ناظران می‌گویند...

نگاهی به عامل 'قومیت' در انتخابات افغانستان

به روز شده:  14:20 گرينويچ - دوشنبه 16 سپتامبر 2013 - 25 شهریور 1392

این روزها فضای سیاسی و اجتماعی افغانستان بویژه شهر کابل گرم ملاقات ها، ائتلاف ها و آمادگی احزاب و شخصیت های مستقل برای ثبت نام کاندیداها در انتخابات سال آینده است.

پرسش اساسی اینست که کدام مسائل در محور بحث های داغ میان بازیگران قدرت قرار دارند؟

طیفی وسیعی از گروه های سیاسی و قومی چپ و راست وابسته به جریانات سه دهه اخیر را می توان در کارزار انتخاباتی و گفتمانهای سیاسی فعلی دید.

اما در میان آنان دو جریان برجسته نظیر مجاهدین سابق و شخصیت های موسوم به تکنوکراتهای غرب را که نقش اساسی بعد از سقوط طالبان در تحولات افغانستان داشته اند، در محور چانه زنی های سیاسی و قومی قرار دارند.

بازیگران قدرت از دیدگاه ها و برنامه های یکدیگر در ۱۲ سال اخیر بخوبی آگاهی دارند. ازینرو مشکل می توان انتظار طرح نویی از آن ها داشت.

مجاهدین منسوب به شمال از موضع افتخارات جهاد و مقاومت ضد طالبان و پایگاه مردمی خود وارد بازی قدرت شده اند. در حالیکه گروه های تکنوکرات و ماموران سیاسی باز نشسته وابسته به غرب از کارت غرب و تعلقات به قوم پشتون استفاده میکنند.

به نظر میرسد که دو مسئله اساسی باعث اختلافات شدید در فرایند گفتمانها و ائتلاف سازی ها میان بازیگران قدرت شده است؛ یکی مسئله نوع نظام سیاسی و دیگری مسئله رهبری سیاسی.

تکنوکراتهای غربی بر تداوم نظام ریاستی کنونی و رهبری سیاسی پشتون تبار تاکید می کنند، اما بسیاری از گروه های منسوب به مجاهدین شمال خواهان تغییر نظام ریاستی کنونی به نظام نامتمرکز صدارتی و معرفی رهبری غیر پشتون می باشند.

"به نظر میرسد که دو مسئله اساسی باعث اختلافات شدید در فرایند گفتمانها و ائتلاف سازی ها میان بازیگران قدرت شده است؛ یکی مسئله نوع نظام سیاسی و دیگری مسئله رهبری سیاسی."

چنانچه اخیراً ما شاهد ظهور ائتلاف جدیدی سیاسی موسوم به " اتحاد انتخاباتی افغانستان" بودیم که در آن به تعداد پانزده حزب و جریانات سیاسی افغانستان باهم پیرامون اهداف و برنامه معین سیاسی توافق کردند، ولی هنوز خبری از معرفی کاندیدای واحدی نیست.

به نظر می رسد این یک آزمون بزرگ برای تداوم یا فروپاشی اتحاد مذکور است. این در حالیست که جریان مذکور پیش از این نتوانست با برخی تکنو‌کرات ها بر سر تغییر نظام سیاسی و کاندید واحد به توافق برسد.

استدلال طرفداران نظام متمرکز معمولاً این است که افغانستان بطور سنتی توسط دولت های متمرکز اداره و متحد نگهداشته شده و باید قدرت متمرکز باقی بماند. به نظر آن ها افغانستان آزمایشگاه نظام های سیاسی نیست و هر نوع تلاش تغییر نظام کنونی به نظام نامتمرکز به معنای تجزیه افغانستان خواهد بود.

قوم مدارهای افغان باور دارند که قدرت و رهبری سیاسی افغانستان بطور سنتی به دست پشتونها بوده است و در آینده نیز باید باشد.

به نظر آنها باید سلسله سنتی مراتب قدرت با هر وسیله ممکن حفظ شود و هر گونه چالش با آن به معنی پشتون ستیزی است و منجر به بی ثباتی و جنگ قومی میشود.

