کلاه قرمزی؛ نماد نسل پس از انقلاب

حق نشر عکس o

پیش از این دو نقد کلاه قرمزی، نماد شوخ طبعی ایرانی و کلاه قرمزی و بازتولید کلیشه‌های جنسیتی درباره مجموعه کلاه قرمزی منتشر شده بود. در ادامه این بحث نوشته دو نفر از خوانندگان سایت بی بی سی فارسی در صفحه ناظران منتشر شده است.

شبنم گلی، دانشجوی اتنوموزیکولوژی

کلاه قرمزی هویت نسل ماست، نسل متولد پس از انقلاب، نسل متولد جنگ، متولدین دهه شصت، نسلی که امروز در ابتدای دهه سوم زندگی اش است. نسلی که تفریحش همان تلویزیون کوچک لامپی بود که دو کانال، و بعد ها سه کانال، بیشتر نداشت.

در میان همه انیمیشن های درجه چندم چینی و ژاپنی عروسکی آمد شیرین زبان، عروسکی که از جنس ما بود.

ما بچه های طبقه متوسط که شلوار ورزشی کهنه و پاره کلاه قرمزی را پوشیده بودیم(چه بسا که همان لحظه که او به دیدن آقای مجری آمد همان شلوار پایمان بود، کز کرده جلوی تلویزیون، با دفتر مشقی که از نوشتن در آن دل خوشی نداشتیم)، آن چکمه های قرمز پلاستیکی را پوشیده بودیم و همه زندگیمان همان برنامه کودک بعد از ظهر بود، همان خانوم یا آقای مجری.

ما عمو پورنگ و خاله شادونه نداشتیم. ما یک آقای مجری داشتیم و یک عروسک بازیگوش که مثل ما از نوشتن مشق های چندین صفحه ای خود لذت نمی برد.

کلاه قرمزی آمد و حرف همه ما را زد، گفت مشق نوشتن را دوست ندارد. زبان ما شد. هر آنچه ما در خانه و مدرسه جرات گفتنش را نداشتیم او گفت.

ما سگ خانگی نداشتیم، گربه و همستر نداشتیم. دلمان به ببعی و گاو و الاغی خوش بود که گاه گداری، اگر به سفر و گردشی می رفتیم در راه می دیدیم.

کلاه قرمزی هم عاشق حیوانات بود، آمد و با خودش گاو و گوسفند و الاغ و مرغ آورد. آمد و با خودش پسر خاله و پسر عمه اش را آورد. ما که اجازه نداشتیم نه جایی غیر از خانه خودمان شب بخوابیم و نه کسی را به خانه مهمان کنیم. پسر عمه و پسر خاله را در مهمانی می دیدیم و با اشک و دلخوری جدا می شدیم.

زوری نداشتیم که به کسی برسد، ولی کلاه قرمزی با ذکاوت و شیرین زبان بود. او همه کارهایی که ما می خواستیم بکنیم و توانش را نداشتیم کرد و ما نشستیم جلوی تلویزیون به تماشای او.

امروز در انتهای دهه بیست و ابتدای دهه سی زندگی ما همه عاشقانه کلاه قرمزی را دوست داریم، هم او را و هم اقوام و دوستانش را.

کلاه قرمزی هویت ماست، هویت نسلی گم شده در هیاهوی جنگ و دغدغه نفت و نان، نسل خسته از کنکور و رقابت برای تحصیلات و کار، نسلی که امروز دغدغه اش یا ترک وطن است یا کنار آمدن با غربت و مهاجرت.

کلاه قرمزی آیینه تمام قد زندگی ما است. می آید و با خودش آن آینه را جلوی ما می گذارد تا ساعتی دردها، آرزوها، خوشی ها و نا خوشی های کودکی، نوجوانی و جوانیمان را بی پرده ببینیم.

ببعی آینه تلاش های نسلی است که برای مهاجرت یقه اش گیر آیلتس و تافل است و البته اینکه این تنها ببعی نیست که نمودی از بخش کوچکی از دغدغه های ماست.

همه کاراکترهای کلاه قرمزی نمودی واقعی در زندگی ما دارند. از همه مهم تر اما آقای مجری است، همان آقای مجری که اصلا برای ما مهم نیست اسم واقعی اش چیست.

اگر فیلمی بازی کند ایرج طهماسب است، اما اینجا فقط آقای مجری است. مردی با لبخندی مهربان، آمش و صبری بی بدیل، و کلامی نافذ.

مردی که شاید پدر و معلم ما بود و یا شاید آرزو می کردیم که ای کاش بود. آقای مجری مو سفید کرده، حتی سبیل سفید کرده است و این برای ما غم انگیز است.

پیر شدن آقای مجری را دوست نداریم چون نبودش را نمی خواهیم، نمی خواهیم پیر و خانه نشین شود، آن وقت ما چه کنیم؟ چه کسی مرشد و ناصح کلاه قرمزی باشد؟ چه کسی به او و دوستانش شیرینی بدهد که دل ما هم شاد شود و کاممان شیرین؟

نسل ما عیدش هم دیگر طعم و بویی ندارد. از اواخر اسفند، همان موقع ها که فرهاد بنفشه هایش را با خاک و ریشه و گل در جعبه های کوچک چوبی جای می دهد، ما منتظر کلاه قرمزی هستیم.

روز و ساعت و دقیقه می شماریم تا بیاید و با ما خانه تکانی کند، هفت سین بچیند و تخم مرغ رنگ کند، عیدی بگیرد و مهمانی برود، شیطنت کند و تنبیه شود یا نشود.

سیزده روز عید به تماشایش می نشینیم و از رفتنش هنوز نرفته دلگیر می شویم. تا سال دیگر و "به به دوباره آمد فصل بهاری" دل ما که طاقت نمی آورد. ای کاش یک بار کلاه قرمزی از طرف ما و نسل ما آقای مجری را بغل می کرد و می گفت: "نسل ما بی تو چیزی کم دارد مرد، حتی اگر ۵۰ ساله هم شویم باز هم عید برای ما بی تو چیزی کم دارد."

کلاه قرمزی هجو است

مانی طلوعی، پژوهشگر فرهنگی

مجموعهٔ کلاه‌قرمزی یکی از تفریحاتِ بخش قابل توجهی از ایرانیان در نوروز سال‌های اخیر بوده است.

دست‌اندرکاران تهیهٔ این مجموعه نیز به احتمال زیاد چندان پیشرو یا رادیکال محسوب نمی‌شوند. با این حال این مسأله و محبوبیت این مجموعه و شخصیت‌های ریز و درشتش نباید مانع از نقد آن شود.

اما می‌توان بخش عمده‌ای از نقدهای وارد بر مجموعهٔ کلاه‌قرمزی ۹۳ در زمینهٔ بازتولید کلیشه‌های جنسیتی را رد کرد:

۱. کلاه‌قرمزی هجو است. پررنگ‌ترین بخش این هجو مربوط به نمایش‌هایی است که به بازسازی خواستگاری‌های سنتی می‌پردازند و از اتفاق آماج بیشترین انتقادها بوده‌اند.

چه در خواستگاری مداد از کاغذ و چه گلدان از گل دو شخصیت اصلی خواستگاری اشیایی بیش نیستند و خانواده‌ها سرنوشت این دو را رقم می‌زنند.

چانه‌زنی بین خانواده‌ها موقعیت را تا حد داد و ستد تقلیل می‌دهد، شخصیت خر نقش برادر غیرتی و ناموس‌پرست را بازی می‌کند و گاهی کار به دلایل مختلف به نزاع کشیده می‌شود.

۲. هجو کلاه‌قرمزی محدود به این نمایش‌ها نیست و ریشه در ساختار این برنامه دارد. کلاه‌قرمزی در سال‌های اخیر بیشتر از این که برنامه‌ای مفرح و مملو از پیام‌های آموزشی برای کودکان باشد، هجوی بوده در قالب یک برنامهٔ کودک به ظاهر ناموفق.

درست مانند شبه‌مستندهایی که با ساختار مستند ساخته می‌شوند اما طنز هستند و نه مستند، مانند سریال خانوادهٔ مدرن (Modern Family).

تلاش بیهودهٔ مجری برای آسوده ماندن جلوی دوربین و صحبت کردن با «بچه‌های توی خونه»، خطاب قرار دادن آن‌ها و انتقال پیام‌های اخلاقی پیش‌پاافتاده به بی‌معنی‌ترین شکل در گیرودار داستان‌های شخصیت‌های ریز و درشت از مشخصه‌های این سبک هستند.

برای نمونه یکی از امضاهای این مجموعه مربوط به زمانی است که آقای مجری از دست یکی از شخصیت‌ها خلاص شده و دوباره سعی می‌کند رو به دوربین صحبت کند که دوربین پَن می‌شود و تصحیح قاب آن نشان از سر رسیدن شخصیت بعدی و متعاقب آن دردسر بعدی دارد و این داستان آن‌قدر ادامه دارد تا آقای مجری از صحبت کردن رو به دوربین منصرف شود و بینندگان را به دیدن بخش بعدی برنامه دعوت کند.

این سبک در شخصیت آقای مجری هم منعکس شده و از او شخصیتی ساخته که در برنامه‌های یک سال بسیار زود عصبی می‌شود و سال دیگر سلاح آخرش برای ساکت کردن بچه‌ها دمپایی است.

۳. یکی از سکانس‌های کلاه‌قرمزی ۹۳ که مورد انتقاد گرفت، سکانس سبزی پاک کردن و غیبت کردن شخصیت‌ها بود.

ممکن است در نگاه اول این سکانس تنها تکرارکنندهٔ یکی از کلیشه‌های نخ‌نما و ناخوشایند مرتبط با تصویر زن سنتی است.

اما نگاه عمیق‌تر نشان می‌دهد که از اتفاق این سکانس به شکستن این کلیشه پرداخته و شخصیت‌های مختلف را در حال انجام عمل غیبت کردن نشان می‌دهد.

اتفاقات این سکانس ذات غیبت کردن از زن سنتی خانه‌دار را گرفته و نشان می‌دهد که هر کسی ممکن است دست به این کار بزند؛ حتی پسرخاله که از منزه‌ترین شخصیت‌های این مجموعه است؛ حتی خود آقای مجری که قرار است وظیفهٔ عمده‌اش کنترل بچه‌ها و گوشزد کردن رفتارهای ناپسندشان باشد.

همان‌گونه که خاله باران بعد از تجدید دیدار با آقای مجری و جمع عروسک‌ها شروع به صحبت درگوشی با کلاه‌قرمزی و پسرعمه‌زا می‌کند.

۴. یکی از ایرادهایی که می‌توان از دیدگاه برابری جنسیتی به این مجموعه وارد دانست، انگشت‌شمار بودن شخصیت‌های زن است.

در دو سال اخیر سه شخصیت حیوان و در سال ۹۳ حتی یک شخصیت دیو از اعضای ثابت مجموعه بوده‌اند، اما تنها شخصیت زن ثابت این دو سال دختر همسایه بوده است. بی‌بی و دوره (همسر فامیل دور) دیگر شخصیت‌های زن هستند که گاه و بیگاه حضور دارند.

با بی‌بی‌ چندان آشنا نیستیم اما تصویرش چندان دور از زنی مستقل و قوی نیست. شخصیت دوره تا حد همسر فامیل دور تقلیل یافته که از پشت تلفن بر او خرده می‌گیرد و پس از به دنیا آوردن بچه کارش تمام می‌شود و می‌رود.

اما دست‌کم تصمیم برای سپردن نوزادان به پدران توسط خود زنان «دور» گرفته شده و مردان در بهترین حالت پس از اعتراض توانسته‌اند چند روزی از بچه‌داری مرخصی بگیرند.

مورد دیگر عبور از کلیشه‌های جنسیتی، شخصیت خاله باران است که در قسمتی از برنامه کلاه ایمنی مهندسان عمران را به سر می‌گذارد، تصویری که به ندرت در تلویزیون ایران دیده می‌شود.

۵. همان‌طور که پیش از این اشاره شد، ساختار مجموعه‌های نوروزی کلاه‌قرمزی نشان می‌دهد که این مجموعه تنها با هدف مخاطب قرار دادن کودکان امروز ساخته نشده.

برای نمونه شخصیتی مانند آقای همساده بیشتر به طنز بزرگسالان می‌ماند تا طنز یا برنامهٔ آموزشی کودکان. یا هدف اصلی معرفی آسانسور در این برنامه خلق موقعیت‌های طنز و خنده‌آور است، نه آموختن درس‌های اخلاقی به کودکان در مورد آسانسورسواری.

حتی ساعت پخش این برنامه نیز ساعت معمول پخش برنامه‌های کودک نیست. شاید دلیل این امر هوش جبلی و طهماسب در شناخت مخاطب احتمالی‌شان باشد.

آن‌ها به خوبی می‌دانند که وقتی کلاه‌قرمزی در نوروز ۸۸ بعد از سال‌ها دوباره در تلویزیون ظاهر شد، بخش قابل توجهی از مخاطبانش را افرادی تشکیل می‌دادند که در کودکی خود ساعت‌ها برای دیدن فیلم «کلاه‌قرمزی و پسرخاله» صف کشیده بودند؛ برخی چند بار این فیلم را در سینما تماشا کردند و برخی مجبور شدند دست از پا درازتر به خانه برگردند.

بنابراین جبلی و طهماسب قالب برنامهٔ کودک را انتخاب کرده‌اند، اما محتوایی که تولید می‌کنند برای بزرگسالان مناسب‌تر است و آن‌ها را بیشتر می‌خنداند.

با این وجود شکی وجود ندارد که کودکان بسیاری نیز بین مخاطبان برنامه‌های نوروزی کلاه‌قرمزی وجود دارند.

شاید از این رو بهتر باشد تولیدکنندگان این مجموعه اگر هر گونه نیتی در رابطه با آموزش کودکان دارند، حساسیت بیشتری در مورد محتوای آن به خرج دهند. از آن رو که بعید است هجو بهترین راه برای آموزش کودکان باشد.