http://www.bbcpersian.com

09:27 گرينويچ - پنج شنبه 14 اوت 2008 - 24 مرداد 1387

سیروس علی نژاد

گفتگو با همایون صنعتی درباره شکل گیری انتشارات فرانکلین

این گفتگو صرفا سرگذشت انتشارات فرانکلین را دنبال می کند. اگر در مقدمه دربارۀ کودکی و جوانی همایون صنعتی سخن می رود بابت این است که بتوان به دورۀ کار او در بازار و سپس تشکیل انتشارات فرانکلین و سرگذشت آن رسید. از این رو تمام چیزهای دیگری که احیانا در حین گفتگو پیش آمده حذف شده است.

با اینکه بارها دربارۀ زندگی شما صحبت کرده ایم اما هیچ وقت برای من از کودکی ات صحبت نکرده ای. کجا متولد شدی؟ کجاها درس خواندی؟ کرمان؟ تهران؟ دورۀ کودکی چطور گذشت؟

دورۀ کودکی من نگذشته است. من هیچ وقت از دورۀ کودکی عبور نکرده ام. مگر خلم آدم بزرگ بشوم که احساس مسئولیت کنم؟ من از بچگی همش دنبال بازی بوده ام. حالا هم دارم بازی می کنم.

می دانم که پدرتان عبدالحسین صنعتی بود که رمان هایش جزو اولین رمانهای زبان فارسی است.

پدرم رمان نویس عمده بود. من در تهران متولد شدم. پدر بزرگ و مادر بزرگم فقط یک بچه داشتند. به این جهت پدرم مرا فرستاد کرمان، پیش آنها، که جای او باشم. به این ترتیب من به کرمان آمدم. پدر بزرگ من بکلی کر بود، مادر بزرگم به شدت وسواسی و مذهبی. از صبح تا شب قرآن می خواند و با کسی حرف نمی زد.

همین خانه ای که حالا دفتر "گلاب زهرا" در آن هست، باغ بزرگی بود. من بودم و پدر بزرگ و مادر بزرگ، در اینجا زندگی می کردیم. می رفتم توی پرورشگاه صنعتی بازی می کردم. همبازی هم فراوان بود. بابابزرگ من آدم خیلی مترقی و پیشرویی بود. نخستین سینمای کرمان را راه انداخته بود. یک سالن سینما درست کرده بود که بی نظیر بود. هنوز هست. آن وقتها تیر آهن که نبود. معماری می خواهی ببینی باید بیایی آنجا. سالنی به عرض ِ گمان می کنم هفده هجده متر، با طاق ضربی. شبها سینما می دادند. سینما صامت بود. گاهی زیر نویس داشت و مردم سواد نداشتند. من مأمور بودم که اینها را به صدای بلند بخوانم که مردم متوجه قصه بشوند. می توانی حدس بزنی وقتی یک بچه پنج شش ساله انواع و اقسام فیلم های ریچارد تالماگ را می بنید و زیرنویس ها را برای مردم می خواند دچار چه احساساتی می شود.

لابد خیلی احساس موفقیت می کند؟

اوه! چه جور. و چه جور ذهن و خیالش به کار می افتد. البته پدر بزرگ من خیلی آدم دانایی بود.

چطور شده بود ۸۰ سال پیش، آن هم در کرمان، اهل سینما شده بود؟

ازاینجا رفته بود بندر عباس، بعد هند، بعد اروپا. همه جا را دیده بود. بشدت مترقی بود. آدم آزاده ای بود. ما با هم هفتاد و اندی سال اختلاف سن داشتیم ولی چنان دوست بودیم که نگو و نپرس. خیلی در تربیت من موثر بود حاج اکبر. اسمش حاج اکبر بود. معروف بود به حاج اکبر کر.

تا آن موقع مدرسه رفته بودید؟

خواندن و نوشتن را خیلی زود یادم داده بودند. وقتی آمدم اینجا، پدر بزرگ، مرا معتاد به کتاب خواندن کرد. پول جیبی را وقتی می داد که کتاب می خواندم. باید کتاب را تعریف می کردم تا پول جیبی ام را بدهد. اول کتابی که خواندم چهل طوطی بود. بعد امیر ارسلان و حسین کرد و بقیه. بعد همینجا رفتم مدرسه. اما نه. کلاس اول را در تهران خواندم در مدرسه زردشتی ها. آنجا، روز اول که رفتم سر کلاس، دیدم یک بچه ای کنار دستم نشسته، گفتم تو کی هستی، گفت ایرج افشار. حالا هفتاد و هفت هشت سال می شود که با او دوستیم.

