BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 17:53 گرينويچ - سه شنبه 06 مارس 2007 - 15 اسفند 1385
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
گفتگو با عبدالله کوثری: معتقد نيستم که آخرين ها را بايد ترجمه کرد
 

 
 
عبدالله کوثری
عبدالله کوثری
ترجمه در صد سال اخير، دروازه ورود ايرانيان به تفکر مدرن و دنيای متمدن بوده است. صحنه اجتماعی، فرهنگی و سياسی ايران که اکنون از انديشه های گوناگون موج می زند، حاصل ترجمه افکار ديگران و عمدتا غربيان است.

انديشه حقوق بشری که امروز هرچه بيشتر خود را در ميان قشرهای گوناگون ايرانيان می گستراند، از راه ترجمه پيدا شده است. شايد تمامی انديشه های هموار کننده راه ناهموار مدرنيته را بتوان حاصل ترجمه و آشنايی با افکاری دانست که در صد سال اخير از طريق ترجمه از آن ما شده است.

علاوه بر اين، شعر نو و رمان و داستان کوتاه و انواع ادبی ديگر، که اکنون ادبيات فارسی را غنا بخشيده، از راه آشنايی با ديگران و عمدتا از راه ترجمه امکان پذير شده است.

موشکافی های روشنفکران و زبان کارآمد روزنامه نگاران، که با صد سال پيش قابل مقايسه نيست، حاصل ترجمه است.

ترجمه، در گشودگی جامعه بسته ايران در تمام زمينه ها و بيشتر از آن در گشودگی مغزهای بسته تأثير اندازه نگرفتنی داشته است. شايد حتی احساس خود بسندگی و خود بزرگ بينی ما ايرانيان را هم کم و بيش شکسته باشد.

چنين است که ما تمامی افکار امروزی، فريادهای دموکراسی خواهی و کشاکش بی حد خود برای امروزی شدن و رسيدن به قافله تمدن را مديون ترجمه ايم.

گذشته از اين زبان فارسی که از ستون های فرهنگ ملی ما و همچنانکه همواره به تأکيد گفته اند يکی از دو رکن هويت ملی ماست، غنای صد سال اخير خود را مديون ترجمه است. بيان مفاهيم پيچيده و جديد که امروزه به آسانی در زبان فارسی به کار گرفته می شود، و ساختن واژگان جديد فراوان بدون ترجمه های فراوان يکصد سال اخير امکان نمی داشت.

آشکار است که مترجمان چه نقش پر اهميتی در فرهنگ جديد ايران داشته اند. در اين ستون گاهگاه با برخی مترجمان نامدار زبان فارسی به گفتگو می نشينيم. کوشش ما بر اين است که قدری از زندگی آنان، و تا حدی از انگيزه آنان در کار ترجمه جويا شويم و بدانيم معنی ترجمه خوب از نظر آنان چيست و چه کسانی توانسته اند ترجمه های خوبی به زبان فارسی تقديم کنند.

**********************************************************

عبدالله کوثری يکی از پرکارترين و در عين حال بهترين مترجمان بعد از انقلاب است که خوانندگان فارسی زبان را با آثار برجسته ادبيات آمريکای لاتين آشنا کرده است. مقدمه های وی بر برخی از ترجمه هايش مانند « داستانهای کوتاه آمريکای لاتين » نشان می دهد که او تا چه اندازه در ادبيات آمريکای لاتين غور کرده و بيش از ترجمه در کار آشنايی و تحقيق در ادبيات عمر گذاشته است. کوثری چهره و برخوردی چندان صميمی دارد که از همان ديدار اول آدم احساس می کند با وی سالها دوست بوده و دريغ می خورد که دير او را به دست آورده است. وی متولد همدان، بزرگ شده تهران و ساکن مشهد است. هرچند احاطه او بر ادبيات آمريکای لاتين هر روزنامه نگاری را به وسوسه می اندازد که درباره اين موضوع با وی به گفتگو بنشيند اما در اينجا موضوع گفتگوی ما بيشتر ترجمه بوده است. فهرست آثار او بطور جداگانه در کنار گفتگو چاپ شده است.

