ناظران می‌گویند...

دو راهی علم و ایدئولوژی در دانشگاه‌های افغانستان

به روز شده:  17:08 گرينويچ - چهارشنبه 03 ژوئيه 2013 - 12 تیر 1392

اغلب جوامع با دو گونه دانش و آگاهی سر و کار دارند، یکی معمولا در مراکز آکادمیک و از سوی پژوهشگران به قصد کشف و شناخت تولید می شود و عمدتا تلاشی ناظر به معرفت است، و دیگری شِبه دانشی است که از سوی گروه ها یا حکومت ها به قصد دست یافتن به قدرت یا تحکیم آن ارائه می شود و در اصل تلاشی معطوف به قدرت است.

نوع دوم را ایدئولوژی می گویند که غالبا در تقابل با علم قرار می گیرد. سخن بر سر تعریف ایدئولوژی فراوان است و گفته می شود که این اصطلاح یکی از پیچیده ترین اصطلاحات علوم اجتماعی است.

در یکی از تعاریف مشهور از آن به آگاهی کاذب تعبیر گردیده، و در تعریفی دیگر، سامانۀ فکریِ معطوف به قدرت خوانده شده است. تعریف آن هر چه باشد، مراد از آن دسته ای از افکار و آگاهی هایی است که به صورت بسته بندی شده و از پیش آماده عرضه می گردد تا باورهای خاصی را به مثابه حقیقت به جامعه بقبولاند.

ایدئولوژی به مثابه آگاهی کاذب، در مقابل علم قرار می گیرد. علم از طریق استدلال، تحقیق، مطالعه، بررسی و آزمایش حاصل می شود.

"در تجربۀ خاص افغانستان، در سالهای پیش از جنگ، دو جریان ایدئولوژیک در محیط های آموزشی و دانشگاهی جولان می دادند، یکی ایدئولوژی چپ الهام گرفته از ادبیات فکریِ روسی-چینی، و دیگری ایدئولوژی مذهبی الهام گرفته از برخی منابع ایرانی، پاکستانی و مصری."

در تلاش های علمی اصل بر این است که پژوهشگر تا حد امکان از هر گونه پیشداوری نیازموده اجتناب کند و به منطق تحقیق و آزمایش تن دهد. در این روش چیزی مهمتر از کشف حقیقت و شناخت آن وجود ندارد و پژوهشگر تمام توانش را می گذارد تا زاویۀ جدیدی را در مسیر کار تحقیق بگشاید.

در کار علمی، چون امکان خطا از آغاز مفروض گرفته می شود احتمال گرفتار آمدن به دام تعصب کاهش پیدا می کند.

به دلیل محتمل دانستن خطا، امکان تجدید نظر در بارۀ نظریات علمی از میان نمی رود، و دست اندر کاران این عرصه، به القاب قدسی و عناوین ماورایی مزین نمی شوند.

در ایدئولوژی کار یکسره خلاف این است؛ اظهار نظرها با قاطعیت و جزم صورت می گیرد، شناخته بودن حقایق پیشاپیش مفروض، و امکان خطا از احکام صادر شده خود بخود منتفی پنداشته می شود.

به همین ترتیب، مولفان ایدئولوژی صاحب فره ایزدی و برخوردار از دانشی غیر متعارف پنداشته می شوند.

از ویژگیهای مهم علم این است که به هر پیمانه در پی یافتن پاسخ باشد به همان پیمانه یا بیشتر در صدد پرسشگری و در افکندن سوالات تازه است، در حالی که ایدئولوژی دشمن پرسشگری و نقادی است، و هر گونه کنجکاوی و ریزه بینی جستجوگرانه را تهدیدی به موجودیت خود می داند.

تاسیس دانشگاه ها و مراکز آکادمیک در اساس برای این است که با تولید بیشتر معرفت، عرصه بر ایدئولوژی های علم ستیز محدود گردد. اما تجربه کشور های مختلف نشان داده است که ایدئولوژی بارها عرصه را بر دانش تنگ نموده و حتی آشیانۀ اصلی علم را که دانشگاه ها هستند نیز به تصرف در آورده است.

سیطرۀ ایدئولوژی دانشگاه را در مسیری قرار می دهد که بجای تولید علم و معرفت به تکثیر جهل مرکب و تزریق باورهای جزمی و دامن زدن به تعصبات و پرهیز از شک و تردید و ترسیخ یقین های بی پایه، مشغول گردد.

"با سقوط حکومت کمونیستی، بنیادگرایی مذهبی تبدیل به ایدئولوژی حاکم گردید و نسخۀ غلیظ تر آن به صورت قرائت طالبانی از اسلام برای چندین سال بر سرنوشت مردم حکم راند و دانشگاه را به آخرین رمق های حیاتش فرو کشید."

در تجربۀ خاص افغانستان، در سالهای پیش از جنگ، دو جریان ایدئولوژیک در محیط های آموزشی و دانشگاهی جولان می دادند، یکی ایدئولوژی چپ الهام گرفته از ادبیات فکریِ روسی-چینی، و دیگری ایدئولوژی مذهبی الهام گرفته از برخی منابع ایرانی، پاکستانی و مصری.

پس از کودتای کمونیستی، جریان نخست بر اریکۀ قدرت نشست و دانشگاه های رسمی را در چنگ خود گرفت و جریان رقیب از سنگر جهاد و هجرت به مصاف آن آمد.

با سقوط حکومت کمونیستی، بنیادگرایی مذهبی تبدیل به ایدئولوژی حاکم شد و نسخۀ غلیظ تر آن به صورت قرائت طالبانی از اسلام برای چندین سال بر سرنوشت مردم حکم راند و دانشگاه را به آخرین رمق های حیاتش فرو کشید.

پس از سقوط طالبان، انتظار می رفت که با شکل گیری حکومتی با پایه های وسیع و با صبغه ای دموکراتیک، عرصه بر کثرت‌گرایی هموار شود و دانشگاه با رهایی از سیطرۀ هر گونه ایدئولوژی، به رسالت اصلی اش بر گردد و از این طریق به گشودن گره های فراوانی که در کار یک جامعۀ بحران زده و بعد از جنگ وجود دارد کمک کند.

انتظار می رفت که دانشگاه بستر تحولی عمیق را هموار سازد تا نسل رو به رشد از چنبرۀ مقوله های مدار بسته رهایی یابد و با پشت سر نهادن مرجعیت های به انقضا رسیده، خود به انتخاب مسیری مبتنی بر عقلانیت و خردمندی جسارت ورزد.

اکنون پس از یک دهه، دیده می شود که علیرغم رشد کمّی مراکز آکادمیک، در تحقق این آرزو تردیدهایی جدی وجود دارد، زیرا دانشگاه در این خطه، درمانده از انتخابی نهایی، بر سر دو راهی علم و ایدئولوژی سرگشته و حیران مانده است.

رویکرد ایدئولوژیک به دو گونه انجام می پذیرد، یکی از طریق استاد و دیگری از طریق موضوع و مضمون درسی. اگر استاد خود دنباله رو ایدئولوژی خاصی باشد، صرف نظر از اینکه رشته اش چیست و موضوع تدریسش چه باشد می تواند به ترویج ایدئولوژی مورد اعتقاد خود بپردازد، و از این نظر هر مضمون درسی و هر تالار تدریس می تواند فرصتی برای آن کار باشد.

گاهی دیگر اما مضامین درسی خاصی وجود دارد که مشخصا به قصد آموزش ایدئولوژی خاصی تدریس می گردد. کتاب سبز قذافی در لیبی سابق، معارف اسلامی در ایران پس از انقلاب، فلسفۀ سیاسی در حکومت های کمونیستی پیشین در بسیاری از کشورها، و ثقافت اسلامی در افغانستان، نمونه هایی از این نوع مضامین هستند.

اگر استاد خود سودای ایدئولوژی را نداشته نباشد و آداب و اخلاق علمی را زیر پا نگذارد، حتی همین مضامین خاص را هم می تواند به روشی علمی که در شان محیط دانشگاهی است تدریس کند و به بالندگی علمی دانشجویان یاری کند.

"گاهی دیگر اما مضامین درسی خاصی وجود دارد که مشخصا به قصد آموزش ایدئولوژی خاصی تدریس می گردد. کتاب سبز قذافی در لیبی سابق، معارف اسلامی در ایران پس از انقلاب، فلسفۀ سیاسی در حکومت های کمونیستی پیشین در بسیاری از کشورها، و ثقافت اسلامی در افغانستان، نمونه هایی از این نوع مضامین هستند."

اما اگر چنین نباشد، این دست از مضامین فرصت مساعدی است که یک ایدئولوژی به صورت دربست به ذهن دانشجویان تلقین و از آن طریق به بدنۀ اجتماع تزریق گردد.

در آن صورت، در هنگامی که باید دانشگاه از التهاب موجود در جامعه بکاهد و شکافهای تشتت را رفو کند و آستانۀ تحمل و مدارا را بالا ببرد و شیوۀ فضیلت و بزرگ‌منشی را آموزش بدهد، خود به منبع خشونت و نفرت و تعصب مبدل می شود.

در چنین فضایی عجیب نیست که اگر استادی جرئت اندیشیدن پیدا کند در معرض تهدید قرار بگیرد و اگر دانشجویی پای در چنین مسیر سختی بگذارد به روز سیاه بنشیند.

اگر از این منظر به وضعیت دانشگاه های کنونی افغانستان نگاه شود حضور نفسگیر ایدئولوژی و از رونق افتادن تکاپوی علمی تا حد زیادی قابل لمس است.

گذشته از تعلقات ایدئولوژیک پاره ای از استادان و نا آشنایی پاره ای دیگر با روش و آداب کار آکادمیک، می توان تدریس ثقافت اسلامی را در نظر گرفت که در همۀ دانشکده ها و برای همۀ رشته ها الزامی است، و از راه های عمدۀ ترویج اندیشه های ایدئولوژیک شناخته می شود.

این سخن به این معنا نیست که باید این درس حذف شود، زیرا آشنایی با مفاهیم دینی در جامعه ای مذهبی امری قابل قبول است و کسی به اصل قضیه اعتراضی ندارد، ایرادی که وجود دارد در روش آموزش این مضمون است.

مثلا، موضوعاتی مانند جهان بینی و عقاید اسلامی، رابطۀ دین و سیاست، نظام اقتصادی اسلام، تحلیل گذشتۀ تاریخی مسلمانان و عوامل صعود و نزول تمدنی شان، عوامل ضعف مسلمانان در عصر حاضر و نقش کمرنگ شان در تولیدات علمی-تمدنی و بسیاری موضوعات دیگر در ضمن درس های ثقافت اسلامی مطرح می گردد.

روش علمی می طلبد که اصطلاحات تخصصی هر موضوع، تاریخچۀ آن، منابع درجه اول آن، صاحب نظران برجستۀ آن، دیدگاه های مختلف پیرامون آن و آنچه از این قبیل است به صورت بیطرفانه و با امانتداری علمی به دانشجویان شرح داده شود و بدون اینکه استاد بجای دانشجو به نتیجه گیری نهایی بپردازد، او را برای تحقیق و مطالعه تشویق کند.

برای متخصصان موضوعات یاد شده معلوم است که دربارۀ هر یک از آنها نظرات و دیدگاه های متفاوتی وجود دارد و هر گروه و جماعتی دلایل خود را دارد، و دانشجو حق دارد از همۀ آنها اطلاع یابد تا سپس به مقایسه و ارزیابی پردازد و در پایان به تفکیک خطا و صواب همت گمارد.

"هواداران ایدئولوژی های مختلف موجود و فعال در دانشگاه های افغانستان، به آنچه گفته شد بسنده نمی کنند و ائتلافی اعلام نشده با جریان های معطوف به قدرت خارج از دانشگاه را شکل می دهند، و هر گاه در عرصۀ بحث و استدلال احساس ناتوانی کنند، می کوشند با به خیابان کشاندن نیروهای ائتلافی خارج از محیط های آکادمیک، صدای مخالفان را خاموش کنند."

روش ایدئولوژیک اما این کار را بر نمی تابد و در یکایک زمینه های یاد شده روایتی را که غالبا از سوی جریان های بنیادگرا عرضه شده به عنوان تنها روایت صحیح به دانشجویان ارائه می دهد.

استادی که وابستگی ایدئولوژیکی دارد، عزمش را از آغاز جزم می کند که علاوه بر طرد و نفی هر روایت و قرائت دیگر، به کاشتن بذر نفرت از صاحبان دیگر روایتها نیز مبادرت ورزد.

طبیعی است که در این روش روایتی ناقص از بسیاری قضایای محل بحث عرضه می گردد و جز گرایش مورد قبول استاد، در مورد بقیۀ گرایشها، تنها نقاط ضعف شان برجسته نشان داده می شود؛ و از آن گذشته، تحریک عواطف و استفاده از روشهای خطابی جایگزین روشهای استدلالی می گردد و آداب تحقیقِ بیطرفانه به محاق می رود.

غریب تر این است که هواداران ایدئولوژی های مختلف موجود و فعال در دانشگاه های افغانستان، به آنچه گفته شد بسنده نمی کنند و ائتلافی اعلام نشده با جریان های معطوف به قدرت خارج از دانشگاه را شکل می دهند، و هر گاه در عرصۀ بحث و استدلال احساس ناتوانی کنند، می کوشند با به خیابان کشاندن نیروهای ائتلافی خارج از محیط های آکادمیک، صدای مخالفان را خاموش کنند.

در کار علمی، تنوع صداها نشانۀ بلوغ و بالندگی دانسته می شود، اما در کار ایدئولوژیک تک صدایی هم به مثابۀ روش و هم به مثابۀ حقانیت شناخته می گردد.

این مشکل اختصاص به افغانستان ندارد و جوامع بسیاری با آن دست به گریبانند، به ویژه کشورهایی که تحت سیطرۀ حکومتهای مبتنی بر ایدئولوژی قرار دارند، اما حجم آن در افغانستان سنگین تر و خطر آن بیشتر است، زیرا وضعیت شکننده ای که امنیت عمومی این جامعه دارد آن را سخت نیازمند تلاشهایی ساخته که عقلانیت، تحمل، آشتی، مدارا و دیگر فضایل اخلاقی را برای آن به ارمغان آورد، و این آرزو بیش از همه موکول به روند آموزش و خصوصا آموزش عالی است.

سیطرۀ ایدئولوژی و جریان های ایدئولوژیک بر محیط های دانشگاهی، خطر تنش و تشنج را دو چندان و شکنندگی وضعیت کنونی را مضاعف می سازد.

نظرات

بخش نظرات
 
 
 

برای این موضوع نمی توان اظهارنظری ارسال کرد

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.