بچه‌های ایرانی و یادگیری خشونت

حق نشر عکس Science Photo Library

"رونالد اکرز" محقق آمریکایی، در نتایج تحقیقاتش در زمینه "مکانیسم های آموزش اجتماعی" به دو عامل مهم برای بروز رفتار خشونت بار در کودکان و نوجوانان اشاره می کند:

۱- مشاهده این رفتارها در گروهی که کودک به آنها تعلق دارد.(خانواده، مدرسه، جامعه)

۲- ارزش گذاری اخلاقی و قضاوت مثبت عمل خشونت آمیز توسط این گروه ها.

در مجموع می توان گفت که بسیاری از محققان به اهمیت الگو برداری، به عنوان یکی از دلایل اصلی درونی کردن خشونت صحه می گذارند.

۱-مشاهده خشونت

در معرض و نیز مشاهده خشونت در کودکی و نوجوانی از عوامل اصلی شکل گیری و بازتولید خشونت است.

در خانواده های ایرانی مسئله خشونت یکی از مشکلات اصلی است.

ارزش های مردسالارانه، عدم گفت و گو، عدم پذیرش قدرت مطلقه مرد توسط زن در خانواده هایی که از ساخت سنتی کمی فاصله گرفته اند و بسیاری عوامل دیگر می‌تواند به بروز خشونت در خانواده منجر شود.

۲ -ارزش گذاری اخلاقی و قضاوت مثبت عمل خشونت آمیز

بسیاری از پدر و مادران ایرانی در کنار اینکه به بچه هایشان یاد می دهند که خشونت کار خوبی نیست، اما در عمل و در موقعیت های گوناگون و در کلامشان آن را به عنوان پدیده ای اجتناب ناپذیر و لازم به بچه هایشان ارائه می دهند.

عناوین زیر و جملاتی که در پی آنها می آیند، نمونه هایی از توجیه خشونت در مکالمه با بچه هاست:

- خشونت برای تنبیه:

"اگه کتکت زدم حقت بود برای اینکه نمره بدی گرفتی."

- خشونت بعنوان ابزار برقراری عدالت:

"من باید کتکت می زدم برای اینکه با برادرت رفتار بدی داشتی."

- خشونت بعنوان راه چاره :

"کتک حقت بود برای اینکه زبون خوش سرت نمی شه."

- خشونت به عنوان نشان دادن قدرت و یافتن جایگاه برتر:

"حالا که کتک خوردی دفعه دیگه می فهمی که باید به حرفای بابات گوش بدی."

این توجیه خشونت، که نه تنها در سطح خانواده، بلکه در سطح مدرسه و نیز در قوانین حاکم بر کشور حضوری دائمی دارند، مدام به طور خودآگاه و ناخودآگاه یک سری خشونت ها را در ذهن بچه ها ارزش گذاری می کنند.

انگیزه های اعمال این خشونت ها، "تربیت کردن"، "درس عبرت دادن"، "عدالت جویی" و "مقابله به مثل" عنوان می شود. نمونه قانونی این خشونت مسئله قصاص است.

در حقیقت بزرگ ترین خطر به اجرا در آوردن این قانون و نیز سایر وضعیت هایی که در آن خشونت با عدالت برابر قرار داده می شود، پیامی است که اینگونه مجازات ها برای بچه ها دارد و آن ترسیم دو مدل خشونت است: "خشونت بد" و "خشونت خوب".

در این مدل ذهنی که می تواند ناخودآگاه باشد، در کنار آموزش هایی که در خانه و مدرسه بر ضد اعمال خشونت داده می شود، تبصره هایی بزرگ باز می شود.

در این تبصره ها حس انتقام جویی به عنوان موتوری برای" خشونت خوب" مورد تایید قرار می گیرد.

این حس انتقام حتی می تواند ورای قوانین قرار بگیرد و نهایتا نه قانون، بلکه این خشم و نفرت قربانی است که تعیین کننده و تصمیم گیرنده برای اعمال خشونت می شود.

پیامی که اینگونه مجازات برای کودکان و نوجوانان به همراه دارد این است که می توان حس انتقام جویی و خشم را با عملی خشونت بار تسکین داد و این همان "خشونت خوب" است.

به عبارتی دیگر وقتی فردی احساس قربانی بودن می کند، عکس العمل خشونت بار برایش مشروع می شود.

در عین حال از اقدام به خشونت به عنوان "ابزاری برای تسکین روان قربانی" استفاده می شود.

این به نوعی نه تنها ارزش گذاری حس انتقام جویی است بلکه تشویقی است برای اقدام به خشونت در جهت رسیدن به رضایت درونی.

این مسئله در نصایح پدر و مادرها، زمانی که فرزندشان مورد خشونت کودک دیگری قرار گرفته است، به صورت تشویق آنها به مقابله به مثل، خود را نشان می دهد.

مطلق بودن ارزش ها و معیارهای سنجش (دو قطبی بودن آدم ها، دنیا و پدیده ها)

در تربیت ما ایرانی ها بسیاری از پدیده ها و آدم ها به صورتی مطلق دیده می شوند.

به این معنی که کارها یا درست اند یا نادرست، آدم ها یا خوبند یا بد. این مطلق بودن ارزش ها و آدم ها را به بچه ها مستقیم یا غیر مستقیم آموزش می دهیم.

این نوع نگرش می تواند باعث گرایش افراد به خشونت شود.

به این شکل که فرد به دلیل تصاویر سیاه و سفیدی که نسبت به معیارهای رفتاری و اخلاقی دارد، تحمل نظرات افراد متفاوت را ندارد و برخورد با هر مورد یا هر فرد مغایر با طرز تلقی هایش، می تواند او را دچار عصبیت های شدید و بروز خشونت کند.

این نوع نگرش "سیاه و سفید" در خانواده های ایرانی در جنبه های مختلف بروز می کند. برای مثال در صورتی که عمل اشتباهی از دوست فرزندمان سر بزند تبدیل به آدم بدی می شود که باید با او قطع رابطه کرد.

حتی در گفت و گو با کودکانمان نیز گاهی پیامی از این نوع را در مورد کردار او انتقال می دهیم. اصطلاح "بچه بدی هستی" به جای گفتن "کار بدی کردی " یکی از این نمونه‌ها است.

مادر از خود گذشته به عنوان مولد خشونت

منظور از مادر از خود گذشته در اینجا مادری است که از تمام خواسته ها و نیازهایش برای فرزندانش چشم می پوشد.

این مادر در فرهنگ ما بسیار ارزشمند است. در مقابل"مادر فداکار"، مادری که بر آورده شدن خواسته هایش را به خواسته های فرزندانش ترجیح می‌دهد "مادری خودخواه" تلقی می شود.

تمام روانشناسان بر اهمیت توجه عاطفی به نوزاد تاکید می کنند. عشق و توجه مادر در سال های اولیه زندگی کودک برای رشد شخصیتی او و رسیدنش به استقلال روانی بسیار حائز اهمیت است.

ولی مشکل بسیاری از روابط مادر و فرزندی در فرهنگ ایرانی این است که با بزرگ شدن فرزند، این نوع رابطه تغییر نمی کند.

ذکر این نکته مهم است که بچه ها در رابطه با والدینشان باید بیاموزند که به نیازهای آنها نیز اهمیت دهند و همیشه پدر و مادر نیستند که باید خود را با آن ها تطبیق دهند. این آموزش به کودک دو جانبه بودن روابط انسانی را می آموزد.

در غیر این صورت حتی قابلیت زیر سوال بردن خود نیز برای فرد غیر ممکن می شود. زیرا که لازمه زیر سوال بردن خود، خروج از خودمحوری و وارد شدن به دنیای "دیگری متفاوت" و توجه به نیازهای های اوست.

در حقیقت یکی از خصوصیات در این نوع "عشق از جان گذشته به فرزند" توجه افراطی به اوست. می بینیم خواسته های کوچک و بزرگ کودک حتی گاهی قبل از بیانش بر آورده می شود.

نتیجه این توجه افراطی در آینده فرد به این شکل بروز می کند که او تحمل هیچ نوع شکست و یا سر خوردگی را در زندگی ندارد.

دنیا برای این فرد دنیایی بی رحم است. زیرا تصور نمی کرده دنیای واقعی اینقدر با دنیای کودکی اش متفاوت باشد.

اینکه دیگر مرکز جهان نیست و تنها جزئی از اجزای آن است و روابط علت و معلولی و حتی قضا و قدری می توانند گاهی باعث شوند که او به خواسته هایش نرسد، می تواند وجود او را مملو از کینه و نفرت کند.

این افراد سرپیچی از خواسته هایشان سخت است و می خواهند دارند که همه بر وفق مراد آنها عمل کنند.

عدم تحمل شکست می تواند به رفتارهای خشونت آمیز و نیز افسردگی شدید ختم شود.

چرا که فرد در ذهن به طور ناخواسته تنها نیاز خود را می بیند و تمام عوامل و افرادی که در جهت این نیازها عمل نکنند و یا در مقابل این خواسته ها قرار بگیرند، تنفر و خشونت او را بر می انگیزند.

این عوامل می تواند ترافیک، صف طولانی در یک فروشگاه و یا معلمی باشد که نمره بالا نداده است.

برخورد "خشن" با اطرافیان نزدیک در آنها، نوعی مکانیسم دفاعی است برای مقابله با شکنندگی های درونی شان. یعنی به نوعی فرافکنی این تزلزل درونی به دنیایی است که نمی تواند انعکاسی از خواسته هایشان باشد.

از طرفی در خانواده هایی که "حمایت و توجه افراطی به فرزند" وجود دارد در بسیاری موارد دنیای خارج از خانواده به عنوان" دنیایی خطرناک "و دیگران به عنوان "موجوداتی سواستفاده گر" به کودک معرفی می شوند.

در این نوع خانواده ها، اضطراب از دست دادن فرزند، به شکل توصیه های مدام پدر و مادر مانند "مواظب باش دیگران ازت سواستفاده نکن" یا "ندزدنت" " ماشین زیرت نگیره" تجلی پیدا می کند و باعث می شود کودک تصویری کریه و ناامن از دنیای بیرون در ذهنش شکل بگیرد.

البته این نوع تذکرها در تمام خانواده ها وجود دارد ولی زمانی که به عنوان تنها تصاویر از "دنیای خارج از خانواده" ارائه شود می تواند باعث شود فرد از وارد شدن به اجتماع هراس داشته باشد و یا اینکه با "دیگران" با بی اعتمادی روبرو شود و با آنها با خشونت رفتار کند.

تذکر یک نکته در اینجا مهم است: به همان اندازه که خشونت در بسیاری موارد می تواند آموختنی باشد، "پرهیز از خشونت" نیز از طریق خانواده، نظام آموزشی و اجتماعی به کودک انتقال داده می شود.

در انسان نیز مانند بسیاری از جانوران، رانش های پرخاشجوی وجود دارند و این نظام تربیتی-اجتماعی است که پرهیز از خشونت را به کودک می آموزد.

وقتی کودک در اطرافش شاهد خشونت های کلامی و بدنی و توجیه آنها توسط مراجع(پدر، مادر، مدیر مدرسه، رهبر یا نظام حاکم) باشد، احتمال ظهور این اعمال در او نیز افزایش می‌یابد.