نيز از داستان هايی است که فريده فرجام برای کودکان نوشته است. از سال ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۹ شعرهای او در «دفترهای زمانه» و مجلّه «آرش» چاپ می شد. فريده فرجام از مؤسّسان و همچنين عضو «کانون نويسندگان ايران» بود. او در سال ۱۹۷۰ به دعوت گروه نئاتر «نان و عروسک»، که برای اعتراض به جنگ ويتنام نمايشهايی اجرا می کرد، به فرانسه رفت، و کمی بعد در همان سال وارد آکادمی فيلم و تلويزيون آمستردام در هلند شد.

ناشر کتاب «تاجماه» معرّفی کوتاهی از فريده فرجام را که در پشت جلد کتاب آورده بود، با اين جمله به پايان برده بود: «نمايشنامه های تاجماه و عروس که در اين کتاب به چاپ رسيده است، می تواند معرّف ذوق و استعداد بانوان ما در زمينه ادبيات باشد.» اگر در اين جمله تأمّل کنيم و بخواهيم معنای آن را با صراحت بيشتری باز بگوييم، به اين برداشت می رسيم که در آن زمان هنوز ذهنيت جامعه فرهيخته ايرانی «زن» را در ميدان انديشه و هنر تازه واردی می دانست که بايد «مرد» (که هميشه خود را صاحب اين ميدان ديده بوده است)، با بزرگواری و گذشت به «ذوق و استعداد» او اعتبار و ارزشی «زنانه» بدهد. شايد نويسنده اين جمله هرگز تصوّر نکرده بود که کلامش می تواند چنين معنايی داشته باشد، ولی در ذهنيتش معنايی جز اين نمی توانست موجود باشد.

چهل و دو سال بعد

حالا که چهل و دو سال از زمان اين معّرفی کوتاه بر پشت جلد کتاب «تاجماه» می گذرد و می خواهيم آن «فريده فرجام» را معرّفی کنيم که نمايشنامه «زندگی گاليله»، نوشته برتولت برشت در شهر «بويسی»، مرکز ايالت آيداهو، در آمريکا با کارگردانی او به روی صحنه آمده است، ببينيم در اعلام برنامه های رشته ارتباطات دانشگاه ايالتی آيداهو در بهار سال ۲۰۰۷ که فريده فرجام در آنجا در رشته کارگردانی و بازی در سينما تدريس می کند، او را به اختصار چگونه معرّفی کرده اند.

صحنه ای از نمايش "زندگی گاليله"

«فريده فرجام فيلمساز، کارگردان تئاتر، نمايشنامه نويس، فيلمنامه نويس، و شاعر و نويسنده داستانهايی است خاصِّ کودکان که برای آنها جايزه های بين المللی گرفته است. او که نويسنده و کار گردانی است زبردست، در زمينه نويسندگی و کارگردانی سی و پنج سال تجربه دارد. دو تا از فيلمهايی که ساخته است در فستيوال بين المللی فيلم آيداهو در سال ۲۰۰۵ نمايش داده شد، و يکی از آنها که «با مهر فراوان... ماريا» عنوان دارد، برنده جايزه اوّل تماشاگران شد. بسياری از فيلمنامه هايی که او نوشته و کارگردانی کرده است، در فستيوالهای سراسر اروپا و ايالات متّحد آمريکا نمايش داده شده است. او برای دو نفر از دوستان کارگردان خود هنرپيشه هايی را که در سه فيلم بسيار موفّق «ناپديد شده»، «پل» و « ما، اسکندر» بازی کردند، کارگردانی کرد. در هاليوود، در استوديوی «کنکورد–نيو هورايزنز» (Concord-New Horizons»، متعلّق به راجر کُرمن (Roger Corman) در پنج فيلم سينمايی، در زمينه های مختلف تهيه فيلم کار کرد تا با شيوه های تهيه و توليد فيلم در هاليوود به خوبی آشنا شود. فريده فرجام کارگردانی تئاتر را در کنسرواتوار و نزد استلا ادلر Stella Adler در نيورک تعليم ديده است و در کنسرواتوار«لی استراسبرگ»(Lee Strasberg) نيويورک هنرپيشگی و کارگردانی آموخته است و همچنين نزد جک گارفين (Jack Garfein)، کارگردان معروف، در نيويورک و پاريس آموزش ديده است. فرجام در دانشگاه تهران ليسانسيه زبان و ادبيات فرانسوی شد. او اوّلين زن نمايشنامه نويس ايرانی و همچنين اوّلين زن ايرانی است که در ادبيات کودکان جايزه های بين المللی برده است. فرجام در هلند، آلمان و ايالات متّحد آمريکا نمايشنامه های متعدّدی را کارگردانی کرده است و به تدريس و تعليم در آکادميهای تئاتر پرداخته است.»

منبعی از شور و حرارت کار

وقتی که فريده فرجام در تئاتر معروف «The Flicks» در «بويسی»، مرکز ايالت آيداهو، نمايشنامه «مهربان باش، من مرده ام» ، نوشته آراماشات بابايان، نويسنده ارمنی را کارگردانی کرد، «ارين رايان»، نويسنده هفته نامه معتبر «بويسی ويکلی» که هم اين نمايش را ديده بود، هم با فريده فرجام گفت و گو کرده بود، در هفته نامه خود مقاله مفصّلی درباره او نوشت که من بخشهايی از آن را در اينجا می آورم:

فريده فرجام در مقاله دينا اولند در هفته نامه "آيداهو استيتسمن"
فريده فرجام در مقاله داينا اولند در هفته نامه "آيداهو استيتسمن"

«اگر بگوييم که فرجام منبعی است از شور و حرارت کار، کم گفته ايم. زندگی هنری او با موفـّقيتهايی درخشان آراسته است: سی و پنج سال نوشتن و کارگردانی تئاتر و فيلم، همراه با دريافت جايزه های بين المللی، گرفتن دانشنامه ازمعتبرترين هنرکده های فيلمسازی و کارگردانی جهان، و ساختن فيلمهای بسيار تحسين انگيز. وقتی که به ديدار او رفتم با هنرمند پرشوری روبه رو شدم که هدف او در زندگی خلق کردن است و عرضه داشتن دريافتهای هنری خود در زبانهای گوناگون.

«فرجام که در تهران و پاريس پرورش يافته است، مادرش را به ياد می آورد که او را تشويق می کرد که نيروی خـّلاقه خود را در زمينه های هنری (تئاتر، رقص و نقّاشی) به کار بگيرد. او در سنّ ده سالگی با شوق و علاقه شعر می ساخت و با کودکان محلّه نمايش اجرا می کرد.

«در بعد از ظهرهای تابستان، در گرمای خواب آور، برادرها و خواهر کوچک و خاله زاده هايم را جمع می کردم و با آنها نمايش اجرا می کردم. در کودکی که می توانستم خودم را با کارهای ديگر سرگرم کنم، از اين کار لذّت می بردم و در اين مورد خيلی هم جدّی بودم. حالا کارم را خيلی جدّی می گيرم، امّا خودم را نه.»

در صحبتی که با فريده فرجام داشتم ، در اشاره به دوران کودکی خود گفت : "من خطی را که در همان کودکی در تئاتر و نوشتن آغاز کردم ، در دبستان و دبيرستان و دانشگاه ، و در ايران و خارج ، ادامه داده ام و همين خط تا به امروز مسير زندگی من بوده است . در دبستان که بودم ، هم در نمايش های مدرسه بازی می کردم ، هم در تئاتری که مخصوص کودکان با اسم "باشگاه کودکان" تأسيس شده بود ، و بچه ها همراه پدر و مادر خود برای تماشای به اين تئاتر می آمدند."

«فعّاليت چندگانه فرجام در نويسندگی و تئاتر و فيلم، او را به اطراف جهان برد و از تجربه و هدايت بزرگانی مانند استلا ادلر (Stella Adler : بزرگترين استاد هنرپيشگی آمريکا)، لی استراسبرگ (Lee Strasberg : کارگردان، هنرپيشه، استاد بازيگری، يکی از مؤسّسان «Group Theatre» و «Actors Studio » يکی از معروفترين مراکز تئاتر جهان)، جک گارفين (Jack Garfein : کارگردان معروف تئاتر و فيلم)، و وارن رابرتسون (Warren Robertson : کارگردان و استاد تئاتر در دانشگاه ايالتی تنسی) برخوردار کرد.

