ناظران می‌گویند...

بهار عربی، بحران اعتماد و ادبیات دیگرستیز

به روز شده:  18:58 گرينويچ - دوشنبه 12 اوت 2013 - 21 مرداد 1392

تحولاتی که بهار عربی نام گرفت، برآمده از نیاز همگانی به تغییر در این کشورها بود، نه دستاورد گروه و جماعتی خاص.

شاید دلیل موفقیت اولیۀ این روند در تغییر برخی حاکمان قدرتمند مانند بن علی، مبارک، قذافی و عبدالله صالح نیز همین بود که نوعی همدلی و همراهی کم سابقه میان همۀ گروه ها و طیف های سیاسی-اجتماعی شکل گرفت و به تحولاتی انجامید که برای بسیاری از ناظران و تحلیل گران سیاسی قابل پیش بینی نبود.

دوام این همدلی در مسیر بهسازی دولت و تواناتر ساختن جامعه و نهادینه ساختن دموکراسی مبتنی بر کثرت‌گرایی و قانونمندی، می توانست سر آغاز تحولات بزرگ تری در تمام منطقۀ خاورمیانه و حتی فراتر از آن باشد و می رفت تا بزرگترین تحول قرن بیست و یکم را رقم بزند.

آنچه اما اتفاق افتاد غیر از این بود. آشفتگی هایی که در مصر روی داد و شکاف هایی که در لیبی به میان آمد و تغییرات کمرنگی که در یمن صورت گرفت، این روند را زمینگیر کرد و اگر چه همه چیز پایان نیافته است، اما هراس از پاییز زودرس را جایگزین امید به بهاری شکوفا و شاداب گردانید.

"بهار عربی در نخستین روزهای پیروزی خود دچار شکاف داخلی شد، و این بار مهمترین شکاف بر محور اعتقاد و ایدئولوژی می چرخید که به شکل تقابل حاد میان اسلامگرایان و لیبرالها نمایان گردید."

چرا کار به اینجا رسید؟ شاید ساده ترین پاسخ این باشد که دشمنان خارجی و ایادی داخلی شان اجازه ندادند بهار عربی راه خود را با موفقیت بپیماید و منافع آنان را به خطر اندازد.

این تحلیل که با تئوری توطئه همخوانی بیشتری دارد، حتی اگر درست هم باشد، نمی تواند همۀ پیچیدگی های این قضیه را توضیح دهد، زیرا ارجاع تقلیل گرایانۀ تحولات کلان به یک عامل جزئی، نوعی ساده سازی غیر علمی است.

صرف نظر از عامل خارجی، عوامل داخلی مهمی نیز در این سیر نزولی نابهنگام تاثیر داشته است، و بحران اعتماد میان نیرو های اثرگذار سیاسی-اجتماعی یکی از آنها است.

بهار عربی در نخستین روزهای پیروزی خود دچار شکاف داخلی شد، و این بار مهمترین شکاف بر محور اعتقاد و ایدئولوژی می چرخید که به شکل تقابل حاد میان اسلامگرایان و لیبرال‌ها نمایان گردید.

کسانی که از دور به این ماجرا می نگرند تصور می کنند که اسلامگرایان نیروهای دینداری اند که جامعه ای مبتنی بر ارزش‌های مذهبی می خواهند، و لیبرال‌ها نیروهای دین ستیزی که سودای دین زدایی از جوامع عربی-اسلامی را در سر می پرورند.

این برداشت از مسئله تا حد بالایی مبتنی بر خطا است، زیرا بسیاری از گروه های مقابل اسلامگرایان خود مذهبی هستند، و اختلاف شان با گروه هایی که اسلامگرا خوانده می شوند عمدتا نه بر سر دین بلکه تنها بر سر پروژه های سیاسی و اولویت هایی است که در سیاست خارجی یا برخی جنبه های قانون گزاری داخلی وجود دارد.

اگر دینداری را با سنجه ای غیر ایدئولوژیک نگاه کنیم، تفاوت عمده ای میان گروه های اسلامگرا و غیر اسلامگرا نخواهیم دید، جز در تفسیر دین و نحوۀ عمل به آن.

"پس از فردای پیروزی اما ورق بر گشت و دیده شد که آن همبستگیِ موقت نه از روی بلوغ اجتماعی بلکه برخاسته از ناگزیری مواجهه با دشمن مقتدر بوده است. هنوز روزهای بیشتری نگذشته بود که شکاف های قبلی دهن باز کرد و شروع به فرو بلعیدن انقلاب بهاری عرب نمود."

هم گروه های اسلامگرا و هم رقبای شان تاریخچه ای دراز دارند و دارای پیشینه ای قابل اعتبار در تحولات سیاسی کشور های شان هستند.

هر کدام در دوره هایی کوشیده است با نظام حاکم به اقتضای شرایط همپیمان شود، یا در مقابلش قرار گیرد و یا تماشاچی باقی بماند، اما در تجربۀ خاص کشور های عربی، هیچ کدام دارای توان لازم برای سرنگونی رژیم های استبدادی و تغییر بنیادین وضعیت نبوده است.

