حسین شهیدی روزنامه نگاری که معلم هم بود

حق نشر عکس j

حسین شهیدی،‌ استاد رشته ارتباطات و پژوهشگر ایرانی رسانه ها دیروز درگذشت. او ژورنالسیتی توانا بود که مسائل پیچیده جهان غرب را با زبانی ساده و قابل فهم برای مخاطب فارسی زبان توضیح می داد و مسائل پیچیده ایران را به همین شکل برای مخاطب غربی. اما او فقط یک روزنامه‌نگار حرفه‌ای نبود:

حسین شهیدی معلم بود؛

معلم خوبی هم بود. در کلاس های آموزشی بی‌بی‌سی شناختمش. بیش از ۱۳ سال پیش. کلاس ها برای همه بخش ها و همه زبان ها بود اما در پایان دوره، حسین شهیدی به خواست سردبیرمان یک کلاس اختصاصی سه روزه برای من و چند نفر از همکارانم که تازه به بخش فارسی آمده بودیم، گذاشت. کلاسش با کلاس هایی که تا آن موقع گذرانده بودم، خیلی تفاوت داشت. با سواد و دقیق و نکته سنج و صریح بود، اهل تعارف نبود و بدون ملاحظه ایرادهای کار را می گفت و این را البته خیلی ها خوش نداشتند.

در روز آخر کلاس، هر یک از ما را فرستاد سراغ یک نفر برای مصاحبه. سراغ روزنامه نگاران قدیمی، استادان دانشگاه و ... در سطح شهر پخشمان کرد.

مهربان و یاری‌دهنده بود؛

روزی که ما را برای مصاحبه فرستاد، علاوه بر راهنمایی و کمک برای مسائل فنی و ادیتوریال و حرفه ای مصاحبه ، با چه دقت و توجهی برایمان توضیح داد که چطور به محل مصاحبه برویم، چه قطاری بگیریم و از چه مسیری برویم. با جزئیات دقیق و نقشه راه. برایش مهم بود که در چه وضعیتی هستی.

همان اوایل وقتی فهمید که بچه دارم و مدرسه بچه ها برایم مهم است، گفت که می تواند با همسرش در این مورد کمک کنند. صمیمانه در خانه‌شان پذیرایم شدند و یک روز کامل منطقه محل زندگی‌شان و مدرسه ها را نشانم دادند. اینکه چه بخشی از آن منطقه مناسب زندگی خانواده است و کدام مدرسه ها بهترند. بعد از نقل مکان به آن منطقه هم برای درمانگاه محل، بیمارستان و دیگر کمک های حیاتی برای تازه واردی چون من، راهنما بودند.

اهل حرف حساب بود؛

حرف هایش اگرچه گاهی تلخ اما به جا بود و حاصل تجربه. یک بار گفت: "در باره ماندن در اینجا خوب فکر کن. اگر اینجا بمانی، باید همزمان برای بچه هایت پدر بزرگ و مادر بزرگ، عمه و خاله و دایی و عمو و... باشی. کار راحتی نیست." سال ها از آن زمان گذشته و من تقریبا هر روز با این حرفش زندگی می کنم. نتوانستم و نمی توانم برای فرزندانم همه اینها باشم.

پسر دکتر جعفر شهیدی بود؛

برای من این هم از نقاط قوت و نکات مثبت او بود. در دانشگاه، درس عمومی تاریخ اسلام را دوست داشتم و نویسنده اش را هم. شاید به دلیل رشد و پرورش در خانه دکتر جعفر شهیدی، استاد زبان فارسی،‌ مترجم نهج‌البلاغه و رئیس سابق موسسه لغت‌نامه دهخدا بود که هم بر مسائل دنیای فارسی زبان و جهان اسلام مسلط بود و هم دانش بالا و مطابق با استانداردهای بین‌المللی در حرفه ای که به آن مشغول بود یعنی روزنامه‌نگاری را داشت. اما همین نسبت خانوادگی‌اش، عاملی بود که شاید خیلی ها را خوش نمی آمد و او را از جبهه‌ای دیگر می‌دیدند: یا مثل من هستی و مثل من فکر می‌کنی یا مخالف من.

مقاوم بود؛

نکته دیگر شاید درد و تجربه ای مشترک بود. او هم سال ها قبل به هاجکین مبتلا شده بود و اثرات جانبی و وحشتناک درمان و داروهای آن را تجربه کرده بود. به نظرم خیلی خوب از پس ماجرا برآمده بود، می خواستم سرمشقم باشد.

عصیانگر و مدافع حقوق صنفی بود؛ یک روز با همکاران دیگر در رستوران محل کار بودیم. عجله داشتم و گفتم کار دارم و باید زود برگردم. در جواب گفت: در این مملکت برای احقاق حقوق کارگران و کارکنان مبارزات و اعتصاب ها شده،... باید از وقت و زمانی که برای ناهار در نظر گرفته شده، استفاده کرد.

مودب بود؛

از چهارده ماه پیش در بیمارستان بستری شد. اولین باری که در بیمارستان به دیدنش رفتم، تا مدت ها از آن همه دستگاه و تجهیزات که به کمک آنها نفس می‌کشید و زنده مانده بود، در حیرت و بهت بودم،. درست مثل نوزادی که برای زنده ماندن به شیر مادر وابسته است، او برای زنده ماندن به همه آن دستگاه ها و اکسیژن نیازمند بود. امیدوار بودم که از دستگاه اکسیژن بگیرندش و خودش بتواند نفس بکشد.

وقتی با یکی از همکارانم به دیدنش می رفتیم، خیلی از مواقع، حین صحبت چشم هایش روی هم می رفت و دیگر نمی توانست ادامه دهد. اما مرتب تاکید می کرد که اگر چشم های من بسته شود، به خاطر وضعیت جسمی و اثرات داروهاست. فکر نکنید نسبت به شما بی اعتنا هستم. واضح است که لازم نبود توضیح بدهد اما خودش لازم می دانست.

همچنان روزنامه نگار و معلم بود؛

اما در همان حال هم معلمی و روزنامه نگاری را از یاد نبرده بود. اخبار و تحولات روز را دنبال می کرد و در چند مورد سوال‌هایی می کرد که مطمئن شود ما در جریان مسائل روز ایران و منطقه هستیم. همچنان می خواست بیشتر بداند: چه خبر؟ در این مورد و در آن مورد چه فکر می کنید و .... منابعی را برای مطالعه و افرادی را هم مصاحبه یا گرفتن مطلب برای سایت به ما معرفی می‌کرد. برخلاف جسمش، ذهنش به طرزی عجیب زنده و قوی بود. در آن حال هم رادیو گوش می‌داد و مطالعه می‌کرد.

در این ملاقات‌ها، به سختی ارتباط برقرار می‌کردیم. با آدمی که استاد ارتباط بود. از یک طرف حرف زدن برای او دشوار بود و از طرف دیگر، من که می دانستم خوب نخواهد شد، نمی توانستم تظاهر کنم که خوب خواهد شد.

با همکارم عمدتا به این جمله های کلیشه ای بسنده می کردیم که: خدا را شکر این بار از دفعه قبل که شما را دیدیم، بهتر هستید، رو به بهبودی هستید و.... اما می دانستیم که راست نمی گوییم. راست نمی گفتیم.

و البته این اواخر به دیدنش نرفتیم. نشد که برویم. دلیل هم، همان روزمره‌گی‌های زندگی که زمانی متوجه می شوی بیخود بودند و توجیهی نداشتند که دیگر خیلی دیر است.

با مرگ حسین شهیدی باز هم با این سوال درگیرم که آن همه تجربه، هوش و استعداد، و دانش و آموخته‌ها به کجا می‌رود؟