ریچارد فرای و عشق به ایران

حق نشر عکس PARS TIMES

این آمریکایی اهل آلاباما در طول عمر خود دو کرسی ایران شناسی در آمریکا برپا کرد و چندین کتاب مهم و صدها مقاله مهم درباره ایران باستان و ایران بزرگ و شهر و تاریخ بخارا٬ یعنی خراسان بزرگ و فرهنگ ایرانی اسلامی نوشت.

معدود کسانی هستند که هر چند ادعای ایرانپرستی و ایراندوستی داشته، اما توانسته باشند چنین کارهای ارزنده ای برای ایران و نام ایران زمین انجام دهند. کرسی ایرانشناسی دانشگاه کلمبیا و هاروارد به همت او تاسیس شدند و دانشجویان او کارهای ارزنده ایی درباره تاریخ و تمدن ایران انجام دادند.

او خودش تا آخر عمر درباره ایران بزرگ تحقیق می کرد و خاطرات خود را نیز در کتابی به نام ایران بزرگ نگاشت که افراد مهم سیاسی و فرهنگی هفتاد سال گذشته و ملاقات های او با آنها را نشان داده است.

فرای که کرسی آقا خان در دانشگاه هاروارد را داشت و مرکز مطالعات خاورمیانه را در آن دانشگاه نیز تاسیس کرده بود، چندین استاد ایرانی را به آنجا دعوت کرد و دانشجویان ایرانی زیادی نیز در آنجا تحصیل کردند. او در همه مجامع ایرانشناسی تا آخرین سال عمر خود حضور داشت و دانشجو و استاد را دوستانه ملاقات و کمک می کرد.

فرای نزدیک به پنجاه سال پیش کتابی درباره تاریخ ایران باستان نوشت که هنوز در دانشگاه ها تدریس می شود و همچنین هنوز خوانا و لذت بخش است. این کتاب را به اقوام ایرانی یعنی بلوچ ها و کردها و آذری ها و دیگران تقدیم کرده بود.

همچنین سی سال پیش کتاب ارزشمند و مهمی با نام تاریخ ایران باستان نگاشت که کتابی است مرجع و مفید برای دنیای باستان ایرانی (از غرب چین تا عراق امروزی).

او با مردم ایران زندگی کرد. در شیراز موسسه آسیایی دانشگاه پهلوی شیراز را رونق داد و محققان زیادی را به آنجا دعوت کرد و مجله مهمی بچاپ رسانید که امروزه چاپ آن در آمریکا ادامه دارد. فرای با مردم خراسان بزرگ سوار بر اسب گشت و گذار می کرد و آنها را دوست داشت. در دانشگاه های دوشنبه و کابل تدریس کرد و این، فرق مهم او با دیگر مستشرقین غربی بود.

معمولا بسیاری از ایرانیان از گذشته خود پس از فروپاشی ساسانیان (دوره اسلامی) دوری می کنند و دوست ندارند درباره آن بدانند یا صحبت کنند و اگر هم می کنند با دیدی منفی به آن نگاه می کنند. اما با خواندن کارهای فرای ما به عمق و ارزش فرهنگ ایرانی اسلامی و اثرگذار بودن ایرانیان بر این تمدن، به زیبایی آشنا می شویم.

در دهه ۴۰ میلادی یکی از اولین مقالات فرای درباره خاندان سامانی بود که کمتر کسی در آمریکا از آن خبر داشت و فرای درباره اهمیت آن خاندان نوشت و همچنین اهمیت زبان فارسی را برای پیشرفت فرهنگ و تمدن اسلامی در خراسان بزرگ (آسیای میانه) و هند و خاور دور به صراحت نشان داد.

نوشته هایش با استدلال بود و با اینکه ایران را دوست داشت و همیشه با احساس درباره ایران سخن می گفت، اما هرگز در آثارش، درباره ایران گزافه گویی نمی کرد.

توجه بخصوص او به خراسان بزرگ (آسیای میانه) از اولین کارش که درباره تاریخ بخارا بود مشخص است. نه تنها تاریخ بخارای نرخشی را به چاپ رساند، بلکه کتابی خواندنی درباره بخارا در دوران قرون وسطی نوشت و اهمیت فرهنگی آن مکان را نشان داد. همچنین چند سال پیش یکی از آخرین کتابهایش درباره تاریخ خراسان بزرگ قبل از آمدن ترکان بود که درباره ایرانیان و اهمیت حضورشان، از دوران مهاجرت هند و ایرانیان تا آمدن اسلام ، نوشته شده.

کتاب دیگر او درباره میراث ایران از اواخر دوره ساسانی تا فروپاشی حکومت عباسی بود که هنوز بهترین مطالعه درباره این دوره از تاریخ ایرانزمین است. علل رواج زبان فارسی پس از آمدن اسلام و جامعه ایران در اوایل دوران اسلامی همه و همه در این کتاب بازگو شده است.

یازده سال پیش موقوفات دکتر محمود افشار از ریچارد فرای در تهران قدردانی کرد. پس از چند روزی فرای می خواست که از شلوغی تهران دور شود و برای همین ایرج افشار همراه با دکتر شفیعی کدکنی و بهرام افشار و بنده به سفری بیادماندی رفتیم.

در سفر است که انسان خلق و خوی مردان بزرگ و منش و رفتار آنها را می تواند بشناسد. سفر از تهران به قم و از آنجا به گلپایگان و سپس ایلام و بالاخره به کرند کردستان ختم می شد. در طول راه همه در حال صحبت بودیم و اینکه در چه سالی فرای در این مکان بوده و کی افشار به آن سر زده.

فرای در طول راه خسته می شد و گه گاه پیاده می شدیم و نان و پنیری می خریدیم و خربزه ای می خوردیم. اما با این خستگی فرای همیشه با خنده و پر از سوال بود. با همه سلام و علیک می کرد و سعی در صحبت با مردم داشت. حتی در طول راه در ایستگاه بازرسی می گفت: "سلام من آمریکایی هستم آقا!"

این دوستانه و خاکی بودن فرای برای در این سفر معلوم شد. به یاد دارم که او هنوز در سفر کنجکاو بود و اگر چیزی را تا آن لحظه ندیده بود، مانند کودکی به هیجان می آمد. این صمیمیت فرای را می توانم در این خاطره خلاصه کنم؛ در راه سفر به کردستان به خمین رسیدیم و به خانه پدری آیت الله خمینی.

فرای و افشار و من پیاده شدیم و فرای بلافاصله به نگهبان در گفت: "من فرای هستم. من آمریکایی هستم. من می خواهم با شما عکس بگیرم."

بیچاره نگهبان دم در از ترس رنگش پریده بود و می گفت: "نه آقا " اما فرای دست بردار نبود و بلاخره آنقدر با او صحبت کرد که راضی به عکس گرفتن شد، دستش را دور گردن او انداخت و به راحتی برای دید و بازدید خانه رفتیم. فرای چنین فردی بود. دوست ایرانیان و دوست دار ایران بزرگ.