زن در زوربای یونانی

  • 2 مهٔ 2014 - 12 اردیبهشت 1393
  • اظهارنظر
ایرنه پاپاس در فیلم زوربای یونانی

استادم این کتاب را در زمره کتابهایی خوانده بود که زندگی آدم را تغییر می دهند: زوربای یونانی. و من چون استادم را باور داشتم، از صفحه نخست این کتاب منتظر بودم جایی دیالوگی اتفاقی چیزی زندگی مرا تغییر دهد.

اما در این انتظار بی صبرانه یک چیزِ مزاحم، امید مرا به نزدیک شدنِ نقطه عطف می گرفت: حساسیتم به معنای زن در دیدگاه و قلم نویسنده و به تبع آن قهرمان داستان زوربا و دانای مریدش، ارباب.

"در جهان چیزهای شادی آفرین بسیارند چون زنها، میوه ها و ایده ها."

این را راوی داستان می گوید که فرهیخته ای است با عقاید چپ گرایانه، معتقد به برابری انسانها، بی عدالتی نظام قشربندی حاکم و طرفدار برابری زن و مرد. پیرو بوداست و به دنبال رسیدن به صلح درون. در آن سو زوربا قرار دارد، انسانی وحشی، رها از هر قید و بند و فلسفه مکتوبی. مکتب خودش را دارد، اصول خودش را و دین خودش را. دنیا دیده است و انسانی است با تمام ویژگی هایی یک انسان، مهربان، نوع دوست، خوش گذران، هوس ران، قوی، شجاع، به قول خودش هم دزدی کرده، هم قتل، هم زنا. به هر ماده ای رسیده شلوارش را پایین کشیده و این از محاسنش است که دنیا دیده قلمداد می شود. در وصف جوانی اش می گوید:

"هر موقع شب به هر دهی می رسیدم، جای خوابم آماده بود. در هر دهکده حتما یک بیوه سبک مغز پیدا می شود. یک قرقره نخ، یک شانه و یا یک روسری، آن هم سیاه رنگ به خاطر شوهر از دست رفته اش تقدیم می کردم و در بغلش می خوابیدم. خرجی هم نداشت."

"گوش کن من همه جورش را دیده ام. یک زن هیچ چیز دیگری در ذهن ندارد. زن یک موجود بیمار است. اگر کسی به او نگوید که دوستش دارد و او را می خواهد می زند زیر گریه. شاید از تو خوشش نیاید یا اینکه از دیدنت حالش به هم بخورد، این مسئله ای است جداگانه ولی تمام مردانی که چشمشان به او می افتد باید او را بخواهند. این آرزوی اوست. بهتر نیست دل این موجود بیچاره را به دست بیاوری و رفتارت مطابق میلش باشد؟"

خیلی زود دریافتم که این داستان را مردی برای مردان نوشته. یعنی جنسیت مذکر برای جنسیت مذکر. در این قصه زنها یا فاحشه اند یا بره و البته نوع دیگری هم هست به اسم مادیان اصیل، که کاملا فاحشه نیست اما مترصد بند دادن آب است و تبدیل شدن به یک بره.

زوربا از روسیه می گوید "با صد دراخما می شد یک قاطر را خرید و با ده تای آن یک زن را...در روسیه همه چیز فراوان است. تنها مربوط به خربزه و هندوانه نیست. ماهی، کره، زن... زن چیز دیگری است، انسان نیست، چرا کینه به دلم بگیرم. زن موجود غیر قابل درکی است و تمام قوانین دینی و دولتی درباره اش اشتباه کرده است. اگر قرار باشد من قانونگذاری کنم در مورد زن و مرد قوانین جداگانه ای وضع می کردم. ده صد هزار قانون برای مرد می گذاشتم ولی برای زن حتی یک دستور صادر نمی کردم. چون بالاخره مرد مرد است و تاب تحملش را دارد. چند بار باید بگویم ارباب، زن موجودی است که نیرو ندارد."

بعد سر و کله یک "بیوه زن" در داستان پیدا می شود. این زن نه اسم دارد نه رسم. تمام توصیفی که از او وجود دارد مربوط به موها و پستانها و کپلهایش است و خالی به روی گونه، به جای اسم هم همین لقب مرکب را یدک می کشد: "بیوه زن". زوربا شبها دور باغ او پرسه می زند که مطمئن شود "بیوه زن" تنها نمی خوابد:

"نخند ارباب. اگر زنی تنها به بستر برود، تقصیرش متوجه ما مردهاست. همه ما باید در روز قیامت جوابگو باشیم."

یک روز ارباب به خانه "بیوه زن" نزدیک می شود:

"در را باز گذاشت و در حالی که کپلها را تاب می داد در برابر چشمانم در پشت درختان پرتقال ناپدید شد. داخل شدن و کلون در را انداختن. به دنبال وی دویدن. کمرش را گرفتن و بدون ادای کلمه ای وی را به سمت تخت خالی کشیدن. به این اعمال می گویند حرکت مردانه."