از کلاس دوم آمدید کرمان؟

بله. در کلاس دوم یا سوم، در کرمان، یک همکلاسی داشتم که زردشتی بود. عصری که به خانه بر می گشتیم گفت خانه ما جشن سده است برویم خانۀ ما. رفتیم. وقتی برگشتم دیر بود. ساعت حدود شش هفت غروب. در همین کوچه گلاب زهرا دیدم پدر بزرگم، نگران قدم می زند و انتظار می کشد. مرا که دید دستم را گرفت برد توی اتاق، هیچ هم نگفت. گفت بنشین. نشستم. از زیر تخت خوابش دو تا ترکۀ انار درآورد. گفتم می خواهد مرا تنبیه کند. نشست رو به روی من. پرسید کجا بودی؟ چطور بود؟ خلاصه چرا خبر ندادی؟ بعد خیلی آرام جوراب هایش را کند، ترکه ها را دستش گرفت و خودش را فلک کرد و سخت خودش را زد. من خیلی او را دوست داشتم. شروع کردم به گریه کردن که ول کن... دیگر یادم نیست چی شد. صبح که بیدار شدم دیدم توی رختخواب بغلش هستم. با هم حرف می زدیم. بهش گفتم من دیر آمده بودم، تو چرا خودت را زدی؟ پیر مرد زد زیر گریه و بغلم کرد و ماچم کرد که ببخشید. من هاج و واج شده بودم. گفت فکر کردم اگر ترا بزنم پای تو می سوزد، دل من. دل سوختن صد بار بدتر است. خودم را زدم که دل تو بسوزد. از آن وقت تا حالا هیچ وقت نشده من یک بار دیر بیایم. من در یک همچین محیطی بزرگ شدم. حاج اکبر خیلی روی من کار کرد.

تهران هم می رفتید؟

وقتی حدود ده سالم بود، یک بار قرار شد برویم تهران. از دو سه هفته پیش شبها خوابم نمی برد. فکر مسافرت و تهران، خواب از چشمم ربوده بود. رفتم مقداری متقال خریدم. کیسه درست کردم، شش هفت روزی تا تهران توی راه بودیم. هرجا اتوبوس وامی ایستاد، من نمونۀ خاک بر می داشتم که وقتی بر می گردم کرمان گندم بکارم ببینم گندمش چطور می شود. بازی من این بود. هنوز هم مشغول همین بازی هستم. کشاورزی هنوز ولم نکرده است.

کی برای تحصیل به تهران رفتید؟

دیگر در کرمان بودم تا دبستان تمام شد. اینجا دبیرستان ِ خوب نبود. بناچار رفتم تهران. دبیرستان البرز.

دبیرستان را در البرز پایان بردید؟

به پایان نبردم. شهریور ۱۳۲۰ شد. شهر شلوغ شد. مملکت وضعش خراب شد. بعد از مرگ پدر بزرگ ( ۱۳۱۸ )، پدر، مادر بزرگ را آورده بود تهران. شهریور بیست که شد من و مادر بزرگ را برگرداند کرمان. چون اینجا امن تر بود. از همان وقت من مأمور کارهای پرورشگاه بودم. خیلی هم وضع بد بود. هیچ چیز گیر نمی آمد. قحطی بود. مشکلات زیاد بود.

وقتی در شهریور ۱۳۲۰ به کرمان آمدید، چه مدت اینجا بودید و کی برگشتید؟

تا سالهای بیست و یک، بیست و دو اینجا بودم. بعد، یک ملکی داشتیم در اصفهان که هنوز هم گرفتارش هستیم، پدر به من نوشت که برو اصفهان به کارهای شمس آباد برس. همانجا هم درس بخوان. رفتم اصفهان، پهلوی مادرم که از پدرم جدا شده بود. در اصفهان مدرسه ای بود مال انگلیسی ها، آنجا درس را تمام کردم. بهترین مدرسۀ اصفهان بود. بعد پدرم پایش را کرد توی یک کفش که باید بروی دانشگاه. من گفتم نمی روم. فکر می کردم می روم دانشگاه خنگ می شوم.