واقعیت اینست که اختلافات پیرامون نظام سیاسی و رهبری قومی بسیاری از سیاستمداران و نخبگان افغانستان را در دو قطب مخالف قرارداده و جای معرفی کاندید فراقومی بر اساس صلاحیت، کفایت و شایسته سالاری را تقابل و معاملات تبارگرایی گرفته است. در نتیجه ظهور ائتلافهای فراقومی و ملی دشوار شده است.

دراین مقاله تلاش شده که با توجه به تحولات سه دهه اخیر نشان داده شود افغانستان سده بیست و یکم را نمی توان با رویکرد های کهنه قوم گرایی و افکار سنتی اداره کرد.

افزون بر آن قومی سازی انتخابات و قدرت نه تنها مشکل قومی افغانستان را حل نمی کند، بلکه اصل شایسته سالاری رهبران سیاسی را نیز تحت تاثیر قرار داده و افغانستان را از کاروان پیشرفت باز می‌دارد.

سیاست متضاد تمرکزگرایی

ادعا میشود که نظام سیاسی افغانستان بطور سنتی متمرکز بوده است. اما واقعیت اینست که تلاش های متمرکز سازی قدرت بلا وفقه در دونیم سده اخیر جریان داشته است، ولی کمتر با موفقیت همراه بوده است.

به استثنای امیر عبدالرحمن خان که در سایه حمایت دولت بریتانیا، با استبداد و سرکوب قدرت خوانین موفق شده بود از سال۱۸۸۰-۱۹۰۱ یک حکومت نیرومند مرکزی در افغانستان ایجاد کند.

"افزون بر آن قومی سازی انتخابات و قدرت نه تنها مشکل قومی افغانستان را حل نمی کند، بلکه اصل شایسته سالاری رهبران سیاسی را نیز تحت تاثیر قرار داده و افغانستان را از کاروان پیشرفت باز می‌دارد."

اکثریت دولت های بعدی افغانستان به شمول امارت طالبان که بخش اعظم افغانستان را با استفاده از سرکوب و اختناق اداره میکردند، موفق نشدند حکومت نیرومند مرکزی بسازند. زیرا مقاومت در شمال، مناطق مرکزی و غرب افغانستان در ۵ سال حاکمیت شان مانع تحکیم حکومت آنها شد.

روابط مرکز و محلات همواره پیچیده و حساس بوده و در شرایط مختلف با فراز و نشیب های روبرو بوده است، ولی در سه دهه اخیر در نتیجه جنگ و مداخلات خارجی ها به سقوط حکومات مرکزی منجر شده و سر انجام افغانستان به یک دولت ناکام Failed State مبدل شد.

باید گفت حتی در بهترین حالات روابط مرکز و محلات از طریق قدرتمندان محلی مثل سران قومی، قبیله ای، خوانین، مالک ها، روحانیون محلی، جرگه‌ها و لویه جرگه‌ها با دادن امتیازات بر قرار شده است.

اما سیاست دولت های مرکزی افغانستان با مناطق پشتون نشین جنوب و غیر پشتون نشین شمال همواره متفاوت بوده است. اکثریت دولت های مرکزی افغانستان(به استثنای امارت طالبان) روابط شان را با مناطق پشتون نشین از طریق باج دادن و دادن امتیازاتی نظیر معافیت از مالیات، خدمت سربازی و دادن مقام در دولت بر قرار کرده اند.

در واقع مناطق پشتون نشین بیشتر بر اساس جرگه های محلی توسط سران قبایل اداره شده اند و به فرامین و قوانین دولت های مرکزی افغانستان کمتر اعتنا کرده اند. حکومت مرکزی افغانستان همواره در نتیجه مخالفت مناطق پشتون نشین بی ثبات شده یا از هم فرو پاشیده اند.

اما سیاست دولت های مرکزی افغانستان با مناطق غیر پشتون نشین برخلاف سیاست های جنوب بوده است. دولت مردان افغانستان هر زمان صحبت از حکومت نیرومند مرکزی می کنند، هدف شان همه افغانستان نیست، صرف حکومت کردن بر مناطق شمال، غرب و مناطق مرکزی افغانستان است.

