انتخابات آمریکا؛ انتخاب بین ترس و نفرت

از اولین لحظات قطعی شدن انتخاب ترامپ به عنوان چهل و پنجمین رئیس‌جمهور آمریکا، همه به دنبال پاسخ به دلایل این واقعه حیرت‌آور بودند. این پرسش مطرح بود که چرا ترامپ برنده شد و چرا همه غافلگیر و بهت زده شدند. البته شاید بهتر بود از خود می‌پرسیدند چرا کلینتون باخت نه آن که چرا ترامپ برد. هر چه بود، این بهت و حیرت چون یک اپیدمی به سرعت در سراسر جهان منتشر شد و از مردم معمولی تا بازارهای بورس را به واکنش وادا

اما راستش را بخواهید این بهت و حیرت اهمیت چندانی ندارد. چون آن چه به این بهت و حیرت انجامید، می‌توانست اصلاً اتفاق نیافتد. می‌توانست اتفاق نیافتد اگر هیلاری کلینتون فقط اندکی بیش از ۱۱۰ هزار رای (یعنی به طور متوسط حدود ۱ درصد) در سه ایالت (پنسیلوینا، ویسکانسین، میشیگان) بیشتر به دست می‌آورد. در آن صورت، هیلاری نمی‌باخت و دیگر کسی نیز حیرت زده نمی‌شد. و دیگر کسی هم این پرسش را مطرح نمی‌کرد که چرا هیلاری برنده شد و نه ترامپ. به این ترتیب پرسش مهم تری قربانی می شد. پرسش مهم‌تر (که اکنون شایسته است به پرسشی جدی‌تر بدل شود) این بود: چرا شخصی همانند دونالد ترامپ توانست این همه از مردم را با خود همراه کند؟

اندازه شگفتی

ممکن است در مقدار «این همه‌»ای که از آن یاد شد تردید وجود داشته باشد. این تردید به جاست. برای درکِ مقدار آن «این همه»، بد نیست بدانیم که دونالد ترامپ گرچه در کل کشور کمتر از هیلاری کلینتون رای آورد، اما نزدیک به ۶۰ میلیون نفر را با خود همراه کرد. اما او تنها آرای ۴۷ درصد مردم را با خود دارد. چیزی حتی کمتر از نیمی از رای‌دهندگان بالفعل. در پایانِ شمارش آراء او احتمالاً فقط می‌تواند حدود ۳۰ درصد آرای کل افراد واجد حق رای (۲۳۱ میلیون نفر) را به دست آورد. به این ترتیب، او هم مانند بسیاری از روسای جمهور دیگر عملاً نماینده اقلیت است، همان اقلیت ۳۰ درصدی از کل واجدان حق رای. اما هنوز می‌شود سوال کرد چرا نیمی از کسانی که به پای صندوق رای آمدند با او همراه شدند: ۶۰ میلیون نفر.

سلبی بودن انتخابات

دلایل اقبال به ترامپ متعدد است. همه این دلایل، همان دلایلی نیست که پیروزی او را در انتخابات توضیح می‌دهد. اما از آن جا که اقبال به ترامپ، طی فرآیند انتخابات پدید آمد، روی آوردن به او را هم باید از خلال آرایش موقعیت‌ها در همین انتخابات توضیح داد.

بخشی از مردمی که در این انتخابات به او روی آوردند به این دلیل بود که نمی‌خواستند به رقیب او روی بیاورند. در واقع، انتخابات این دوره، بیشتر انتخاباتی سلبی بود تا ایجابی. رای نیاوردن کلینتون بود نه رای آوردن ترامپ. ۵۵ درصد از جمهوری‌خواهان می‌گفتند به این دلیل به ترامپ رای می‌دهند که نمی خواهند به کلینتون رای بدهند و ۵۰ درصد از دموکرات‌‌ها به کلینتون رای می‌دادند چون نمی‌خواستند به ترامپ رای دهند. ترامپ با ایده‌هایش گروهی از مردم را بیمناک می‌کرد و کلینتون با سابقه‌اش گروهی از مردم را از خود بیزار می‌کرد.

از طرف دیگر، میزان عدم محبوبیت دو نامزد در تاریخ انتخابات آمریکا بی‌سابقه بود. سه روز پیش از انتخابات، نظرسنجی‌ها از عدم محبوبیت کلینتون در میان ۵۶ تا ۵۷ درصد از مردم حکایت می‌کرد و نشانگر عدم محبوبیت ترامپ بین ۵۵ تا ۶۱ درصد مردم بود.