چرا مگر دانشگاه آدم را خنگ می کند؟

من همیشه در مدرسه بیشتر از معلم ها می دانستم. چهار ده پانزده ساله بودم که کتاب ایران باستان مشیرالدوله را حفظ کرده بودم. سر کلاس تاریخ، با معلم دعوام می شد که این جور که شما می گویید نیست. پدرم هم چون خودش مدرسه نرفته بود و دانشگاه ندیده بود اصرار داشت که من به دانشگاه بروم. کارمان به دعوا کشید. من قهر کردم از خانۀ بابا آمدم بیرون. دو سه روز طول کشید تا توی بازار در تجارتخانه ای مشغول شاگردی شدم. روزی بیست و پنج ریال، ماهی ۷۵ تومان مزد می گرفتم.

سه سال آنجا کار کردم. در این فاصله پدرم را ندیده بودم. بکلی بی خبر بودم. یک خورده پول جمع کرده بودم. جنگ هم تمام شده بود. شده بود سالهای بیست و پنچ، بیست و شش. رفتم یک صندوق پستی گرفتم و سرنامه چاپ کردم و تجارتخانه باز کردم. به کمپانی های خارجی نامه می نوشتم و پست می کردم که می خواهم نمایندگی شما را بگیرم. شروع کردند برای من نمونه فرستادن. اولین سمپلی که برای من آمد یک بستۀ عمدۀ پوستر بود. همین ها که کنار خیابان می فروشند. از آمریکا فرستاده بودند. رفتم آنها را دو هزار تومان فروختم. سه چهار تا از این کارها کردم، دیدم ده پانزده هزار تومان پول دارم. رفتم سرای جواهری که جای کاسبکارهای فقیر بود، یک دکان گرفتم و تابلو زدم و شدم کاسب. یک، یک ماهی که این جوری کار کردم یک روز در باز شد و آقای صنعتی زاده تشریف آوردند تو. گفت چشمم روشن، آقا تجارتخانه باز کردن! کارت چطور است؟ چه کار می کنی؟ نشست یک ساعتی حرف زد. بعد گفت بیا با هم کار کنیم.

پدر چه کار می کرد؟

تجارتخانه داشت، در سبزه میدان. تجارت فیروزه می کرد و سنگهای قیمتی و البته قالی. رفتم با او شروع به کار کردم. به کار پوستر هم ادامه دادم. بعد ترقی کردم رفتم تو کار تکثیر عکس. ( reproduction )

می خریدند آن وقت؟

چه جور. پدر من یک نمایشگاهی درست کرده بود از کارهای علی اکبر صنعتی، در چهار راه کالج. من در طبقۀ بالای آن، نمایشگاه می گذاشتم. تمام آتاشه های(وابسته های) فرهنگی را دعوت می کردم. روشنفکران آمد و رفت می کردند. روزنامه ها را دعوت می کردم. خانلری و امثال او می آمدند. حکایتی بود. خیلی شلوغ می کردم. یک شب که همۀ آنها را دعوت کرده بودم اتاشه فرهنگی آمریکا با دو تا آمریکایی دیگر به دیدن نمایشگاه آمد. بعد از کودتای ۲۸ مرداد بود. سال ۳۳. آمدند و پذیرایی کردم. بعد گفت این دو تا آقایان ناشرند و قصد دارند کتابهای آمریکایی را بیاورند در ایران چاپ کنند. چون می دانستم که به کار کتاب علاقه مندی، اینها را آورده ام که معرفی کنم. گفتم کار خوبی است حتما بکنید. دو روز بعد گفتند می خواهیم بیاییم در دفتر شما حرف بزنیم. آمدند و باز همان حرف ها را تکرار کردند. گفتند فلانی ما خیلی گشتیم کسی نماینده ما بشود. عدۀ زیادی هم داوطلب اند. اما تصمیم گرفتیم شما را برای این کار انتخاب کنیم. گفتم مرا؟ من اصلا کار کتاب بلد نیستم.