به نظر آنها مناطق مذکور فرمانبردار و مطیع هستند و به آسانی می توان بر آنها حکومت کرد. گفته میشود در حال حاضر نظام ریاستی متمرکز رییس جمهور کرزی بر اکثریت مناطق جنوبی افغانستان تسلط ندارد و این مناطق یا در دست طالبان است و یا در تحت نفوذ سران قبایل محلی قرار دارد.

حکومت مرکزی تنها بر شمال کشور امر و نهی می کند و در ۱۲ سال اخیر دایره حاکمیت خود را به کمک جامعه جهانی از کابل تا بدخشان در شمال، در غرب تا هرات و در بامیان در مرکز افغانستان توسعه بخشیده است.

بسیاری ها معتقداند که گرایش اصلی جنگ کنونی میان حکومت کرزی و طالبان بر سر کنترل جنوب نیست، بلکه تسلط بر شمال است. ازین روی تصادفی نیست که ملاقات سال قبل میان نمایندگان منسوب به شمال با طالبان با واکنش تند رییس جمهور کرزی مواجه شد. زیرا در نتیجه توافق احتمالی میان طالبان و نمایندگان شمال دولت مرکزی کرزی عملاً صلاحیت و نفوذش را بر شمال از دست می داد.

فروپاشی ساختار سنتی و تغییر توازن قدرت

واقعیت اینست که تا کودتای ثور ۱۳۵۷ ظاهراً قدرت از مرکز به دیگر مناطق کشور اعمال می شد. تصور می شد هر کس کابل را در دست بگیرد، صاحب افغانستان بویژه شمال می شود.

"واقعیت اینست که تا کودتای ثور ۱۳۵۷ ظاهراً قدرت از مرکز به دیگر مناطق کشور اعمال می شد. تصور می شد هر کس کابل را در دست بگیرد، صاحب افغانستان بویژه شمال می شود. این در حالی بود که موج ضعیفی از قدرت مرکزی به مناطق جنوب نیز می رسید و دولت های مرکزی با جلب حمایت بازیگران محلی جنوب پایه های حکومت شان را گسترش می دادند."

این در حالی بود که موج ضعیفی از قدرت مرکزی به مناطق جنوب نیز می رسید و دولت های مرکزی با جلب حمایت بازیگران محلی جنوب پایه های حکومت شان را گسترش می دادند.

برای مثال داوود خان در نتیجه کودتای ۱۹۷۳ در کابل قدرت را در دست گرفت و بدون تضعیف خوانین و سران قبایل روابط حکومت خود را بطور سنتی با بازیگران محلی برقرار کرد.

اما با کودتای ۷ ثور۱۳۵۷ در کابل و صدور فرمانهای رادیکال بویژه اصلاحات ارضی به منظور تضعیف نفوذ خوانین، مالک ها و روحانیون محلی روابط حکومت مرکزی با مناطق پیچیده و بحرانی شد. در نتیجه دولت جدید با مخالفت و قیام بازیگران محلی تحت نام اسلام و جهاد مواجه شد.

در نتیجه نافرمانی مناطق بود که دولت مرکزی بی ثبات و متکی بر ارتش سرخ شد. ارتش سرخ هم نتوانست نیروی جهاد را که پایگاه آن روستاها بود و از حمایت گسترده کشورهای خارجی برخوردار بود سرکوب و پایه های حکومت مرکزی را تحکیم کند.

باید گفت هر چند جهاد در تحت نام اسلام به منظور حفظ روابط و ارزشهای سنتی از مناطق آغاز شد، ولی از هدف اصلی خود دور شده با خود بسیاری خواستهای سرکوب شده قومی و محلی را همراه آورد.

در این میان نه تنها ساختار و بافت سنتی قدرت را سر نگون کرد، بلکه فرهنگ و دست آوردهای مدنی و شهری را نیز نابود کرد و در عوض توقعات و خواستهای قومی و محلی را زنده کرد.

در نتیجه طوفان برخاسته از محلات قدرت روستاها را در برابر مرکز گرایی به نمایش گذاشت. چنانچه ما شاهد سقوط حکومت نجیب الله بدست نیروهای محلی شمال بودیم.