انتخابی بین بیم و بیزاری

هر چند بیشتر جمهوریخواهان دست کم به این علت به او رای می‌دادند که او نامزد حزب جمهوریخواه بود، اما نامزد مقابل، یعنی هیلاری کلینتون، هم برای آنان جذابیتی نداشت، که بخواهند رای خود را تغییر بدهند. میزان رای منفی به کلینتون و عدم محبوبیتش، به تنهایی می‌تواند نشان دهد که شاید عده‌ای نامشخص از آن‌ ۶۰ میلیون مردمی که به سوی ترامپ آمدند به خاطر بیزاری از کلینتون به این مسیر افتادند. به این ترتیب، اگر ترس از ترامپ را هم در سوی دیگر موازنه به این موضوع اضافه کنیم باید گفت این انتخابات، انتخابی بین بیم و بیزاری بود، انتخابی بین ترس و نفرت.

چیزی که گذشته از بی‌اعتمادی به شخص هیلاری کلینتون مایه بیزاری از وی می‌شد آن بود که هیلاری نماد حفظ وضع موجود بود. خواستِ تغییرِ همین وضع موجود بود که در ترامپ تجلی کرد. مردم، درست یا نادرست، مبهم یا روشن، او را نماینده تغییر فرض کردند و کلینتون را مدافع وضع موجود. وضع موجودی که این مردم از آن راضی نبودند. این نارضایتی دو وجه مهم داشت: وجهی عملکردی و و جهی هویتی.

نارضایتی از عملکردها

از نظر عملکردی باید بدانیم که مدت‌‌هاست که از هر ۱۰ آمریکایی ۶ تا ۷ نفر فکر می‌‌کنند کشور در جهت نادرستی حرکت می‌کند. حدود ۷۰ درصد از اوضاع و احوالی که در کشور می‌گذرد ناراضی‌اند. کارنامه عملکرد دولت اوباما فقط رضایت حدود نیمی از مردم را با خود دارد. ۶۶ تا ۷۵ درصد مردم از عملکرد کنگره (به عنوان یک کل) نیز ناراضی بودند. بنا به برخی نظرسنجی‌ها بیش از ۵۰ درصد مردمی که پای صندوق‌ها رفتند از دولت فدرال ناخشنود یا خشمگین بودند. میان ناراضیان و راضیان از عملکرد دولت اوباما از نظر گرایش حزبی شکاف چشمگیری پدید آمده که در ۶۰ سال گذشته سابقه نداشته است. این شکاف بیانگر افزایش شکاف ایدئولوژیکی مهم‌تری است که دست کم در دو دهه اخیر میان دموکرات‌ها و جمهوری خواهان بوجود آمده و جامعه را دو قطبی کرده است.

به این ترتیب، می‌توان گفت بیزاری از وضع موجود با بیزاری از شخص هیلاری کلینتون آمیخته شد و آرای جمهوری‌خواهان را به سوی کسی سوق داد که اتفاقاً هیچگاه جمهوری‌خواه نبوده است. جمهوری‌خواه نبودن ترامپ و نداشتن سمت دولتی به او کمک کرد تا از خود چهره‌ای بسازد در مقابل چهر‌ه‌های حاکم. این طور قلمداد شد که او یکی از «آن‌ها» نیست؛ او یکی از قماش حاکمان و واشنگتن نشینان نیست. جمهوری‌خواهان نیز به این ترتیب با وجود تفاوت آشکار ترامپ با معیارهای سنتی جمهوری‌‌خواهی به او اقبال نشان دادند، همان طور که بخش (نسبتاً)‌ کوچکی از دموکرات‌های ناراضی از هیلاری کلینتون به او روی آوردند.

نارضایتی هویتی

وجه دیگر این نارضایتی را می‌شود در نارضایتی از ارزش‌هایی دانست که در این دهه‌‌ها از سوی نخبگان عمدتاً لیبرال‌تر در جامعه آمریکا ترویج شده است. بخشی از این ارزش‌ها، که مغایر با هویت تاریخیِ آمریکایِ سفیدپوستِ مذهبی است، با «رعایت موازین سیاسی» (politically correctness) در قبال رنگین‌پوستان، دگرباشان جنسی، زبان سکسیتی و مانند آن ارتباط دارد. بخشی از جامعه آمریکا از فشار این زبان اخلاقی در سپهر عمومی به تنگ آمده بود، اما توانی برای مقابله با آن نداشت. ترامپ با کنار گذاشتن این زبان از بیشتر آن مرزهای ممنوعه زبان سیاسی عبور کرد. او به این ترتیب زبان به تنگنای تنفس افتاده این بخش از مردم را آزاد کرد. همین گروه‌اند که می‌بینیم در قالب آن مناطقی از آمریکا که مردمش زاده آمریکا هستند (۹۲ درصد)، جمعیت کم‌تری دارند (۹۴ درصد)، روستایی محسوب می‌شوند (۹۰ درصد)، تحصیلات کمتری دارند (۹۲ درصد) و سفید پوست هستند به ترامپ روی می‌آورند، مناطقی که با ارزش‌های لیبرال همراه نیستند.

بخشی دیگر از هویت آمریکایی در قَدَرقدرتی آمریکا و قَدَرقدرتی رئیس‌جمهورش متجلی می‌شود. تصویری که ترامپ از یک آمریکا و آمریکایی ضعیف شده در سال‌های اخیر ساخته بود از جانب این مردم به خوبی احساس و پذیرفته‌شد. او به زبان مردم می‌گفت که آمریکا و آمریکایی در داخل و خارج عظمتش را از دست داده است. رقبای جمهوری‌خواهش و رئیس جمهور کنونی آمریکا را مردانی ضعیف و نامصمم نشان می‌داد و مردم ضعیف شده‌ای را در آمریکا تصویر می‌کرد که اگر اسلحه داشته باشند خودشان می‌دانند چطور حساب تروریست‌ها را برسند. او با نشان دادن چهره‌ای مصمم و قاطع از خود، و شعار اصلیش، یعنی «بازگرداندن عظمت آمریکا» و آمریکایی، خود را نمادی برای مقابله با آن هویت متزلزل شده نمایش داد. بیهوده نیست که نظرسنجی‌های پس از انتخابات نشان می‌دهند مردمی که دغدغه‌شان تروریسم و مهاجرت بوده است بیشتر به ترامپ رای داده‌اند، همان مردمی که قاطعیت ترامپ برایشان در مقابل «بیگانه» احساس ایمنی و قدرت می‌آورد.

عوامل ایجابی

در این میان، بی تردید برخی ویژگی‌های شخصی ترامپ هم به کمک این ویژگی‌های زمینه‌ای سلبی آمد و مسیر را برای او هموار کرد. زبان ساده، با تعدادی محدود از کلمات غیرتحلیلی اما پر از صفات برانگیزاننده، او را به کسی تبدیل کرد که گویی برای مسائل پیچیده راه حل‌های ساده و قاطع دارد، راه حل‌هایی که برای توده مردمِ عادی ملموس‌تر و قابل قبول‌تر بود تا راه‌ حل‌های پر پیچ و خم و اما و اگر دارِ متخصصان.

به علاوه، شیوه بیانی ترامپ آکنده از خشم و استهزایی بود که مردم ناراضی طلب می‌کردند، مردمی که احساس می‌کردند زندگی و ارزش‌هاشان نادیده گرفته شده و حالا در پناه ترامپ فرصتی داشتند تا اعضای همیشگی «باشگاه حاکمان» و نخبگان مروج ارزش‌های لیبرالی را نادیده بگیرند. این ویژگی ترامپ به مردم حامیش اشتیاق و انگیزه‌ای می‌داد که در کمپین کلینتون غایب بود.

مردم بازنده خشمگین در قامت ترامپ برنده‌ای همیشگی را می‌دیدند که سوپرمن‌وار، یک تنه، در برابر آدم‌های بد قصه ایستاده است و آن قدر قوی است که می‌تواند بازهم برنده باشد، می‌تواند عظمت آمریکا و آمریکایی را به او برگرداند. ترامپ این مردم خشمگین را آزاد کرد و به خیابان آورد. حالا این ترامپ است و عظمتی که آمریکا و آمریکایی باید منتظر بازگشتش باشند یا بازهم ناامید و خشمناک به خانه برگردند یا خشمشان را بر سر بی‌پناهان خالی کنند.