با اینها انگلیسی صحبت می کردید؟

بله. بابای من تعدادی آپارتمان داشت و آنها را اجاره داده بود به خارجیان، و طرف مکالمۀ مستأجرها من بودم. انگلیسی من راه افتاده بود. به هر حال گفتم این کار من نیست. من خودم ارباب خودم هستم حالا بیایم حقوق بگیر شما بشوم؟ گفتند خب، پس یک کاری بکن. گفتم چی؟ گفتند اجاره بده تا وقتی کسی را پیدا نکردیم کتابها را به آدرس شما بفرستیم. گفتم خیلی خوب. رفتند و مقداری کتاب فرستادند.

یک روز وسوسه شدم ببینم این کتابها چیست؟ نگاه که کردم دیدم عجب کتابهای قشنگی است. از جمله یک سری جزوه های کوچک ۳۶ صفحه ای با قطع کوچک دربارۀ اینکه اتم چیست؟ مولکول چیست؟ الکتریسیته چیست؟ نور چیست؟ و از این قبیل. واقعا خوشم آمد. دیدم عجب دنیایی است. عصر وقتی به خانه می رفتم، چند تا از آنها را زدم زیر بغلم، رفتم سر چهار راه مخبر الدوله، انتشارات ابن سینا. آقای رمضانی دوست من بود. کتابها را نشانش دادم و پرسیدم راجع به این کتابها عقیده ات چیست. اگر ترجمه بشود چاپ می کنی؟ گفت بله. گفتم حق التألیف می دهی؟ گفت بله. خواستم ببینم چقدر جدی می گوید. گفتم چکش را می نویسی؟ او هم برداشت پانصد تومان چک نوشت داد دست من. خیلی پول بود. صبح نامه نوشتم که چند تا از کتابهای شما را فروختم.

دیتوس اسمیت، مدیر عامل فرانکلین که قبلا رئیس انتشارات دانشگاه پرینستون بود، به تهران آمد. به او گفتم خیلی خوب این کار را می کنم. اما شرطش این است که کتابها را من انتخاب کنم. گفتند باشد اما به نظرم حرفم را خیلی جدی نگرفتند. توی خیابان نادری پدرم یک جایی داشت، کنار هتل نادری، ازش کرایه کردم. شد دفتر فرانکلین. یک منشی نصفه روزه هم گرفتم و شروع کردم به کتاب ترجمه کردن. قرار بود کتاب بگیرم چاپ کنم. هرچه فکر کردم دیدم کار درستی نیست. برخلاف همۀ فرانکلین ها، گفتم آقا من کتاب چاپ نمی کنم، من فقط متن را ترجمه و آماده چاپ می کنم. کتاب را آماده می کردم می بردم پهلوی ناشر، ۱۵ درصد می گرفتم آنها چاپ می کردند. ناشر هم از خدا می خواست. کتاب آماده بود. خودم هم می رفتم دنبال کار که سریع چاپ شود، جلدش خوب باشد، روی جلد را هم خودم درست می می کردم. وای سیروس! تو داری همه زندگی مرا دوباره به یادم می آوری. به هر حال یک سال که گذشت، نوشتم دیگر برای من پول نفرستید. تا آن موقع برای من حقوق و اجارۀ محل می فرستادند.

چه کار کرده بودید تا آن موقع؟

حدود ۱۵ تا کتاب درآورده بودم. تعدادی مترجم خوب گیر آورده بودم و پول خوبی هم به مترجمان می دادم. "تاریخ علم" را دادم احمد آرام ترجمه کرد، پنج هزار تومان حق ترجمه بهش دادم. اصلا باورش نمی شد. خیلی پول بود. خودش هم در جایی این را نوشته است. کتاب وقتی چاپ شد آنقدر گرفت که نگو. "داستان بشر" را دادم جمال زاده ترجمه کرد. دفتر تلفن شهر رشت دست من افتاده بود. هزار تا نامه نوشتم به شهر رشت، ۸۰۰ جلد از این کتاب را فقط در شهر رشت فروختم. ناشر می دید که کتاب مرا می گیرد، چاپ می کند، یک ماه بعدش کمیاب می شود. این بود که همۀ کتاب فرانکلین را می خواستند.

کدام کتاب فرانکلین بیشتر از همه چاپ خورد؟ و کدام ها ماجرا داشت؟

کدام ماجرا نداشت؟ کتابی برای من فرستاده بودند به نام poor boys who became famous ، یک مشت آمریکایی بودند که فقیر و بی چیز بودند بعد آدمی شده بودند برای خودشان. دادم ترجمه کردند با عنوان "مردان خود ساخته". فکر کردم چند تا ایرانی هم تنگش بزنم. فکر کردم یکی از مردان خود ساخته رضاشاه خودمان است. به سرم زد شرح حال او را بدهم پسرش محمد رضاشاه بنویسد. علا وزیر دربار بود. شاه هم هنوز میانه اش با من خوب بود. رفتم پیش علا خیلی استقبال کرد. گفت خودت بنویس. دادم نوشتند و توی آن هم آمد که بابای من بی سواد بود. خواندن و نوشتن بلد نبود. وقتی چهل سالش بود در پادگان قصر خواندن و نوشتن یاد گرفت. به هر حال توی آن این جمله آمده بود که بابای من بی سواد بود.

به علا گفتم نوشته حاضر است. گفت بیار من بخوانم. خانه اش دزآشیب بود. یک روز عصر بردم خواند، گفت به به، خیلی خوب است. ببر چاپش کن. گفتم نمی شود باید خودشان ببینند امضا کنند. او هم برده بود دیده بود و احتمالا نخوانده امضا کرده بود. ما هم تبلیغات کردیم که زندگی رضاشاه به قلم محمد رضاشاه. بیست هزار تا هم چاپ کردیم. گمان می کنم انتشارات اقبال چاپ کرد. سرپرستی کتاب هم با ابراهیم خواجه نوری بیوگرافی نویس معروف بود. کتاب چاپ شد.

مادر شاه شنید که پسرش شرح حال پدرش را نوشته است. فرستاده بود کتاب را آورده بودند. گویا یک روز سه شنبه بود. باز که کرده بود چشمش افتاده بود به این جمله که بابای من بی سواد بود. روزهای سه شنبه هم شاه می رفت دیدن مادرش. آن روز که شاه از راه رسیده بود مادرش داد و فریاد کرده بود که آبروی فامیل مرا برده ای. این چه حرفی است که زده ای. آقا ما را بردند تحویل تیمور بختیار دادند. هیچ چی. مدتی طول کشید تا بختیار بفهمد که شاه خودش متن را دیده امضا کرده است.

یادتان هست فرانکلین هر سال چند عنوان کتاب چاپ می کرد و مجموعاً چند عنوان کتاب چاپ کرد؟

نه تنها یادم هست، صورتش هم هست. مجموعا ۱۵۰۰ عنوان کتاب چاپ کردیم. در اوین، بعد از اینکه روشن شد من برای سی آی ای (سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا) کار نمی کنم ادارۀ اطلاعات مرا تحویل دادگاه انقلاب داد. گفتند ما دیگر با شما کاری نداریم. اما تو مشکلت با دادگاه انقلاب است. دادگاه انقلاب گفت ۱۵۰۰ عنوان کتاب آمریکایی چاپ کردی و باعث گمراهی شده ای و .... برایت تعریف کرده ام.

بله، بعد از انقلاب تکلیف آن کتابها و فرانکلین چه شد؟

هست. اول تبدیل شد به سازمان آموزش انقلاب اسلامی و بعد سازمان علمی فرهنگی. به کار خودش ادامه می دهد. کتاب چاپ کرده ام که حالا چاپ بیست و پنجم آن درآمده. لذات فلسفه را دادم عباس زریاب ترجمه کند. گفت چشم، ولی خواننده ندارد ها! گفتم چه کار داری. تا حالا بیشتر از سی بار چاپ شده است.