در پی سقوط دولت دکتر نجیب با سرازیر شدن مجاهدین از مناطق و رقابت بر سر تسلط پایتخت نه تنها شهر ویران شد، بلکه حکومت مرکزی تسلط کامل خود بر افغانستان را نیز از دست داد.

حکومت مجاهدین در کابل نیز توسط طالبان برخاسته از جنوب در اوج جنگ و کشمکش با زورمندان ولایات سقوط کرد. با آنکه طالبان کابل پایتخت و بخش اعظم افغانستان را در پنج سال حاکمیت شان بدست آوردند، ولی نتوانستند یک حکومت مرکزی نیرومند بسازند. زیرا مقاومت در شمال، مناطق غربی و مرکزی افغانستان تا روز سقوط شان توسط غرب در ۲۰۰۱ ادامه یافت.

پرسش اساسی اینست که چرا طالبان با اعمال استبداد و نسل کشی شان موفق نشدند یک حکومت مقتدر مرکزی ایجاد کنند؟

واقعیت اینست که در سه دهه اخیر ما شاهد تخریب نهادها و ساختارهای سنتی سلسله مراتب قدرت مرکزی و محلی و هم چنان ظهور و زوال نیروهای جدید در عرصه سیاسی و اجتماعی افغانستان بر خاسته از مناطق افغانستان هستیم که یک نیرو جایش را به نیروی دیگر داده و در نتیجه واقعیت های جدیدی سیاسی، فرهنگی و نظامی آشکار شده اند.

برای مثال در آغاز جهاد، ملاهای محلی نیروی رهبری و محرکه جهاد را از دست سران قبایل، خوانین و مالک ها گرفتند و در جریان جنگ مسلحانه با ارتش سرخ جایشا را فرماندهان موثر و جنگ سالاران محلی گرفتند.

و سر انجام جای فرماندهان مجاهدین و جنگ سالاران را طالبان گرفتند. با سقوط طالبان در تحت حمایت جامعه جهانی در ۲۰۰۱ جای طالبان را برخی بازماندگان و میراث داران جهاد و نخبگان وابسته به غرب موسوم به تکنوکراتها گرفتند.

این نخبگان در ۱۲ سال گذشته تلاش کردند که با اتکا به ماشین نظامی، سیاسی و اقتصادی غرب ساختار و بافت سنتی تخریب شده را از طریق سیاست مرکز گرایی احیا کنند.

آن ها در جنوب، سیاست دادن امتیازات اقتصادی و مالی(بخش اعظم کمک های مالی و اقتصادی جامعه جهانی)، ایجاد پروژه های عمرانی و حتی آزاد گذاشتن کشت کوکنار و قاچاق آن به دهقانان و مافیای محلی در صدر برنامه دولت شان قرار دادند.

ولی با شمال از سیاست فشار و نیرنگ استفاده کردند، نه تنها قدرتمندان محلی را خلع سلاح کرده از قدرت مرکزی و محلی بیرون کردند، بلکه مردم شمال را از بازسازی و توسعه اقتصادی محروم ساختند.

"در نتیجه سیاست های متضاد، افغانستان عملاً به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده است. چنانچه بازتاب آنرا میتوان در انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی و کشمکش قدرت در خطوط قومی و منطقه ای دید. به نظر میرسد که در انتخابات ۲۰۱۴ این رویارویی شمال و جنوب به اوج خود برسد."

در نتیجه این سیاست متضاد، افغانستان عملاً به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده است. چنانچه بازتاب آنرا میتوان در انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی و کشمکش قدرت در خطوط قومی و منطقه ای دید. به نظر میرسد که در انتخابات ۲۰۱۴ این رویارویی شمال و جنوب به اوج خود برسد.

سقوط طالبان و فرصت تقسیم مجدد قدرت

در کنفرانس تاریخی بن، جامعه جهانی برای اولین بار پذیرفت که افغانستان یک کشور متنوع از لحاظ تباری و زبانیست و بدون تقسیم عادلانه قدرت نمی توان ثبات را در این کشور تامین کرد و دولت ملی ساخت.