و باز زوربا زنها را برای اربابش توصیف می کند: "زنها از این رفتار خوششان می آید. دیوانه آدم می شوند. قوزی باشی هشتاد سال داشته باشی و یا به شکل بوزینه باشی تمام اینها را فراموش می کنند و جز دستی که پول می ریزد چیز دیگری نمی بینند.... به عقیده من تنها کسانی انسانند که به دنبال آزادی باشند. زنها آزادی را نمی خواهند. در این صورت آیا آنها را می توان انسان شمرد؟"

در ادامه داستان، پیرمردی بعد از خودکشی یکی از جوانهای ده از عشق "بیوه زن" می گوید: "خوب کردی پاولی جان، کار صحیحی کردی. بگذار زنها هر چه می خواهند شیون بکنند. آنها زن هستند و عقل و شعور درستی ندارند."

و باز زوربا: "زنها در مواقعی خیلی به درد می خورند که مردها کارهایی مثل استخراج ذغال حمله به شهر یا صحبت با خدا نداشته باشند. در غیر این موارد یک مرد چه کار دیگری می تواند بکند مگر اینکه از بیکاری بترکد؟ مشروب می خورد قاپ بازی می کند یا دستهایش را به دور کمر زنی حلقه می کند."

زوربا می خواهد دیر خودش را تاسیس کند و بعضی چیزهای عجیب را درونش راه بدهد مانند "زن، ماندولین، بطریهای راکی و خوکچه سرخ شده" – به کلماتی که هم رده زن آورده می شوند توجه کنید:

"زوربا به نشانه همدردی سرش را تکان داد. زیر لب گفت بیچاره زنها. عجب احمقهایی هستند."

در جای دیگر، زوربا زئوس را تفسیر می کند. از نظر او زئوس خدایی ست که برای زنها دلسوزی میکند، زنهای زشت و کریه و آنها که هیچ کس حاضر نیست با آنها بخوابد. و همینطور زنهای تنها که شوهرهایشان به مسافرت رفته. زئوس از سر دلسوزی وقتی ناله های این "زنهای بیچاره" را می شنید برای خوابیدن با آنها به زمین می شتافت و جوری شد که دیگر "کمرش تکان نخورد و مرد" به طنز از خیالش برای تاسیس یک آژانس ازدواج حرف می زند که در آن "پیردخترها، زنهای خیلی معمولی، پا کجها، چشم لوچ ها، قوزیها، چلاقها" مرد رویاهایشان را توصیف کنند و زوربا به مردانی با آن مشخصات پول بدهد و بفرستدشان به سراغ زن مربوطه و بگوید "با او عشق بورزید اگر حالتان به هم خورد من پولش را می دهم."

"ارباب تو مرتب دستم میندازی و می گویی زنها را زیاده از حد دوست دارم. چرا آنها را دوست نداشته باشم در حالی که همه موجوداتی ضعیفند که حتی از کار خود بی خبرند و به محض اینکه دست به پستانهایشان بزنید خود را تسلیم می کنند."

در جای دیگر، تجاوز را اینطور به تصویر می کشد که در آن زنها ابتدا مقاومت می کنند اما بعد ناله های لذتشان گوش فلک را کر می کند.

در کل داستان، تصویری که از زن داده می شود مرا یاد صحبت پیرمردی می اندازد که می گفت " پنج بچه دارم و سه دختر" گویی بشر جنسیت مردانه دارد و زن، در کنار میوه و ایده، در کنار ماندولین و خوکچه سرخ شده، به دنیا آماده که زندگی بشر را خوشگوار کند. نه قدرت اندیشه دارد و نه آزادی می خواهد. یا به دنبال کسب درآمد از تنش است یا شوهر کردن. و تعالی روح و رشد کردن در زندگی، مختص مرد است که باید یاد بگیرد چگونه از کنار زن عبور کند بی آنکه اسیر این جادوی خطرناک شود. آنقدر از شهد جانش بنوشد که سختی های جهان برایش قابل تحمل شود، اما نه آنقدر که ازکار و زندگی بیاندازدش.

از این جهت فکر می کنم که این کتاب اگر قرار است زندگی کسی را تغییر بدهد، آن شخص الزاما باید فاقد آگاهی جنسیتی و مغلوب بی اعتراض مردسالاری باشد. وگرنه صدای سنتور فلسفه زوربا در میان سر و صدای کر کننده زن شی انگاری داستان گم خواهد شد.

فکر می کنم اگر یک کتاب تاثیر گذار را بشود به یک ردای تن خور بشر شباهت داد، زوربای یونانی تنها می تواند شورتی مردانه باشد. پوششی برای اندام خصوصی مردانه، با ارگونومی جا دادن عضوی بیرون زده از بدن، و شیاری که هر از گاهی بشود بیرونش آورد برای سرپا شاشیدن و اعمال دیگر.

چنین ابداعی برای اولین بار حتما مردی که آن را پوشیده تحت تاثیر قرار داده اما زنی که آن را بپوشد چه احساسی خواهد داشت؟