ناظران می‌گویند...

موانع و چالش های ملت_دولت سازی در افغانستان

به روز شده:  17:29 گرينويچ - چهارشنبه 13 نوامبر 2013 - 22 آبان 1392

پس از یک دهه تلاش جامعه جهانی، رهبران قومی و نخبگان فکری برای تاسیس و تحکیم یک دولت مدرن ملی و تکوین نهادهای دمکراتیک در افغانستان، به نظرمی رسد هنوز هم فرایند استقرار ساختارهای مدرن، ناتمام و درمواردی ناکام مانده است.

سوال اساسی اما این است که چه عواملی پروسه ملت ـ دولت سازی را تاکنون با ناکامی و ناتمامی تاریخی مواجه کرده است؟

فهم بسیط، رویکردهای فرافکنانه

دیرپایی آشوبهای اجتماعی، بحران نظام معنوی، گسستگی ساختار قدرت سیاسی، گسیختگی بنیان‌های اقتصادی، ناپالودگی نظم اخلاقی ـ فرهنگی که منجر به ناکامی پروسه ملت ـ دولت سازی در چند سده اخیر شده و نیز هجوم و حضور متناوب قدرتهای جهانی و منطقه ای به افغانستان در یکصد و پنجاه سال گذشته، تحلیل و واکنش سیاستمداران، رهبران و تحلیلگران افغانستانی را، بر نوعی «فرافکنی» استوار ساخته که بر مبنای آن، همه این مشکلات را به قدرتهای خارجی و یا همسایگان تقلیل می‌دهند.

"گزافه نخواهد بود اگر گفته شود "روح ملی" در افغانستان یک جنین نارس است که فقط در مقاطع و مواقع خاصی مانند تهاجم دشمن خارجی متولد می شود ولی پس از رفع بحران، دوباره می میرد."

این رویکرد را می‌توان ناشی از عدم مسئولیت پذیری نخبگان سیاسی ـ فرهنگی جامعه دانست. اما حقایق تاریخی ـ سیاسی بیانگر این است که عامل خارجی تنها بخشی از عناصر متعددی است که چرخه بحران های متوالی و دیرپای این سرزمین را بازتولید می کنند.

بحران ساختاری

بحران سیاسی و ناکامی پروسه ملت ـ دولت سازی در افغانستان عمدتا یک پدیده درونی است که ریشه در خصوصیات اجتماعی، مبانی ساختار فرهنگی ـ قومی، ویژگیهای زیست محیطی ـ اقتصادی و ساخت موزائیکی این جامعه دارد.

به دلیل فقدان مدیریت سیاسی متمرکز و مسئولیت پذیر در چند قرن اخیر، شاهد ظهور یک فرهنگ پیوسته و علایق نمادین ملی نبوده ایم که تجلی روح مشترک، و بیانگر بلوغ عقلانیت مدنی ـ سیاسی در میان گروههای قومی این کشور باشد.

گزافه نخواهد بود اگر گفته شود "روح ملی" در افغانستان یک جنین نارس است که فقط در مقاطع خاصی مانند تهاجم دشمن خارجی متولد می شود ولی پس از رفع بحران، دوباره می میرد.

به همین دلیل است که حتی عناصر هویت ساز و وحدت بخشی چون: سرزمین، پیشینه و دین مشترک هم، نتوانسته زمینه و حوزه مطمئنی را در جهت ترویج و تثبیت «هم اندیشی ملی» ایجاد کند.

بنابراین، آنچه به شکل یک بحران چند لایه در سرنوشت این کشور توالی تاریخی یافته و مبنای ناکامی آرمان ملت شدن را فراهم آورده، ریشه در سلسله بنیادهای نظری، ذهنی، فرهنگی و تاریخی ذیل دارد:

عوامل تباری ـ زیست محیطی

افغانستان را سرزمین" اقلیت ها"ی قومی می نامند. تعدد قومی مبنای بسیاری از پیچیدگیهای رفتاری و پیش بینی ناپذیری تحولات اجتماعی ـ سیاسی گردیده است. از میان گروه‌های پرشمار قومی، چهار گروه اصلی و عمده وجود دارد: پشتون‌ها، تاجیک‌ها، هزاره‌ها و ازبک‌ها.

"سازمان قبیله ای اقوام چهارگانه در افغانستان از مبانی فرهنگی، ساختارهای اجتماعی، مراتب طبقاتی، ویژگیهای سازمانی و نظام اخلاقی برخوردار است که عملا راه تعامل اجتماعی، همسویگی سیاسی و مشارکت ملی را سخت کرده است."

