بحرانی مقدم بر همه بحران‌ها؛ دیگری سازی از رقیب

پویان فخرایی؛ روزنامه نگار در مقاله ای که برای صفحه ناظران نوشته است، با اشاره به تغییرات جامعه ایرانی و نبرد سنت و مدرنیته از دوران مشروطیت، راه حل برون رفت از بحران های فعلی جامعه ایرانی را آشتی ملی و تفاهم و گفتگو مخالفان دانسته است.

Image caption جامعه سنتی ایران با انقلاب مشروطه می‌خواست با گذر از جامعه فئودالی و حکومت ملوک الطوائفی قاجار عقب‌ماندگی خود را جبران کند و به‌ عنوان جامعه‌ای جدید سر برآورد

در سی و نهمین سالگرد پیروزی انقلاب ۵۷ به نظر می رسد آینده ایران در صورت حل نشدن بحرانهای فعلی دچار مخاطره جدی خواهد شد. در حالی که ایران با بحرانهای جدی نظیر بوروکراسی ناکارآمد، فساد اقتصادی، وضعیت بغرنج زیست‌محیطی، تهدیدهای خارجی و ... روبرو است، ما در جامعه ایران درگیر بحث‌های روزمره بی‌پایانی هستیم که با بحران‌های متفاوت به موضوع روز بدل می‌شوند و شعله‌ای بر دیگ جوشان ایران اضافه می‌کنند.

ما هم چند ساعت یا چند روزی با آن درگیر می شویم و به سرعت آنها را فراموش می‌کنیم. مهم‌ترین کارکرد این بحران‌های روزمره برای ما، فراموشی بحران‌هایی است که بخشی از تهدیدهای جدی برای امنیت ملی ایران است و کلیت موجودیت ایران را تهدید می‌کند.

حال سوالی که مطرح می شود اینست که: چرا با چنین ابتذالی دست به گریبانیم؟

برای یافتن پاسخ باید به‌ عقب بازگردیم. به زمانی که جامعه سنتی ایران با مدرنیته غربی برخورد کرد و در واکنش به آن با انقلاب مشروطه می‌خواست با گذر از جامعه فئودالی و حکومت ملوک الطوائفی قاجار عقب‌ماندگی خود را جبران کند و به‌عنوان جامعه‌ای جدید سر برآورد.

سه گروه عمده در مشروطه حضور داشتند: مشروعه خواهان، که دنبال حکومت شریعت بودند، حامیان درون‌نگر تجدد، که معتقد بودند باید با بازخوانی سنت به جوابی مدرن رسید، و حامیان تجدد غربی گرا که راه‌حل را از فرق سر تا نوک پا غربی شدن می‌دیدند. این سه نگاه به ائتلافی دست زدند و در نزاع با استبداد سنتی قاجار موفق شدند استبداد سیاسی را کنار بزنند. در دور بعدی درگیری بین مشروعه خواهان و تجددگرایان، مشروعه خواهان حذف شدند. مشروطه با نگاهی سیاسی، مهم‌ترین علت عقب‌ماندگی کشور را استبداد سیاسی حاکم تشخیص داد، اما حاصل عقب راندن استبداد سیاسی حاکم هرج‌ومرج بود. ناامنی نتیجه این هرج و مرج بود که در نهایت به کودتای رضا شاه منجر شد.

رضا شاه را هم باید جزوی از تجددخواهان حساب کرد؛ اما تجددخواهی نظامی و غربی گرا. غربی گرایی سکه رایج آن روز بود. رضاشاه خوانین و سردمداران طوایف را سرکوب کرد و امنیت را به کشور برگرداند و به مدرنیزاسیون از بالا پرداخت. او برای متجدد شدن به غرب تأسی کرد و مشابه هر چیز خوبی که در غرب سراغ داشت، در ایران ساخت و به تأسیس دانشگاه، دادگستری، ارتش، بوروکراسی و ... پرداخت و این‌گونه تولد طبقه متوسط را رقم زد. طبقه متوسطی که ریشه نداشت و رابطه‌اش با سنت بر پایه نفرت عمیقی از اُمُّل بودن بنا شده بود. برخلاف کشورهایی نظیر هند که به خاطر استعمار مستقیم غربی، پیشرو بودن در آن، چیزی شبیه مردم سنتی بودن معنا داشت. هوشنگ شهابی، استاد تاریخ و روابط بین‌الملل در دانشگاه بوستون در سخنرانی با نام جنگ فرهنگی و جامعه دوگانه ایران،به خوبی این تقابل را به شکل چهارچوب تحلیلی شرح داده و این مطلب هم وامدار همین چهارچوب تحلیلی است.

