به یاد کاوه گلستان

حق نشر عکس Mohammad Farnood
Image caption یاد کاوه گلستان و ده ها روزنامه نگار گمنام گرامی باد و چه زیبا آلفرد یعقوب زاده عکاس ایرانی -فرانسوی گفت، « کاوه بی قرار رفت، همانگونه که می خواست»

چهار سال پیش در هتل پالاس سلیمانیه بودم. با جیم میور خبرنگار خاورمیانه بی بی سی قراری داشتم. ایمیل زدم که در هتل پالاس همدیگر را ببینیم. جیم زنگ زد و گفت نمی تواند به آنجا بیاید. پرسیدم چرا؟ گفت پس از کشته شدن کاوه، او به هتل پالاس بر گشته بود تا وسائل شخصی کاوه گلستان را که در آن هتل بود جمع و برای خانواده اش به ایران ببرد. گفت خاطره آن روزها هنوز آزارش می دهد.

اولین روزهای بهار سال ۲۰۰۳، کردستان عراق میزبان بسیاری از خبرنگاران بین المللی بود. در راهرو و رستوران هتل ها بسیاری از خبرنگاران با تجربه جنگ دیده می شدند. حدس و گمان درباره حمله آنی آمریکا به عراق زیاد بود. بعضی ها چند هفته ای آنجا منتطر بودند، برخی دیگر تازه رسیده بودند. هوا خوب بود و طبیعت کردستان بسیار نوروزی.

از ۱۹۹۲ کردستان عراق در کنترل کردها بود. صدام آنجا کنترلی نداشت و نزدیکترین جا به بقیه عراق بود. می دانستیم حمله زمینی آمریکا به عراق قطعی است. جان سیمپسون خبرنگار بین المللی بی بی سی هم در آن روزها در کردستان بود. همگی تلاش می کردند که به همراه نیروهای آمریکایی و پیشمرگه های کرد به سوی بغداد بروند.

در راهرو هتل پالاس سلیمانیه چهره ای آشنا را دیدم. مردی میانسال با موهای تقریبا سفید و سبیل پر پشت. هیچگاه او را از نزدیک ندیده بودم، اما فورا او را شناختم. او کاوه گلستان بود. رفتم جلو ، سلام دادم و به شوخی به او گفتم، «در این روزهای نوروزی می دانی آمدن کاوه به کردستان برای ما کردها چه معنایی دارد؟ عمر ضحاک زمانه به سر آمده و گلستان در راه است». او خندید. خودم را معرفی کردم و از لهجه ام فهمید که کرد هستم. از من پرسید آنجا چکار می کنم. گفتم از کانادا آمده ام و بر روی یک برنامه برای تلویزیون سی بی سی کار می کنم. امیدوارم با پیشمرگه ها و نیروهای آمریکایی بتوانم به کرکوک بروم. گفت مواظب باش، خیلی خطرناک است.

آن روزها در میان خبرنگاران جنب و جوش خاصی بود. بسیاری از آنان ضد جنگ بودند، اما در عین حال می خواستند از همان لحظات اول جنگ را پوشش دهند. همگی از خطرات پیش رو آگاه بودند. برخی از آنها سالها از افغانستان، بوسنی و جنگ ایران و عراق گزارش داده بودند.

دو یا سه روز بعد کاوه که فیلمبردار جیم میور خبرنگار بی بی سی در ایران در آن زمان بود، به همراه تیم جیم به کفری رفتند. کفری شهری کردنشین در نزدیکی کرکوک و سلیمانیه است. چند روز پیشتر برای مصاحبه با بازماندگان کشتار انفال به آنجا رفته بودم. کردها آن منطقه را گرمیان می نامند. از تپه های مشرف به شهر کفری می شد سنگرهای ارتش صدام را دید. نیروهای صدام گاهی تپه های اطراف کفری را به توپ می بستند.

یک راهنمای محلی که فکر کنم پیشمرگ هم بود تیم کاوه و جیم را به یکی از تپه های مشرف به موضع نیروهای صدام می برد. تیم بی بی سی از توپ باران گاه به گاه آن تپه ها آگاه بود. هنگامی که اتومبیل آنها به تپه می رسد، به محض پیاده شدن استوارد هیوز تهیه کننده بی بی سی از اتومبیل، صدای انفجار مهیبی شنیده می شود. کاوه گلستان که سالها تجربه گزارش در مناطق جنگی را داشت، به دنبال پناهگاه از اتومبیل دور می شود. او تصور کرده بود که گلوله توپ به آنها اصابت کرده. اما انفجار توپ نبود، استوارد بر روی مینی پا گذاشته بود. متاسفانه کاوه در حال دویدن در میدان مین بود، ابتدا روی یک مین و سپس به روی مین دیگری می افتد و جان می بازد. پای استوارد هم زخمی و جیم جراحت سطحی بر می دارد.

گاهی در میدان جنگ حتی اگر از با تجربه ترین خبرنگارها باشی، یک تصور یا حساب اشتباهی می تواند جان خود و همکارانت را به خطر بیاندازید. خبر مرگ کاوه در میان خبرنگاران پیچید. بسیاری او را از نزدیک می شناختند یا با او کار کرده بودند و احترامی زیادی برای کارهای او داشتند. مرگ او بسیاری از خبرنگاران را متاثر کرد.

روز پنجم آوریل کاروانهایی از نیروهای پیشمرگه به همراه نیروهای ویژه آمریکا به طرف کرکوک به راه افتادند. من در آن زمان نتوانستم مجوز همراهیشان را بگیرم. خبرنگاری آزاد و ناشناخته، اما جان سیمپسون خبرنگار ارشد بی بی سی توانست همراه آنان برود. ظاهرا از خوش شانسی من بود که نتوانستم با کاروان پیشمرگه ها بروم. ساعاتی بعد از خروج کاروان، جنگنده های آمریکایی به اشتباه یکی از این کاروانهای پیشمرگه ها را هدف قرار دادند. کامران عبدالرزاق، مترجم جان سیمپسون کشته و فیلمبردار او نیز زخمی شد. کامران را نزدیک می شناختم، جوانی با استعداد بود و انگلیسی را خوب می دانست.

در ماموریتهایمان به مناطق جنگی، بسیاری از خبرنگاران محلی، مترجم، راهنما و راننده به ما کمک می کنند. ما معمولا برای ماموریتی چند روزه آنجا هستیم و پس از چند روز محل را ترک می کنیم. اما آنان هر روز با گروه و تیمی دیگر کار می کنند. زندگیشان هر روز در خطر است. بسیاری از آنان در عراق، سوریه یا افغانستان کشته شدند.

در سال ۲۰۰۴ هتل محل اقامتم در بغداد با ده ها کیلو تی ان تی منفجر شد. من شانس آوردم که اتاقم در پشت خیابان اصلی بود. هشت نفر در اطرافم کشته شدند. من هم زخمی شدم. اما بار دیگر به طرز معجزه آسایی جان به در بردم. همواره این سؤال برایم پیش می آید، چرا ما دو باره می خواهیم به مناطق جنگی بر گردیم؟ گاهی حتی بایستی به مدیرانمان فشار بیاوریم که ما را به مناطق جنگی بفرستند!

بسیاری از خبرنگاران جنگ، همکاران و دوستان نزدیکشان را از دست داده اند. برخی از آنان هیچگاه خود را نمی بخشند و احساس گناه می کنند که چرا زنده هستند. بعد از سالها هنوز بوی مرگ، جنازه های سوخته و صدای گلوله و انفجار در حافظه مان باقی می ماند. آلن لیتل خبرنگار ارشد بی بی سی در بوسنی بود. او می گفت، هر گاه در لندن روی چمنها راه می رود مواظب است که روی مین نرود، یا بالای ساختمانها را نگاه می کند مبادا تک تیراندازان او را هدف قرار دهند. بسیاری از خبرنگاران جنگ دچار افسردگی می شوند.

سال گذشته در یک سفر مخفیانه به سوریه نزدیک بود توسط نیروهای بشار اسد دستگیر شویم. در آن لحظه من نگران بازگرداندنم به ایران بودم. در آن لحظه بارها به خودم گفتم اگر سالم برگشتم این آخرین ماموریت من خواهد بود. اما مثل اکثر خبرنگاران جنگ به محض بازگشت، فکر سفر بعدی بودم. چرا؟

بسیاری می گویند خبرنگاران جنگ به آدرنالین معتادند، بی قرارند، هیجان را دوست دارند. برخی دیگر می گویند آنان خودبزرگ بینند و می خواهند خودی نشان دهند. البته پدرم فرضیه دیگری داشت. او همواره می گفت به اندازه یک مو بین حماقت و شجاعت فاصله است، البته او بر این باور بود که من در سفرهایم به مناطق جنگی همواره در طرف اشتباه این خط هستم.

اما خبرنگاران جنگ به خطرات پیش رو واقفند. بسیاری از آنها ضد جنگ هستند. شاهدند که چگونه انسانهای بی دفاع کشته می شوند، خانه هایشان ویران می شود. کودکان یتیم می شوند. دیدن این وقایق بر روح و روانشان تاثیر می گذارد. اما بسیاری از آنان امیدوارند با پوشش جنگ بتوانند چهره کریه آن را به دنیا نشان دهند، به امید اینکه دیگر جنگی رخ ندهد، حتی اگر به قیمت جانشان تمام شود.

یاد استاد بزرگ کاوه گلستان و ده ها روزنامه نگار گمنام گرامی باد و چه زیبا آلفرد یعقوب زاده عکاس ایرانی -فرانسوی گفت، « کاوه بی قرار رفت، همانگونه که می خواست».