جنابعالی کجايی هستيد، کجا متولد شده ايد، کجا درس خوانده ايد، زبان انگليسی را کجا ياد گرفته ايد و به غير از ترجمه کارتان چيست؟

من همدانی هستم. به اين اعتبار که پدر و مادرم و تا سه پشت که می شناسم همدانی بوده اند. خودم هم در آبان ۱۳۲۵ در همدان، در يک خانواده کاملا متوسط، متولد شده ام. خانواده ما دو سه سال پس از تولد من به تهران آمدند، زمانی که مهاجرت شهرستانی ها به تهران شروع شده بود. من در واقع بزرگ شده تهرانم. اميريه، ايستگاه دلبخواه. يادتان هست اسلام کاظميه کتابی نوشت به نام « کوچه دلبخواه »؟. او هم بچه محل ما بود. من با پسر عموی اسلام همکلاس بودم. دوره ابتدايی را در مدرسه نوبنياد رازی گذراندم ولی بعد بنا به سنت خانوادگی، چون دو برادر بزرگترم را به مدرسه البرز گذاشته بودند، من هم رفتم دبيرستان البرز. سال چهارم، لابد يادتان هست که تعيين رشته می کرديم. من قصد داشتم بروم رشته ادبی. تا آن وقت من در زمينه های ادبی خودم را نشان داده بودم. مرحوم زين العابدين موتمن که معلم ما بود مرا می برد سر کلاس شعر بخوانم، شعر و انشاهای عجيب و غريب. بدبختانه، البرز رشته ادبی اش را به خاطر اينکه داوطلبش کم بود، برداشت. آن وقت ها همه می خواستند مهندس و دکتر بشوند. ادبيات شده بود مال دخترها و سوسول ها.

من چون نمی خواستم از البرز بروم ناچار در رشته طبيعی نام نوشتم. البته ادبيات را خودم می خواندم. از هفت هشت سالگی به طرف شعر و مطالعه کشيده شده بودم. حافظ می خواندم، بابا طاهر می خواندم، و خوشبختانه در کنار اينها "گوژ پشت نتردام" هم می خواندم؛ کنت مونت کريستو هم می خواندم و خيلی چيزهای ديگر که ترجمه شده بود. تا جوانی خيل عظيمی از داستانهای تاريخی مثل سه تفنگدار و کلی از داستانهای تاريخی ايرانی مثل ده نفر قزلباش و فرزند سرنوشت و پارس پيروز و از اين قبيل خوانده بودم. بنابراين می توانم بگويم که خشت اول تربيت ذهنی من با ادبيات گذاشته شد. البرز هم جايی بود که می توانم بگويم بيش از دانشگاه به ما چيز ياد داد؛ به خاطر فضای باز و معلم های بسيار خوب و بعد بچه های خوبی که داشت. مثل همين کاظم کردوانی که با هم هر روز جلسه داشتيم و درباره کتابهايی که خوانده بوديم و فيلم هايی که ديده بوديم، بحث می کرديم.

 نويسندگان آمريکای لاتين پشتوانه عظيمی داشته اند. با ايالات متحده هم تماس داشتند و از فرهنگ عظيم آنجا برخوردار شدند. آمريکای لاتين در واقع ميعادگاهی شد که همه فرهنگها در آنجا با هم ديدار کردند. من نمی دانم در دهه ۶۰ يکباره چه اتفاقی افتاد که اينهمه غول از آنجا آمدند بيرون، اما شما می بينيد که در قرن نوزدهم اينها نويسنده ای مانند ماشادو د آسيس دارند
 