در آکادمی فيلم و تلويزيون آمستردام

«فرجام که در بيست و چند سالگی به عنوان اوّلين زن نمايشنامه نويس ايرانی شناخته شده بود، برای کسب دانش و تجربه دانشگاهی در هنر فيلمسازی، برای ورود به آکادمی معتبر فيلم و تلويزيون آمستردام در هلند درخواست کرد و با گذراندن آزمونهای دشوار و چهار روزه ورودی، برای تحصيل در اين آکادمی پذيرفته شد. در آن سال از هزار متقاضی ورود به آکادمی فيلم و تلويزيون آمستردام فقط سی و پنج نفر قبول شدند که فرجام يکی از آنها و همچنين يکی از هجده نفری بود که چهار سال بعد موفّق به گرفتن دانشنامه اين آکادمی شدند.

اجرای نمايشنامه عروس به زبان هلندی در تئاتر ملی آمستردام

«فريده فرجام، بعد از فارغ التّحصيل شدن از اين آکادمی در زمينه فيلم و تئاتر در آمريکا، آلمان، فرانسه و آمستردام کار کرد، و همچنين به عضويت «Actors Studio» در نيويورک و هاليوود درآمد. اين از مراکز معتبر تئاتر در جهان است و کسانی مثل آليا کازان، مارلون براندو، رابرت دو نيرو، آل پاچينو، جين فوندا، مارلين مونرو در آن عضويت داشتند و دارند. اکنون که در آمريکا زندگی و کار می کند، دريافت تحسين آميزی که از آثار نمايشنامه نويسان آمريکايی در نوجوانی پيدا کرده بود، با شناختی عميق تر همراه شده است. هنوز بعضی از اين نويسندگان، از آن جمله تنسی ويليامز، يوجين اونيل، و از نسل بعد از آنها تونی کوشنر و سَم شپارد در شمار نمايشنامه نويسانی هستند که فرجام آثار آنها را دوست می دارد.

«فرجام بعد از سالها زندگی و کار در هلند، به آمريکا آمد، و اکنون چند سالی است که محلّ زندگی خود را از لوس آنجلس به «بويسی» پايتخت ايالت آيداهو، که در دانشگاه ايالتی آن تدريس می کند، انتقال داده است. در ابتدا نمايشنامه «برخورد غير منتظره» (L’Homme du Hasard) نوشته ياسمينه رضا (Yasmina Reza) را در «تئاتر معاصر» شهر بويسی به روی صحنه آورد و استقبال مردم او را تشويق کرد که به کارهای بزرگتر و دشوارتری دست بزند.

(خوب است که من در اينجا اين اشاره را به گفتار ارين رايان اضافه کنم که ياسمينه رضا، نمايشنامه نويس، هنر پيشه، رمان و فيلمنامه نويس، زنی است فرانسوی، از پدری نيم روس و نيم ايرانی و مادری مجار، که نوشته هايش به بيست زبان ترجمه شده است و همين نمايشنامه «برخورد غيرمنتظره» او با موفقيت در انگلستان، فرانسه، کشورهای اسکانديناوی، آلمان و آمريکا به روی صحنه آمده است و به اجرای آن در لندن جايزه لارنس اوليويه اعطا شد. شايد يکی از دلايل روی آوردن فريده فرجام به کارگردانی اين نمايش، همين فرهنگ آميخته نويسنده آن بوده است.)

خـّلاقيت در کارگردانی

«يکی از کارهای پر زحمتی که در اين اواخر انجام داد، کارگردانی موفقيت آميز نمايشنامه هايی از نويسندگان ارمنستان، آذربايجان و روسيه بود که به شيوه «صحنه خوانی» اجرا شد. نمايشنامه اوّل «با من مهربان باش، من مرده ام» نوشته آراماشات بابايان، نويسنده ارمنی است که مهارت فرجام را در کارگردانی به خوبی نشان داد، چون در اين شيوه اجرا از وسايل صحنه استفاده نمی شود، بازيگران با لباس عادّی خود در صحنه ظاهر می شوند و نقش خوانی می کنند. اگر پيش از آنکه من به ديدن اين نمايش بروم، شيوه اجرای آن را برای من توضيح داده بود، شايد از خير ديدن آن می گذشتم، امّا واقعيت اين است که از آغاز تا پايان نمايش، مضمون نمايش و نحوه ای که بازيگران آن را اجرا می کردند، تماشاگران را به خنده انداخت، اشک به چشمان آنها آورد و به تأمّل واداشت. مضمون نمايش به اندازه صحنه ساده بود، امّا در شيوه اجرای بازيگران و توازن جنبه خنده آور و جنبه غم انگيز، و در طرح مضامين خصوصی و عمومی ، و برخورد يک فرهنگ بيگانه با فرهنگ آشناست که پيچيدگی بی حدّ کار فريده فرجام آشکار می شود.

«نمايشنامه ديگر «خرس و راهزن»، نوشته ميرزا فتحعلی آخوند زاده است که کمدی ای است در سبگ «مولير» که تصويری جاندار از جامعه فئودالی روسيه در قرن نوزدهم روسيه ارائه می دهد و در آن خرافات، رياکاری، تعصّب خشک و استبداد با طنز به انتقاد گرفته می شود. نمايشنامه سوّم «عشق»، نوشته لودميلا پتروشفسکايا بود. فريده فرجام برای پژوهش، هنرپيشه يابی، تمرين و روی صحنه آوردن اين سه نمايشنامه پنج ماه وقت صرف کرد، و اگر از او بپرسيد که آيا اين کار دشوار ارزش آن را داشت که اين همه وقت و نيرو صرف آن بشود، در جواب می گويد: بله، مسلّماً. من اين کار را دوست می دارم چون برای من يک تجربه سنگين و تازه است. روح من به آن نياز دارد، و جای آن نيست که نگران باشم و هراسی به خود راه بدهم.»

در اينجا توضيح می دهم که در اين شيوه «صحنه خوانی» هنر پيشه ها نقش خود را در ضمن حرکتهای طبيعی نقش در صحنه اجرا می می کنند و با نشستن روی صندلی در صحنه و خواندن ديالوگها فرق می کند. از بقيه سخنان «ارين رايان»، نويسنده «هفته نامه بويسی» در باره فريده فرجام می گذرم و بر می گردم به عنوان اين معرّفی که «از مرگ تاجماه تا زندگی گاليله» بود.

زندگی گاليله: نقش علم در جامعه

بازيگران نمايشنامه گاليله به کارگردانی فريده فرجام
بازيگران نمايشنامه گاليله به کارگردانی فريده فرجام

در همان آغاز گفتم که تازه ترين کار فريده فرجام، آفريننده تراژدی غزلگونه تاجماه، کارگردانی «زندگی گاليله»، نوشته برتولت برشت، نمايشنامه نويس، شاعر و رمان نويس آلمانی است. چندين ماه بود که هر وقت از لندن از فريده فرجام در بويسی آيداهو حال می پرسيدم، می گفت که سخت گرفتار کار به روی صحنه آوردن زندگی گاليله است. اين گرفتاری فقط مربوط به تمرينهای هنرپيشه ها و جايگير کردن سخن و حرکت در نقشها نبود. اوّلين کار مهمّ پيداکردن شمار زيادی هنرپيشه های شايسته بود. اين نمايشنامه برشت در اصل هفتاد نقش دارد و فريده فرجام ترجمه انگليسی جديدی از اين نمايشنامه را به کار گرفته است که مترجم آن، سر ديويد هير Sir David Hare نقشها را به سی نفر رسانده است. با وجود اين برای کارگردان يافتن سی هنرپيشه شايسته که بتوانند در اين نمايش بازی کنند، کار آسانی نبود. سرانجام کارگردان با نوزده هنرپيشه که بعضی از آنها در دو نقش متفاوت ظاهر می شدند، زندگی گاليله را در تالار دانشگاه ايالتی بويسی به روی صحنه آورد. دينا اولند Dana Oland نويسندۀ روزنامه «آيداهو استيتزمن» (Idaho Statesman) که کار فريده فرجام و نمايشنامه برتولت برشت را در دو مقاله معرّفی کرد، در يکی از آنها گفته است:

گاليله
گاليله

«درسهايی که از زندگی گاليله می توان گرفت، درسهايی است عميق. برای همين است که برتولت برشت داستان زندگی او را به کار برد تا خفقان و سانسور رژيمهای فاشيستی در دهه ۱۹۳۰ را به انتقاد بگيرد و به همين دليل است که اين نمايشنامه تا به امروز همچنان نفوذ و تأثير خود را حفظ کرده است.»

