تحریریه ما: نسل دوم

من و کار و بارم

به روز شده:  12:27 گرينويچ - جمعه 06 سپتامبر 2013 - 15 شهریور 1392

نمی دانم در ذهن بقیه زنان لحظه ای که می فهمند باردارند چه می گذرد، اما اولین چیزی که به ذهن من رسید انتخابات بود. سریع مشغول حساب و کتاب شدم که ببینم موقع انتخابات چند ماهم است. می توانم هنوز ساعتهای طولانی کار کنم؟ سر پا باشم؟ فشار زمان و خبر فوری و غیره.

انتخابات برای اکثر خبرنگارها، خصوصا اگر ایرانی باشی، از آن فرصتهایی است که دوست داری حتما در گزارش کردن آن شریک باشی. من هم استثنا نیستم، حتی اگر باردار باشم.

اینجا، رسم است که تا پایان ماه سوم، فقط به دوستان و فامیل خیلی نزدیک می گویند که باردارند. برای این که در ۲۵% موارد، بارداری در این مدت با مشکل همراه است و خیلی ها ترجیح می دهند به عالم و آدم اعلام نکنند که اگر مشکلی پیش آمد، مجبور نشوند با جزئیات به همه توضیح بدهند.

در راستای همین رسم، من و همسر هم تصمیم گرفتیم فقط به خانواده درجه یک و دو نفر از دوستان اطلاع بدهیم و برای خبر دادن به همکاران و فامیل دور، چند هفته ای صبر کنیم. بماند که فامیل من خیلی اهل رازداری نبود و با وجود این که تاکید کرده بودم نمی خواهم کسی بداند، از فردای روزی که فهمیدند، حتی از کسانی که در عمرم یک بار دیده بودم، پیام تبریک دریافت می کردم.

پنهان کاری در سه ماه اول، کار سختی است. درست است که بدنتان نشان نمی دهد که باردارید،اما پنهان کرد فشار پایین، حالت تهوع، خستگی و حساسیت به بوهای تند، کار آسانی نیست.

همان هفته های اول بود که بعد از سه روز که نمی توانستم غذایی را در معده ام نگه دارم، راهی کار شدم. هوا سرد بود و مجبور بودم چند دست لباس بپوشم. مترو شلوغ بود و خیلی گرم. در فشار جمعیت، جایی برای نشستن نبود. می دانستم حالم بد است، اما فکر می کردم می توانم خودم را به ایستگاه برسانم. اشتباه کردم. در عرض چند ثانیه، سرگیجه و فشار پایین، کار خودش را کرد. درهای مترو باز شد و من با صورت به زمین خوردم. چشمانم را که باز کردم، روی زمین بودم. چند مسئول مترو و یک پزشک اورژانس، بالای سرم بودند. موبایل، آن پایین آنتن نمی دهد. می دانستم که اگر دیر برسم، سردبیرم نگران می شود. اولین درخواستم این بود که به سردبیرم خبر بدهند. بعد هم انتقال به بیمارستان. بعد از آن دیگر خیلی ها حدس می زدند که شاید خبرهایی باشد، اما من کماکان ترجیح دادم به کسی چیزی نگویم.

در یکی از همین روزها رئیسم خبر داد که می توانم در دوره آموزشی که یک سالی منتظرش بودم، شرکت کنم. در حالی که از خوشحالی بالا و پایین می پریدم، حواسم به جنینی که در درونم، به سرعت در حال رشد کردن بود و باز هم نگرانی. نگرانی از این که شاید نتوانم در دوره آموزشی شرکت کنم.

به هر حال، هر جور که بود، عق زنان و کشان کشان، برای شش هفته، هر روز صبح خودم را به کلاس رساندم و محترمانه بوی قهوه استاد را که بیش از قبل دلم را به هم می زد، تحمل می کردم. هیچ جوری راه نداشت که این فرصت اسثتثنایی را از دست بدهم، ولو به قیمت این که روزی چند بار، بی سر و صدا، گوشه ای را برای دراز کشیدن پیدا کنم.

بالاخره سه ماه اول با خوبی و خوشی تمام شد و به همکاران هم اطلاع دادم اما از اول به رئیسم گفتم که در دوران انتخابات، می توانم مثل قبل کار کنم.

تا روز موعود که قرار بود به رسم انتخابات قبلی از مقابل کنسولگری ایران گزارش بدهم. می دانستم روز طولانی خواهد بود، اما چون چهار سال پیش هم من از آنجا گزارش داده بودم دلم نمی آمد این فرصت را از دست بدهم. به همین دلیل، من و فرزند در راهم، روز انتخابات، به مقصد کنسولگری ایران، در غرب لندن، شال و کلاه کردیم. کمتر لباسی اندازه ام می شد. چند تا کت را امتحان کردم که دکمه هایش دیگر به هم نمی رسید. آخری، کشی بود و دکمه هایش به هم می رسید، اما معلوم بود که به زور به هم رسیده. در نهایت، بی خیال بستن دکمه ها شدم و راه افتادم. واکنش بعضی از رای دهنده ها جالب بود. دیدن زنی باردار در حال کار، شاید برای ما خیلی عادی نباشد. بعضی تشویقم می کردند و بعضی دعوایم می کردند که چرا انقدر از خودم کار می کشم.

بعد از ۱۲ ساعت کار، با همکاران، به دفتر برگشتیم. من تصمیم داشتم در کنار همکارانی که قرار بود شب بیدار باشند و تا صبح برنامه را ادامه بدهند، بمانم. همه اصرار داشتند که به خانه بروم. من هم مثل بسیاری فکر می کردم نتیجه، قبل از نیمه شب اعلام شود، که نشد. در نهایت بعد از چند ساعت سردبیرم من را با اصرار به خانه فرستاد. از من خواست اگر به خودم رحم نمی کنم به بچه رحم کنم. خسته بودم، کمر درد داشتم، اما مگر می شد خوابید. آن شب تا اولین اعلام نتایج که فقط خبر از شمارش ۸۰۰ هزار رای می داد بیدار نشستم، اما دیگر نه من تاب می آوردم و نه این بچه. خصوصا که باید صبح دوباره برمی گشتم سر کار.

چند ساعت بعد، همکاری، عکسهایی به یادماندنی برایم فرستاد.عکسهایی که می توانم روزی به فرزند در راه نشان بدهم و بگویم: تو هم در ۲۴ خرداد ۱۳۹۲، آنجا بودی. با ما، کنار رای دهنده و رای ندهنده، مخالف و موافق. کنار کسانی که به زبان مادریت حرف می زنند. زبانی که روزی یاد می گیری تا این نوشته ها را بخوانی. کنار آنها که ریشه در خاکی دارند که مادرت از آن آمده. خاکی که مال تو هم هست، حتی اگر به دلیل دو رگه بودن، به تو گذرنامه ایرانی ندهد. خاکی که حتما روزی خواهی دید.

نظرات

برای این موضوع نمی توان اظهارنظری ارسال کرد

بخش نظرات
 
  • به این نظر رای دهید
    0

    اظهارنظر شماره 26.

    دوستان عزیز با خوندن این این متن اشکهام جاری شد و تصاویری برای من یاداوری شد که چندان خوشایند نیستند و اونها در مورد خاطرات بارداری و بچه داری همزمان باکار در مورد خودمه که جز بیرحمی و کارکشیدن رئیسم از خودم (گاهی اوقات ده ساعت کاری در روز)چیزی یادم نمیاد درست مثل گناه کارها باهام رفتار میکرد به امید روزی که با زنان در محیط کار انسانی برخورد شود.....

  • به این نظر رای دهید
    0

    اظهارنظر شماره 25.

    واقعن زنان را باید ستایش کرد و احترام انان را با تمام وجود نگه داشت از 9 ماه درد و نگرانی بارداری و بعد هم تمام وجود خود را برای نوازد خود گذاشتن و در کنارش هم کار کردن حالا چه کاره بیرون از حانه باشد یا در خانه فرقی نمیکند چون کار خانه داری هم کمتر از کار بیرون از خانه بی زحمت تر نیست خوشبختانه رحنا این شانس را اورد که در کشوری زندگی کند که هم از نظر فرهنگی و هم از نظر قانونی زن دارای احترام و حقوق مساوی با مردان است بر خلاف کشوری که در ان زاده شد که زن از دیده بسیاری از مردان ان سرزمین فقط به دیده یک همسر و خواست جنسی دیده میشود و نه به عنوان یک زن و یک انسان از نظره قوانین زن ستیز ان سرزمین دیگر حرف نمیزنم فقط این را بگویم که باعث شده 100 ها هزار زنانی مثل رحناها مهاجرات را بر ماندن در ان کشور ترحیح بدهند و ملیونها زنان دیگر ان کشور ارزوی مهاجرات را در سر میپرورانند و در پی به حقیقت در اوردن ان ارزوی خود هیستندد و هر سال هزران هزار زن ان سرزمین را برای همیشه ترک میکنند رحنا خانوم ارزوی خوشبختی و سر افرازی و سلامتی شما و خانواده ی کوچک تان را دارم

  • به این نظر رای دهید
    0

    اظهارنظر شماره 24.

    عالی بود...

  • به این نظر رای دهید
    0

    اظهارنظر شماره 23.

    درود،
    پايان نوشته خيلى زيبا و سرشار از خس ناستلژيك بود. شعر 'ريشه در خاك' زنده ياد فريدون مشيرى را به يادم آورد و اشك هام را جارى كرد. با مهر

  • به این نظر رای دهید
    0

    اظهارنظر شماره 22.

    بسيار زيبا بزرگترين تجربه زندگيتان را به رشته تحرير درآورديد.
    تولد فرزندتان را صميمانه تبريك مى گويم . از اينكه ما را درشادى
    خودتان شريك كرديد سپاسگزارم .

 

نظرات 5 از 26

 

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.