دوره دبيرستان را در سال ۱۳۴۴ تمام کردم و چون در رشته طبيعی درس خوانده بودم نتوانستم به رشته های ادبی دانشگاه بروم. رفتم در دانشگاه ملی، اقتصاد خواندم. فکر می کردم ادبيات را که خودم دارم می خوانم، پس بروم يک علمی ياد بگيرم. اينکه چقدر ياد گرفتيم بماند اما خودم هم واقعا می خواندم. بعد از دوره سربازی در سال ۱۳۵۱ رفتم خارج. به دو دليل: يکی اينکه می دانستم کسی نيستم که با ليسانس اقتصاد بروم کارمندی بکنم. ديگر برای ديدن برادرم که به خاطر کارهای سياسی، نمی توانست به ايران برگردد. گفتم می روم برادرم را می بينم و مدتی هم انگليسی می خوانم. رفتم پاريس و يک ماه بعد رفتم لندن، و کلاسی پيدا کردم و يک سال و چند ماه در اروپا ماندم. بنيان زبان من آنجا گذاشته شد. تا آن موقع من خيلی زبان نخوانده بودم. البته هميشه سعی می کردم. اما می ديدم در مدتی که يک صفحه انگليسی می خوانم، می توانم چهل صفحه فارسی بخوانم. اين بود که رفتم و آن يک سال خيلی موثر بود. خيلی هم خوب خواندم.

بعد از سه ماه وقتی با يک دختر خانم انگليسی در جمع دوستان صحبت می کردم به من گفت من شما را اينجا نديده ام. مگر شما اينجا ساکن نيستيد؟ گفتم من سه چهار ماه است که آمده ام. باور نمی کرد. خوشبختانه استعداد زبانی من خوب است. کم و بيش راه افتادم. طوری که پس از يک سال و اندی که بازگشتم توانستم به ترجمه بپردازم. کتابی آن وقت در اروپا و آمريکا در آمده بود که خيلی صدا کرده بود: "دکترين کيسينجر - نيکسون در آسيا" که نوآم چامسکی هم مقدمه ای بر آن نوشته بود. سال ۵۱ يا ۵۲ بود که با کمک دوستم مهدی تقوی که امروز دکتر اقتصاد و استاد دانشگاه است آن را ترجمه کرديم. اين اولين کتاب من بود که انتشارات توس منتشر کرد. اولين زهر سانسور را هم ما آنجا چشيديم. چون در مقدمه چامسکی به سياست های آمريکا اشاره شده بود و از جمله درباره براندازی حکومت ملی مصدق نوشته بود، که نگذاشتند. ما ناچار نوشتيم براندازی حکومت های ملی در خاور ميانه.

وقتی از لندن برگشتيد سر کار نرفتيد؟

چرا، برای اينکه وارد فضای اداری نشوم رفتم به کتابخانه دانشگاه ملی. چون بالاخره يک پول تو جيبی که لازم داشتم. آن موقع با مادرم زندگی می کردم. خانه ای داشتيم که در آن زندگی می کرديم. ديدم بهترين جا فضای کتابخانه است. يک سال و نيم، دو سال در کتابخانه دانشگاه ملی کار کردم ولی واقعا کسی زياد با من کار نداشت. نشسته بودم و می خواندم و تمرين ترجمه می کردم. بعد از دو سال از آنجا بيرون آمدم. سال ۵۴ رفتم به موسسه ای که گويا نامش بنياد پژوهش ها يا يک همچين چيزی بود. رييس آن از نيروی سومی های سابق ( هواداران خليل ملکی ) بود. منوچهر صفا هم آنجا بود، داريوش آشوری هم آنجا بود. من با آشوری آنجا آشنا شدم. قرار شد يک کار مشترک زير دست آشوری بکنيم، يک دائرة المعارف علوم اجتماعی و انسانی و فلسفی. چند تا دائرة المعارف بود که ما ترجمه می کرديم. يک عنوان مثلا اتحاديه کارگری را من و چند نفر از دوستان ترجمه می کرديم. بعد آشوری اينها را تدوين می کرد. آنجا برای من دوره خيلی خوبی بود. کار با آشوری بود و من هم چون فارسی ام خوب بود مشکل زيادی نداشتم. اما آنجا و آن طرح دوام نياورد و آشوری رفت.

