پس از انتخابات ۸۸، پدران و پسران

  • 22 فوریه 2017 - 04 اسفند 1395

پس از شکست سیاسی یک انقلاب یا جنبش و عدم توفیق نیروهای متضاد در تغییر هیأت حاکمه یا سازوکارهای حاکم بر آن، چینش تازه ای از نیروهای سیاسی سر بر می آورند. بدنه جنبش در واکنش به رویداد از سر گذشته پس از سپری کردن مراحل اولیه شکست که غالباً در اشکالی روانی همچون خشم و انزوا بروز می یابد به بازیابی جایگاهی تازه اقدام می کند.

این موضوع که ترمی مهم در جامعه شناسی جنبشهای اجتماعی است را میتوان درباره اتفاقات پس از انتخابات سال ۸۸ مورد ملاحظه قرار داد؛ ملاحظه ای که می تواند به شناخت نیروهای تازه در فرایندهای سیاسی جامعه مدنی امروز ایران کمک کند.

پس از انتخابات سال ۸۸، تضادهای سیاسی- اجتماعی پنهان در جامعه با مشارکت خیابانی نیروهای متضاد، بروز عینی یافت، بطوریکه در بخش عمده ای از نظم سابقِ حکمرانی اختلال ایجاد کرد. جایگاه نیروهای سیاسی تغییر پیدا کرد و باز تعریف شد. در میان مردم و خانواده ها نیز این شکافها و تغییرات انعکاس یافت تا جاییکه تحولات چشمگیری در موضع گیریهای سیاسی ایجاد شد.

جامعه پس از هشتادوهشت هم در سطح نخبگان سیاسی و هم بدنه اجتماعی تحول ایدئولوژیک یافت. در این بین سیاستهای کنترل هیأت حاکمه بر اوضاع در چند مرحله به پیش رفت و در نهایت با موفقیتی نسبی نظم قبلی بازگشت. حاکم احیا شد، هرچند که این احیا در مراحل اولیه به دلیل استفاده از نیروی پلیس و زور احیایی هژمونیک نبود.

حق نشر عکس .
Image caption پس از هشتادوهشت حاکم احیا شد، هرچند که این احیا در مراحل اولیه بدلیل استفاده از نیروی پلیس و زور احیایی هژمونیک نبود.

اصلاح طلبان و راهبران جنبشی که از سال ۷۶ شروع شده بود جایگاههای نهادی و اجراییشان را از دست دادند. حزبها و رسانه هایشان تعطیل شد و بخش عمده ای از نیروهایشان زندانی و برکنار شدند. جایی خالی ایجاد شد؛ هیأت دولت سایه به ریاست هاشمی رفسنجانی در جای خالی بوجود آمده پرید. هیأت حاکمه خلأ موجود در نظم جدید سیاسی را سعی کرد با نیروهایی تازه پُر کند: اعتدالیون.

همین جایگزینی در سال ۹۲ بر خلاف انتظارِ سیستم به احیای نیروهای سیاسی حذف شده منجر شد. در اتحادی غیرقابل پیش بینی بین اعتدالیون و اصلاح طلبان، روحانی رییس جمهور شد. دیگر به طور روشنی تغییراتی تازه در جبهه های سیاسی ایجاد شده بود. این تغییرات در نیروهای سکولار منتقد که بخشی از جنبش مدنی سال ۸۸ هم بودند اما دو مسیر تازه یافت. این دو جبهه سیاسی تازه و متشکل از جوانان-غالبا- را در نسبتی روانکاوانه با پدر ( Patrimonialism ) بهتر میتوان درک کرد.

پیش از آن لازم است به اختصار این نسبتها را یادآوری کنیم. در نظریه فروید ما با دو نوع "پدر" روبروییم . اول پدری که در عقده اودیپ و در کتاب تفسیر خواب می بینیم. عقده اودیپ در نظریه روانکاوی فرویدی میل پسر بچه برای رابطه جنسی با مادرش است که توسط پدر سرکوب می شود و حس تخالف و رقابت او با پدرش را می سازد. در اینجا پدر کسی است که رابطه میان کودک و مادر را از هم می گسلد و از کامیابی کودک از مادر جلوکیری می کند. این پدر، میانجی انتقال قانون و فرهنگ به کودک است؛ قانونی که کودک و میلش را تابع خود میکند.

پدر در معنای دومش در کتاب توتم و تابوی فروید تعریف می شود. موجودی بیرون از قانون و محاط بر آن که در واقع همان پدر نخستین و تمثال قدرت مطلق است. او کودکان را از چیزی نهی می کند که خود انجامش می دهد و مدام از آن تخطی می کند. در واقع قانونگذاری است که خود را از آن مستثنا می کند.

حق نشر عکس iSna
Image caption اصلاح طلبان و راهبران جنبشی که از سال ۷۶ شروع شده بود جایگاههای نهادی و اجراییشان را از دست دادند. حزبها و رسانه هایشان تعطیل شد و بخش عمده ای از نیروهایشان زندانی و برکنار شدند. / بهزاد نبوی

نئو- براندازان

از دل شکست هر جنبش سیاسی دسته ای از براندازان سر بر می آورند که چندی پیش بخشی از اصلاح‌گران بودند، در انتخابات شرکت و ذیل قانون اساسی موجود فعالیت می کردند. از حیث روانی آنها شبیه بیمارانی اند که امید بهبود را از دست رفته می بینند. عکس العمل اولیه بیماران در این موقعیت یک نوع خشم و جنونی واکنشی به شرایط جدید است. بعد از هشتادوهشت طیف جدیدی از اپوزیسیون ظهور یافت. سکولارهایی که غالباً در خارج از کشور هستند و خواهان سرنگونی هیأت حاکمه موجود در ایران اند.

این خواست فقط در محدوده های یک ایدئولوژی سیاسی لزوما باقی نمی ماند. برخی از اعضای این جبهه تازه به سبب مناسبات جدید اقتصادی و فرهنگی زندگی در خارج از کشور برای پدرِ از دست رفته شان پدری نو را طلب می کنند. بیراه نیست که بسیاری از مخالفان حاکم در مدت زمانی کوتاه پس از خروج از کشور به نهادهای قدرت و بدسابقه ترین حاکمان غربی نزدیک می شوند. مسأله اصلی پر کردن جای پدرِ ازدست رفته و کشته شده است.

جایگزینی اقتداری تازه با اقتدار قبلی؛ اما اینبار به گونه ای که فرد بتواند خود را در قامتی پوزیسیونی، کامیاب و برنده ببیند. او می خواهد از دست ملالِ یک شکست بزرگ خلاصی یابد و پیروزی و موفقیت را تجربه کند؛ راهکار ساده است: به دولت و سازمانهای دولتی غربی (پدران جدید) نزدیک می شود. باورهای قبلی او کم کم با موقعیت جدید تغییر می کند و به یاخته ای در بدنه حاکم تبدیل می گردد. حتی شاید بر تمام گذشته خود بشورد و با بدنام‌ترین نهادها و دولت‌های غربی نیز که با اصول دموکراسی‌خواهی او در تضادند همکاری کند.

او فقدان پدری که طردش کرده را با پدری تازه جبران می‌کند. در این وضعیت اصلا عجیب نیست که مدافع تحریمِ هم‌شهری‌های خود باشد و گاهی هم به جنگ و مرگ پدرِ قبلی بیندیشد. قطع شدن رابطه انسان با آینده و امیدواری به کامیابی و بدتر از همه شنیدن خبر مرگِ خود، خالق خشونتی از سوی بیمار است که حتی می‌تواند نزدیک‌ترین اعضای خانواده بیمار را دربربگیرد. رابطه نئو براندازان با حاکم یادآور رابطه با پدر اودیپی فروید است.

حق نشر عکس Tasnim
Image caption نئومحافظه‌کاران به پدری باز می‌گردند که قدرت مطلق است، قانونگذاری که خود از قانون می‌تواند سرپیچی کند؛ مثلاً آمریکا و بوش را به سبب مداخله در خاورمیانه و نظامی‌گری در عراق و افغانستان محکوم کند و همزمان خود را از این قانون اخلاقی و سیاسی بامداخله در کشورهای دیگر مستثنی کند.

نئومحافظه‌کاران

گروه دیگری از سکولارها بعد از شکست جنبش سبز سربرآوردند که می‌توان آنها را نئومحافظه‌کاران نامید. جنبش مدنی سال ۸۸ هم همچون بسیاری از جنبش‌های اجتماعی ‌‌ِسرکوب شده در تاریخ سیاسی مدرن، نسل جدیدی از محافظه‌کاران را عرضه کرد که قبل و در جریان جنبش از مخالفان وضعیت موجود بودند.

مواجهه این دسته -در مقایسه با براندازان- با شکست جنبش و افسردگی‌های بعد از آن، البته وضعیت پیچیده‌تری دارد. آنها که از فعالان جنبش بودند، به تدریج به حاکمی نزدیک شدند که او و سیاست‌هایش را تا چندی قبل به شدت نقد می‌کردند. فرایند تبدیل آنها از منتقد حاکم به ستایشگر او در فرمی تازه از بیان عرضه شد که بیش از هرچیز حول و حوش ملی‌گرایی خود را تعریف می‌کند. محافظه‌کاران همیشه و در همه جا با میانجی منافع ملی یا امنیت داخلی با وضعیت حاکم و حاکمان پیوند می‌خورند. تمام جریانات دست راستی در غرب که امروزه یکی پس از دیگری در انتخابات برنده می‌شوند، با موضوع امنیت و ناسیونالیسم پیوند خورده‌اند.

اما سؤال اینست که این چرخش چرا صورت گرفته است؟ با وجود اینکه از جایگاه قبلی نمادین هم می‌توانستند حامی منافع ملی باشند، چرا این پروژه را در اتحاد با هیأت حاکمه می‌بینند؟

ریشه روانی این داستان به ترس ابتدایی کودک از پدر باز می‌گردد که در مراحل بعد شکل تبعیت خودخواسته می‌گیرد. کودک پس از ارزیابی توان خود و مقایسه با زور پدر، راه در امان ماندن را نزدیکی هرچه بیشتر به او می‌بیند؛ پیوندی محصول یک شکست. نئومحافظه‌کاران به پدری باز می‌گردند که قدرت مطلق است، قانونگذاری که خود از قانون می‌تواند سرپیچی کند؛ مثلاً آمریکا و بوش را به سبب مداخله در خاورمیانه و نظامی‌گری در عراق و افغانستان محکوم کند و همزمان خود را از این قانون اخلاقی و سیاسی بامداخله در کشورهای دیگر مستثنی کند. پدرِ توتمی، متناقض نما عمل می‌کند. او همزمان عامل مرجعیت و مثالی برای خروج فعالانه از قانونی است که خود بر دیگران اعمال می کند. در اینجا کودک یا سوژه با تبعیت از اقتدار وی و تنظیم امیال و خواسته‌هایش با او این توهم را در خود می‌پروراند که او هم می‌تواند ورای قانون( همانچیزی که او را آزرده) عمل کند.

اگر براندازان، قتل پدر و انتخاب پدری جدید را برای جبران شکست خود انتخاب می‌کنند، نئومحافظه‌کاران به سبب خاستگاه‌های متفاوت، بازگشت به خانه و آشتی با پدر را ترجیح می‌دهند. با وجود تفاوت‌ها خواستگاه‌های مشترکی در دو جبهه وجود دارد. آنها سردمداران مواجهه‌ای غیر سیاسی با سیاست‌اند. حمایت از تحریم ایران و حمایت از مداخله نظامی ایران در منطقه، هر دو به میان کشیدن هرچه بیشتر پای دولت اقتدارجو در سیاست و کمرنگ کردن جامعه مدنی است.

در واقع ما با دو شکل متنوع «پدرسالاری» روبروییم . پدر سالاری‌ای که در سوپراگو (فراخود) و در نسبت با پدر (حاکم) شکل می‌گیرد و بروز سیاسی می‌یابد.