محمدرضا شاه نیز شبیه پدرش به رویه تجدد آمرانه ادامه داد. او پس از تثبیت قدرت به اصلاحات ارضی و انقلاب سفید دست میزند تا آخرین تیشه‌ها به جان فئودالیسم سنتی در ایران را بزند، اما در واقع اولین تیشه‌ها را به پایه‌های سلطنت خود زد. با بالا رفتن قیمت نفت، رفتارهای بیشتری ازاین‌دست از او سر زد.

بیشتر بخوانید:

تجدد خواهان غرب‌گرا در این سال‌ها با او همراه بودند، اما تجددخواهان درون‌نگر که اکثرا به دور مصدق جمع شده بودند، پس از سال ۳۲ به مبارزه با حکومت او پرداختند. آن ها در سال ۴۰ با یک اشتباه راهبُردی و عدم‌حمایت از دولت امینی، امکان تأثیرگذاری خود در سطوح بالای قدرت را از دست دادند و تنها راه باقی‌مانده برای (نسل جوان‌تر) آنها انقلاب بود. این گروه برای به ثمر رساندن انقلاب با تکیه بر تجربه تحریم تنباکو توسط میرزای شیرازی، با متجددترین و انقلابی‌ترین لایه روحانیت متحد شدند و با استفاده از اشتباهات شاه و شبکه عظیم روحانیت سنتی، که در نزدیکی انقلاب فعال شد، توانستند پیروز شوند.

آنها پس از انقلاب خود را برتر از روحانیت می‌دیدند و حاضر به تن دادن به نظم مطلوب روحانیت انقلابی نبودند اما با اشتباهات راهبُردی (تقابل با روحانیت انقلابی، عدم‌حمایت از دولت موقت، ایجاد هرج و مرج در کشور و ...)، یکی پس از دیگری سنگرهای خود را از دست دادند و روحانیون انقلابی با ائتلاف با روحانیت سنتی آنها را کنار زدند.

ائتلاف جدید روحانیت (انقلابی و سنتی) با طبقات فرودست و تحت تأثیر حضور آنها در انقلاب که برگه برنده روحانیت مقابل تجدد خواهان بود، و با وارد کردن آنها به نظام اداری، سیاسی و نظامی که پیش از انقلاب تحت سیطره طبقه متوسط بود، سعی کرد تعادل را به نفع خود به هم بزند.

ایجاد این طبقه جدید شهری به همان شکلی بود که طبقه متوسط در آن پدید آمد. به همان مقدار بی‌ریشه است که طبقه متوسط بی‌ریشه است و همان‌قدر برای جمهوری اسلامی کار کرده و می‌کند، که طبقه متوسط برای شاه کار کرد؛ یا به تعبیر دقیق‌تر کار نکرد.

اما نتیجه ایجاد طبقات خلق‌الساعه اجتماعی به‌عنوان پایگاه قدرت، اضافه کردن گسلی بر گسلهای اجتماعی ایران است و حاصل آن درگیری روزافزون این دو گروه به عنوان یکی از مهم‌ترین بحران‌های زیربنایی کشور است و بسیاری از بحران‌های دیگر محصول همین اختلاف است. هیچ‌کدام از این دو گروه کشور را متعلق به خود نمی‌دانند. برخورد آنها با ایران برخوردی مصرفی است، چون ممکن است به‌زودی منابع کشور از دست آنها خارج شود و به‌دست گروه دیگر بیفتد.

تحلیل هر دوی این طبقات از جهان پیرامون نیز حاصل همین برخورد است. مثلا "غرب"، در همان معنای بازمانده از ادبیات دوران جنگ سرد، برای آنها چیزی مشابه تصویر "شرق" در تئوری شرق‌شناسی ادوارد سعید به مثابه یک کل و دیگری که دشمنی با آن توجیه گر رفتارشان باشد، است. "غرب" هم برای این دو طبقه به ‌مثابه یک کل و "دیگری"(هر کسی غیر از من/ما) است که برای یکی تمامی خوبی‌های جهان و برای دیگری تمام رذالت‌های جهان است. یکی عاشق آن است و دیگری متنفر از آن. این تصویرسازی کلی‌گرا و "دیگری" ساز، برای یکی به‌کار سرکوب می‌آید و برای دیگری به‌کار تحقیر رقیب قدرتمندتر.

