سرگیجه دوران 'طلایی امام' و بازگشت مومیایی رضاشاه

ایران
Image caption صفحه ناظران

یک سال از اعتراضات دی ماه ۱۳۹۶ می‌گذرد. در آن مجموعه رویدادها مردم در شهرهای مختلف ایران به خیابان‌ها رفتند و خواسته‌هایشان را فریاد زدند و علیه نظام شعارها سر دادند. اما شعاری که در آن میان انعکاسی غافلگیر کننده داشت، ترجیع "رضا شاه روحت شاد" بود. چند ماه بعد، در اردیبهشت ماه ۱۳۹۷ رسانه‌ها از کشف جسدی مومیایی- منتسب به پهلوی اول - در شاه عبدالعظیم شهرری خبر دادند.

حق نشر عکس Getty Images
Image caption دی ماه ۹۶ اعتراضات در ایران آغاز شد

درباره هویت دقیق و سرنوشت قطعی پیکر یافته شده گمانه‌زنی‌ها شد. سرانجام یک ماه بعد یکی از اعضای شورای شهر تهران در مصاحبه‌ای اعلام کرد که آن مومیایی، جسد رضاشاه بوده و باز به خاک سپرده شده است. از همان روز یافتنش، تصویر این جنازه خاک‌آلود و خیال‌آور و نیز عکسی قدیمی از مومیایی آراسته پهلوی اول،‌ ضمیمه شده به یکدیگر، نقل محافل مجازی و حقیقی شد.

پیدایی این کالبد یک روز مانده به سالگرد تاج‌گذاری رضاشاه و نیز چند ماه پس از اعتراضات دی ماه و سردادن آن شعار نامنتظر به این واقعه طنینی شگفت‌انگیزتر بخشید: گویی رضاشاه مومیایی، در پاسخ فراخوان شعاردهندگان ظاهر شده است. مومیایی خاک‌آلود و فرسوده البته نسبتی معکوس با تصور آنان از عصر پهلوی داشت. گویی نجات‌دهنده، مرده بازگشته بود؛ یادآور بند "نجات‌دهنده در گور خفته است" از شعر"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"، سروده فروغ فرخزاد.

حق نشر عکس Tasnimnews
Image caption رسانه‌ها از کشف جسدی مومیایی منتسب به پهلوی اول در شاه عبدالعظیم شهرری خبر دادند

در حالی که هنوز در میان برخی از مهم‌ترین وفاداران رانده‌شده نظام مستقر در ایران، "عصر طلایی امام" عبارتی کلیدی در اشاره به خیال احیای اصالت جمهوری اسلامی قلمداد می‌شود، گروهی "عصر طلایی پهلوی" را طلب می‌کنند. سلطنت‌طلبان و یا گروه‌هایی همچون فرشگرد که به تازگی فعال شده‌اند نیز درست یا نادرست بر همین اساس برای خود پشتوانه اجتماعی قائل‌اند. اما آیا آن معترضان که در مدح پهلوی اول ندا سر دادند، نیز آنان که دوران نظام پیشین را آرمانی جار و جا می‌زنند، از یک الگو پیروی نمی‌کنند؛ نپذیرفتن بازگشت‌ناپذیربودن دوران رفته، و پناه‌بردن از تلخی حال به تخدیر فانتزی گذشته زرین؟

کپی یا اصل: رضاشاه و آیت‌الله خمینی

شعار "رضا شاه روحت شاد" در نارضایتی‌های دی ماه ۹۶ بسیاری را غافلگیر کرد. بویژه که معترضان بر استبداد هم شوریده بودند، حال آن که پهلوی اول خود در خودمداری و سرکوبگری زبانزد است. رضا شاه، آغازگر پادشاهی پهلوی، در پدرسالاری و آمریت و برخورداری از کاریزما، شمایلی همانند دارد: آیت‌الله خمینی، بنیان‌گذار جمهوری اسلامی.

