جای خالی توران میرهادی

در دانشگاه استادی داشتیم که می‌گفت اگر گذشته را جوری دیگر ثبت کرده بودند، آینده جور دیگری می‌شد. راست می‌گفت. اگر تاریخ را جوری دیگر یادمان داده بودند، شاید امروز آدم‌های دیگری بودیم. اگر به جای قلدر و کمان‌کش و تاج‌به‌سر، از کاتب و صحاف و آموزگار گفته بودند، اگر به جای او که چشم درمی‌آورد و زبان می‌‌دوخت، از او که ساز می‌زد و آواز می‌خواند نوشته بودند، اگر به جای او که خاک غیر به توبره می‌کشید و کاخ می‌ساخت، برای او که بذر می‌کاشت و نان می‌پخت مدیحه سروده بودند، شاید امروز سالار و سردار و کبیر و قهرمان و یل و پهلوان را جوری دیگر به کار می‌بردیم، میراث را چیزی دیگر می‌دانستیم، بزرگ و مهتر و فخر را به کسانی دیگر لقب می‌دادیم - به مردان و (به ویژه) زنانی که چون ثبت نشده‌اند انگار نبوده‌اند، یا دست‌کم به کسانی دیگر از همین‌ها که بیخ گوش‌مان بوده‌اند و چیزی ازشان مانده: امثال تاج‌السلطنه، بی‌بی‌ خانم استرآبادی، میرزا حسن رشدیه، صدیقه دولت‌آبادی، جبار باغچه‌بان، محمد بهمن‌بیگی... یا توران میرهادی، که امروز رفت، گرچه آن‌قدر به‌جا گذاشت که جایی برای افسوس نگذاشت.

حق نشر عکس PARSINEH
Image caption توران میرهادی

جلوی اسمش می‌نویسند مادر ادبیات کودک و نوجوان ایران، یا مادربزرگ همه بچه‌های ایران. خودش می‌گفت "من مثل آن بچه ده ساله‌ام که اول بار این کتاب را باز کرده دنبال چیزی بگردد، این‌جور سخت که نوشته‌اید نمی‌فهمم. بروید دوباره بنویسید". این را هرکس در فرهنگنامه کودکان و نوجوانان کار کرده شنیده، هرکس که فکر می‌کرده برای بچه‌ها گفتن، به زبان بچه‌ها گفتن، آسان است - از پزشک و مهندس بگیر، تا جامعه‌شناس و اقتصاددان و هنرپژوه - هرکس که یک روز یک جا شاگرد توران میرهادی بوده. و چه بخت‌یار بوده که بوده. چون توران خانم هر آموزگاری نبود. دیکته نمی‌گفت، مشق نمی‌خواست، سرکوفت نمی‌زد. درسش پرکاری بود، کمتر گفتن و بیشتر عمل کردن. درسش مهربانی بود، بدون هوار کردن و بر سینه کوفتن. درسش برابری بود، بیزاری از مقایسه و تبعیض. درسش دلیری بود، پس زدن خاکستر سختی‌ها و باز زبانه کشیدن. درسش - شرمسارم خانم میرهادی اگر صدای کلیشه می‌دهد - درسش درس عشق بود، بی‌ دریغ و بی منت، بی های‌وهوی، تا آخر خط. شصت‌وپنج سال پیش برای برادر تازه‌درگذشته‌اش نوشته بود: "فرهاد عزیزم، به ایران می‌آیم تا آنچه را آموخته‌ام و از این پس خواهم آموخت، در راه پیشرفت کودکان کشورمان به کار گیرم. با تو عهد می‌بندم که غم از دست دادنت را به کاری بزرگ تبدیل کنم. از این پس به جای تو هم کار خواهم کرد. من به ایران می‌آیم تا همه عشقم را، همه دانشم را در راه پیشرفت کودکان ایران به کار گیرم. تا پایان عمرم، و با تمام نیرو و توانم." درسش، درس آخرش، وفای به عهد بود.

جایتان خالی است خانم میرهادی..