چهار روز در کابل

حق نشر عکس non

در فرودگاه استانبول هستم. منتظر پرواز کابل. پسرک چهار پنج ساله افغان با پدر و مادرش همسفرم هستند. دور یک ستون می‌دود. دوباره و دوباره. بلند بلند می‌خندد. بارها به زمین می‌افتد. دوباره می ایستد. دوباره می‌افتد. دوباره می‌خندد. به هیچ چیزی فکر نمی‌کند. نه به پیمان امنیتی کرزی با آمریکا، نه به انتخابات و نه به کشته شدن دختر و پسر کوچکی که دو روز پیش از آن در لباس های نوروزی‌شان در هتل سرینا جایی که قرار بود امن‌ترین جای کابل باشد به خون غلتیدند. پسرک به کابل می‌رود و وقتی آنجا رفت هم تا وقتی آنقدر بزرگ نشده که بداند در جهان چه می‌گذرد لابد همین قدر می‌خندد.

حق نشر عکس non

در فرودگاه کابل هستم. پسرکی چمدان‌های ما را سوار چرخ دستی‌اش کرده است. ده یازده سال بیشتر ندارد. باران می‌بارد. همه لباس‌هایش تقریبا خیس شده اند. کفش روباز به پا دارد و پاهایش هم کاملا در آب خیس شده است. سوال های زیادی به ذهنم هجوم می آورد. چند ساله است. چند ساعت در روز کار می کند. مدرسه می رود؟ پدر و مادر دارد؟ چقدر در روز در آمد دارد؟ از چه وقتی شروع به کار کردن کرده؟ حمل این چرخ های دستی و چمدان ها برایش سخت نیست؟ اینها سنگین نیستند؟ بدنش شب ها درد نمی‌گیرد؟ در طول روز کجا غذا می‌خورد؟ هنوز توی سرم سوال پشت سوال دارم که می‌رسیم کنار ماشین و بار ما را تحویل می‌دهد.

پشت یک در آهنی بزرگ، مردانی مسلح ایستاده اند. در را باز می کنند. وارد اتاقی می‌شوم که دو مرد مسلح آنجا هستند. چمدانم را می‌گردند. من را از دستگاهی عبور می‌دهند که مطمئن شوند هیچ سلاحی با خودم حمل نمی‌کنم. در اتاق دوباره باز می‌شود و مرد مسلح دیگری من را به سمت اتاقک خیلی کوچک تری می برد. دختر جوانی آنجا نشسته. می ایستد. کیف دستی‌ام را به دقت می گردد. همه چیز را باز و وارسی می‌کند. خیلی کنجکاوم بدانم کتابی که می‌خواند چیست. خوب که نگاه می‌کنم بیشتر شبیه کتاب بچه های مدرسه ابتدایی است. به خط فارسی. بعد از اینکه دخترک کیف ام را خوب وارسی می کند یک دفعه می‌ایستد، لبخند می‌زند و دستهایش را باز می‌کند. بعد از دیدن آن همه مرد با سلاح و عبوس دلم باز می‌شود و لبخند پهنی تحویل دخترک می‌دهم و من هم آغوشم را باز می‌کنم تا بغل‌اش کنم. دخترک یک دفعه بلند بلند می‌خندد و شروع می‌کند به بازرسی بدنی من. حسابی شرمنده می‌شوم. توی کله ام می گویم به افغانستان خوش آمدی.

حق نشر عکس non

برای ضبط برنامه‌ای در افغانستان هستیم. با همکاری تلویزیون یک افغانستان. قرار است با جوان‌هایی که برای بار اول رای می‌دهند مناظره ای را ضبط کنیم. روز ضبط برنامه است. در استودیوی ضبط برنامه هستیم جایی در حومه کابل. مهمان‌های جوان برنامه از راه می‌رسند. با لباس‌های افغانی، با کت و شلوار، با روسری‌های رنگی، با روبنده. دیدن لبخندها و صورت های دلنشین و دوست داشتنی شان و از همه مهم تر دانشی که از سیاست افغانستان دارند واقعا تحسین برانگیز است. خیلی هایشان باید زود به خانه برگردند. خیلی هایشان نگرانند که هوا تاریک شود و در راه بمانند. ما دائم خواهش می کنیم که تا پایان ضبط برنامه بمانند. ما به کیفیت کار و برنامه فکر می کنیم. آنها به زنده به خانه برگشتن. و بعد خیلی زود از اتاق فرمان به ما خبر می‌رسد که برنامه را جمع کنیم. به کمیسیون انتخابات حمله شده. چند نفر دیگر در شهر کشته شده اند.

حق نشر عکس non

در خیابان هستیم. نیم ساعتی است در ترافیک مانده ایم. آدم مهمی از آنجا می‌گذرد و باید منتظر عبورش شویم. داستان‌های راننده ام را از تجربه جنگ های داخلی تا مهاجرت به ایران و پیش بینی‌اش از نتیجه انتخابات را شنیده ام. می گوید آن روز از ترس جانش اصلا از خانه بیرون نخواهد آمد. وسط این شلوغی پسرک سر و کله اش پیدا می‌شود و با دستمال خاکی‌اش غبار تازه ای به شیشه می گذارد. بعد صاف می‌ایستد و خیره می شود توی چشمهای من. محو آن چشمهای نافذ عکس‌اش را می‌گیرم. بی آنکه بدانم در همان قاب کوچک چند ثانیه در پس زمینه صورت و چشمهای پسرک، آن پشت چند لایه دیگر داستان سرزمین من و پسرک کنار هم نشسته است.

اولین بار که بعد از ترک کابل در سه سالگی به وطن سفر کرده بودم نوزده سال داشتم در اولین روزهای بهار سال ۲۰۰۲. چند ماه بعد از رفتن طالبان. وقتی از هواپیما پیاده می‌شدم حس آن نوزادی را داشتم که دوباره متولد می‌شود. نوزادی که اولین بازدم اش گریه است. و من روی پله های هواپیما بغض ام ترکید. مدتی را که کابل بودم هوا پر بود از شادی و امید. کوچه ها پر بود از آزادی. آدم ها پر بودند از حس خوب برای آینده. بعد از آن بارها به کابل سفر کردم. در تابستان سال ۲۰۰۳ چند ماه در کابل ماندم و مجموعه مستندی در مورد خشونت علیه زنان ساختم. در خیابان ها آزادانه می‌گشتم. به کوههای اطراف کابل می‌رفتم. با بچه های کوچکی که سطل های آب را به دوش می‌کشیدند به خانه‌شان می‌رفتم. به زندان کابل رفتم، به کوچه های خیرخانه به یتیم خانه ها. به خیاط خانه وزارت زنان. صدها قصه شنیدم و ثبت کردم. در تمام آن روزها یک چیز پر رنگ تر از همه بود. نگاه به آینده. پشت سر گذاشتن گذشته. رسیدن به روزهای بهتر.

حق نشر عکس non

در سفر این بار، اما کابل روزهای متفاوتی را تجربه می‌کرد. روزهایی که شادمانی نوروزی خیلی از کابلی ها به غمی عمیق تبدیل شد. نیلوفر پنج ساله که با پدر،مادر و برادرش روز اول نوروز در هتل سرینا در کابل کشته شدند نماد به زمین افتادن شکوفه های درختی بودند که در بهار روزگار بعد از طالبان در افغانستان به بار نشسته بودند. همه جا در میان گفتگوهای کوچه و شهر هر کسی را می‌دیدم یادی از سردار پدر نیلوفر می کرد. یا ویدئوی شعرخوانی نیلوفر با آن صورت معصومانه‌اش را به اشتراک می‌گذاشت. گفتگوی سردار احمد و دخترش نیلوفر که چند ماه قبل در فیس بوک گذاشته بود بیشتر از همه مردم را متاثر کرده بود. نیلوفر از پدر پرسیده بود پدر جان طالبان حیوانات را هم می کشند و وقتی سردار با خنده گفته بود نه او آرزو کرده بود کاش حیوان می بود که طالبان او را نکشند.

حق نشر عکس non

برعکس آن سالها این بار در کابل روزها در خیابان راه نرفتم. شب ها دوستان خبرنگار و پرشورم را در رستورانهای شهر ندیدم. دائم به ما یاد آوری می‌شد که به خاطر تهدیدهای امنیتی بهتر است در هتل بمانیم. سهم من از شب های کابل شد نوای رباب دو نوازنده در گوشه ای از رستوران هتل. به این فکر می کردم اگر به همه مردمان کابل اینهمه هشدار امنیتی داده می‌شد شاید فردا صبح دیگر کسی در شهر نمی‌ماند. اما مردم در کابل زندگی می کنند. عروسی می کنند. بچه دار می شوند . تلویزیون های تازه باز می کنند. دانشگاه می روند. ساختمان های بلند منزل می‌سازند. برای حقوق زنان تظاهرات می کنند. در پارلمان حقوق مساوی می‌خواهند. زبان های خارجی می آموزند. به دنبال بورسیه ها و فرصت های کوچک می گردند. برای انتخابات آماده می‌شوند و دوباره رای می دهند. کابل با نفس های خسته هر روز دوباره متولد می شود.