می دانيم که گاليله در اوايل قرن هفدهم ميلادی در کتاب «گفتار درباره دو نظام جهانی : هيئت بطلميوسی و هيئت کوپرنيکی» نوشت که زمين، چنانکه در کتاب مقدّس آمده است و کليسا معتقد است، مرکز عالم نيست، سیّاره ای است که به دور خورشيد می گردد. دستگاه تفتيش عقايد کليسا گاليله را محاکمه کرد و رأی به بطلان عقيده او داد، و او اگر بر اين عقيده پافشاری می کرد، کيفرش مرگ در شعله های آتش بود. گاليله برای گريز از مرگ نظريه خود را باطل اعلام کرد، امّا گفته اند که در موقع خارج شدن از دادگاه و رفتن به زندان پايش را به زمين کوبيده بود و زير لب گفته بود: با وجود اين تو مرکز عالم نيستی و به دور خورشيد می گردی.

هيئت بطلميوسی
هيئت بطلميوسی

فريده فرجام در مصاحبه با دينا اولند، در قدردانی از کار هنرمندانه و از خودگذشتگی هنرپيشگان گفته است: «من از بابت اينکه آنها بازی در اين نمايش را پذيرفتند، بسيار سپاسگزارم. ما بيش از سه ماه روی اين نمايشنامه کار کرديم فقط برای يک شب اجرا. ای کاش می توانستيم شبهای بيشتری آن را اجرا کنيم، امّا به هر حال يک شب هم بهتر از آن است که اصلاً به روی صحنه نمی آمد.»

هنر والا در حاشيه

در اينجا به يادم آمد که چندين سال پيش من يکی از نمايشنامه های آثول فوگارد Athol Fugard، نمايشنامه نويس معروف افريقای جنوبی را (که از او نمايشنامه های «سلام و خدا حافظ»، «آنها زنده اند» و «سی زوئه بانسی مرده است» در ايران ترجمه و منتشر شده است)، در يکی از تئاتر های حاشيه ای و کوچک لندن ديدم. اين تئاتر بيش از پنجاه صندلی نداشت و شگفت تر اينکه کارگردان نمايش خود آثول فوگارد بود و در آن بازی هم می کرد. اين نمايش هم فقط سه شب اجرا شد. در لندن نمايشنامه های عالی، از جمله آثار آنتون چخوف و هنريک ايبسن را به ندرت در تئاترهای بزرگ و معروف می توانيد ببينيد چون مثل «زندگی گاليله» عامّه پسند و پولساز نيست و کسانی مثل فريده فرجام آنها را کارگردانی می کنند و کسانی مثل وانسا ردگريو (Vanessa Redgrave) و جان گيلگود (Sir John Gielgud) در آنها بازی می کنند، و محلّ اجرای آنها بيشتر تئاترهای کوچکی است که به آنها «تئاتر حاشيه ای» Fringe Theatre هم می گويند. باز خوب است که تالار دانشگاه ايالتی بويسی برای تماشاگران «زندگی گاليله» بيش از چهارصد صندلی داشته است.

فريده فرجام و آنی چاپلين، در زمان کارگردانی "نمايش ملودراما" اثر سام شپارد
فريده فرجام و آنی چاپلين، در زمان کارگردانی "نمايش ملودراما" اثر سام شپارد