در آغاز بهار عربی، برای اولین بار نوعی همدلی کم سابقه میان همۀ این گروه ها به وجود آمد و حکایت از این داشت که همۀ آنان به ضرورت همکاری و همراهی متقابل پی برده و بیهودگی تک رَوی را دریافته اند.

آنچه بهار عربی را مایۀ امید و منبع الهام گردانیده بود این تصور بود که گویا جوامع منطقه به بلوغی سیاسی-اجتماعی رسیده اند مبنی بر دیگرپذیری و پایان بخشیدن به دعواهای کهنه و گشودن صفحۀ جدیدی از روابط و مناسبات میان همۀ طرف های اثر گذار ملی و مذهبی.

ناظران بیرونی نشانه های این بلوغ را در آنجا می یافتند که در روزهای انقلاب، گروه های مذهبی سخنی از حکومت ایدئولوژیک مورد نظر خود نمی گفتند، تا وحدت ملی-انقلابی خدشه ای نبیند، و گروه های لیبرال به همان دلیل به وجود گروه های مذهبی در کنار خود و در سنگر انقلاب حساسیتی نشان نمی دادند.

به نظر می رسید که پس از چندین دهه نفرت و عداوت، دورۀ جدیدی با رنگ و بویِ وفاق و تفاهم آغاز شده است.

حتی فراتر از این، پیروان ادیان مختلف به شکل کم سابقه ای احساس وحدت و همبستگی می کردند، تا جایی که، در میدان تحریر قاهره، مسیحی آب وضوی مسلمان را فراهم می کرد و مسلمان دیوار حفاظتی برای برگزاری مراسم نیایش مسیحیان را بر می افراشت. این همان راز قوت بهار عربی بود که توانست حاکمان متکی به زور نظامیان را از قدرت به زیر کشد.

پس از فردای پیروزی اما ورق بر گشت و دیده شد که آن همبستگیِ موقت نه از روی بلوغ اجتماعی بلکه برخاسته از ناگزیری مواجهه با دشمن مقتدر بوده است.

هنوز روزهای بیشتری نگذشته بود که شکاف های قبلی دهن باز کرد و شروع به فرو بلعیدن انقلاب بهاری عرب کرد. دوباره دعوای مسلمان-غیر مسلمان و مذهبی-غیر مذهبی و لیبرال-غیر لیبرال سر بر آورد و طعم خوش پیروزی بر حاکمان خودکامه را به دهان مردمان تلخ ساخت.

ریشۀ این مشکل در کجا است؟ چرا شکافهای دیرینه قابل پر کردن نیستند؟ چرا این جوامع از بستن پلهای تفاهم و روشن کردن "چراغ رابطه" ناتوان اند؟ چرا کسانی که فرزندان یک آب و خاک و متعلق به یک جغرافیای تاریخی-فرهنگی هستند نمی توانند بر سر منافع مشترک خود توافق کنند تا وطنی را که متعلق به همه است به ترقی و رفاه برسانند؟

اگر به ادبیاتی که گروه های سیاسیِ یاد شده در خلال چندین دهه تولید و تبلیغ کرده اند رجوع شود، پاسخ پرسش بالا به صورت آسانتری به دست خواهد آمد.

در نگاهی مقایسه ای به ادبیات و تولیدات فکری گروه های منطقه، آنچه که به تسامح، مدارا، تفاهم، گفتگو، وحدت، همبستگی و تمرکز بر مشترکات دعوت کند سهمی اندک در مقایسه با آن چیزی دارد که می توان از آن به ادبیات دگرستیزی، سوء ظن، سیاه نمایی، توطئه، نفرت، کینه و خشم تعبیر کرد.

از بدو پیدایش اسلام سیاسی، مرز خودی و غیر خودی بر پایۀ اعتقادات و گرایش های ایدئولوژیک بنا شده و در آن جایی به تکثر باورها و تعدد گرایشها نبوده است.

در این نگرش، شهروندی و تعلق به یک هویت ملی و نیز مشترکات انسانی پایه، برای خودی ساختن افراد بسنده دانسته نمی شود، تا بر آن اساس، زمینه برای همزیستی میان طیف های مختلف اجتماعی فراهم آید و راه دیگرپذیری هموار شود.

"در ادبیات اخوانی، سلفی، جهادی، حزب تحریر و گروه های مشابه شان، مخالفان داخلی، اعم از راست لیبرال، راست سنتی، نیروهای چپ، و حتی بسیاری از گروه های مذهبی دیگر، هر کدام به درجاتی، به عنوان ستون پنجم دشمن یا نیرو های دین ستیز و ضد مذهب معرفی شده اند که هیچ اخلاصی به میهن شان ندارند و جز سر سپردگی و مزدوری به قدرت های خارجی راهی نمی شناسند."

دین برای این گروه ها بیش از هر چیز برگۀ هویت و پایۀ مشروعیت سیاسی بوده است تا صفوف داخلی شان را استوارتر نگه دارد و از همان طریق مشروعیت رقبای شان را از آنان باز ستاند.