با وجود پراکندگی جمعیتی و جغرافیایی، جمعیت اصلی و زیست ـ گروهی هر کدام از این اقوام در بخشهای معینی از این سرزمین متمرکز و در اقلیمهای مرزبندی شده ای تفکیک شده‌اند: پشتونها عمدتا در جنوب و جنوب شرقی ساکنند. جمعیت اصلی هزاره ها در مرکز افغانستان است. ثقل جمعیت تاجیکها در ولایات شمال و شمال شرق قرار دارد و ازبکها عمدتا در شمال غرب متمرکزاند.

اقلیم‌های جداگانه، ساکنان خود را با باورها، رفتارها، الگوها، فرهنگ ها و نمادهای خاص و ویژگی های اخلاقی متفاوتی پرورش داده است.

این تفاوتها، به صورت جلوه هایی از تعارض و ناخویشاوندی در گزاره های ذیل تجلی پیدا کرده اند:

ـ احساس بیگانگی فرهنگی، عاطفی و روحی ساکنان اقلیم‌های جداگانه نسبت به همدیگر،

ـ تشدید روحیه درون گرایی قومی ـ اقلیمی،

ـ حس ناامنی و همسایه هراسی،

ـ گسترش و تداوم بی اعتمادی ناشی از عدم روابط متقابل بین قومی،

ـ کنش و واکنش در مقابل فرهنگ و ارزش های اجتماعی محیط های پیرامون و دفاع و واکنش غیرعقلانی در مقابل اشاعه و نفوذ آنها.

طبیعت خشن و محصور در میان کوه‌ها و دره ها، درشت‌خویی، سخت سری، انعطاف ناپذیری، گردنکشی، عزلت گزینی، تعارض و ناخویشتن داری را در میان اقوام مختلف افغانستان پرورش داده است.

پس از ظهور احمد خان ابدالی و طی سی صد سال اخیر، دوبار تعارضات خشونت بار و فراگیر اتفاق افتاده است که مبنای رفتار حاکمیت و الگوی روابط تاریخی ـ اجتماعی اقوام را دگرگون ساخته است:

۱. در عصر عبدالرحمان خان، امیر با کسب فتوای حلالیت خون هزاره ها، به بسیج عمومی پشتونها علیه هزاره ها پرداخت و به نسل کشی این قوم دست زد؛

۲. در عصر حاکمیت مجاهدین، گروههای قومی در مقابل یکدیگر ایستادند.

این دو حادثه بر روند تکوین ملت ـ دولت سازی تاثیر منفی زیادی برجای گذاشت. مهمترین پیامد این رخدادها، گسست اعتماد شهروندی، عقلانیت سیاسی و هم‌پوشانی احساس ملی درمیان اقوام بوده است.

سازمان قبیله‌ای

"اعلام رسمی و رسانه ای این شعار در زمان تشکیل دولت جهادی که: «زنان، شیعیان و یهودیان حق مشارکت در انتخابات آینده افغانستان را ندارند» از جانب مولوی یونس خالص، یکی از رهبران پرنفوذ مذهبی ـ سیاسی، ریشه درهمین روابط و نگرش ستیزه جویانه مذهبی دارد."

سازمان قبیله ای اقوام چهارگانه در افغانستان از مبانی فرهنگی، ساختارهای اجتماعی، مراتب طبقاتی، ویژگیهای سازمانی و نظام اخلاقی برخوردار است که عملا راه تعامل اجتماعی و مشارکت ملی را سخت کرده است.

این سازمان، چند نوع کارـ ویژه مشترک را در روابط اجتماعی، الگوهای رفتاری و ذهنی به فعلیت رسانده است:

الف) بسته بودن بسیاری از نظامهای قبیله ای، جو بی اعتمادی و عدم پذیرش "غیرخودی" را در ذهن افراد یک قبیله القا کرده است.

پیوستگی افراد قبیله، نوعی سلسله مراتب و قشربندی ثابت اجتماعی در داخل سازمان قبیله ای ایجاد کرده که عملا ارتباط و تبادل آموزه ها را با "سایرین" بسته است.

ب) هستی "تعصب" به عنوان یک گرایش بدوی و ساختاری در نهادِ هویت قومی، مجاری مراوده عقلانی و مطمئن را میان آنها مشکل ساخته است.

تعصب در هیئت یک روح جمعی، بر روان جمعی ته نشین شده و به مثابه عنصر مهمی از عناصر جامعه پذیری و فشار روانی در افراد عمل می کند. شدت و تاثیر این عنصر به اندازه ای عمیق و گسترده است که در رفتار نخبگان اقوام هم دیده می شود.