من هم ديدم ديگر آنجا به من نمی چسبد. کاری نداشتم. آشوری را ديدم گفت بيا انتشارات دانشگاه صنعتی. انتشارات دانشگاه صنعتی تازه راه افتاده بود. رفتم. آنجا همه کسانی که بودند استادان من بودند. احمد بيرشک، منوچهر بزرگمهر، سروش حبيبی. واقعا دوره خوبی برای من بود. چند تن ازاستادان اقتصاد هم بودند از جمله سهراب بهداد که سرپرست بخش کتابهای علوم اجتماعی بود. من ويراستار بودم. دو سال تقريبا آنجا کار کردم. ديگر به سال ۵۶ رسيده بوديم. اختلافاتی در آنجا بروز کرد و آنجا هم به هم خورد و من طبعا باز بيکار شدم. ولی يک کار مهم را من آنجا شروع کرده بودم که ترجمه « Industry and empire » نوشته اريک هابسبام بود. اين اولين کتابی بود که از هابسبام ترجمه می شد، امروز اغلب کتابهای مهمش ترجمه شده، باری کتاب تمام شد و من آن را گرفتم آمدم بيرون. ديگر به انقلاب نزديک شده بوديم که من رفتم دانشگاه فارابی. همه چيز داشت تق و لق می شد. آن دانشگاه هم تازه پا گرفته بود. اين شد که من شروع کردم در خانه برای خودم کار کردن.

دومين کتابی که من سال ۵۴ ترجمه کرده بودم نمايشنامه ای بود از برشت، به اسم « محاکمه ژاندارک در روان »، که دو بار هم چاپ شد. رکن الدين خسروی خواست آن را اجرا کند که درست شب اجرا جلو آن را گرفتند. بعد از آن « صنعت و امپراتوری » را ترجمه کردم. ديگر فضای دوره انقلاب شده بود. سال ۵۹ خودم را بازخريد کردم. ترديدی نبود که بيرونم می کنند، آمدم بيرون، نشستم برای خودم کار کردن. کاری که بيشتر برای پول در آوردن می کردم ويرايش بود. ولی ترجمه های خودم را هم از آن به بعد جدی گرفتم. يعنی فهميدم که از اين به بعد بايد با اين کار زندگی کنم. چيزی هم بود که خودم می خواستم. سال ۶۲ يا ۶۳ به موسسه "ايران ياد" رفتم که وارد کننده کتاب بود. دوستی به من زنگ زد که اينها می خواهند يک دائرة المعارف تاريخ در بياورند، می آيی با اينها کار کنی؟ گفتم آره. من هنوز ازدواج نکرده بودم. گفتم آره من بيکارم. محمد تقی فرامرزی آنجا بود و چند نفر ديگر از دوستان از جمله زنده ياد هادی غبرايی که براستی انسان نازنينی بود. هشت نه ماه آنجا کار کردم. ولی دولت روی آن موسسه دست گذاشت و باز از آنجا آمدم بيرون. درست در اين حيص و بيص من ازدواج هم کردم. خانم من هم ساکن مشهد بود. چند ماهی ماندم و از ذخيره خوردم ولی بعد ديدم با اين وضع نمی توانم دوام بياورم.

چرا؟ مگر آن سالها چه خبر بود؟

سالهای جنگ بود. جدای از جنگ، سالهای هولناکی بود. من وقتی به خودم آمدم ديدم اگر بخواهم اين جور ادامه بدهم يا منفجر می شوم يا سکته می کنم. همه اعصابها داغان بود، خبرهای بد پشت سرهم می رسيد. يک وقت ديدم هنگام نوشتن دستم می لرزد. ديدم بهترين وقت است که در بروم. چون تهران هيچ چيز به من نمی داد. در مشهد هم هيچ کس جز خانواده زنم را نداشتم. ولی ديدم تنها جايی که می توانم بروم باز همانجاست. در همدان که زادگاه من است ديگر کسی نداشتيم. بنابراين رفتم مشهد. رفتم به موسسه انتشارات آستان قدس و با حقوق ناچيزی شروع به کار کردم. انتشارات آستان قدس را تازه درست کرده بودند. آن سالها کتابی هم در نمی آمد که بتوانم با ترجمه زندگی کنم. "آئورا" را سال ۶۳ يا ۶۴ که هنوز در تهران بودم ترجمه کردم دادم به ناشر، سال ۷۰ يا ۷۱ در آمد. بنابراين به همان حقوق ناچيز اکتفا کردم که لااقل کرايه خانه ام را بدهم. به هر حال ماندگار شدم. من البته نظرم اين بود که بگذارم موج ها بگذرد، برگردم.