ازینرو دولت پایه های وسیع اجتماعی را اساس دولت- ملت سازی به حساب آورد. اما بازیگران عمده جهانی رهبری دولت افغانستان را بر اساس تفکر سنتی سلسه مراتب قدرت قومی به یک قوم خاص اختصاص دادند.

هر چند در قانون اساسی افغانستان ماده ای وجود ندارد که رییس جمهور افغانستان باید حتما پشتون باشد. هر کس صرف نظر از جنسیت، قومیت و منطقه می تواند خود را کاندید ریاست جمهوری کند، ولی در عمل قوم گرایان افغان "پشتون بودن " را شرط اساسی رهبری ریاست جمهوری میشمارند و در تمام چانه زنی های سیاسی تاکید بر هویت پشتونی می کنند.

در قطب دیگر گروه های دیگر، هویت پشتونی را شرط اساسی احراز مقام ریاست جمهوری نمی شمارند. عده ای هم تاکید بر اصل شایسته سالاری و محبوبیت همگانی می کنند صرف نظر از تعلقات قومی و محلی.

چنانچه در همه انتخابات گروه ها و شخصیت های مختلف با کفایت با دیدگاه ها و برنامه های مفید برای افغانستان خود را کاندید ریاست جمهوری می کنند، ولی کمترین اقبال پیروزی را در برابر ائتلاف های قومی و قبیله ای و منطقه ای دارند.

نظام انتخاباتی و ساختار قدرت با دو معاون تشریفاتی بر اساس تفکر سنتی سلسله مراتب قومی، بیشتر فضای کشور را قومی می سازد و کمترین جایس برای شایسته سالاری و کفایت کاری می گذارد.

معمولاً رقابت میان کاندید منسوب به پشتون و یا تاجیک صورت میگیرد و اقوام هزاره و ازبک و اقوام کوچک تر دیگر در محور این دو قوم ائتلاف می کنند.

اقوام یاد شده نقش اساسی در پیروزی کاندید پشتون و یا تاجیک دارند و درجه پیروزی هر یک آنها وابسته به درجه حمایت اقوام دیگر و از همه مهمتر هزاره ها و ازبک ها است.

جریان انتخابات ریاست جمهوری افغانستان در دو دور قبلی نشان داد که هیچ کاندیدایی به تنهایی نتوانست بیشتر از ۵۰ آرا را بدست بیاورد و برای پیروزی نیاز به ائتلاف قومی با گروه های دیگر داشت.

چنانچه انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۰۹ نشان داد که حامد کرزی علیرغم ائتلاف با گروه های قومی دیگر و مصارف هنگفت موفق به کسب بیشتر از پنجاه درصد آرای مردم نشد و در نتیجه انتخابات به دور دوم کشیده شد. ائتلاف کاندید رقیب وی عبدالله عبدالله نیز نتوانست رای کافی برای پیروزی بدست بیاورد.

بسیاری ها فکر می کنند اگر دکتر عبدالله در دور دوم از انتخابات دست نمی کشید و یا مانع اعتراضات طرفداران خود نمی شد، کرزی به آسانی نمی توانست برنده انتخابات اعلام شود. تحت فشار جامعه جهانی انتخابات عاری از تقلب مجددا برگزار می شد و یا حکومت ائتلافی تشکیل میشد.

باید گفت همیشه وضعیتی مشابه سال ۲۰۰۹ پیش نخواهد آمد که یک کاندید از حق مشروع خود، به دلیل فشار جامعه جهانی به دلایل قومی قدرت را به قوم دیگری واگذار کند.

"تمرکز زدایی به معنای نفی مرکز و یا مرکز گریزی نیست، بلکه ایجاد توازن مناسب میان مرکز و مناطق افغانستان صرف نظر از بافت و ساختار قومی، منابع طبیعی و موقعیت جغرافیایی است."

باید گفت که دیگر با سیاست سنتی نمی توان افغانستان را اداره کرد و با افکار سنتی و کهنه ماهیت و خصوصیات سده بیست و یکم را درک کرد.

برای مثال اکثریت روشنفکران و نخبگان برگشته از غرب فاقد پایگاه اجتماعی هستند و هنوز به مناطق از دید تنگ تمامیت خواهی و مرکز گرایی در تحت حمایت خارجی ها نگاه می کنند و غافل از خواستهای مشروع اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و مدنی مناطق هستند.