نیروهای مقابل نیز، چه چپ و چه راست لیبرال، بجای گشودن این گره و جایگزین ساختن منطقی متفاوت در برخورد با قضایای ملی، همان مرز بندی را با رنگ و لعاب دیگری تکرار کرده و نتوانسته اند راه بهتری را ترسیم کنند که وحدت ملی را امکانپذیر سازد.

بسیاری از این گروه ها به مذهب هراسی روی آورده و در کارزار تبلیغاتی و فعالیت های سیاسی خود، چهره ای خوف انگیز از گروه های رقیب به تصویر کشیده اند.

این شیوه شاید در روزهای انتخابات و دوره های محدودی از فعالیت سیاسی امری طبیعی به نظر برسد، اما هنگامی که به صورت روندی پایدار در آید و ادبیات خاصی را تولید کند که به خوراک فکری نسل‌های متعدد تبدیل شود، گذشته از اینکه انصاف و اعتدال را از میان بر می دارد، راه تفاهم و درک متقابل میان اهالی یک سرزمین را می بندد و درهای گفتگو را برای همیشه مسدود می کند.

در ادبیات اخوانی، سلفی، جهادی، حزب تحریر و گروه های مشابه شان، مخالفان داخلی، اعم از راست لیبرال، راست سنتی، نیروهای چپ، و حتی بسیاری از گروه های مذهبی دیگر، هر کدام به درجاتی، به عنوان ستون پنجم دشمن یا نیرو های دین ستیز و ضد مذهب معرفی شده اند که هیچ اخلاصی به میهن شان ندارند و جز سر سپردگی و مزدوری به قدرت های خارجی راهی نمی شناسند.

در تجربۀ مصر مثلا، نه تلاش های انور سادات برای باز پس گیری سینا از دست اسرائیل ارزشی دارد و نه حتی پیش از آن تلاش مخاطره آمیز و موفقانۀ جمال عبد الناصر برای ملی ساختن کانال سوئز و اخراج نیرو های نظامی بریتانیا در نیمه های قرن بیستم، و اقدامات دیگری که از نظر بقیه ارزش بالایی دارد.

در ادبیات سیاسی طرف مقابل نیز، عملکرد خشونت‌بار یک گروه کوچک از مذهبی های افراطی به همۀ گروه های مذهبی تعمیم داده می شود و این قضاوت نا معتدل تا به آنجا پیش می رود که حکومت طیب اردوغان با نظام طالبان مقایسه می شود.

"آغازگر بهار عربی کسانی بودند که به هیچ یک از ایدئولوژی های رایج تعلق نداشتند و تنها خواهان آزادی و رفاه بودند، اما این روند قربانی ایدئولوژی ها و تولیدات فکری دگر ستیزی گردید که در طی نزدیک به یک قرن در این جوامع تبلیغ و ترویج شده است."

شیوع چنین ادبیاتی، چه در قالب رساله های ایدئولوژیکی خاصی که در حلقات تربیتی گروه های بنیادگرا آموزش داده می شود و چه در قالب تبلیغات رسانه ای گروه های مقابل، نگاه ها را از قضایای کلان ملی به سمت موضوعات کوچک حزبی و فرقه ای می چرخاند، و در عصری که نیاز انسانها به یافتن نقاط مشترک در سطح وسیع منطقه ای و بین المللی به شدت احساس می شود، عرصه را بر تفاهم و توافق تنگ تر می سازد.

در اثر گسترش چنین دیدگاه هایی است که وقتی اسلامگرایان در مصر و تونس به حکومت می رسند، پیش از اینکه قدم های مهمی بر دارند، با سوء ظنی که از قبل وجود دارد، هراسی گسترده به راه می افتد با این پندار که نظام طالبان افغانستان و ولایت فقیه ایران در راه است.

طرف مقابل نیز هر گونه انتقاد از حکومت چند روزۀ خود را دشمنی آشکار با دین و مقدسات مذهبی تلقی می کند و از تن دادن به هر گونه تفاهم و گفتگو با مخالفان خود به شدت دوری می کند.

آغازگر بهار عربی کسانی بودند که به هیچ یک از ایدئولوژی های رایج تعلق نداشتند و تنها خواهان آزادی و رفاه بودند، اما این روند قربانی ایدئولوژی ها و تولیدات فکری دیگرستیزی شد که در طی نزدیک به یک قرن در این جوامع تبلیغ و ترویج شده است.

به نظر نمی رسد که، نه در این جوامع و نه در جوامع مشابه، راهی به رهایی از این وضعیت باشد جز با تجدید نظر بنیادی در گفتمان های ایدئولوژیک و ادبیات فکری گروه های مذهبی و غیر مذهبی، و جایگزین ساختن آن با ادبیات دیگری که دیگرپذیری را به جای دیگرستیزی بنشاند و خوش بینی را به جای سوء ظن و وحدت را به جای تفرقه.

نظرات

برای این موضوع نمی توان اظهارنظری ارسال کرد

بخش نظرات
 
 
 

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.