فیلم آخر فون تریه، پورنوگرافی یا مرثیه‌ای برای زنان

حق نشر عکس k

فیلم «نمفومنیاک» (معتاد به سکس) ساخته «لارس فون تریه» که روایت داستان آن از زبان «جو» شخصیت اصلی فیلم است فلاش بکی طولانی است که فصل به فصل مانند یک رمان تعریف می شود تا بعد از ۴ ساعت به «سلیگمان» شخصیت مرد فیلم و بیننده بفهماند چرا «جو» در سکانس اول فیلم در آن کوچه متروک روی زمین بیهوش افتاده است.

فیلم "نمفومنیاک" فیلمی دو قسمتی و هر قسمت آن پنج فصل است که شخصیت اصلی فیلم نام آنها را از محیط اطرافش که اتاق «سلیگمان» است در ذهن خود می سازد و به مخاطب عرضه می کند.

«جو» اسمی مردانه است برای شخصیت اصلی فیلم که «شارلوت گنزبورگ» در آن ایفای نقش می کند. از ابتدا مردانه بودن اسم شخصیت زن فیلم ما را متوجه می کند که قرار نیست در برابر زنی با تعاریف معمول از سوی جامعه روبرو شویم.

«سلیگمان» مردی است باکره که جو برای او داستان زندگی اش را از اول تا آخر تعریف می کند. ما از همان ابتدای فیلم با موضوع خوب و بد، گناه کار و بی گناه در ساختار کلی داستان روبرو می شویم.

در پلانی «سلیگمان» می گوید که باکره بودن او، دلیل بر بی گناهی اش و در نتیجه بی طرفانه قضاوت کردن در مورد داستان زندگی «جو» است.

فیلم تمام مدت پیش فرض بی گناهی یک باکره را با شخصیت با وقار و مهربان «سلیگمان» به ما القا می کند.

حتی اسم«سلیگمان» هم که معنای آن «خوشبخت» است بر این موضوع تاکید دارد. اما سکانس پایانی فیلم تمام یقین های بیننده را در مورد جایگاه خوب و بد زیر سوال می برد.

شاید کلیدی ترین سکانس «نمفومنیاک»، سکانس آغازین آن باشد که با نشانه هایی چون صدای آب، نماهای نزدیک از تصویر روان شدن آب بر دیوار و از فرم های فالیک لوله ها، حفره عمیق و سیاه درون دیوار خبر از فیلمی می دهد که همان طور که از اسمش پیداست از سکس حرف می زد.

اما صدای جیر جیر آهن زنگ زده، یا سطل آشغال بزرگی که دوربین از روی آن می گذرد و یا رنگ های کمرنگ شده فیلم در اتالوناژ دلالتی است بر بدن خسته زنی که دیگر توانی برای رابطه جنسی ندارد، رابطه جنسی که یک شخص معتاد به سکس بدون آن نمی تواند زنده بماند.

آنچه برای علم نشانه شناسی مهم است نه تفسیر کلی فیلم است و نه ربط دادن متن فیلم به شخصیت مولف آن.

بر اساس تئوری های رولان بارت و از تفسیر نشانه ها می توان گفت فیلم به دنبال تحلیل ایدئولوژی حاکم بر فضای اطراف ماست.

با این نگاه، فیلم "نمفومنیاک" طغیانی است علیه سیستم حاکم بر مناسباتی که همیشه زنان را تحت فشار قرار داده.

سیستمی که رابطه جنسی را برای مرد امری عادی می داند و برای زن آن را تبدیل به بار سنگین اجتماعی کرده، باری که پیامد آن مادر شدن است.

در قسمتی از فیلم، «جو» مادر شده اما نیاز به رابطه جنسی، او را از فرزندش دور می کند. او که به دیدار مردی به نام «ک» رفته تا با کتک خوردن لذت جنسی اش را دوباره بیابد، کودکش را در خانه رها کرده است.

کودک از تخت پایین می آید به سمت پنجره می رود و به بارش برف خیره می شود. پدر نیمه شب از سفر بر می گردد و او را از احتمال پرت شدن نجات می دهد.

این صحنه ما را یاد صحنه مشابهی در فیلم "ضد مسیح" همین کارگردان می اندازد: «شارلوت گنزبورگ» که در این فیلم هم بازیگر نقش زن است در حال عشق بازی با مردش است، صحنه ای طولانی با سرعت پایین و کودکی که از تخت بلند می شود، به طرف پنجره می رود و به برف خیره می شود اما این بار به پایین پرت می شود. «فون تریه» موسیقی یکسانی برای این دو صحنه از جورج فدریک هندل انتخاب کرده است.

برای کسانی که سینمای «فون تریه» را دنبال می کنند واضح است که تفاوتی اساسی بین سه فیلم آخر کارگردان " ضد مسیح"، "ملانکولیا" و «نمفومنیاک» و فیلمهای قبلی او از جمله «داگ ویل» یا «شکستن امواج» وجود دارد.

سینمای «فون تریه» سینمای زخم ها و دردهاست، سینمایی که نگاه کردن به زندگی را سخت تر می کند، سینمایی که واقعیت های کثیف اطراف ما را به گونه ای نشان می دهد که ما را در قضاوت هایمان دچار ابهام می کند و در آخر سینمایی که در بیشتر اوقات از زبان زنان تعریف می شود.

ولی آنچه سه فیلم آخر کارگردان را متمایز می کند، حضور بازیگر فرانسوی «شارلوت گنزبورگ» است و نشانه هایی که آن ها را به یک سه گانه تبدیل می کند.

سه فیلم در سه ژانر متفاوت، اولی با داستانی خوفناک، دومی درامی نسبتا شاعرانه و آخری یک کمدی تلخ، اما هر سه حکایت زنی است که آخر زمان را در بدن خود تجربه می کند. زنی که سعی می کند برخلاف جریان آب شنا کند، در اولی و دومی غرق می شود اما در قسمت آخر این سه گانه نجات پیدا می کند.

نماهای نزدیک از صورت آدم ها در فیلم «نمفومنیاک» و تضاد آن با نماهای دور که طبیعتی زیبا را نشان می دهند نمادی از تنهایی آدم ها در جهان است. و این قسمتی از گرامر تصویری است که در دو فیلم قبلی کارگردان هم وجود داشت.

آنچه فیلم آخر «فون تریه» را تبدیل به یکی از تلخ ترین فیلم های تاریخ سینما نمی کند طنز موجود در آن است. تمام فیلم با نشانه های کمدی زیر پوستی کد گذاری شده: نوشته هایی که روی تصاویر می آیند برای توضیح بیشتر صحنه ها است.

مانند روزی که جو بکارتش را با درد از دست می دهد و اعداد ۳ +۵ روی تصویر نشان دهنده تعداد عمل جنسی مرد است یا وقتی که دو دختر نوجوان در قطار به دنبال مردان اند و تعداد مردانی که به دست آورده اند روی تابلویی خود نمایی می کند.

و یا تیترهای انتخابی «جو» برای داستان هایش که در اتاقی که تقریبا هیچ چیز در آن وجود ندارد شکل می گیرد. تفسیرهای «سلیگمان»، ارتباط رابطه جنسی به یکی از بی تحرک ترین ورزش ها یعنی ماهی گیری، رابطه نواختن موسیقی و داشتن معشوق های متعدد از دیگر عناصر طنز این فیلم است.

اگر بخواهیم به گروتسک ترین سکانس کمدی فیلم اشاره کنیم باید به صحنه ای که زن یکی از معشوق های «جو» به خانه او می آید توجه کنیم: بازی هیستریک «اما تورمن»در نقش زن، نگاه بی تفاوت «جو»، سه کودکی که غمزده به مادر خود خیره شده اند این صحنه را به یکی از صحنه های بی رحمانه فیلم تبدیل کرده است.

و «جو» که در تعریف صحنه به «سلیگمان» می گوید که هیچ احساس ناراحتی از به هم ریختن زندگی مشترک آن زوج نکرده و توضیح خود را با این جمله تمام می کند:" نمی شود املت درست کرد و چند تخم مرغ را نشکست."

آنچه از بار جدی بودن فیلم می کاهد اتفاقات زندگی «جو» است که باور پذیری آنها کار راحتی نیست. برای مثال می شود به برخورد اتفاقی و پی در پی «جو» به «ژروم» پسری که باکرگی را از او گرفته اشاره کرد. خود «جو» در جواب سوالات «سلیگمان» در این باره می گوید «آیا برای تو جالبتر است که در ادامه داستان حرفهای مرا باور کنی یا نه؟» از این لحظه فیلم، ما می توانیم خیلی از اتفاقات فیلم را جدی نگیریم و از آن فاصله بگیریم.

تلخ ترین قسمت فیلم قسمتی است که پدر «جو» در بیمارستان اختلال ذهنی پیدا کرده و در حال مرگ است. فیلم در این قسمت سیاه و سفید می شود و فضای فیلم تغییر می کند و بیننده وارد سخت ترین بخش زندگی «جو» می شود.

در این قسمت تنها عشق واقعی زندگی «جو»، پدرش، فریاد می زند، بدن نیمه برهنه اش بی دفاع است، جلوی خودش را نمی تواند بگیرد و تمام تخت را به کثافت می کشد. هنگام مرگش، تنها احساس «جو»، احساسی جنسی است. دوربینی که از لای پای «جو» و قطره ای که روی ران او روان شده مرگ پدر را به تصویر می کشد: «جو» برای نشان دادن هر گونه احساسی حتی سوگواری باید از فیلتر احساس جنسی بگذرد.

از دیگر نکات قابل توجه فیلم تضاد ظاهری بین «جو» است با آن چه کلیشه ها از یک زن "داغ" از لحاظ جنسی به ما القا می کنند: «جو» با لباس هایی نسبتا پوشیده و با رنگهایی خاکستری، با بدنی نحیف و بدون بر آمدگی می تواند یک فرد عادی باشد که از کنار ما هر روز می گذرد بدون آنکه به او توجه زیادی کنیم.

ما می توانیم به هر دلیلی روزی به «جو» تبدیل شویم، به کسی که بیماری لاعلاج دارد، از جامعه طرد می شود و تنهایی اش روز به روز بزرگتر می شود. آنچه ما را تعریف می کند نگاه و قوانین جامعه است.

فیلم "نمفومنیاک" «لارس فون تریه» به ما این امکان را می دهد که قاضی قضاوت هایمان شویم و از خودمان بپرسیم چه کسی و کجا، ما و دنیای پیرامون ما را تعریف کرده است؟ چه کسانی و با استناد به چه هنجارهایی، اصول زندگی را برای ما تعریف می کنند؟

فیلم "نمفومنیاک" دلالتی بر تئوری «بارت» است در مورد «فرهنگی و انتسابی» بودن هنجارها و خط بطلانی بر تئوری «طبیعی» بودن که «بارت» تمام عمر با آن مبارزه کرد.

تئوری ضد بورژوازی «بارت» در قسمتی از صحبت های «جو» که در تراپی گروهی به روانکاوش می گوید خلاصه می شود: «تو پلیس اخلاق جامعه هستی. وظیفه تو پاک کردن بی شرمی من از روی سطح زمین است تا بورژوازی احساس ناراحتی نکند». او ادامه می دهد: «من بی شرمی خودم را دوست دارم و با آن هیچ مشکلی ندارم.»

و این می تواند به تنهایی جوابی باشد برای تمام کسانی که فیلم «نمفومنیاک» را فیلمی پورنوگرافیک می دانند.