ج) زندگی روستایی با فرهنگ، آداب، باورها و سنتهای متفاوت، الگوهای فرهنگی قبایل را در تعارض و تقابل قرارداده و گسست های اجتماعی را وسیعتر ساخته .

د) شناخت ناکافی از پیوندهای تاریخی، بی نیازی از روابط اقتصادی، عدم درک منافع مشترک، سادگی ذهنی در فهم مفاهیم و منافع ملی، ضعف خرد و رهبری سیاسی، ناتمامی ساختار حاکمیت ملی از جمله عواملی اند که روند گسستگی ملی را تشدید کرده است.

ه) پیش‌داوری و بدگمانی نسبت به "دیگری"، فاصله های روحی ـ اجتماعی را بیشتر و منفذ شناخت و حس مشترک را تنگتر ساخته است.

کارکرد زبان

زبان، یکی از عناصر اصلی هویت به شمار می رود که نقش مهمی در تعامل ملی ایفا می کند، در افغانستان اما زبان، به عنوان عامل گسست هویت ملی و بیگانگی فرهنگی ـ سیاسی عمل کرده است.

تعدد زبانی، به چندگانگی ملی دامن زده و نماد تعصب سیاسی و ناسازگاری فرهنگی شهروندان شده است.

دو زبان اصلی و عمده رایج، یعنی «فارسی» و «پشتو» با آنکه قرنها به عنوان ابزار تعامل اجتماعی و به مثابه میراث فرهنگی ـ تمدنی مشترک شناخته شده اند، اما در بسیاری مقاطع تاریخی به عنوان دو مرز تفکیک کننده فرهنگی و دو وجه اختلاف سیاسی ـ اجتماعی نقش ایفا کرده اند.

پشتو؛ که هم خانواده فارسی و زبان مادری قوم «افغان» است به دلیل کوتاه اندیشی حاکمیت های عشیره ای ـ تباری و عصبیت ورزی برخی نخبگان فرهنگی ـ سیاسی، در بسیاری موارد به عنوان ابزار برتری سیاسی و تفرعن تباری، مورد بهره برداری سیاسی قرار گرفته است.

فارسی؛ زبان مادری دو قوم بزرگِ «تاجیک» و«هزاره» است که اکثریت مردم افغانستان با آن صحبت می کنند و قرنها بعنوان زبان "معیار" و"دربار"، ادبیات و فرهنگ در این کشور بوده است.

"مشکل قطب بندی‌های زبانی علاوه بر تأثیرات منفی در روابط اجتماعی میان اقوام عمده، موجب پریشانی هویتهای خُرد قومی نیز شده است. در پرتو این تعارضات سیاسی، زبانهای رایج دیگر مانند ترکی، پشه ای و سایر زبان های محلی نیز مجال رشد نیافته اند. از اینرو، اقلیت های فرهنگی ـ زبانی رنج و عقب ماندگی مضاعفی را تحمل کرده اند."

این زبان در موارد متعدد، مورد بی مهری و گاه حتی کینه توزی برخی حاکمان قرار گرفته و منشأ تعارضات فرهنگی میان نخبگان سیاسی ـ فکری شده است.

مشکل قطب بندی‌های زبانی علاوه بر تأثیرات منفی در روابط اجتماعی میان اقوام عمده، موجب پریشانی هویتهای خُرد قومی نیز شده است.

در پرتو این تعارضات سیاسی، زبانهای رایج دیگر مانند ترکی، پشه‌ای و سایر زبان های محلی نیز مجال رشد نیافته اند. از اینرو، اقلیت های فرهنگی ـ زبانی رنج و عقب ماندگی مضاعفی را تحمل کرده اند.

زبان پشتو همواره برای رهبران قومی، نخبگان فرهنگی ـ فکری و زمامداران سیاسی پشتون نشانه و نمایه وحدت قومی ـ فرهنگی و یکی از مبانی اصیل و برجسته «هویت سیاسی» بوده که آنها را در عرصه تعامل با سایر اقوام، متمایز، مقتدر، مفتخر و مستقل جلوه گر کرده است.

الگوی مذهب

مذهب از آنجا که در عمق باورهای فردی و جمعی حلول کرده و در روح سنت ها و سمبل های اجتماعی قبایل نفوذ کرده، الگوی رفتارها و تعامل زندگی فردی و جمعی جامعه را شکل می‌بخشد.

