http://www.bbcpersian.com

15:36 گرينويچ - چهارشنبه 11 آوريل 2007 - 22 فروردین 1386

علیزاده طوسی

'کولاک و شقایق' تجربه های انسان در آیینۀ اندیشه و احساس

شاداب وجدی، یکی از معدود شاعران معاصر است که شعر می گوید، در وقتی که شعر می آید. شاعری "حرفه" او نیست تا هر وقت که تصمیم گرفت، بنشیند و صفحه ای کاغذ در پیش بگذارد و قلم به دست، فکر کند و فکر کند تا سرانجام از میان فکرهایی که کرده است، یکی را با ترفندهای کلامی به صورت شعری درآورد و هدفش این باشد که بتواند مطمئن شود و دیگران را مطمئن کند که هنوز هم به حرفه شاعری ادامه می دهد و خود را در این حرفه بازنشسته نکرده است.

شعر برای شاداب وجدی:
می آید
می آید
لپّر می زند این موج
و مرا که در کنار ایستاده ام
یکباره در بر می گیرد...

از سال ۱۳۳۶ تا به حال شش مجموعه شعر از او با عنوانهای "از خم کوچه"، "سرودی برای دستهایی کوچک"، "به یاد تشنگی کوهپایه های جنوب"، "یک روز دیگر"، "زیر باران"، و "شمعدانیهای سرخ شفق" منتشر شده است و اکنون گزیده ای از این شش مجموعه همراه گزیده ای از تازه ترین شعرهایش در کتابی با عنوان "کولاک و شقایق" به وسیلۀ "انجمن هنرمندان در تبعید" در لندن انتشار یافته است.

در میان این همه شعر، اگر به شعرهایی بر بخوریم که در قالب به کمال هنری نرسیده باشد تا برای حقیقت و زیبایی مضمون آیینه ای صاف و روشن شده باشد، به ندرت به شعرهایی بر می خوریم که در لحظه ای خاص از آگاهی و دریافت شاعرانه، خود را بر شاعر آشکار نکرده باشد. حتی در کتاب "از خم کوچه" که نخستین شعرهای شاداب وجدی را در بردارد، یعنی از دوره ای است که هنوز شوق گفتن شعر در او بیش از شکیبایی و درنگی بوده است که ساختن و پرداختن و پیراستن و آراستن یک شعر طلب می کند، تقریبا در هر یک از شعرهای آن به آسانی می توانیم صورت اصلی و حقیقی آن شعری را که در لحظۀ نظارۀ آگاه در ذهن شاعر دیدار نموده است، ببینیم. مثلاً در شعر "نقاش" می توانیم فرض کنیم که شاعر به خود گفته باشد: "می خواهم حال یک نقاش را در قالب شعر روایت کنم!" و آنگاه در کیفیت احوال و رفتار نقاش فکر کرده باشد و آنچه را که با این فکر کردن یافته بوده باشد، با صورتهای خیال به نظم درآورده باشد. اما چند بار که این شعر را بخوانیم، به نظارۀ آگاه او در لحظۀ وقوع شعر نزدیک می شویم و می توانیم بگوییم که در آن لحظه، در درخشش وقوع، نقاش را دیده است که:
رخسار زندگی را
بر پرده می کشد،
آنگاه
بر دردهای خویش
لبخند می زند...

و این کاری است که هر هنرمندی می کند، حتی خدا که گنجی مخفی بوده است و خود را در هنر آفرینش متجلی کرده است و پس از آفرینش ابراز رضایت کرده است: "لقد خلقنا الانسان فی احسن التقویم" (قرآن)، و "خدا گفت روشنایی بشود و روشنایی شد، و خدا روشنایی را دید که نیکوست" (سفر پیدایش، کتاب عهد عتیق). هنر همین است. آفرینش هنری همین است. دریافت حقیقتهای زندگی انسان در آیینۀ زیبایی. تجربۀ "درد" که حاصل آن برای هنرمند لبخند "شادی" و رضایت از آفرینش هنری است.

وجود دو بیماری در شعر فارسی معاصر

دراز زمانی است که شعر فارسی دچار دو گونه بیماری شده است: یکی بیماری "سیاست زدگی" و دیگری بیماری "تصویر پردازی انتزاعی". در اولی آنچه در آغاز شاعر در ذهن دارد یک اندیشۀ سیاسی است، و او به این واقعیت اعتنا ندارد که سیاست جزئی از زندگی انسان است و در نتیجه می تواند جزئی از شعر باشد، اما "اندیشۀ سیاسی" را، اگر با همۀ هنرمایه های شعری و ترفندهای کلامی به "صورت" شعر درآوریم، باز هم از "سیرت" شعر محروم خواهد ماند. در این مورد بیماری "سیاست زدگی" نمی گذارد که شاعر در گذرگاه زندگی نظاره گر آگاه و کشف کنندۀ حقیقتهای شعری باشد و سیاست را هم، مثل همۀ عنصرهای دیگر، در تمامیت این حقیقتها ببیند و شعر را که مظهر حقیقت و زیبایی است، قربانی اندیشۀ سیاسی نکند. بیماری "سیاست زدگی" نمی گذارد که شاعر به عمق این دریافت برسد که "شعر سیاسی" نداریم، و آنچه در این معنی داریم، "نمود سیاست در شعر" است.

در بیماری دوم، شاعر که از جنبۀ هنر زبانی هزار سال شعر فارسی آگاهی و شناختی ندارد، به جای آنکه در ذهنیت خود تحول بیابد و روح فرهنگ جهانی را در خود بدمد، با ترفند "بیگانه سازی" تصویرهایی انتزاعی را مثل تکه پارچه های رنگین و منقش به همدیگر می دوزد و از آنها پرده ای تماشایی برای شبه بورژواها می سازد، بی آنکه شعری در ذهن و روح او وقوع یافته باشد و او آن شعر را باز آفریده باشد.

از شاعران مبتلا به این دو بیماری که بگذریم، به شاعرانی می رسیم که خود را از این بیماریها مصون نگهداشته اند، اما چنان در طلسم شعر کلاسیک مانده اند که با وجود همۀ نوآوریهاشان در قالبهای شعری، همچنان ذهنیت شاعران کلاسیک را که ذهنیت عمومی انسان ایرانی در عصرهای گذشته است، در خود حفظ کرده اند و از این واقعیت تلخ آگاه نیستند.

تجربه های طبیعی انسان و تنوع مضمونها

شاداب وجدی در میان شاعران معاصر از گروه چهارمی است که شاعر بودن آنها از موجودیت کامل انسانی آنها جدا نیست. این شاعران مثل همۀ انسانهای دیگر زندگی می کنند و می گذارند که نفس آگاهشان در همۀ افقهای زندگی سیر داشته باشد و در این سیر طبیعی است که تجربه های بیشمار و گوناگون انسان در زمان و مکان، در لحظه ای خاص، ناگهان شعری را در آیینۀ ذهن آنها پدیدار می کند.

این واقعیت را در تنوع مضمونی در کتاب "کولاک و شقایق" به خوبی می بینیم. وقتی که شاعر ظاهرا در سیر آفاق نیست، و نفس او ظاهرا در سیاهی خلأ مانده است و او چشمان خالی از اندیشۀ خود را به دیوار دوخته است، شعر در همین خلأ سیاه بر زمینۀ سیاه دیوار بر او آشکار می شود:
با سینه ای سپید، تهی از نگارها
اِستاده روبه روی من، آرام و بی خروش،
دیوار، این سپید رخِ از نـَفـَس تهی،
دیوار، این رفیقِ جسدوارِ رازپوش،
در چهره اش خموش:
نه چشم باز تا که بکاود روان من
نه لب، که خنده را بگشاید به گریه هام.
شبها که اشکهای من آهسته می خزند،
او سایۀ مرا
بر لوح سینه اش
با خامۀ سیاه
ترسیم می کند...

شعر "دیوار" از نخستین شعرهای شاداب وجدی است در نخستین کتابش، و او هنوز پنج دهه ای تجربۀ زندگی و شعر را در پیش دارد. در آغاز جوانی است که "نفس شاعر" هنوز خود را در خود تجربه می کند و از خود می گوید، و هنوز "نفس همه" را در خود نمی بیند تا بداند که تنهایی او در برابر دیوار، تنهایی انسان در برابر دیوار ناشناختگیهای زندگی و جهان است و در نتیجه شعری که بر او آشکار می شود، در کوتاهی قد تجربۀ او به تمامی در آیینۀ آگاهی او نمود پیدا نمی کند و "دیوار" برای او پناهی می شود در گریز از آزار نفسهای دیگر، و او در منزلهای نخستین تجربه های جوانی، "دیوار همه" را فقط "دیوار خود" می بیند:
اِستاده روبه روی من اینک خموش و سرد:
نه قلب دارد او که بجوشد ز کینه ها
نه روح دارد او که شود غرق تیرگی
نه چشم دارد او که شود دام زندگیم
نه لب، که طعنه را بگشاید به گفته هام،
و سالهاست من زهمه دوستان خود
رو کرده ام به او؛
آواز قلب گرم و تپشناک خویش را
در گوش او که سرد و خموش است و مرده وار
تکرار می کنم...
این شعر هم به پاس صفا و صداقتش
تقدیم شد به او
دیوار، این رفیق جسدوارِ رازپوش
دیوار، او که خنده نیارد به گریه هام.

صادق هدایت در زمانی که روبه روی دیوار می نشست و به سایۀ خود پناه می برد و دردهای ناگفتنی خود را در "بوف کور" برای سایۀ خود بر دیوار روایت می کرد، جوانی سی و چهار پنج ساله بود و چند منزلی در گذر عمر از شاداب وجدی پیشتر رفته بود، امّا او هم میان "نفس خود" و "نفس همه" جدایی و فاصله می دید، با این تفاوت که صادق هدایت این جدایی و فاصله را چنان توصیف می کرد که احتمالی برای از میان برداشتن آن به جا نمی گذاشت. از این گذشته، او خود را از "نفس همه" بیزار و متنفر نشان می داد و از زبان همین "نفس متفاوت با نفس همه" با سایۀ خود بر دیوار سخن می گفت. اما شاداب وجدی، اگر در هنگام نوشتن شعر "دیوار" از "بوف کور" صادق هدایت "تأثیر نهفته" ای هم در ذهن می داشته است، نه با سایۀ "نفس خود"، بلکه با دیوار، با آن "سپید تهی از نگار" و تاریک از ناشناخته ها سخن گفته است، و این دیوار بی آزار، سنگ صبوروار، در برابر معصومیت او خاموش بوده است.

شاعر در منزل هفتم

از شش منزل یا دورۀ شعری شاداب وجدی می گذریم. او در این شش منزل، در حد خود، همۀ اندیشه ها و احساسها و دریافتهای یک انسان در سیر حیات و در مرحله های عمر را تجربه کرده است و با گسترشی که در جهان بینی او پدید آمده است و پرورشی که نظام شعری و کلامی او پیدا کرده است، شعرهای وقوع یافتۀ این تجربه ها را به کلام درآورده است. اکنون، در میان شعرهای منزل هفتم، که نموداری از جهان شعری امروز اوست، به شعری با عنوان "اگر بدانی" نگاه می کنیم.

شاعر می شنود که "زیست شناسان شناسنامۀ ژنتیک انسان را در دست دارند و بسیاری از رازهای وجود انسان که مبهم بود، گشوده می شود". و آنگاه این تصور در او پدید می آید که "شاید تحقیق در معمای وجود انسان آن گونه که حافظ گفت، فسون و فسانه نباشد". در این لحظه شعری که در ذهن او وقوع پیدا می کند، روایتی از کشف علمی زیست شناسان نیست، زیرا که در این شعر "انسان" به "جسم" همان موجودی است که با نوع پیش از خود در زنجیرۀ انواع، یعنی شامپانزه ها، در نود و هشت در صد خصوصیات مشترک است، اما به "روح" همچنان معمایی است که شاید طبیعت هرگز تصور آفریدن آن را هم نداشته است. شاداب وجدی "اگر بدانی" را چنین آغاز می کند:
معمّا گشوده می شود
و تو تقسیم می شوی
به کوچکترین کوچکها
آیا دانۀ شبنم؟
یا گردۀ گل؟
یا ذرّۀ خاک؟
نه!

می گوید "نه!" اما این نفی به هیچوجه نفی حقیقت علمی در گشودن "معمای جسمی" انسان نیست. می گوید "نه!" زیرا که او از چشم انسان شاعر به معمای انسان نگاه می کند و بعد از این "نه!" در خطاب به انسان می گوید:
نقشه ای که در آن
نه کوه، نه مرز، نه دریا
همه جان، همه نیرو، همه عشق
و قامت بلند تو
که تا کهکشانها کشیده می شود
اگر بدانی... اگر بدانی
همچون آن جاری کوچک
که خود را به صخره می کوبد
تا راه یابد... تا بماند.

دیگر این انسان در کنار شامپانزه راست نایستاده است، با قامتی اندک بلندتر، بلکه بلندی قامت او در وسعت آگاهی و آفرینندگی به کهکشانها می رسد و فقط در رمز و راز ماندن، در غریزۀ ماندن، با شامپانزه ها شریک است.

مثل کلمه ها آغاز می شوی
در زهدان خونین زمان
و چون آواز می پراکنی
در دورترین دریاها
می روی
و جاده تو را دنبال می کند
می خوانی
و رنگارنگی بهار و سبزی تابستان
در نتهای دو، ر، می، فا
به اوج می رسد...

انسان در شعر "اگر بدانی" مثل کلمه آغاز می شود و کلمه همان «Logos» در فلسفۀ یونان است که تجلی خرد است و در مسیحیت تجسد پیدا می کند: "در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود" (انجیل یوحنا، باب اول). انسان "مثل کلمه آغاز می شود"، همان کلمه ای که تجلی خرد بوده است و خدا بوده است، اما "در زهدان خونین زمان" و این فقط انسان است که به زمان وابسته است، یعنی گذشته و حال و آینده دارد و در این وابستگی که نشانۀ گذشتن و به فنا رفتن است، در برابر طبیعت و جاودانگی آن ایستاده است، و طبیعت را در اندیشۀ خود، در رنج خود، در شادی خود، در امید خود، در یأس خود باز می آفریند، و در موسیقی روح خود به اوج می رسد.

جای پای تو
بر برف همۀ قله ها
نقش انگشتانت
بر لبخند هر آنچه می روید
اینک زمان به فرمان
و نبض زمین در دستهایت
اگر بدانی... اگر بدانی.

و این انسان است که زمان به فرمان او در می آید و در لحظه ابدیت می آفریند و نبض زمین را در دستهای خود دارد و این ترجیع "اگر بدانی" در واقع زنهاری است به انسان تا همچنانکه در شناختن "جسم" خود چنین پروازهای بلندی کرده است، نگاه تأملش را از نظارۀ کهکشانهای "روح" خود برندارد، وگرنه زمان از فرمان او بیرون خواهد افتاد و نبض زمین سرد و خاموش خواهد شد.

شناسنامه کتاب:

کولاک و شقایق (گزیدۀ هفت مجموعه شعر)
شاداب وجدی
ناشر: انجمن هنرمندان در تبعید – لندن
تایخ نشر : مارس ‏۲۰۰۷‏