تحریریه ما: نسل دوم

ما مادران مدرن

به روز شده:  16:34 گرينويچ - جمعه 20 دسامبر 2013 - 29 آذر 1392

بین تلاش دردناک برای شیر دادن به دخترک، خبرها را رصد می کردم...

تا وقتی حامله نشده بودم، درکی از آن چه مادربزرگانمان کشیدند، نداشتم. اما مدتیست که احترامم برای مادربزرگهایم دو چندان شده. مادربزرگ مادری، که ما مامی جون صدایش می کنیم، هشت شکم زایید که هفت تایشان ماندند. مادربزرگ پدری، که به او مادر جون می گفتیم، چهار شکم زایید که سه تایشان ماندند. روزهایی که از خستگی و بی خوابی، از پا درمی آیم، به این فکر می کنم که چطور از پسش بر آمده اند. البته مامی جون آن روزها، در آن خانه بزرگ، در یکی از کوچه باغهای پر درخت قزوین، دغدغه اش، اشغال ایران توسط نیروهای متفقین یا تبعید رضا شاه به ژوهانسبورگ نبود.

نگران این نبود که از خبرهای جهان عقب مانده. مهمتر از اینها، دست تنها نبود. در آن خانه دراندشت، هم مادرشوهرش زندگی می کرد و هم دو برادر شوهر و جاری هایش. هر خانواده چند بچه قد و نیم قد داشت و در گوشه ای از خانه، که وسطش یک حوض بزرگ بود، زندگی می کرد. بچه ها با هم بزرگ می شدند و بزرگترها مواظب کوچکترها بودند. حیاط خانه انقدر بزرگ بود که برای بدو بدو و تخلیه انرژیشان به اندازه کافی جا داشت. جاری ها و دایه ها به هم کمک می کردند. زندگی صفای بیشتری داشت حتما، هرچند احتمالا برای ما زنان امروزی کافی نبود.

روزی که در اتاق عمل، بعد از بی حسی موضعی، دخترک را که تا زمان تولدش نمی دانستیم دختر است یا پسر، به بغلم دادند، مصادف شد با دیدار وزرای خارجه ایران و آمریکا. بیست و شش سپتامبر؛ چهارم مهر ماه. همسر آخر شب به خانه رفت و ما نمایندگان سه نسل از زنان ایرانی را در بخش پر سر و صدای زنان و زایمان بیمارستانی در مرکز لندن تنها گذاشت. تارا که تقریبا همه شب اول را خوابید و صندلی بیمارستان برای این که مادرم بتواند چرتی بزند، اصلا راحت نبود. من هم از شدت درد و هیجان تولد دخترک و مذاکرات نیویورک خواب به چشمانم نمی آمد. بین تلاش دردناک برای شیر دادن به دخترک، خبرها را رصد می کردم و اگر دستم آزاد بود و مجبور نبودم گردن تارا را که لق می خورد، نگه دارم، گهگاهی توییت هم می کردم.

راستی هیچ وقت نمی دانستم که شیر دادن می تواند انقدر سخت باشد. دردی جانکاه که تا مغز استخوان آدم را در می نوردد. بچه اگر درست شیر نخورد، ممکن است غدد شیری آبسه کند و حتی کار مادر به عمل جراحی بکشد. به همین دلیل هم فردای زایمان، زنی که متخصص شیردهی بود به ملاقاتم آمد و به من تکنیک شیردهی را آموزش داد. بیش از نیمی از زنان بریتانیایی به دلیل درد و سختی، عطای شیردهی را به لقایش می بخشند. به همین دلیل در هر بیمارستان و محله ای، گروه‌هایی هستند که به مادران شیردهی را آموزش می دهند.

من را با وجود این که سزارین کرده بودم، تنها یک شب در بیمارستان نگه داشتند. روز دوم، تازه رسیده بودیم خانه که با خبر شدیم باراک اوباما، رئیس جمهوری آمریکا به حسن روحانی، رئیس جمهوری ایران تلفن زده. آن شب تارا هر دو ساعت یک بار بیدار می شد. من هم که کماکان با هیجان، به جای خوابیدن مشغول دنبال کردن خبر بودم، پا به پایش بیداری می کشیدم و گاهی توییت می کردم و مطلبی می نوشتم. حس می کردم جهان به سرعت جلو می رود و من را جا می‌گذارد. برای یک خبرنگار چیزی سخت‌تر از دور بودن از اتاق خبر، آن هم زمانی که خبرهایی از این دست در حال وقوع است، نیست.