آموزه های مذهب از یکسو چون امور تعبدی و دستوری هستند و از سوی دیگر با الگوهای تاریخی، اسطوره ها و افسانه های قومی، مختصات اقلیمی و هنجارهای اجتماعی درآمیخته اند، نوعی مطلق گرایی و انعطاف ناپذیری را در پندارها و انگاره های اجتماعی و نیز در عمل و روابط جوامع قبیله ای تحکیم کرده اند.

از این رو مذهب به صورت یک روح جمعی در میان افراد قبیله درآمده است. تعصب شدید و فاصله های اجتماعی، فرایند چنین گفتمانی در میان اقوام کشور است.

دو مذهبِ بزرگ تشیع و تسنن و نیز فرقه های متعددِ منسوب به این دو، نوعی «مرز» الزام آورِفرهنگی ـ اعتقادی در میان پیروان متفرق خود ایجاد کرده اند.

تاریخ اجتماعی و سیاسی افغانستان، تعارضات پیدا و پنهانی را به خاطر تعلقات مذهبی به نمایش گذاشته است. بزرگترین مثال، قتل عام هزاره های شیعه توسط امیرعبدالرحمان خان در اواخر قرن نوزدهم میلادی بود که با بسیج عمومی بر اثر فتوای مولوی های سنی صورت گرفت.

غیر از این صورت های دیگری از ستیزه جویی های مذهبی به شکل تبعیض ها، حق کشی های سیاسی نسبت به اقلیت های دینی بخصوص هندوـ سیک ها و یهودیان، هم ازسوی رژیم های حاکم و هم از جانب اکثریت مراجع مذهبی جامعه، ترویج و اعمال شده است.

اعلام رسمی و رسانه ای این شعار در زمان تشکیل دولت جهادی که: «زنان، شیعیان و یهودیان حق مشارکت در انتخابات آینده افغانستان را ندارند» از جانب مولوی یونس خالص، یکی از رهبران پرنفوذ مذهبی ـ سیاسی، ریشه درهمین روابط و نگرش ستیزه جویانه مذهبی دارد.

انحصار واستبداد

ادامه حاکمیت یکجانبه و زورمندانه تک قومی در چند قرن گذشته، مجال هر نوع مشارکت سیاسی و سهم گیری اجتماعی سایر اقوام را در ساختار قدرت، سد کرده بود.

"دامه حاکمیت یکجانبه و زورمندانه تک قومی در چند قرن گذشته، مجال هر نوع مشارکت سیاسی و سهم گیری اجتماعی سایر اقوام را در ساختار قدرت، سد کرده بود."

کارکرد مشترک و الگوی رفتارهای سیاسی همه حکومت های افغانستان در چهار محور خلاصه شده است:

۱- تمرکز قدرت؛

۲- تداوم و تحکیم سلطه خاندانی؛

۳- تقویت روحیه « قوم ـ مرکزی»؛

۴- تضعیف، تسلیم پذیری و حاشیه نشینی سایر اقوام و اقلیت ها به عنوان «رعیت» های سلطه پذیر.

از همین رو، عنصر حاکمیت سیاسی در افغانستان با معیار و ظرفیت "ملی" آشکار نشده، تا به تقویت مبانی نهادهای مدرن، هویت ملی و تکوین جامعه سیاسی کمک کند.

این نوع ناکامیها و سهل انگاریها باعث شده که حتی در تاریخ معاصر کشور، گروه‌های سیاسی، نخبگان فکری، رهبران اجتماعی و روشنفکران ترقیخواه نیز، قادر به ایجاد الگوی ملت ـ دولت سازی مدرن و مهار و مدیریت معقول بحران های متوالی کشور نشوند.

بحران بی سوادی

نزدیک به هشتاد درصد از مردم افغانستان بی‌سوادند. این پدیده از چند بعد تاثیر منفی در روند جامعه پذیری سیاسی و ناکامی مهار بحران قومی افغانستان برجای گذاشته است:

۱- روح خشونت، انعطاف ناپذیری و تعصب را تشدید و تداوم بخشیده.

۲- موجب بسته بودن جوامع قبیله ای شده، روابط اقتصادی، تعامل اجتماعی، خویشاوندی فرهنگی و حس مشترک را تضعیف کرده.

۳- مانع آگاهی و رشد شعور سیاسی توده ها.