بیشتر بخوانید:

رضا پهلوی: پیکر مومیایی شده به احتمال قوی به رضا شاه تعلق دارد

وعده-های آیت-الله خمینی به آمریکا

در مثال رویکرد آمرانه هر دوی آنان به حجاب بسیار شبیه بود. اولی حجاب را در نقش پدر ملت و دانای کل به اجبار لغو و دیگری در نقش و جایگاهی همسان اجبارش کرد. رضاشاه، تمامیت‌طلبی پادشاهی را طرح ریخت و روح‌الله خمینی استبداد سلطانی ولایت فقیه را.

چرا همسانی‌هایی از این دست آشکار نادیده انگاشته می‌شود تا جایی که در تقابل با سلطان ولایی، پادشاه را تجلیل و تطهیر می‌کنند؟ شاید ندای برآشفتگان را به گونه‌ای دیگر باید شنید و تفسیر کرد و به کهن الگوی نهان در آن نگریست: تمنای بازگشت به گذشته‌ای طلایی، جایگاه مطلوبی که ایران و ایرانی در آن به‌سامان بودند. چنین آرزوی محالی، به این فانتزی تخدیرگر و تسلابخش امکان بروز می‌دهد که اگر رفته بازآید، مقصود حاصل و مراد میسر خواهد شد.

حق نشر عکس ALFERD YAGHOOBZADEH
Image caption "عصر طلایی امام" عبارتی کلیدی در اشاره به خیال احیای اصالت جمهوری اسلامی قلمداد می‌شود

چنان که پیش‌تر گفته شد، در گفتمان گروهی از خواستاران مطرود نظام نیز از احیای "دوران طلایی امام" با دریغی آرزومندانه یاد می‌شود. گرچه به نظر می‌رسد هر دو گرایش از الگویی یکسان در نگرش به تاریخ و واقعیت تبعیت می‌کنند، شخصیت‌های آرمانی‌ آن‌ها به رغم شباهت‌‌ در روش، از جنبه ایدئولوژیک با یکدیگر تفاوت‌های فاحش دارند. در حالی که پهلوی اول خیال داشت از اصلاحات آتاتورک لائیک پیروی کند، آیت الله خمینی پیامبر اسلام و ائمه شیعه را الگوی خود می‌دانست. این شباهت ها و دگرسانی‌ها از جنبه نظری- فلسفی چگونه به شرح درمی‌آید؟

بیلی باتگیت، لنین و استالین

تقسیم بندی ژیل دلوز، فیلسوف فرانسوی، از امر تکراری و امر نو در کتاب "تفاوت و تکرار" در توضیح این همسانی‌ها در روش و منش و ناهمسانی‌ها در ایدئولوژی راهگشاست. از منظر او امر نو و تکرار در تقابل با یکدیگر نیستند، بلکه امر نو از تکرار پدید می آید، اما طنینی متفاوت می‌یابد. چگونه؟ اسلاوی ژیژک،‌ فیلسوف اسلوونیایی، در مقاله دلوز و امر واقع لاکانی در شرح این نظر نمونه‌‌ای ادبی‌- سینمایی‌ می‌آورد و از نسبت اقتباس سینمایی بیلی بتگیت با نسخه ادبی مشهور آن نوشته ای. ال. دکتروف سخن می‌گوید.

ژیژک این فیلم گانگستری را در قیاس با داستانی که از آن اقتباس شده، نمایانگر نقص بزرگی می‌داند. اما بلافاصله، مطالعه دوباره آن کتاب تحسین شده را نیز پس از تماشای اقتباس سینمایی، ناامیدکننده ارزیابی می‌کند. چرا؟ نکته ظریفی در کار است. گویی کاستی‌‌های فاحش نسخه سینمایی، انتظاری بس باشکوه‌تر را در ذهن و خیال بر می‌انگیزد،‌ آن چنان که دیگر خود متن اصلی یعنی رمان هم از برآوردنش ناتوان است.

انتظار داریم هنگامی که سروقت کتاب می‌رویم، با اثری بس آرمانی مواجه شویم. گذشته در برابر نقصان حال، جلوه‌ای جادویی می‌یابد و از این تقابل، امر سومی ساخته می‌شود که بر هر دو اثر برتری دارد. به بیان دیگر، فیلم بیلی باتگیت امکان رمانی متفاوت یا بهتر را در گذشته رمان می‌گنجاند، که با واقعیت خود اثر متفاوت است.