در معرّفی فريده فرجام در اطلاعيه دانشگاه ايالتی بويسی در رشته ای که او تدريس می کند، گفته شده است که او فيلمنامه های متعدّدی برای تلويزيون هلند و تهيه کنندگان مستقل نوشت و کارگردانی کرد، از آن جمله «با نامی تازه: کارگر مهاجر»، «کودکان در گذشته و حال» و «تا مرگ ما را از هم جدا کند»، «با دستهای مبارکشان»، «با محبّت بسيار... ماريا»، و در زمينه فعّاليتهای تئاتری او از کارگردانی «مادموازل الزه»، اثر آرتور شنيتسلر (Arthur Schnitzler) در آلمان، «نمايش ملو درام»، نوشته سام شپارد (با شرکت آنی چاپلين (Annie Chaplin) کوچکترين دختر چارلی چاپلين) در تئاتر «The Nes»، «يک استکان آب»، نوشته لودميلا پتروشفسکايا (Ludmila Petrushevskaya) با بازی اليزابت اندرسون (Elizabeth Anderson) در تئاتر ملّی آمستردام، «خوب و بد بر باد» Baby with Bath Water، نوشته کيستوفر دورانگ (Christopher Durang) و «عروس» نوشته خود او در «Actors Studio» نيويورک و لوس آنجلس ياد شده است و همچنين گفته شده است که نمايشنامه های «هوای مقوّايی» و «عروس» او به زبان هلندی ترجمه شد و اوّلی در تئاتر« The Nes» و دوّمی در تئاتر ملی آمستردام به روی صحنه آمد و ترجمه انگليسی نمايشنامه «عروس» او هم در «Actors Studio» نيويورک اجرا شد.

درباره کارهای درخشان فريده فرجام در مقام نخستين زن نمايشنامه نويس ايرانی، فيلمنامه نويس، فيلمساز، کارگردان تئاتر، شاعر، نويسنده داستانهای خاصّ کودکان، ترجمه نوشته هايش به زبانهای خارجی و جايزه های بين المللی ای که گرفته است، سخن بسيار می توان گفت و معرّفی هر يک از کارهای او نياز به گفتاری جداگانه دارد. اکنون اين گفتار را با شعری از کتاب «از شکوفه تا گيلاس» او (انتشارات فيروزه، پخش اتشارات مرواريد که حقّ چاپ و پخش نمايشنامه های او را هم دارد) و با سخنی از خود او به پايان می برم.

صدای ترس

در گرمیِ يک چای تازه،
و محبّتی دوستانه،
و لحظه های خالی از کلمه،
حسّی لبريز از احتياج به انفجار،
قلبم را از پنجره
پرتاب می کند
تا دورترين عطر گل سرخ،
در بعد از ظهر باغی تنها
تا دختر کوچکی
که ابرها را می شمارد
در آسمانی آبی،
و صورتش را می فشارد
روی علفهای داغ،
دور از نگاه بزرگترها.

حسّی لبريز از احتياج به انفجار
می خواهد
دور از صدای ترس
روی علفهای داغ
بخوابد
در بعد از ظهر باغی تنها.

آمستردام – ژوئن ۲۰۰۱

ديداری در پرده خيال

از فريده فرجام می پرسم که بعد از سی و پنج سالی که در ايران نبوده است و دست کم دو سه نسل از هموطنان او در ايران تقريباً از فعّاليتهای ادبی و هنری و فرهنگی او بی خبر مانده اند، اگر همين الآن به ايران رفته بود و گروهی از نماينده های اين دو سه نسل به ديدار او آمده بودند، به آنها چه می گفت، و او می گويد:

«به آنها می گويم: سلام. حالتان چه طور است؟ و بعد ديگر بستگی دارد به اينکه اين سلام و عليک چگونه ادامه پيداکند. حالا فقط اين را می گويم که من در زندگی خصوصی خودم هميشه آگاهانه تجربه کرده ام که :

«عميق ترين اصل وجود انسانی ما آزادی است. اگر آن را نفی کنيم به اين معنی خواهد بود که ديگر انسان نيستيم.»

 
 
.شهرنوش پارسی پور
نگاهی به زندگی و فهرست آثار
 
 
شهرنوش پارسی پور'طوبا و معنای شب'
رمان ايرانی در نشريات دانشگاهی آمريکا
 
 
.شهرنوش پارسی پور
'فرار از واقعيت، همواره فرار از واقعيت'، نقد آثار
 
 
.شهرنوش پارسی پور
نمونه نثر و سبک و سياق نگارش
 
 
شهرنوش پارسی پورگفتگو با شهرنوش پارسی پور
'می خواهم به ايران برگردم'
 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران