BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 14:31 گرينويچ - پنج شنبه 12 ژوئيه 2007 - 21 تیر 1386
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
'کتابفروش کابل'، روایت سنگواره شدن فرهنگی
 

 
 
کتابفروش کابل
روی جلد "کتابفروش کابل"
همان بخش اول را که خواندم کتاب را بستم و گفتم بقیه اش را نخواهم خواند. عصبانی کننده بود. سنگواره شدن در فرهنگ هزاران ساله عصبانی کننده است. نوعی از مناسبات زن و مرد را به تصویر می کشد که در قرن های پیش از میلاد مسیح منجمد شده است.

سلطان خان کتابفروش و ناشر و به اصطلاح اهل فرهنگ و حدوداً چهل ساله همینکه هوس می کند شریفه، زن شریف خود را که سالها شریک رنج و راحتش بوده، به قول نویسنده از رده خارج می کند و بی اطلاع او و علیرغم میل مادر و خواهران و فرزندان و دیگران با سونیای شانزده ساله – البته تعداد کاندیداها زیادند – ازدواج می کند. ازدواج که نه، در واقع او را از پدر و مادرش می خرد.

"پدر سونیا دیگر توان کار کردن نداشت. در یک زد و خورد، کاردی به پشتش فرو رفته و چند تا از عصب هایش را قطع کرده بود. دختر زیبایش می توانست به عنوان کالای مورد معامله در بازار ازدواج به فروش رود و پیر مرد و همسرش همیشه منتظر پیشنهاد بعدی بودند که شاید بالاتر باشد".

شریفه همسر اول، معلم زبان فارسی است و سونیا بی سواد است. وقتی سلطان خبر را به منزل می برد شریفه باور نمی کند. خیال می کند سلطان شوخی می کند. « زیر خنده زد و شروع به مزه پرانی کرد »، اما سلطان شوخی نداشت و از همسرش می خواست که در مراسم نامزدی اش شرکت کند و حتی حلقه را او به انگشت سونیا بیندازد. سلطان خان چندان وقیح است که به غیر از مراسم نامزدی از شریفه می خواهد در مراسم عروسی شرکت جوید. بدتر اینکه زنان سلطان خان باید به اتفاق فرزندان و خواهران و مادر و ایل و تبار زیر یک سقف زندگی کنند.

نویسنده – اسن ِ سی ِ شتاد – خبرنگار نروژی، در تمام کتاب به جز یکی دو بخش درباره روابطی سخن می گوید که زن افغان در آن گیر افتاده است. کتاب، گزارش وضعیت و موقعیت تراژیکی است که زن افغان در آن گرفتار است و همین امر گزارش او را به یکی از خواندنی ترین کتابهایی بدل کرده که خارجیان درباره افغانستان نوشته اند.

 « ارزش یک عروس به دوشیزگی اوست و ارزش یک همسر به تعداد فرزندان پسرش ». در جامعۀ ماقبل تاریخی که نویسنده تصویر می کند یک زن وقتی پسر به دنیا می آورد مقام و منزلتی خاص پیدا می کند. در مقابل « زن نازا هیچ ارج و قربی ندارد ».
 

شریفه پس از ازدواج مجدد سلطان خان، « مثل یک زن مطلقه اما بدون آزادی ای که زن مطلقه دارد زندگی می کند ». سلطان که هنوز ارباب اوست، « تمام روز در ِ اتاق را به روی خود و سونیا می بست، تنها گاهی درخواست چای یا آب می کرد. شریفه زمزمه ها و خنده هایشان را همراه با صداهایی که چون خنجر به قلبش فرو می رفت می شنید ».

بخش سوم کتاب، جنایت و مکافات، به سرنوشت سلیقه می پردازد که دختر همسایه شریفه و سلطان در پیشاور است. جوانی افغان به سلیقه نامه می نویسد و آنها ندیده و نشناخته عاشق یکدیگر می شوند. سرانجام یک روز جوان قراری می گذارد و با سلیقه به پارک می روند. اهالی با خبر می شوند و غوغایی برپا می شود.

« وقتی عمو ماجرای تاکسی، پارک و نیمکت را شنید از عصبانیت بر خود می لرزید.با یک تکه سیم به جان سلیقه افتاد و در حالی که زنش سلیقه را گرفته بود تا فرار نکند، تا می توانست او را زد. بعد آنقدر توی صورتش زد که از دهان و بینی اش خون فواره زد. در حال زدن فریاد می کشید: « تو چه کار کردی؟ تو چه کار کردی؟ تو یک بدکاره ای. تو ننگ خانواده ای، مثل یک بز گر مایه آبرو ریزی مایی ». سلیقه را زندانی می کنند و ...

 زنده کردن روابط منجمد شدۀ هزاران ساله هر قدر برای غربی ها سرگرم کننده باشد، چیزی برای آموختن به ما ندارد
 
در افغانستان تمنای عشق برای یک زن حرام و ممنوع است. سرنوشت زن به دست مردانی است که پدر، برادر، عمو، دایی و چیزهای دیگر نام دارند. سلیقه سرنوشت خوبی داشت که زیر کتک جان نباخت. جمیله را برادران به جرم بدکارگی کشتند و گفتند که خواهرشان بر اثر اتصالی برق مرده است. سلطان خان که داستان سلیقه را شنید گفت: « اگر حالا یک زن بدکاره نیست بعداً می شود ». نویسنده می گوید که دختران ازدواج نمی کنند، معامله می شوند، و خود نیز نباید در معامله حضور داشته باشند. « طرف مقابل پیش از رفتن به سراغ مبلغ واقعی ابتدا اوضاع را سبک سنگین می کند. چقدر باید به پدر و مادر بدهند، چقدر باید خرج مراسم کنند، و چقدر برای لباس و گل بپردازند ».

بخش هفتم درباره سرنوشت شکیلا است. خواهر سلطان خان که معلم است. به مدرسه می رود و درس می دهد. اما از وقتی سر و کله خواستگاری به نام وکیل پیدا می شود امکان به مدرسه رفتن و تدریس به مخاطره می افتد. شکیلا از وکیل می پرسد بعد از ازدواج به من اجازه می دهی کار کنم؟ وکیل جواب می دهد البته که اجازه می دهم اما شکیلا به حرفش اطمینان ندارد.

شکیلا که قدری تحصیل و چند سالی تدریس کرده و بزرگتر از سن معمول ازدواج در افغانستان قرار دارد، چشمانش باز شده است و به هیچ چیز اطمینان ندارد. تردید بر زندگی او سایه افکنده است. او که در ظاهر خوشبخت ترین عضو خانواده به حساب می آید، در باطن بدبخت ترین آنهاست. عشق واقعی خود را از دست داده و ناچار شده است تن به ازدواج ناخواسته ای بدهد. شکیلا گفتگوی خود را با مریم این جور ادامه می دهد: « من کلا ناراحتم. از این وضع متاسفم. از این ناراحتم که باید خانواده ام را ترک کنم. اگر نگذارد به دیدن شما بیایم چه؟ اگر نگذارد کار کنم چه؟ اگر مرا در خانه زندانی کند چه؟ ».

فصل « مادر سالار » به زندگی بی بی گل می پردازد که مادر سلطان خان و دیگر اعضای خانواده است و با عروس ها و نوه ها و نبیره ها یکجا زندگی می کند. ارزش او به این است که سیزده فرزند زاییده و بستر باروری داشته است. موقعیت او در میان خواهر شوهرها و جاری ها زمانی استحکام می یابد که سلطان به سن بلوغ می رسد. « ارزش یک عروس به دوشیزگی اوست و ارزش یک همسر به تعداد فرزندان پسرش ». در جامعۀ ماقبل تاریخی که نویسنده تصویر می کند یک زن وقتی پسر به دنیا می آورد مقام و منزلتی خاص پیدا می کند. در مقابل « زن نازا هیچ ارج و قربی ندارد ».

در چنین جامعه ای این تنها زنان نیستند که آدم به حساب نمی آیند، مردان نیز وضع درخشان تری ندارند. منصور فرزند سلطان خان که مدام در کتابفروشی پدرش به حمالی مشغول است و دل خوشی از کارش ندارد احساس بردگی می کند. احساس می کند که صرفا برای جا و غذا و لباس است که کار می کند. هر چند این خود کم موهبتی نیست.

 هر کس که کتاب را بخواند از میزان نابکاری و زیانکاری و بی عدالتی و عقب ماندگی و سنگوارگی که در جامعۀ افغانستان وجود دارد جانش به لب می رسد.
 

در « بوی خاک » فصلی که به سرنوشت لیلا خواهر کوچک سلطان خان می پردازد، خواننده با وجوه تازه ای از بردگی زن افغان و دنیای تاریک و بستۀ او مواجه می شود. لیلا برای این به دنیا آمده که به دیگران سرویس بدهد. او خود به منزلۀ آدم وجود ندارد و آدمیت او در سرویس دادن به دیگران خلاصه می شود. صبح ها اولین کسی است که بیدار می شود و شبها آخرین کسی است که به خواب می رود. « دخترۀ تنبل! جوراب های من سوراخ شده اند. لیلا آب سرد شده! چرا آب گرم نیست؟ جورابهام کجایند؟ لباس های مرا کجا گذاشته ای؟ لیلا چای بیاور! لیلا صبحانه! کفش های مرا واکس بزن! چرا اینقدر دیر بیدار شدی؟ ».

فصل « تلاش بی ثمر »، تلاش های لیلا را برای رهایی از سرویس دهی و خدمتکاری پی می گیرد. او که در پاکستان مقداری انگلیسی یاد گرفته قصد دارد انگلیسی اش را تکمیل کند و به تدریس بپردازد و از وضع رقت بار خود خلاص شود اما زمانی که پنهانی و دور از چشم دیگران به کلاس می رود در می یابد که باید با پسرها در کلاس مشترک بنشیند و این نه تنها از نظر افراد خانواده، بلکه در دنیای بستۀ خود او نیز وحشتناک و ناپذیرفتنی است. « کلاس که تمام می شود با سرعت از کلاس بیرون می زند. برقع را روی سرش می اندازد و سریع خود را به خانه می رساند. در خانه احساس امنیت می کند. برقع را به میخ آویزان می کند و می گوید: وحشتناک بود. توی کلاس پسر بود! ».

 نوشتۀ خانم خبرنگار از داستان به گزارش و از گزارش به داستان در می غلتد ولی سرانجام گزارش می ماند و چه بهتر! تمام گزارش او چنانکه در مقدمه می آورد واقعی است
 

سلطان در تمام روایت خبرنگار نروژی آدم قسی القلبی تصویر می شود که مانندش در مشرق زمین کم یافت می شود. قلبش از سنگ است. فصل نجار، اوج این قساوت را ترسیم می کند. نجار یک همسایه کارگر و بدبختی است که از کودکی با سلطان بزرگ شده. مرد بی چیزی است که نمی تواند شکم زن و فرزندانش را سیر کند. سلطان او را برای قفسه بندی کتابفروشی اش به روزمزد می گیرد. فقر و نداری نجار را وادار به دزدیدن چند کارت پستال از کتابفروشی می کند. سلطان که با خبر می شود در مجازاتش تا حد مرگ او پیش می رود و عجز و لابۀ همسر و پدر و فرزندان و حتا زن و فرزند خود سلطان برای بخشیدن او کارگر نمی افتد. سرانجام به سه سال زندان محکوم و به گوشۀ زندان پرتابش می کند.

نوشتۀ خانم خبرنگار از داستان به گزارش و از گزارش به داستان در می غلتد ولی سرانجام گزارش می ماند و چه بهتر! تمام گزارش او چنانکه در مقدمه می آورد واقعی است. کتابفروش کابل چنانکه دوست من، داوود ناجی از کابل می نویسد همچنان به کارش مشغول است ( اگرچه اسمش در کتاب عوض شده ) و این اواخر اتوبوسی خریده، صندلی هایش را برداشته و آن را به مغازه کتابفروشی بدل کرده، به روستاها می رود و کتاب می فروشد. معلوم است آدم مبتکری است همچنانکه نویسنده در سرتاسر کتاب شرح می دهد. وی ظاهرا از دست خانم خبرنگار که چند ماهی در خانه اش زندگی کرده شاکی است.

هر کس که کتاب را بخواند از میزان نابکاری و زیانکاری و بی عدالتی و عقب ماندگی و سنگوارگی که در جامعۀ افغانستان وجود دارد جانش به لب می رسد. ما که در جامعۀ عقب مانده ای بزرگ شده ایم به خاطر عادت کردن از دیدن تبهکاری هایی که در چنین جامعه ای موج می زند ناتوانیم.

خبرنگار نروژی چون از میان جامعه ای مدرن به درون افغانستان پرتاب شده، قدرت مشاهده ای از خود نشان می دهد که هرگز در ما جان نخواهد گرفت. از این جهت کتاب بی نظیر است اما اگر بپرسید فایده خواندن کتاب برای ما چیست من پاسخی ندارم.

زنده کردن روابط منجمد شدۀ هزاران ساله هر قدر برای غربی ها سرگرم کننده باشد، چیزی برای آموختن به ما ندارد. ما فقط می توانیم از نوشتۀ خبرنگار نروژی دریابیم که باید از وضعیتی که بدان دچاریم بگریزیم. ما از همۀ روابط و مناسبات حاکم بر خود، از همۀ افکار پلیدی که به نیروی عادت در ما رسوب کرده اند، از همه بدآموزی هایی که به عنوان امور پاک و مقدس به ما تلقین شده اند، از همۀ چیزهایی که در دور و بر ما می گذرد و شاید حتا از خودمان باید بگریزیم تا رستگار شویم.

 
 
روی جلد کتابدنيای خيامی شاعر
نگاهی به 'ها' نوشته رفيع جنيد
 
 
 جلد کتاب فرهنگ داستان نویسی افغانستانکتاب
فرهنگ داستان نویسی افغانستان
 
 
عفیف باختریبه زبان دریا
نقد تازه ترین مجموعه عفیف باختری شاعر افغان
 
 
نشان جشنواره ادبی قند پارسیفرهنگيان افغان
بزرگداشت رهنورد زرياب، در 'قند پارسی'
 
 
انجمن ادبی هراتدختران شاعر
دگرديسی شعر دختران جوان در هرات
 
 
ناديا انجمن'ناديا با ناگفته هايش رفت'
روايتی از درگذشت شاعر جوان افغان که "قربانی خشونت خانوادگی" شد
 
 
برگرفته از روی جلد کتاب بادبادک بازدر جستجوی فضاهای گمشده
نگاهی به رمان بادبادک باز نوشته خالد حسينی
 
 
مطالب مرتبط
گشت و گذاری در کابل
15 سپتامبر، 2005 | افغانستان
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران