دکارت در هالیوود، بدن و ذهن در فیلم او

حق نشر عکس AP

از اسکار امسال فیلم هایی همچون نبراسکا و درون لوئین دیویس دست خالی باز گشتند. فیلم او هم تنها توانست جایزه بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی را به دست آورد. با توجه به اهمیت این فیلم ها و توجه رسانه ها و منتقدان؛ دو نقد درون لوئین دیویس؛ حرکت از مرکز به حاشیه و دکارت در هالیوود،؛ بدن و ذهن در فیلم او، در صفحه ناظران منتشر شده است.

شاید بتوان گفت فیلم‌ها قربانی و برندۀ شرایطِ زمانی می‌شوند، که در آن تولید شده‌اند، نا‌خودآگاه به دلیلِ هم‌خوانی با بخشی از مشکلات و دغدغه‌های دوران، این فیلم‌ها به عنوان الهاماتی در نظر گرفته می‌شوند که به بیننده در درکِ شرایطِ خاص آن عصر کمک کنند.

فیلمِ "او"ی اسپایک جونز که یکی از نامزدهای اصلی اسکار امسال بود و برنده جایزه‌ بهترین فیلم‌نامه اوریژینال شد، نمونه‌ای از همین فیلم‌هاست.

در خوانش مسلطی که از"او" داده شده است اغلبِ منتقدان و بینند‌گان بر این نکته تاکید کرده‌اند که کارِ فوق پیرامون دنیای موبایلی و فیسبوکی زمانِ ماست؛ دنیایی که در آن افراد مدت زمانِ زیادی را صرف استفاده از این وسایل تکنولوژیک می‌کنند.

بسیاری از بینندگان در مواجهه با این فیلم پیرامون تجربه‌های روزانه خود در برخورد با ابزارهای ارتباطی صحبت کرده‌اند. بدون شک بخشی از دغدغۀ اسپایک جونز پیرامون این مورد است، ولی به نظر می‌آید که رابطه دوگانۀ ذهن و بدن و مفهومِ انسان بودن نیز اهمیتی مهم در این اثر داشته است.

اسپایک جونز در کارهای مختلفِ خود همواره به رابطه‌ بدن و ذهن توجهی خاص نشان داده است.

"جان مالکویچ بودن" تجربه‌ انسان‌های مختلفی‌ است که به طورِ اتفاقی این امکان را می‌یابند که به ذهنِ یک هنر‌پیشۀ مطرح وارد شوند و از آن طریق به تجربه‌‌ دنیاهای متفاوت بپردازند.

فیلم "اقتباس" از دوگانگی شخصیتِ-ذهنی یک نویسنده سخن می‌گوید، کسی که در آن واحد، در دو بدن جدا می‌تواند زندگی کند. در فیلم "او" همین دغدغه‌‌ها تکرار شده است. برای جواب دادن به این دغدغه‌ها جونز به سراغ ژانرسایبورگ رفته است.

دو نمونه سایبورگ مسلط در سینما قابل تشخیص است، در پاره‌ای از فیلم‌ها همانند "روبوکاب" و یا "سرباز جهانی" ما با موجود جدیدی روبرو هستیم که کالبد او از ترکیب یک بدنِ انسانی و تکنولوژیکی خلق می‌شود.

در پاره‌ای از فیلم‌ها همانند "ترمیناتور" و یا "ایو مخرب" بیننده با موجودی مواجه است که کاملا تکنولوژیک است.

در هر دو گروه، متناسب با ارتباط و یا عدم‌ارتباط با بدنِ انسان، نگاه‌های متفاوتی به موجود خلق شده، دیده می‌شود. فیلمِ "او" کاری ست که در میانۀ این دو زیرشاخه قرار گرفته و از این رو از هر کدام ویژگی‌هایی را اقتباس نموده است.

سامانتا همانند شخصیتِ ترمیناتور، از هیچ خلق شده است، او فاقد جسمِ انسانی‌ست. برای ترمیناتور نداشتن جسم مهم نبود، ترمیناتور هیچگاه از خود نپرسید که از کجا آمده است. سامانتا با وجود آنکه هیچگاه به پرسشی پیرامون خواستگاه وجودی‌اش نمی‌پردازد، اما در ارتباط با بدن انسان بسیار حساس است و از نداشتن آن ناراحت.

در بخش اول که رابطۀ عشقی میان او و تئودور شکل می‌گیرد، سامانتا به تئودور می‌گوید که اکنون خود را با بدنی، در کنارش تصور می‌کند.

سامانتا به دنبال سرد شدن رابطه‌ خود با تئودور به دنبال زنی می‌گردد که بدنِ واقعی داشته باشد تا او را به هم‌آغوشی با تئودور وا دارد، او فکر می‌کند که چنین کسی عشقِ تئودور را به او باز می‌گرداند.

سامانتا در بخشی که با دوستانِ تئودور برای پیک‌نیک بیرون رفته، مسئله‌ بدن را بارِ دیگر مطرح می‌کند، در اینجا او می‌گوید که نداشتن بدن در واقع بد هم نیست، به قول وی کسی که بدن ندارد همواره جاویدان است و نامیرا. در تمام این بخش‌ها، مشخص است که کارگردان به طرح پرسش پیرامون بدن و مفهوم آن برای یک موجود سایبورگ پرداخته است.‌ ‌

در فیلم‌های سایبورگی مسئلۀ "خاطره" همواره نقش مهمی دارد. به قولِ مرلو پونتی، فیلسوف پدیدار شناس، انسان بودن با خاطره و تجربۀ زمانی داشتن رابطه‌ نزدیکی دارد. انسان برخلاف حیوان از قدرت خاطره داشتن برخوردار است وبا تفکر پیرامون گذشته خود می‌تواند لحظاتِ شادی را بیافریند.

در فیلم‌هایی مثل ترمیناتور، موجودی که تولید شده، از قدرت مرورِ خاطرات خود برخوردار نیست، هر چند که برای او این امر چندان مهم نیست. این قدرت فقط به شخصیت‌هایی همانند روبوکاب و یا سرباز جهانی داده شده. از آنجا که آنها از ترکیب انسان و تکنولوژی حاصل شده‌اند و در نتیجه بخشِ انسانی دارند.

فیلم "او" از این نظر در گروه فیلم‌های ترمیناتوری قرار می‌گیرد. سامانتا خاطره‌ای از گذشته خود ندارد و به دنبال آن نیست. بدین واسطه، سامانتا به طرز واضحی از انسانِ واقعی جداست.

کاراکتر "او" با وجود آنکه از قدرت تفکرِ بالا برخوردار است و قادر است در سرعتی باور نکردنی، به نظم‌دهی اوضاع زندگی خود بپردازد، فردی خلاق نیست.

تئودور از قدرتِ شعر‌گویی برخوردار است، او بهتر می‌تواند روابط انسانی را تجزیه و تحلیل کند. سامانتا قادر است که تعداد درختانی را که در یک منظره قرار گرفته‌اند با سرعتی باور نکردنی بشمارد، ولی قادر نیست که تعداد سلول‌های مغزی تئودور را محاسبه کند از آنجا که او از غریزه‌ خاصِ درونی‌ای که فقط متعلق به انسان است برخوردار نیست.

سامانتا برعکس روبوکاب است که از قدرت درکِ مستقیمِ احساسی برخوردار بود، او موجودی متفاوت از نظر عاطفی ست که در آن واحد می‌تواند با تعداد زیادی رابطه‌ عاشقانه برقرار نماید، بدین واسطه او نمونۀ یک زن کشنده خطرناک است که در نهایت باید از زندگی تئودور خارج شود تا تئودور به آرامش دست یابد (رابطه جنسی داشتن و یا نداشتن با سامانتا برای تئودور چندان مهم نیست، ولی اینکه سامانتا با چند نفر در آن واحد رابطه عاطفی دارد برای او مهم است).

در فیلم‌های سایبورگی معمولا با وجود آنکه در ابتدا با امید و آرزو نسبت به موجود جدیدِ خلق شده روبرو هستیم، ولی در نهایت معمولا جامعه به سرکوب این شخصیت‌ها می‌پردازد، از آنجا که از موجود جدیدِ تولید شده در هراس است و آن را در تضاد با چیزی می‌داند که واقعیت انسانی و جنسیتی باید باشد (تضاد تمدن و طبیعت).

در فیلم ایوِ نابود‌کننده شخصیتِ زنِ سرکشِ سایبورگی که متناسب با غرایز سرکوب شده‌ کاراکتر اصلی ساخته شده، در نهایت به وسیله‌ مادر خود نابود می‌گردد.

مادر نه تنها موجود جدیدی را که خلق کرده از بین می‌برد، بلکه در آخر به نفی ماهیت رادیکالِ جنسیتی خود می‌پردازد. ساختاری مشابه در "او" به چشم می خورد.

سامانتا یک زن سایبورگ بیگانه است که وارد زندگی تئودور شده است، او از ناخوداگاه تئودور شکل گرفته و مطابق آرزوهای او پیرامون تصویر یک زنِ ایده‌آل است (زنی که کارهای او را منظم می‌کند، قرارهای او را تنظیم می‌نماید، تامین کننده‌ی نیازهای جنسی اوست، همواره به او گوش می‌دهد و در عوض چیزی از او نمی‌خواهد).

سامانتا با حضورش سبب‌ساز شادی و نشاط تئودور می‌‌شود، اما ناگهان از زندگی تئودور محو می‌شود.

ظهور و غیب شدن ناگهانی سامانتا شبیه روند خلقِ بیماری است که در فیلمی همانند "کوری"، برگرفته از رمان "ژوژه ساراماگو"، می‌توان یافت. روند تحولات شخصیت سامانتا در این پروسه او را شبیه "فاوست" گوته ساخته است، موجودی دو وجهی که هم عامل پیشرفت است وهم در نهایت همانند غده سرطانی‌ای که بزرگ می‌شود به تخریب همه چیز می‌پردازد.

در واقع آمدن و رفتن ناگهانی سامانتا این ایده را منتقل می‌کند که محصول جدید خلق شده منطق درونی خاصِ خودش را دارد، با دلایل درونی که مخصوص تکنولوژی ست خلق می‌شود، تحول می‌یابد و در نهایت به دلیل تضاد با زن واقعی، تضادی که از دوگانگی بدن و ذهن نشات گرفته، از زندگی تئودور خارج می‎شود. در واقع با دادن اسم "هر" که برای مونث در انگلیسی استفاده می‌شود، از همان ابتدا فیلم در فکر خنثی کردن هر خطری است که از جنسیت نامعلوم این کاراکتر جدید ممکن است خلق شود.

در این نگاهِ غالب فیلم‌های سایبورگی، معمولا توجه نمی‌شود که تکنولوژی به خودی خودخلق نمی‎شود، فیسبوک از آسمان نازل نشده، شخصی همانند زاکربرگ با همکارانش آن را خلق کرده و در طولِ زمان گسترش داده‌اند. در واقع انسان و نحوه تصمیم‌گیری‌اش بخشِ مهمی از پروسه تحولِ تکنولوژی ست؛ اینکه به چه شکل ما از تکنولوژی استفاده می‌کنیم تا حد زیادی بستگی به شرایطی ما دارد. در چنین فیلم‌هایی به این پرسش‌ها توجه‌ای نمی‌شود. عدم پرسش به عنوان بخشی از ژانر پذیرفته می‌شود.

با وجود آنکه ساختار چنین فیلم‌هایی، در پی فراخوانی ما جهت رویارویی با امر تکنولوژیک است اما معمولا ساختار فرمی، کاملا کهنه‌گرا باقی می‌ماند (همان تکنیک‌های سینمای کلاسیک هالیوود در یک فیلم آینده نگر استفاده می‌شود).

به واسطۀ این ساختار فرمی کلاسیک دنیای دیزتوپیایی‌ای در آینده تصور ‌می‌شود که در آن همۀ انسان‌ها به راحتی و خوشبختی و بدون مشکلات اقتصادی باهم زندگی می‌کنند. تنها مشکل این دنیای آینده مسئلۀ تنهایی‌ست. این تنهایی نتیجه‌ ساختارهای اقتصادی-سیاسی جامعه نیست.

برآیند‌ استفاده از تکنولوژی افراطی است. برای حل این مشکل باید ویروس‌ سازنده‌ این تکنولو‌ژی، در اینجا تصویر یک زن ایده‌الِ، از زندگی تئودور محو گردد تا او دوباره بتواند با زنی که جامعه برای او تعریف کرده ارتباطِ عاطفی برقرار نماید.

سایبورگ در تئوری به عنوان موجودی در نظر گرفته شده، که از این امکان برخوردار است که از ماهیت مشخص و تثبیت شده انسانی‌اش جدا شود. او ماهیتی ماورای جنسیت دارد و درگیر دوگانگی ذهن و بدن نیست.

با وجود آنکه در هالیوود سایبرگ‌ها، ماهیتِ متفاوت جنسی را باید بروز دهند، ولی در نهایت هالیوود با مشخص کردن جنسیت آنها، به سرکوب هر روندی می‌پردازد که به صورت عادی تعریف نشده است.

با این روند تمام حسِ متفاوتِ بودن با کمک عوامل و ساختار سنتی قصه‌گویی محو می‌شود "او" درگیر همین سرنوشت تراژیک است.