حمله به مسجد هرات؛ وقتی هجوم احساسات مانع عکس گرفتن می‌شود

ناظران

معمولا هر وقت حادثه‌ای رخ میدهد، اولین اتفاق این است که تلفن‌های همراه و آنتن‌های مخابراتی یا از کار می‌افتد یا به سختی کار میکند. پس از تلاش چند دقیقه‌ای تماسم به سخنگوی والی هرات برقرار شد. از او پرسیدم در بکر آباد هرات چه اتفاقی رخ داده؟ آیا آمار تلفات بالاست؟ حمله به مسجد را تایید کرد، ولی گفت از آمار تلفات، جزیئاتی دقیقی در دست نیست.

دوربینم را برداشتم و با سرعت به سمت مسجد جوادیه حرکت کردم. زمانی که وارد خیابان بکرآباد شدم، توانستم حدس بزنم که چه اتفاق فجیعی رخ داده است. ماشین‌های پلیسی که به سرعت در حال رفت و آمد بودند، مردمی که هراسان میدویدند، صدای زجه و ناله ای که از هر کوچه و پیاده رو شنیده میشد.

طبق معمول پلیس خیابان را بسته بود. سربازان امنیتی در حالت آماده باش بودند. وقتی دویده به اولین ایست بازرسی رسیدم، پلیس بلند صدا کرد، کی هستی، ایستاد شو؟ دوربین را بلند کردم و گفتم خبرنگارم. کارتم را نشان دادم و از ایست بازرسی پلیس گذشتم.

در مقابل مسجد با جمعیتی روبه رو شدم که فوق العاده احساساتی و معترض بودند. در مسجد توسط نیروهای امنیت ملی بسته شده بود. چند نفر از مردم حتی با لحنی تنش آمیز به من گفتند، خوب شد سوژه شما هم جور شد! کمی ترسیدم، ولی تجربه زیادی در این قسمت دارم. هیچ جوابی نمیدادم.

حق نشر عکس AFP

هنوز پشت در مسجد هستم، با سر و صداهایی که از داخل مسجد می‌آمد، میتوانستم حدس بزنم که چه اتفاقی در داخل حسینیه بکر آباد رخ داده است. در زدم، پلیس گفت اجازه نیست، گفتم خبرنگارم، در را باز کرد، لحظه‌ای که در باز شد، مردم برای ورود به مسجد هجوم آوردند، ولی به سختی وارد مسجد خون آلود جوادیه بکر آباد شدم.

اولین چیزی که به چشمم خورد، جنازه تکه تکه شده یک مرد سالخورده که در آغوش فرزندش بود، چند نفر پیشش التماس میکردند که اجازه بدهد جنازه را به سرد خانه انتقال دهند، اما وی که حالت روانی خوبی نداشت، اجازه این کار به آنان نمی‌داد.

داخل حسیسینه شدم، بویی که سالها به مشامم نخورده بود را دوباره حس کردم. بوی خون وگوشت سوخته شده‌ای انسان که با بوی باروت قاطی شده بود.

صدای گریه و ناله، چهره‌های بهت زده، چند نفر در حال بیرون کشیدن اجساد از زیر آوار، دیگری به حکومت و نیروهای امنیتی ناسزا میگوید، یکی به خبرنگاران میتازد، نیروهای امنیتی هم در حال بررسی اوضاع و آثار به جا مانده از رویداد هستند.

هنوز یک عکس هم نگرفته‌ام، چشم‌هایم خود به خود تر میشد و حالم دست خودم نبود. به طور کل یادم رفته بود که من خبرنگارم و برای عکاسی از این رویداد به این جا آمدم. نتوانستم عکاسی کنم، به دقایق پیش این حادثه فکر میکردم. فکر میکردم که چه اتفاقاتی این جا رخ داده است. با خودم گفتم، فکر نمیکنم کسی زنده از این مسجد بیرون رفته باشد، این همان حسی بود که بیشتر از هر چیز آزارم میداد.

نمیتوانستم در برابر این همه اتفاق، سکوت کنم و در حالت عادی شروع به عکاسی کردن کنم.

حق نشر عکس AFP

نور کافی داخل مسجد نبود، تقریبا مناطق مهم که اتفاق آنجا رخ داده بود، تاریک بود و این عکاسی را سخت میکرد. دقیقا یادم است که توانستم ۴ فرم عکس از مسجد بگیرم. هر چقدر در داخل مسجد حضور میداشتم، حالم بدتر میشد. یکی از دوستانم را دیدم، کلید ماشین را به او دادم و از او خواهش کردم که مرا به شفاخانه هرات برساند. در آن لحظه نه حالت روحی خوبی داشتم و نه حالت جسمی مناسبی برای رانندگی !

ترافیک در مقابل شفاخانه هرات بی‌سابقه بود. وارد شفاخانه شدم. صحرای محشر بود. قیامتی بود. صدها نفر در مقابل در ورودی شفاخانه، بخش عاجل و سایر بخش‌ها تجمع کرده بودند. از همه رقم بود. کسی برای اهدای خون آمده بود. کسی به دنبال زخمی یا جنازه نزدیکش، یکی خبر مرگ برادرش را دریافت کرده بود و به صورت کل در داخل شفاخانه وضعیت خوبی نبود.

داخل بخش عاجل شفاخانه شدم. مادری دوان داون تخت‌ها را نگاه میکند و صدا میکند بچه مه، بچه مه، یکی میگفت بورار مه، یکی میگفت بابامه، هر کسی به سویی میدود.روی هر تخت یک زخمی دراز کشیده، یکی گلوله خورده و یکی ترکش.

وارد یک بخش دیگر شدم، روی یک تخت، جنازه ای را دیدم که هیچ کسی بالای سرش نبود. صحنه عجیبی بود، مردم دانه دانه به سمت این جنازه بی صاحب میرفتند و ملافه سفید را از رویش برمیداشتند که او کی هست.

حق نشر عکس AFP

رفتم به قسمتی که نباید میرفتم. قسمتی که تمامی اجساد را به آنجا انتقال داده بودند، آن صحنه‌ها را سخت میتوانم فراموش کنم. پدری که فرزند خردسال خون آلودش را به آغوش کشیده بود و بلند ناله میکرد. با برادری روبه رو شدم که جسد برادرش را بغل کرده بود و با تمام وجود اشک میریخت. مردم دوان دوان وارد این بخش میشدند و با اجساد نزدیک شان برمیخوردند.

بعد از هر چند دقیقه، ناگهان صدای ناله و جیغ بلندی شنیده میشد، این یعنی یکی از زخمیان جان باخته است. رفتم داخل یکی از بخش ها و با یکی از زخمیان که حال نسبتا خوبی داشت در مورد حادثه صحبت کردم. گفت یک نفر داخل شد و شروع کرد به تیراندازی بروی مردم، تیرهایش که خلاص شد شروع به انداختن نارنجک کرد. بعد صدای انفجار شد. دیگرچیزی یادم نمیاید.

دوباره به سمت مسجد حرکت کردم، زیرا باید از مسجد عکس میگرفتم. زمان برگشتم به مسجد، اوضاع مثل قبل نبود. مردم خشمیگن شده بودند. گروهی از مردم ضمن درگیری با پلیس، پسته امنیتی فلکه بکر آباد را به آتش کشیده بودند. صدای شلیک گلوله هم به شدت به گوش میخورد.

به سختی و با ترس زیادی دوباره وارد مسجد شدم، دیگر خبری از اجساد نبود. سعی کردم چند فرم عکس که عمق فاجعه و رویداد را نشان دهد، بگیرم. تمرکز کردن و فکر کردن در آن صحنه سخت ترین کار ممکن بود.

حق نشر عکس Getty Images

کارم که از مسجد تمام شد، سریع محل حادثه را ترک کردم و با سرعت به سمت دفتر حرکت کردم. شهر در حالت اضطرار بود، فضا، فضای خوبی نبود. در هر گوشه و کنار صحبت، صحبت بکر آباد و مسجد جوادیه بود. از بکرآباد تا محل کارم در چندین پسته امنیتی ماشینم توقف داده شد. عکس ها را برای انتخاب و ادیت در سیستم کپی کردم، همیشه یکی از سخت ترین مراحل در عکاسی، انتخاب و ادیت عکس است. ولی حالا با این شرایط روحی که دارم، دو وظیفه سخت در انتظارم است.

توان نگاه کردن به عکس‌ها را نداشتم، با دیدن هر عکس دوباره وارد فضای مسجد یا شفاخانه میشدم، خیلی از عکس هایی که من گرفته بودم از لحاظ روزنامه نگاری و فوتوژورنالیزم، مناسب نشر در رسانه نیست، ولی من آن عکس ها را در دوربینم داشتم. بعضی عکس ها را زود رد میکردم، زیرا توان مقابله با آن برایم سخت بود.

پس از این که عکس هایم ارسال شد و حس رضایت پس از انجام شغلم را داشتم، ساعت نزدیک به ۱ شب بود، به سمت خانه ام باید حرکت میکردم. میدانستم چه شب تلخ و شومی در انتظار من است. میدانستم که امشب چشم به روی هم گذاشتن کار سختی است.

همیشه بعد عکاسی از چنین حوادقی تا ۲ روز تصمیم جدی و راسخ دارم که کار خبرنگاری را رها کنم، ولی بعد از گذشت چند روز دوباره همه چیز برایم عادی میشود.

ولی هرگز، نه، هرگز نمیخواهم از بدن تکه تکه شده هموطنم عکس بگیرم.