درنتیجه این گفتمان تمامی بحران‌ها در این دوگانه سازی خلاصه می‌شود و هر دوی این گروه‌ها به هر بحرانی چنگ می‌زنند، اما نه برای حل آن، که برای تبدیل آن به چماقی بر سر "دیگری". هر صدای خارج از این دوگانه در جامعه نباید شنیده شود. صدایی که می‌آید یا از آن‌طرف جبهه است یا از طرف ما است. در این دعوا دیگر صدای طبقه کارگر، طبقه روستایی، طبقه سرمایه‌دار و ... شنیده نمی‌شود. همه‌چیز باید در این جبهه‌بندی کلی سازی و دیگری سازی شده بگنجد که یا از ماست یا مقابل ما. محصول این گفتمان کنار گذاشتن نگاه متوازن به امنیت ملی، تک‌بعدی دیدن بحران‌ها و نسبت دادن آن به دیگری است و این خود عامل تشدید بحران است.

Image caption محمدرضا شاه نیز شبیه پدرش به رویه تجدد آمرانه ادامه داد. او پس از تثبیت قدرت به اصلاحات ارضی و انقلاب سفید دست میزند تا آخرین تیشه‌ها به جان فئودالیسم سنتی در ایران را بزند، اما در واقع اولین تیشه‌ها را به پایه‌های سلطنت خود زد. با بالا رفتن قیمت نفت، رفتارهای بیشتری ازاین‌دست از او سر زد

راه‌حل چیست؟

مطمئناً این وضعیت راه‌حل کوتاه‌مدتی مثل انقلاب و براندازی ندارد و هر راهکار کوتاه مدتی از این دست به عمیق شدن بحران و در تضادی جدی با امنیت ملی ایران خواهد بود. ما نیازمند یک روش گام به گام، اصلاحی و تدریجی برای تغییر وضعیت فعلی هستیم. در قدم اول باید این دو گروه به شهوت خود برای تصویرسازی غیرانسانی از دیگری، که محصول فرهنگ استبدادی است، فائق آیند و بپذیرند آن دیگری هم ایرانی است و حقی از این کشور دارد.

ما اول باید موجودیت "دیگری" را بپذیریم و قبول کنیم اساساً آن "دیگری" هم انسان است و تصویر غیرانسانی که از او ساختیم را از ذهن خود پاک کنیم، فکر تغییر "دیگری" به شکل خود یا حذف او را از سر بیرون کنیم تا بتوانیم با او به گفتگو بنشینیم و وارد مذاکره شویم و دیگرانی که در این درگیری نیستند، اما مشروعیت دارند و محق و سهام دار ملی ایران هستندرا ببینیم.

چه آنکه در عراق و سوریه با داعش می‌جنگد، چه آنکه در تظاهرات پیروزی انقلاب شرکت می‌کند، چه آنکه در مذاکره هسته‌ای حاضر می‌شود، چه آنکه برای محیط‌زیست فعالیت می‌کند، یا آنکه دنبال بهره‌وری بیشتر میدان‌های نفتی است، چه آنکه روسری‌اش عقب است یا چادری است، چه آنکه می‌خواهد کنار دریا آفتاب بگیرد، هیچکدام دشمن نیستند. همه جزیی از یک کل هستند؛ ایران.

ما در گام اول نیاز به آشتی ملی داریم، و حاصل این آشتی ملی باید در گام دوم گفتگویی همه‌جانبه و ملی باشد و حاصل این گفتگوی همه‌جانبه، در گام سوم بایستی یک برجام داخلی باشد که در گام چهارم به یک وفاق ملی بینجامد؛ و در پرتو وفاق ملی در گام آخر دکترینی برای "امنیت ملی متوازن" تدوین شود تا سرلوحه کار کشور قرار بگیرد و با کمک آن به حل بحران‌های ملی و فراملی خود بپردازیم.