بسیاری بر این باورند در سده بیست و یکم پایگاه قدرت محلات است نه مرکز. ازین رو گرایش مرکز زدایی یک حرکت سیاسی و یا طرح چند سیاست مدار و یا نخبه نیست.

این یک جنبش دادگرانه اجتماعی است که نیروی محرکه آن را مردم محلات که بیشتر از ۸۰% نفوس افغانستان را تشکیل می دهند، می سازند و خواستهای مشروع اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی را در برابر تمرکزگرایی مطرح می سازند.

تمرکز زدایی به معنای نفی مرکز و یا مرکز گریزی نیست، بلکه ایجاد توازن مناسب میان مرکز و مناطق افغانستان صرف نظر از بافت و ساختار قومی، منابع طبیعی و موقعیت جغرافیایی است.

برخی ها فکر میکنند خواستهای مناطق را نباید شکل قومی داد و نباید روابط مرکز و محلات را بر این اساس استوار ساخت. توازن قدرت میان مرکز و مناطق باید قبل از همه بر اصل نیازهای اجتماعی و اقتصادی بنا شود نه بر اساس خط کشی های قومی.

انتقال مناسب قدرت به مناطق و دادن امتیازات نسبی حق انتخاب والی ها، ولسوال ها و شهردارها و صلاحیت مصرف در آمدهای محلی برای پیشرفت و ارتقا سطح زندگی مناطق می تواند روابط مرکز و مناطق را عقلانی و پایدار سازد و در مجموع باعث تقویت دولت شود.

اما برخی ها هشدار می دهند که سپردن پیش از حد اختیارات به مناطق با توجه به کشمکش های قومی، اجتماعی، اقتصادی، زمین، آب و نفوذ همسایگان می تواند به ضرر مناطق تمام شود.

از نظر آنها صلاحیت و تصمیم گیری در زمینه سیاست خارجی، داشتن ارتش واحد ملی و خدمات امنیتی را نمی توان نامتمرکز ساخت.

نظرات

برای این موضوع نمی توان اظهارنظری ارسال کرد

بخش نظرات
 
  • به این نظر رای دهید
    0

    اظهارنظر شماره 7.

    سلام خدمت همه خواننده گان!

    من به دیدگاه "حقیقت تلخ است" موافق هستم. هرچند تقسیم کمک ها به اساس امتیاز برای تطبیق اهداف حکومت در محلات عملی میشد، اما به اندازه که کمک ها به جنوب سرازیر شد به همان اندازه خسارات وارد شد.
    بزرگترین خساره موضوع تعلیم و تربیه است که دولت + جامعه جهانی موفق نشد تا طرحی را عملی نماید که بر مبنای آن فرهنگ آموزش و تعلیم و تربیه را بیان کند فقط سرنوشت بقیه مردم عامه را با معامله چهار نفر دزد خائن رقم زدند، همین قسم درغرب و شمال و خلاصه در 90 درصد خاک کشور. برداشت من از نوشته های امرالله صالح که در روزنامه هشت صبح که در رابطه به مسائل پس از طالبان تحت عنوان"پس از مسعود" منتشر میشدند اینست که در اوایل حکومت افغانستان چگونه روابط خود را با اشخاص محلی برقرار میکردند و آینده آنانی که زندگی کردن را نمی فهمند و نان بخوردن ندارند؛ رقم زدند. دوستان ما از نزدیک (ولایات جنوبی مثل قندهار و هلمند) و همچنان سایر ولایات حکایت میکنند که مردم این مناطق حتی از پائین ترین امکانات زندگی برخوردار نیستند. و نمی فهمند که چی کسی به سرنوشت آنها معامله میکند؟
    به هرصورت راه حل ما گذشتن از مسائل اختلاف برانگیز است و رأی دادن به کسی که واقعاً شایستگی اش را داشته باشد. من به کسی رأی خواهم داد که شایستگی آن را داشته باشد نه آن الی اینکه پدرم هم باشد. چون من نزد خدای یکتا از رأی خود پرسیده خواهم شد. هرکی به نابودی این ملک و ملت اسلامی کار میکند؛ نابود باشد.
    و من الله توفیق

  • به این نظر رای دهید
    0

    اظهارنظر شماره 6.

    بزرگترین چالشی که در مقابل حکومت سازی در افغانستان قرار دارد همین موضوع گرایش به قوم است که این ضعف ما چنان واضح است که همه آنرا شناخته اند. از همین رو سازمان های استخباراتی منطقه و غربی خوب از آن استفاده نموده اند. یک مشکل دیگری که بر مشکلات ما افزود گردیده امیال و اهداف این سازمان هاست که هر کدام پروژه خود را می خواهند عملی کنند. پس در این حالت به جز اینکه به قناعت همه پرداخته شود راهی دیگری نیست. توازن قدرت از طریق شیوه مرکز زدایی می تواند در این راه کمک کند و مردم را متوجه حال خود شان کند تا به اینکه به مقابله با دیگران بیندیشند. اقلیت ها این گرایش را به عنوان انصاف طلبی توجیه می کنند و پشتون ها به عنوان اینکه ما اکثریت استیم همه چیز از ماست. پس در جاییکه هر دو جانب خود را به حق می دانند بهتر است که هر کدام شان زمام امور خود را به دست داشته باشند تا باشد که رهبران شان به پیروان خود نشان دهند که آیا واقعاً برای مردم خود فکر می کنند یا خیر؟

  • به این نظر رای دهید
    0

    اظهارنظر شماره 5.

    راست اش مقاله را خواندم ولی زیاد راضی نیستم چون خوده مقاله نویس هم پر از تعبض و بغض است.
    نمی دانم چرا این مشکل وارد خون و رگ رگ بعضی از افراد جامعه ما شده است. اگر این تحلیلی را که آقای محترم هارون امیرزاده مطالعه نمایید گفته های ضد ونقیض فراوانی در آن وجود دارد. و هیچ معیار بی طرف بدون در آن به چشم نمی خورد.

  • به این نظر رای دهید
    0

    اظهارنظر شماره 4.

    بنده به دوستان افغانم توصيه مي كنم نگذاريد قدرت در دست يك قوم خاص متمركز شود چون ما در ايران دچار چنين مشكلي هستيم . قوم حاكم تبعيض و تضييق حقوق اقوام ديگر را حق ذاتي خود مي داند حتي خواندن و نوشتن به زبان مادري نيز براي ما ممنوع است

  • به این نظر رای دهید
    0

    اظهارنظر شماره 3.

    این یک نوع پر گوی به منظور دامن زدن برای تفرقه بین افغانهاست. جای بسا تاسف است که چنین مطالب از یک شبکه که خود را بی طرف نمایان میکند نشر میشود. د متن بدون ارایه مدارک و اسناد سخن گفته شده مثلا با مصرف مقدار زیاد کمک ها در جنوب و خلع سلاح شدن سمت شمال مگر جنوب خلع سلاح نشده مگر در جنوب بجای آباد از سلاح های سنگین استفاده نشده مگر افراد شناخته شده و قومی شان به طرق مختلف از بین نرفته. همیچنان در شمال افراد درست و وطن دوست از بین رفتن به طریقه های مختلف ولی در تمام افغانستان از افراد که سست عنصر و تقریبا بیسواد بودن حمایت صورت گرفت تا بتوانند پلان های خود را توسط شان به درستی انجام دهند. اگر به دقت نگاه شود این نوع افراد با پشتیبای مالی و تبلیغاتی گسترده به اوج قدرت رسیدن مسال خوب شان گل اغا شیرزی عطا محمد نور و والی های دیگر مانند اینها. اگر سواد و سویه علمی این اشخاص سوال شود یکی از اینها هم قدرت و شاسیتگی ولایت ویا حتی ماموریت در ولایت را ندارند. مگر کمک های مالی و تبلیغاتی آنها را افراد سرشناس ساختن
    البته این جبر استعمار است هیچ گله هم از استمار نمی رود افسوس به حال افغان ها که با دست خود ریشه های خود راقطع میکنند.

 

نظرات 5 از 7

 

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.