تصور اين که جای ديگری غير از تهران زندگی کنم نداشتم. اما نشد. پدر و مادر خانمم روز به روز مسن تر شدند و وابستگی شان به او بيشتر شد، تهران هم روز به روز بدتر و پر هزينه تر شد. من هم نه خانه داشتم نه چيزی. اين شد که ماندم و حالا درست بيست سال است که مشهد هستم. البته از اين جهت برای من مفيد بود که وقت تلف کردن تهران را نداشتم. واقعا نشستم کار کردم. ضمنا نگذاشتم پيوندم با تهران قطع شود. هر دو سه ماه آمدم و بين ده روز تا يک ماه، يک ماه و نيم تهران ماندم.

 کاری که من اميدوارم بتوانم بکنم اين است که شتاب زده نگذرم. ما هنوز از کارپانتيه خيلی کارهای مهم است که ترجمه نکرده ايم. من اصلا به اين معتقد نيستم که آخرين ها را ترجمه کنم. يکی از دردهای ما اين است که فکر می کنيم هرچه آخر آمده بهتر است. چنين چيزی نيست. بعضی از اين نويسندگان هستند که ممکن است در اين زمان قدری دمده باشند اما اينها پايه بوده اند. من دلم می خواهد يک مجموعه کاملتری از ادبيات آمريکای لاتين به دست بدهم
 

به گمانم آن سالها شعر هم می گفتيد؟

سال ۵۲ من يک مجموعه شعر در آورده بودم به اسم « از پنجره به شهر هرم ها »، سال ۵۸ يک مجموعه کوچک ديگر در آورده بودم به اسم « با آن سوار سرخ ». ديگر شعرهايم در نيامد يعنی نخواستم در بياورم. وقتی می رفتم مشهد تعداد کتابهايم پنج شش تا بيشتر نبود، حالا تقريبا ۵۰ کتاب دارم. بيش از ۳۰ عنوان کتاب هم در زمينه اقتصاد وعلوم اجتماعی ويرايش کرده ام که بيشتر دانشگاهی بوده است. بعضی تحقيقات اقتصادی را برای موسسات دولتی انجام داده ام. اينها را می گرفتم که کمک خرجم باشد. شايد دو سه هزار صفحه هم آنها باشد. ولی بجز اينها من برای پول در آوردن کاری نکردم. از سال ۶۴ شروع کردم به ترجمه ادبيات آمريکای لاتين. قبلا البته بعضی ها ترجمه شده بودند مثل بورخس و مارکز، ولی ديدم اين جهانی است که من بيشتر دوست دارم. من ادبيات غرب را خوب خوانده ام. آلمان، انگليس، روسيه، فرانسه و آمريکای شمالی. آنها که ترجمه شده من خوانده ام. بعد هم که به انگليسی خوانده ام.

اما زمانی که با ادبيات آمريکای لاتين آشنا شدم فکر کردم که ادبيات زنده اينجا دارد شکل می گيرد. آنچه در آمريکای شمالی می گذشت و جهان نويسندگانش، جهانی نبود که من خيلی جذبشان شوم. آن جذابيتی که ادبيات آمريکا از قرن نوزده تا دهه شصت برای من داشت ديگر ندارد. ديگر آن جهانی نيست که همينگوی وصف می کند، يا فاکنر يا اشتاين بک. همينطور هم ادبيات اروپا. چند تايی که خواندم ديدم ديگر برای من کشش آن چنانی ندارد. ترجمه ادبی تا کسی شيفته کارش نباشد، پيش نمی رود. اصلا دليلی هم ندارد آدم کار کس ديگری را بگيرد اينقدر زحمت بکشد! مگر اينکه ضرورت آن را قبل از هر کس خودت حس کرده باشی. غول هايی مثل آندره مالرو و سارتر و کامو و ژيد ديگر دراروپا نيستند ولی در آمريکای لاتينی هستند.