هفته اول چهار بار از بیمارستان به دیدنمان آمدند. هر بار بعد از پرس و جو درباره بچه، درباره وضعیت روحیم پرسیدند. می خواستند بدانند آیا دچار افسردگی بعد از زایمان شده ام یا نه. دقیقا پنج روز بعد از زایمان، صبح که از خواب پا شدم، حس کردم که اصلا خودم نیستم. بی دلیل بغض داشتم. سعی می کردم بغضم را فرو بدهم اما داشتم خفه می شدم. از صبح به همسر، معروف به ابوتارا، گفتم که حالم خوش نیست. خدا را شکر که پیش از زایمان درباره افسردگی بعد از زایمان به ما آموزش داده بودند. شکل رایج افسردگی، که بیش از هشتاد درصد زنان بعد از زایمان دچارش می شوند، ناشی از تغییرات شدید هورمونی است. بدن که ۹ ماه بارداری را پشت سر گذاشته سعی می کند خودش را بازسازی کند و به حالت قبل برگردد. افسردگی بعد از زایمان معمولا بیشتر از سه هفته طول نمی کشد و خود به خود خوب می شود. اما اگر خوب نشد، وارد مرحله خطرناکی می شود که می تواند ماه ها طول بکشد و مادر به کمک جدی نیاز دارد.

گاهی ممکن است انقدر حاد باشد که مادر حتی میل به بغل کردن بچه و شیردادن را هم از دست بدهد. افسردگی من یکی دو روز بیشتر طول نکشید. همسر هم که از قبل درباره این تغییرات مطالعه کرده بود، مرا تشویق می کرد که گریه کنم. تلفن را از برق کشیدیم. تارا را به اتاق دیگری بردند و اجازه دادند که من خودم را دوباره پیدا کنم. بعد از فروکش کردن هیجان اولیه بعد از زایمان، تازه همه چیز واقعی می شود و ترس تمام وجودت را می گیرد. به شدت احساس ناتوانی می کردم. فکر می کردم محال است از پسش بربیایم. همزمان به مادرانی فکر می کردم که در ایران افسردگی مشابهی را تجربه می کنند، اما نمی دانند چرا بی دلیل اشک می ریزند. بدتر از آن، همسرانشان احتمالا فکر می کنند زنان، خودشان را لوس می کنند.

در هفته های اول، آنقدر کمک داشتم که عملا به جز شیر دادن به تارا، کار دیگری نمی کردم. البته بودن مادرم کمک بزرگی بود. حالا که فکر می کنم، می بینم محال بود بدون او می توانستیم به این سرعت خودمان را جمع و جور کنیم. مادر ناظم خانه شده بود و همسر همه کارهای دخترک به جز شیردهی را خودش انجام می داد. تا زمانی که مادرم اینجا بود حتی یک بار هم پوشک تارا را عوض نکردم. اما روزی که رفت، که چه روز دلگیر و غم انگیزی بود، تازه واقعیت مثل یک سیلی به صورتم خورد و پشتم خالی شد. یکی از سخت‌ترین بخش‌های مهاجرت، لحظه خداحافظی با پدر و مادرهاست. از آن لحظاتیست که نه تنها عادت نمی شود، که هر بار دشوارتر هم می شود. مادر را که رساندیم فرودگاه، تا خود خانه، تارا به بغل، گریه کردم. همسر تمام مسیر طولانی فرودگاه تا خانه را سکوت کرد و گذاشت من زخمهایم را بلیسم.

تازه بعد از رفتن مادر بود که فهمیدم واقعا چه اتفاقی افتاده. وقتی که همه مسئولیتها بر دوشم افتاد فهمیدم که مادر شدم. نقشی که تا زمانی که آخرین نفسم را بکشم، با من است. نقشی که برای ما مادران مدرن، شاید ایفایش نه که سخت‌تر، بلکه پیچیده تر از روزگار مادربزرگ‌های دوستداشتنی‌مان باشد. ما مادران مدرن، علاوه بر مادر و همسر بودن می خواهیم هویت مستقل اجتماعی‌مان را هم حفظ کنیم. حالا می دانم که قلبم دو نیم شده. نصفش به دخترک تعلق دارد و نیمی که می خواهد بیرون از خانه بیش از یک مادر باشد. امیدوارم تارا روزی که بزرگ شد از این که در بچگی‌اش با یک دست پوشک عوض می کردم و با دست دیگر تایپ می کردم، شاکی نشود.

امیدوارم او هم مادر مدرنی باشد. امیدوارم زنی شود که بهشت را نه در آسمان‌ها که روی زمین بخواهد. بهشت دانش و استقلال و برابری. هر چند که رسیدن به آن، سخت باشد.

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.