خودتان هم بابت چاپ همین کتابها به زندان افتادید؟

خب، بابت مقداری چیزها از جمله چاپ کتابها. یکی از چیزهای عمده اش همین بود که می گفتند ناشر فرهنگ غرب هستی. یک روز یک حاج آقایی که آدم معقولی هم بود، در اوین به من گفت اتهامت این است که ناشر فرهنگ غرب هستی. کتاب آمریکایی چاپ کرده ای و باعث گمراهی مردم شده ای، حرفی داری، دفاعی داری یا نه؟ گفتم حرف چی؟ نمی توانم بگویم من مسئول فرانکلین نبودم. نمی توانم بگویم این کتابها در زمان تصدی من چاپ نشده، اما در ضمن حرف های شما درست هم نیست.

گفت ضد و نقیض حرف می زنی. یا درست است یا درست نیست. گفتم هم درست است، هم درست نیست. مثلا اگر به من بگویی تو یکی از تولید کنندگان بزرگ عرقی ( اشاره به گلاب زهرا ) حرفتان درست است. من هر سال چندین و چند هزار بطر عرق در جمهوری اسلامی تولید می کنم. آنچه تهیه می کنم اسمش عرق است. اما بردارید بخورید ببنید این عرق پاکدیس و قوچان است یا عرق نعناع. کتابهای ما را هم بخوانید ببینید در آنها چه نوشته شده است.

در آن زمان گلاب هم تولید می کردید؟

بله. من خیلی پیش از انقلاب فرانکلین را رها کردم. خب، این آقای روحانی مرد با حوصلۀ دقیقی بود. گفت فلانی حرفی بزن که معقول باشد، شدنی باشد. من که نمی توانم در این شلوغی انقلاب بنشینم هفتصد هشتصد تا کتاب بخوانم. گفتم نیازی نیست. این کار را کرده اند. مثلا آقای مطهری، آقای با هنر و دیگران. گفت چطور؟ گفتم کتابها را خوانده اند و در تألیفات خود از آنها استفاده کرده اند. ارجاع داده اند. از این گذشته این کتابها هم اکنون در جمهوری اسلامی دارد تجدید چاپ می شود. باید خدمت شما عرض کنم که نگاه این روحانی خیلی تغییر کرد.

چطور شد از فرانکلین رفتید؟

راجع به علی اصغر مهاجر چیزی می دانی؟

نه، فقط یک سفرنامه از او خوانده ام دربارۀ کویر.

تازه فرانکلین را درست کرده بودم، یک روز آقایی وارد شد. گفت شنیده ام شما کتاب برای ترجمه سفارش می دهید. اگر ممکن است کتابی بدهید من ترجمه کنم. راستش من از قیافۀ او خوشم نیامد. یک مشت کتاب داشتم راجع به مدیریت، یکی را دادم گفتم شما این کتاب را ببرید و دو صفحه اش را ترجمه کنید، ۲۴ ساعت بعد بیاورید، ببینم. وقتی برگشت دیدم تمام کتاب را ترجمه کرده است. گفت دیدم دارم ترجمه می کنم همه اش را ترجمه کردم. برداشتم نگاه کردم دیدم نثر بدی ندارد. گفتم شما چه کار می کنید؟ گفت من رانندۀ تاکسی هستم. تعجب کردم. گفتم چطور شد شما رانندۀ تاکسی هستید؟ گفت در آبادان بوده و در گمرک خرمشهر کار می کرده، عضو حزب ایران بوده از آنجا بیرونش کرده اند، آمده تهران، اینجا رانندگی می کند. شرح حالش را پشت همان سفرنامه نوشته است. بگذار برایت بخوانم:

"علی اصغر مهاجر طبق اسناد موجود به سال ۱۳۰۱ در تهران متولد شد. پس از پایان تحصیلات متوسطه به خدمت وزارت دارایی در آمد. آرامش و سکون وزارت مالیه فراغت تمام و کمال پیش آورد. ناچار به تحصیل ادامه داد. در سال ۱۳۲۵ از دانشکدۀ حقوق فارغ التحصیل شد. از خدمت نظام معاف شده بود و مدتی در کلاس های شبانه روزی بزرگسالان به رایگان تعلیم می داد. سپس شغل رانندگی پیشه گرفت. دو سال در آبادان و تهران رانندگی کرد. در سال ۱۳۳۵ به خدمت موسسۀ انتشارات فرانکلین درآمد. وی در عین حال که عضو پایه ۹ مالیه است می کوشد خادم فرهنگ باشد."

به این ترتیب علی اصغر مهاجر وارد انتشارات فرانکلین شد؟

بله. گفتم بنشین همینجا کتاب ترجمه کن. بعد هم کاری کرد که خیلی برای من تعجب آور بود. گفت زنم می خواهد برود طب بخواند، در آلمان. ده سال این زن را فرستاد که درس بخواند. خرجش را می داد و تحمل می کرد. در این مدت واقعا مظهر پرکاری و زحمت کشی بود. خیلی مورد اعتماد من واقع شد. وقتی مبارزه با بی سوادی را در قزوین راه انداختم فرماندار قزوین همکاری نمی کرد. سنگ می انداخت. دیدم نمی شود. یک روز رفتم پیش هویدا گفتم این طوری نمی شود. گفت یک کسی را خودت انتخاب کن. گفتم علی اصغر مهاجر. مهاجر شد فرماندار قزوین. در آنجا از نزدیک همکاری می کردیم. می دیدم چقدر کارش را خوب انجام می دهد. شب و نصفه شب می رفت به زندان سرکشی می کرد. به مریضخانه ها سرکشی می کرد. وقتی کارهای من در بیرون زیاد شد و خواستم از فرانکلین بروم کسی بهتر از او به نظرم نرسید.

چرا می خواستید از فرانکلین بروید؟

یک علت اساسی اختلافی بود که با موسسۀ فرانکلین پیدا کرده بودم. آنها مقادیر زیادی از فرانکلین تهران قرض کرده بودند و پس نمی دادند. اگر اشتباه نکنم سال ۶۵ یا ۶۶ میلادی بود. جانسون رئیس جمهور آمریکا بود. ناشران دنیا را دعوت کرده بودند که در واشینگتن جلسه ای داشته باشند. من هم به نمایندگی از طرف ناشرین ایران رفتم. شب آخر کنگره، جانسون ناشران را به شام دعوت کرده بود. سر شام نطقی کرد که ما چنین می کنیم و چنان می کنیم. من از دست فرانکلین کفری بودم، دستم را بلند کردم گفتم آقای رئیس جمهور! تا جایی که من تجربه دارم فرمایشات شما با حقایق نمی خواند. من یک ناشر بی مقدار ایرانی هستم که برای موسسۀ فرانکلین کار می کنم. مدتی است که مبلغی از من قرض کرده اند و زورم به آنها نمی رسد. شاید شما واسطه شوید و پول ما را پس بدهند. مجلس شام در واقع به هم خورد.

مبلغی که از فرانکلین تهران قرض کرده بودند چقدر بود؟

زیاد بود. بالغ بر ۳۰۰ هزار دلار. حوصله ام سر رفته بود. گفتم کار نمی کنم. گفتند پس بیا عضو هیأت مدیرۀ فرانکلین باش. گفتم نه. به خیال خودم سه چهار تا رفیق توی فرانکلین تربیت کرده بودم که می خواستم کار را ادامه بدهند. داستان کنت مونت کریستو را خوانده ای؟ یارو از سفر بر می گردد دو سه نفر از رفقایش علیه او توطئه می کنند و پدرش را در می آورند. عین این بلا را همکاران من سر من آوردند. آنقدر اذیتم کردند که من ارتباطم را بکلی قطع کردم. آنها هم قصدشان دقیقا همین بود. البته بعدها فهمیدم چه اتفاق خوبی برای من بود. به نفع من تمام شد.

بالاخره آن پولها را از آمریکایی ها پس گرفتید؟

نه. بعد از بیرون آمدن من هم فرانکلین یواش یواش از حرکت ایستاد و پولهایش ته کشید. شروع کردند به قرض کردن و فروختن دارایی های فرانکلین. هرچه فرانکلین داشت فروختند. مثلا شرکت سهامی جیبی را فروختند. مهاجر هم مقدار زیادی از پولها را برداشت و رفت در بورلی هیلز لس آنجلس ملکی خرید و در همانجا مرد. داستانش مفصل است.

پایان - اول تیر ۱۳۸۷– گینکان، منزل ییلاقی همایون صنعتی زاده