چه اتفاقی در آمريکای لاتين افتاد که ادبيات از اروپا و آمريکای شمالی به آنجا منتقل شد، طوری که امروز حرف اول را در ادبيات آنها می زنند. شايد اين سوال به قدری توضيح احتياج داشته باشد. برای من هميشه اين سوال وجود داشته که فرض کنيد در يونان باستان چه اتفاقی افتاده بود که تمامی علوم و فلسفه و ادبيات بويژه تراژدی از آنجا نشأت گرفت يا فرض کنيد در روسيه قبل از انقلاب چه می گذشت که روسيه با آنکه کشور عقب مانده ای بود صاحب ادبيات غنی و نويسندگان و شاعران بزرگ شد. ظاهرا همين اتفاق امروز در آمريکای لاتين افتاده است. ولی مکانيزم آن را درک نمی کنم.

واقعا اين خيلی مسأله است. من فقط می توانم اين را بگويم که اين امر بی سابقه نبوده است. يعنی من بعد از اين مدت از آنچه خود اين نويسندگان گفته اند فهميدم که اينها خودشان را بيشتر پاره ای از اروپا می دانند. واقعا هم آبشخور فرهنگی شان اروپا بوده است. به خاطر زبانشان، سالها مستقيم از اسپانيا گرفته اند. درست است که اسپانيا کندتر از همه به سمت مدرنيته و دمکراسی می رفت، چون استبداد هيولايی داشت، اما در عين حال فرهيختگی عجيبی هم داشت. شما نقاشان قرن ۱۶ و ۱۷ اسپانيا را در جاهای ديگر پيدا نمی کنيد، يا سروانتس را داريد. يا در تآترشان کالدرون را داريد و لوپه د و گا را، اينها واقعا غول هستند. بنا براين نويسندگان آمريکای لاتين پشتوانه عظيمی داشته اند. با ايالات متحده هم تماس داشتند و از فرهنگ عظيم آنجا برخوردار شدند. اينها در واقع يک ميعادگاهی شدند که همه فرهنگها در آنجا با هم ديدار کردند. من نمی دانم در دهه ۶۰ يکباره چه اتفاقی افتاد که اين غولها از آنجا آمدند بيرون، اما شما می بينيد که در قرن نوزدهم اينها نويسنده ای مانند ماشادو د آسيس دارند. من وقتی « خاطرات پس از مرگ » براس کوباس را خواندم ديدم چيز عجيبی است. وقتی ترجمه اش کردم باور نمی کردم به اين خوبی از آن استقبال شود. ولی تقريبا هر سال تجديد چاپ شده است. « روانکاو و داستانهای ديگر » ش هم در طول يک سال دو بار چاپ شد.

به هر حال می خواهم بگويم آمريکای لاتينی ها يک همچه زمينه هايی داشته اند. فعاليت های جدی شان از اواخر قرن نوزدهم شروع شده بود. کارپانتيه و آستورياس و ديگران هنوز وزنه اند. کاری که من اميدوارم بتوانم بکنم اين است که شتاب زده نگذرم. ما هنوز از کارپانتيه خيلی کارهای مهم است که ترجمه نکرده ايم. من اصلا به اين معتقد نيستم که آخرين ها را ترجمه کنم. يکی از دردهای ما اين است که فکر می کنيم هرچه آخر آمده بهتر است. چنين چيزی نيست. بعضی از اين نويسندگان هستند که ممکن است در اين زمان قدری دمده باشند اما اينها پايه بوده اند. من دلم می خواهد يک مجموعه کاملتری از ادبيات آمريکای لاتين به دست بدهم. اما اينکه يک دفعه چه اتفاقی افتاد که ادبيات به آمريکای لاتين منتقل شد، نمی دانم. آدم نمی تواند به اين جواب بدهد.