در گام بعدی ژیژک همین طرح را در توضیح شباهت‌ها و تفاوت‌های استالینیسم و لنینیسم به کار می‌گیرد. استالین در قساوتش هدف خویش را بازگشت به "اصول اولیه و میراث لنینی" می‌دانست. جالب این که پس از مرگ استالین، با شعار رجعت به لنین کوشیدند استالین زدایی کنند. ژیژک اما می‌گوید استالینیسم درواقع ایده و شیوه‌ای یکسر لنینی است: حاکمیت حزب تک صدایی از طریق اختناق و حذف مخالفان. به بیان دیگر از لنینیسم و اقتباس از آن یعنی استالینیسم، صورتی دیگر زاده می شود: عصر طلایی لنین.

با اتخاذ همین رویکرد به کانون تحلیل بازگردیم. نقصان‌‌های حکومت فعلی ایران (نظام ولایت مطلقه فقیه) در زمان حال (تکرار استبداد) به سلطنت مطلقه رضاخان جلوه‌ای رویایی می‌بخشد و از آن امر نو می‌سازد. در حالی که تشخیص ساز و کار استبدادی در هر دو آسان به نظر می‌رسد. در واقع رویه‌های حکومت‌گری رضاشاه و آیت الله خمینی از طریق تکرار و نقصان (شدت کاستی‌های زننده و پررنگ امروزی در برابر نارسایی‌های رنگ‌باخته گذشته)، متفاوت جلوه می‌کنند. خودکامگی آیت‌الله در قیاس با جانشینش تلالویی زرین می‌یابد، و چهل سال پس از انقلاب، استبداد رضاخانی در برابر سلطه بنیان‌گذار انقلاب و وارثش همچون خیالی درخشنده دلبری می کند.

سرگیجه‌ی فقدان فانتزی

ژیژک در تحلیل فیلم سرگیجه ، اثر آلفرد هیچکاک، به مفهوم هگلی "فقدان فقدان" پرداخته است. فقدان فقدان، فقدانی مضاعف است که در آن با خیال فقدان هم نمی‌توان سرخوش بود.شیدازده‌ای را در نظر آورید که محبوبش را از دست داده و با خیال معشوق روزگار می‌گذراند و نادانسته با مرور خاطرات وصال در واقع با غم فراق قدرت حیات می‌یابد. فقدان فقدان( یعنی حسرت فقدان) یعنی آگاهی از آن که نه تنها محبوب رفته که اصلا چندان خواستنی هم نبوده و تصویر شیرین او را خیال دلباخته برساخته است.

حق نشر عکس SCREENPROD / PHOTONONSTOP / ALAMY STOCK PHOTO
Image caption مادلین و جودی یک تن بودند؛ همچنان که پادشاهی نیز کمابیش چهره بزک کرده همان استبدادی است

در فیلم سرگیجه اسکاتی، پلیسی است که به سبب هراس از بلندی از کار کناره می‌جوید، اما به درخواست دوستی، همسر او مادلین را زیر نظر می‌گیرد. پلیس بازنشسته به‌تدریج به مادلین، که همچون زنی اثیری است، دل می بازد. زن که از اندوهی عمیق در رنج است، از بلندای برجی به زیر می‌اندازد و می‌میرد. اسکاتی افسرده دل و پریشان ، شهر را و آدمیان را در جست و جوی مطلوب از دست داده اش می‌کاود. روزی به زنی معمولی و در قیاس با مادلین مبتذل بر می‌خورد که بی اندازه به او شباهت می‌برد. اسکاتی به طرزی وسواس‌گونه آرایش و پوشش جودی را تغییر می‌دهد تا در قالب او، مادلین را بازآفریند. اما ناگهان درمی‌یابد که مادلین (زن اثیری) در واقعیت همان جودی است. جودی در توطئه‌ دوست اسکاتی برای تصاحب ثروت همسرش مشارکت داشته و نقش زن او را بازی کرده و مرگش نیز صحنه سازی بوده است.

در این لحظه اسکاتی به تعبیری در واقعیت مادلین را به دست می‌آورد، اما در حقیقت او را از دست می‌دهد. پس آن معشوق برخوردار از دلربایی فرازمینی همین زن فریبکار معمولی بود؟ او که پیش از این تنها با فقدان معشوق تقلا می کرد و با خیال آفریدنش در دیگری تاب می‌آورد، با فقدانی مضاعف مواجه می‌شود. فراق اول،‌ جدایی از زن دلخواه بود اما دومی بریده شدن بند ناف از "فانتزی" و پی بردن به آن که خیالاتش سرابی مهلک بوده است. امکان وجود زن اثیری، از اصل و اساس ناممکن است. میل اسکاتی به باور فانتزی، چنین تصویری را در چشمانش می‌آراست.

ویرانی کاخ خیالی

بر همین قیاس می‌توان گفت احیای عصر طلایی امکان‌ناپذیر است و جز سرابی بیش نیست. اکنون به جای مادلین و و جودی پهلوی اول و ولی‌ فقیه را جایگزین کنیم. یکی بودن مادلین و جودی را می توان به قرینگی شاه و آیت‌الله تعبیر کرد،‌ و فانتزی زن را خیال پروری درباره روزگار زرین پادشاهی دانست. فراخواندن رضاشاه، همچون تلاش اسکاتی برای بازآفرینی مادلین (زن اثیری) در جودی (معشوق زمینی معمولی) است.

اما تحقق مادلین (یا همان عصر زرین) محال است. اگر هم ظاهر شود امری اغواگر و دروغین خواهد بود که تنها به سبب شیفتگی به فانتزی محال، تلالو و بازتابی سحرآمیز یافته است.

بیشتر بخوانید:

اکنون شعاردهندگان "رضاشاه روحت شاد" و یا آنان که خواستار بازگشت نظام پادشاهی‌اند، همچون اسکاتی احساس می‌کنند که معشوق خیالین (پادشاهی پهلوی) را از دست داده‌اند و در کالبد جودی (نظام سلطانی ولایت فقیه) آن را نمی‌یابند و همچنان دلباخته آن معشوق رویایی از دست رفته‌اند. اما مادلین و جودی یک تن بودند؛ همچنان که پادشاهی نیز کمابیش چهره بزک کرده همان استبدادی است که اکنون در نظام ولایی زننده و زشت و عریان و آزارنده است. هراس از رویارویی با واقعیت گزنده فقدان نظام آرمانی در عالم واقع(بخوانید فقدان معشوق ایده‌آل)- آن مغاکی که اسکاتی ترسان در پایان فیلم سرگیجه به آن خیره شده بود- موجب توسل به فانتزی احیای سلطنت می‌شود. به جای معاشقه با خیال آرمانی محال از هر نوع - رضاشاهی زرین یا طلایی امامی- فقدان فقدان را بپذیریم و به مغاک تهی فانتزی نظام سیاسی آرمانی بنگریم و هُرای فروریزش این کاخ خیالین سست بنیاد را بشنویم و باور کنیم. از پس ویرانی بنای فریبکار خیالی ( که رهزن ذهن است) بارقه‌هایی از واقعیت چهره آشکار می‌کند.

بازگشت مومیایی و غیاب هاله زرین

حال تصویر پیکر مومیایی شده و آراسته رضاشاه را در گذشته‌ دورتر در کنار تصویر مومیایی از خاک برون‌ افتاده‌ اخیر در نظر بگیرید.

در یک تصویر،‌ پادشاهی خفته می‌بینید باوقار در جامه‌ای شاهانه، گویی هنوز زنده است. زردوزی‌های لباسش همچون نشانگانی بارز بر تصور و تصویر عصر زرین وی دلالت دارد. تصویر دیگر اما جسدی است در گذر زمان از شکل افتاده است. این دومی انگار حقیقت عکس اولی و حتی دوران طلایی را افشا می‌‌کند. آیا این تصویر را نمی‌توان چشم اندازی از فانتزی مضحک و نیز ترسناک بازگشت به دوران پهلوی اول تلقی کرد؟ آن خیال یکپارچه منسجم در واقعیت مرده و فرسوده از دل خاک بیرون افتاده، و نه گذشته‌ای با هاله‌ای زرین، که انگار کابوسی با هول و هراسی گروتسک است.