ساخت فئودالی ـ ملوک الطوایفی

ثبات زندگی و اقتصاد روستایی، بافت فئودالی را در جوامع قبیله ای افغانستان تحکیم بخشیده. همچنین دور بودن از محدوده نظارت حکومت، پایداری سنتها و وجود طبقات اجتماعی، زمینه تداوم ساخت ملوک الطوایفی را فراهم کرده است.

الگوی چیدمان زندگی قبایلی به گونه ای است که در راس هرم، رئیس قبیله قرار دارد که نقش زمامدار یک حکومت محلی را بازی می‌کند و از امکانات، زمین، قدرت، شهرت و اقتدارِفوق العاده ای برخوردار است که به نامهای مختلفِ «خان»،«ارباب»، «داروغه» و یا «بیگ» و «پهلوان» خوانده می شود.

بسیاری از اختلافات اجتماعی ریشه در تعارضات و رقابت خانها و روسای قبایل دارد. قدرت اجتماعی و تسلط اقتصادی این گروه ممتاز باعث می شود که:

۱. توانایی سیاسی و تسلط آنها در تعامل اجتماعی تضمین گردد؛۲. درپرتو این قدرت، به ادامه حیات و تحکیم مقتدرانه دولت ـ شهرهای ملوک الطوایفی خویش بپردازند؛۳. به مثابه سدی محکم در برابر روند توسعه سیاسی و قدرت مرکزی عمل کنند.

"پیروزی مجاهدین در سال ۱۳۷۱، فاز جدید و معادله نوینی را در موقعیت و قدرت اقوام افغانستان پدید آورد. با ضعیف شدن رهبران سیاسی و احزاب نظامی منسوب به جامعه پشتون، موقعیت اجتماعی و قدرت سیاسی پشتونها به طرز غیر مترقبه ای نزول کرد."

در دوره جهاد و پس از آن، وظایف روسای سنتی اقوام به عناصر جدید رهبری مانند روحانیون، رهبران جهادی و رهبران احزاب منتقل شد.

حضور و نفوذ این عناصر در زندگی اقوام، رقابت ها و منازعات تازه ای را پدید آورد که با توسل به قدرت نظامی، روند گسست اجتماعی و فرسایش سیاسی را ابعاد خشونتبار تر و خونین تری بخشید.

تغییر الگوی ذهنی عنصر قدرت

پیروزی مجاهدین در سال ۱۳۷۱، فاز جدید و معادله نوینی را در موقعیت و قدرت اقوام افغانستان پدید آورد. با تضعیف رهبران سیاسی و احزاب نظامی منسوب به جامعه پشتون، موقعیت اجتماعی و قدرت سیاسی پشتونها به طرز غیر مترقبه ای نزول کرد.

در مقابل، گروههای قومی و احزاب سیاسی سایر اقوام نظیر هزاره ها، تاجیکها و ازبکها قدرتمند شدند.

تشکیل دولتی با محوریت رهبران و نخبگانِ غیرپشتون در کابل، چند پیامد سیاسی ـ اجتماعی و تاریخی مهم داشت:

۱. پدید آمدن دو جبهه مجزا و رویارویی « پشتونها» و«غیرپشتونها»؛۲. تنزل ابهت و موضع سیاسی- اجتماعی جامعه و احزاب پشتون؛۳. سرآغاز مرز بندی های قومی، زبانی و سیاسی در جامعه ناهمگون و پرتنش افغانستان؛۴. حساسیت و تغییر نگاه پشتون ها نسبت به تغییر الگوی تاریخی قدرت سیاسی.

تجربه "دولت اسلامی" مجاهدین نیز که عمدتا بر عنصرِ سیاست قومی ـ ایدئولوژیک معطوف بود، نقش موثری بر تشدید بحران سیاسی، بی اعتمادی ملی و گسترش منازعات قومی ایفا کرد.

این رویکرد، دو نوع تأثیر استراتژیک را در سرنوشت سیاسی افغانستان آشکار کرد:

۱. اراده سیاسی پشتونها را در جهت احیای قدرت سیاسی از طریق بازتولید عزم قومی و غیرت تباری که از عناصر مهم آیین پشتون‌والی است، راسخ تر کرد؛

۲. برای نخستین بار خصومتهای شدید و جدیدی را میان اقوامِ غیرپشتون پدید آورد؛ امری که در نهایت به ظهور طالبان و باز هم عقیم ماندن فرایند ملت ـ دولت سازی منجر شد.

فرآیندی که تبعات آن افغانستان را با مشکلات و مسائل فراوانی روبرو کرد.

نظرات

برای این موضوع نمی توان اظهارنظری ارسال کرد

بخش نظرات
 
 
 

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.