من خودم در مورد يونان عاشق تراژدی هستم. يکی از آرزوهايم اين است که زمانی بنشينم و يک مجموعه ای از آنها که خودم می خواهم ترجمه کنم. يکی از اين کارها را کرده ام. نمی دانم شما ديده ايد يا نه، اورستيای آيسخلوس را من ترجمه کرده ام. يادش بخير يک نسخه آن را برای استاد بزرگ ما شاهرخ مسکوب به پاريس فرستادم. نوشتم که من تراژدی را مديون شما هستم. چون هم با ترجمه و هم با تفسيرهای شما بود که ما فهميديم تراژدی چيست. من تنها نامه ای که در زندگی ام از بزرگان نگه داشته ام پاسخی است که مسکوب برای من فرستاده است. خطش هم ديگر می لرزيد. ببخشيد که اين را می گويم ولی چون حرف اوست منتقل می کنم. نوشته است که تو زبان اينها را پيدا کرده ای. ما کار کرده ايم اما من فکر می کنم که آن زبان ساده و در عين حال پر شوکت را تو پيدا کردی. ای کاش تو بنشينی اينها را ترجمه کنی و مجموعه کاملی از اينها تحويل خوانندگان بدهی. خب اين برای من تشويق بزرگی بود. من از استادی آن را شنيده ام که قبولش داشتم.

پس چرا به ترجمه تراژدی ادامه نداديد؟

ناشران ما، بسياری شان آدم های فرهيخته ای هستند اما ناچارند به بازار نگاه کنند. مثلا من خيلی دلم می خواست يکی از اين ناشران به اين قسمت بپردازد اما در عين حال که نه غليظی نمی گويند می گويند حالا فعلا يک رمان بده ببينيم چه می شود. من هم چون زندگی ام از اين راه می گذرد ناچارم. ترجمه آن تراژدی ها واقعا بحث ديگری است. يعنی به آنها عين ترجمه شعر نگاه می کنم. فضای خاصی می خواهد که آدم بايد در آن قرار بگيرد. برای اينکه آيسخلوس را ترجمه کنم يک بار نشستم « يونان » ويل دورانت را خواندم و دوره کردم تا ببينم زبانی که بايد آن را پيدا کنم چيست. به چند ترجمه انگليسی نگاه کردم. ترجمه ای که راهگشا بود برای من ترجمه « گيلبرت موری » بود که آن را به شعر در آورده بود، در حدود سال ۱۹۲۰. من ديدم که ترجمه فارسی بايد چنين چيزی در بيايد. يکی از کارهايی که به آن افتخار می کنم همين کتاب است اما اين کتاب در طول هفت هشت سال فقط دو بار چاپ شد.

ادبيات آمريکای لاتين اينطور نيست؟

نه، ادبيات آمريکای لاتين هم بازار دارد و هم در عين حال دلم می خواهد کاملش کنم. مثلا از خوزه دو نسو شيليايی هيچ چيز ترجمه نشده است در حالی که هيچ کم از مارکز ندارد. هم نسل مارکز هم هست. ولی خب اينجا مارکز بيشتر مد است ديگر. من الان دارم يکی از رمانهای دو نسو را ترجمه می کنم که البته مهمترين کارش نيست. چون مهمترين کارش هم خيلی فضای تيره ای دارد، هم درمسائل اروتيک خيلی بی پرواست. و باز کسانی هستند که مهم هستند و بايد ترجمه شوند. به هر حال اين مجموعه آمريکای لاتين از چيزهايی است که دلم می خواهد کاملش کنم.

 فکر می کنم کسی که ترجمه می کند خودش بايد بتواند چيز بنويسد. بايد در نوشتن اهل ابداع باشد. چون در ترجمه ادبی اصلا مسأله اين نيست که شما واژه را برگردانيد. واقعا اين نيست. تو بايد اين را يک بار ديگر يک جوری بنويسی که هم فرهنگت نه فقط آن را بفهمد، آن را حس کند
 

شما تمام اين کتابها را از زبان انگليسی ترجمه می کنيد، نه از اسپانيايی. اينکه شما يک اثر را از روی ترجمه آن به فارسی بر می گردانيد در اصل مشکلی ايجاد نمی کند؟

طبعا بهتر بود که از اسپانيايی ترجمه می شد. به همين دليل من سراغ ترجمه شعر نرفته ام. چون نمی پذيرم که شعر از زبان دوم ترجمه شود. چون خودم اهل شعرم می دانم که ترجمه شعر خيلی فرق می کند و گاهی اصلا عوض می شود. چون ترجمه شعر به مرز باز آفرينی و باز سرايی می رسد. اما در ايران ما هيچ امکانی که بخواهيم اسپانيايی ياد بگيريم نداشتيم. هنوز هم وجود ندارد. دولتهای اسپانيا و آمريکای لاتين اصلا به اين مقوله ها نمی پردازند. آنقدر گرفتار مسائل خودشان بوده اند که فرصت پرداختن به اين گونه مسائل را پيدا نکرده اند. من اينهمه کتاب از آمريکای لاتين ترجمه کرده ام اما سفارتخانه های اينها يک بار از من نخواسته اند که ... فقط پارسال که بزرگذاشت سروانتس بود سفارت اسپانيا از من برای يک سخنرانی دعوت کرد.

غرض اينکه کشورهای اسپانيايی زبان هنوز به اموری مانند فراهم کردن امکانات برای يادگيری زبان نپرداخته اند. همه اين آثار امروز در ايالات متحده ترجمه می شود. در آنجا خوشبختانه اين کار به نوعی يک تخصص است. مترجم های انگليسی آمريکای لاتين از نسل اولشان تا امروز فوقش ده نفر اند. مثلا مارکز و يوسا و ايکس و ايگرگ را فقط "راباسا" ترجمه می کند که پير مترجمان آمريکای لاتين است. اين کسی است که مارکز درباره او گفته است که ترجمه انگليسی اش از اصل آثار من بهتر است. فوئنتس را مثلا تا چند سال پيش خانم "مارگارت سيرز پدن" ترجمه می کرد. يوسا را خانم "هلن لين" ترجمه می کرد. دو سه نفرند که ترجمه می کنند. ما می توانيم اميدوار باشيم که در اين آثار چون نثر است، افت کمتر است. اما من چاره ای هم ندارم. چون اين ادبياتی است که من دوست دارم. شما خودتان می دانيد که در ادبيات آدم قبل از هر چيز برای دل خودش کار می کند. ناچارم بسازم ديگر. ولی ای کاش که از اسپانيايی ترجمه می شد.

ادامه دارد

 
 
عزت الله فولادوندبا مترجمان
گفتگو با عزت الله فولادوند (بخش پایانی)
 
 
نجف دريابندرینيم قرن ترجمه
گفتگو با نجف دريابندری
 
 
شراب نيشابور - خط از نصرالله افجه ای به ياد کريم امامی
شراب نيشابور، ترجمه کم شناخته ای از رباعيات خيام به انگليسی
 
 
رضا سید حسینیترجمه مشترک
گفتگو با رضا سید حسینی
 
 
صفدر تقی زادهترجمه مثل نوشتن
گفتگو با صفدر تقی زاده
 
 
مطالب مرتبط
شعر ایرانی، ذائقه جهانی
15 مهر، 1385, شنبه 07 اکتبر 2006 | روز هفتم
بيست سال از مرگ غلامحسين ساعدی گذشت
23 نوامبر، 2005 | فرهنگ و هنر
'مولوی آمريکا را تسخير می کند'
11 آوريل، 2005 | فرهنگ و هنر
گفتگو با محمد شمس لنگرودی
26 ژانويه، 2005 | فرهنگ و هنر
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران