سفرهای ممنوع و گذرنامه‌های دزدی

حق نشر عکس o

رضا براتی که خودش را به استرالیا رسانده بود تا تقاضای پناهندگی کند، در کمپ مانوس در گینه کشته شد.

پوریا نورمحمدی و محمدرضا دلاور، دو جوان ایرانی که با خریداری پاسپورت اروپایی، قصد رسیدن به اروپا را داشتند در سانحه مفقود شدن هواپیمای مالزیایی از رسیدن به مقصد و آرزوهایشان باز ماندند.

انتشار این دو خبر با فاصله زمانی کمی از یکدیگر، باعث شد اتفاقاتی را که برای من افتاده بود دوباره مرور کنم. راهی که من انتخاب کردم، مشابه روشی بود که پوریا نورمحمدی و محمدرضا دلاور انتخاب کرده بودند.

با همان روش و شاید حتی به وسیله همان کسی که این دو نفر را راهی کرده بود و با مشابهت های احتمالی دیگر.

اما با این تفاوت که این دو در جوانی به دلیلی که حتما برایشان ارزشمند بوده قبول خطر کردند و من در میانسالی بعد از ۸ سال تلاش برای ورود قانونی به بریتانیا و رسیدن به فرزندانم که هر بار بی نتیجه بود، راهی را انتخاب کردم که فقط خودم از آن آگاه بودم و کس دیگری را از این تصمیم مطلع نکردم.

اتفاقی که برای دو جوان ایرانی در اثر مفقود شدن پرواز کوالالامپور به پکن افتاد، تصویری بود که سال ۲۰۱۱ ، زمانی که من بر صندلی هواپیمای رایان‌ایر تکیه داده بودم تا از ارمنستان به ریگا پرواز کنم، برای لحظه‌ای در ذهنم شکل گرفت و احساسی عجیب و ترسناک را تجربه کردم.

ترس از محو شدن. ترس از اینکه اگر اتفاقی برای این هواپیما بیافتد، خانواده من در بی خبری کامل، هیچگاه نخواهند فهمید که برای من چه اتفاقی افتاده است.

ترس از اینکه دخترم که ۱۰ سال مرا ندیده بود، و پسرم که از بدو تولد تصویری از پدرش نداشت، هیچگاه نفهمند چه شد که پدرشان ناپدید شد. این بدترین تصویری بود که می توانستم از راهی که انتخاب کرده بودم داشته باشم و برای لحظه‌ای تمام وجود مرا فرا گرفت.

بعد از بی نتیجه ماندن تلاش‌های قانونی برای دریافت ویزا، تصمیم گرفتم آخرین راه را هم امتحان کنم، ورود غیرقانونی و پناهنده شدن.

با کمی جستجو در اینترنت به وبلاگی دست پیدا کردم که به طور کامل شرایط و هزینه سفر به بریتانیا و آمریکا و اروپا و همچنین کانادا و استرالیا را توضیح داده بود.

موارد قانونی اعطای پناهندگی را به طور کامل توضیح داده بود. از طریق ایمیلی که در این وبلاگ بود تماس برقرار کردم. روش کار و نحوه پرداخت پول و همچنین ضمانت برای رسیدن به مقصد را از آنها سوال کردم. در چهار نوبت تماس تلفنی برقرار کردم. بعد از اطمینان یافتن نسبی، عکسی از خودم را برایشان ایمیل کردم تا بتوانند گذرنامه اروپایی که شبیه من باشد را بیابند.

هزینه سفر به بریتانیا ده هزار یورو و برای سفر به سایر نقاط اروپا هشت هزار یورو بود. این مبلغ برای کل سفر، شامل هزینه خرید گذرنامه اروپایی بدون تغییر، کل بلیط‌های پرواز و حتی هتل و خورد و خوراک در طول مسیر بود.

برای پرداخت پول کمتر، به قاچاقچی یا به قول عامیانه آدم پران، اعلام کردم که قصد رفتن به دابلین را دارم. تصمیم گرفتم سفر از دابلین تا انگلستان را خودم برنامه ریزی کنم.

از ایران به تایلند رفتم. یک هفته در هتل ماندم. برای شروع، تصویر سه گذرنامه اروپایی از فرانسه، آلمان و بلژیک به دستم رسید تا هرکدام را که میخواهم انتخاب کنم.

عکس صاحب هرکدامشان به نوعی به من شباهت داشت. عکس گذرنامه فرانسوی خیلی شبیه من بود ولی رنگ چشمهایش آبی بود. یا باید لنز رنگی استفاده میکردم و یا در گذرنامه رنگ چشم را تغییر می‌دادند که من هیچ کدام از این دو را قبول نکردم.

انتخاب دوم گذرنامه بلژیکی بود که فقط چشم‌های صاحب گذرنامه تا حد زیادی به من شبیه بود. بعد از بارها و ساعت‌ها نگاه کردن به اسکن سه گذرنامه، در نهایت گذرنامه بلژیکی را انتخاب کردم.

روز دوم مبلغ دوهزار و پانصد یورو برای گذرنامه پرداخت کردم. باید مشخصات فردی صاحب گذرنامه مثل اسم، تاریخ تولد، محل تولد، مشخصات کامل گذرنامه و حتی امضای صاحب گذرنامه را کاملا به خاطر می‌سپردم.

بیش از سی صفحه کاغذ صرف تمرین امضا کردم. این موارد توصیه‌های واسطه سفر بود. اما خودم شروع کردم به تحقیق در مورد زبان‌های رایج در بلژیک، سیستم حکومت، حفظ کردن اسامی مقام‌های دولتی و هر چیزی که مربوط به بلژیک می‌شد.

دو آدرس دقیق برای منزل و محل کار از بلژیک پیدا کردم. خودم را در قالب صاحب گذرنامه قرار دادم و از کوچکترین جزئیات هم چشم پوشی نکردم. لباس مناسب یک توریست اروپایی تهیه کردم و تا حد زیادی سعی کردم مدل موهایم را شبیه به عکس گذرنامه بلژیکی کنم.

مسیر سفر تا شب آخر برایم نامعلوم بود. آخرین شب، بقیه مبلغ را پرداخت کردم و بلیط قسمتی از مسیر و گذرنامه را که در کف یک جفت دمپایی جاسازی شده بود دریافت کردم و مسیر برای من مشخص شد.

قرار شد قسمتی از مسیر را با گذرنامه ایرانی طی کنم و در میانه سفر از گذرنامه جدید استفاده نمایم. با گذرنامه ایرانی از تایلند به مالزی رفتم، نه ساعت در مالزی توقف داشتم.

در فرودگاه مالزی فرد دیگری را ملاقات کردم و بلیط‌های ادامه مسیر به دبی و ارمنستان را از او در فرودگاه مالزی دریافت کردم. از مالزی به دبی پرواز کردم و هشت ساعت در فرودگاه دبی توقف ترانزیت داشتم. از دبی هم با گذرنامه ایرانی به سمت ارمنستان پرواز کردم.

در حین پرواز به ارمنستان، گذرنامه بلژیکی را آماده کردم. هنگام ورود به ارمنستان با گذرنامه بلژیکی وارد شدم. بعد از چهار روز اقامت در ارمنستان به عنوان یک توریست بلژیکی، به سمت ریگا پرواز کردم.

سیزده ساعت در ریگا توقف داشتم و بعد از آن به سمت دابلین پرواز کردم. ساعت یک بعد از نیمه شب وارد دابلین شدم و بدون هیچ مشکلی از فرودگاه خارج شدم. از این مرحله به بعد را از قبل برنامه‌ریزی کرده بودم.

از فرودگاه با تاکسی به اسکله‌ای که اولین کشتی ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح به سمت یکی از بنادر غربی بریتانیا حرکت می‌کرد، رفتم.

از ساعت دو بعد از نیمه شب تا ساعت هفت صبح را در یک توالت سپری کردم تا دفتر فروش بلیط شروع به کار ‌کرد. با پرداخت چهل یورو، بلیط کشتی از دابلین به انگلستان و همچنین بلیط قطار از بندر تا یکی از شهرهای انگلستان را خریدم.

سوار کشتی شدم و بدون کوچکترین کنترل گذرنامه وارد خاک بریتانیا شدم و بعد از آن با قطار به شهر مورد نظرم رسیدم. نکته و یا بهتر است بگویم نقطه ضعفی از سیستم کنترل گذرنامه در کل مسیر که حداقل برای من قابل توجه شد، این بود که در تمام مراحل کنترل گذرنامه، هیچ یک از افسران، من را با عکس گذرنامه تطبیق ندادند و تمام تمرکز آنان بر جعلی و یا خدشه‌دار بودن گذرنامه بود.

از مجموعه اتفاقات هراس انگیز و گاهی جالب که در طول مسیر برایم افتاد، دو مورد را هیچگاه فراموش نخواهم کرد. از هنگام پرواز از مالزی به سمت دبی، دو بلیط در اختیار من بود.

بلیط اول به نام واقعی خودم از مالزی به دبی و از دبی به ایروان که از آن استفاده می‌کردم، و دیگری به نام گذرنامه بلژیکی، از آمستردام به دبی و از دبی به ایروان که به همراه گذرنامه بلژیکی و کارت پرواز جعلی با همین نام در کف دمپایی جاسازی شده بود.

پرواز من از دبی به ایروان مربوط به ایرارمنیا بود، ولی قاچاقچی کارت پرواز جعلی را از خط هوایی امارات آماده کرده بود که من در هواپیما متوجه این اشتباه او شدم. هنگامی که برای ورود به ایروان در صف کنترل گذرنامه ایستاده بودم متوجه شدم که هرکسی که گذرنامه خود را برای کنترل تحویل می‌دهد، بعد از مدتی کارت پرواز خود را هم تحویل می‌دهد.

لرزش زانوهای من از شدت استرس به حدی بود که اصلا توانایی ایستادن در صف را نداشتم و تصمیم گرفتم با گذرنامه ایرانی وارد ارمنستان بشوم و از ادامه مسیر منصرف بشم.

اما لحظه‌ای که نوبت به من رسید، سعی کردم به خودم مسلط باشم، گذرنامه بلژیکی را ارائه دادم و جالب اینجا بود که افسر مسئول کنترل گذرنامه از من کارت پرواز نخواست.

در ادامه، من حدود چهل و پنج دقیقه در قسمت کنترل گذرنامه و صدور روادید، فرم‌های مربوطه را پر کردم و با بیش از چهار نفر از افسران حاضر در آنجا به دلایل مختلف به زبان انگلیسی ناقص حرف زدم، ولی هیچ کدام از آنان شک نکردند که من ایرانی باشم.

این در حالیست که ایرانی‌ها در ارمنستان شناخته شده هستند. اما به محض اینکه از فرودگاه خارج شدم و باز به زبان انگلیسی از یک راننده تاکسی خواستم که مرا به یک هتل برساند، او تشخیص داد که من ایرانی هستم و به فارسی خیلی کوتاه با من سلام و احوالپرسی کرد.

اتفاق دوم که در آنزمان برای من بیشتر به یک معجزه شباهت داشت تا تصادف، مربوط به زمانی است که من به انگلستان رسیدم و از کشتی پیاده شدم. به خاطر خستگی مفرط از سفر طولانی و پراسترسی که داشتم، وقتی از کشتی پیاده شدم، چون به مقصد مورد نظرم رسیده بودم، برایم چندان فرقی نمی‌کرد که از این کنترل گذرنامه با موفقیت عبور کنم.

بدون در نظر گرفتن شرایط ظاهری، به سمت در خروج و کنترل گذرنامه حرکت کردم. اولین نفری از مسافران کشتی بودم که به گیت رسیدم. به طور ناگهانی با حدود هشت پلیس بریتانیایی که پشت کانترها بودند روبرو شدم.

ناگهان صدای یک سگ را شنیدم که خودش را نمی‌دیدم و لحظه‌ای مکث کردم. نزدیکترین افسر پلیس به من، به سمت من آمد، دستش را پشت کمر من گذاشت و با گفتن جمله: don’t worry, and welcome مرا به سمت در خروجی هدایت کرد. به این ترتیب در ورود به خاک انگلستان من حتی از مرحله کنترل گذرنامه هم عبور نکردم و به راحتی وارد خاک انگلستان شدم.

من موفق شدم و به چیزی که می خواستم در این کشور رسیدم. بدون در نظر گرفتن این که چه بهایی، مادی و معنوی و روحی، برای نتیجه گرفتن از این روش مهاجرت پرداخت کرده‌ام. وقتی تصمیم گرفتم که این مسیر را طی کنم، هیچ تصویری از آینده خودم نداشتم.

شرایط زندگی خصوصی، مرا به جایی سوق داد که این راه را به عنوان آخرین تلاش برای رسیدن به هدفم بیازمایم. اما، این نحوه مهاجرت برای رضا براتی، پوریا نورمحمدی و سید محمدرضا دلاور سرنوشت دیگری را رقم زد که دل هر انسانی را به درد می‌آورد.

این سه نفر، کسانی هستند که ما شناختیم و شنیدیم و فهمیدیم. چه بسا کسانی که هرگز نفهمیدیم و نشنیدیم که چه بر سرشان آمده و ناپدید شده‌اند.

حق نشر عکس AP