افغان‌ها به مردن عادت نمی‌کنند

حق نشر عکس AP
Image caption کشته شدن چهار نفر از اعضای خانواده سردار برای بستگانشان غیرقابل باور و تحمل بود

سگرمه‌هایشان در هم می‌روند. افغان‌ها را می‌گویم. وقتی که صدای بمبی می‌شنوند و آن زمان که خبر کشتن و کشته شدن در شهر دیگری را می‌شنوند. بعد از دهه‌ها شنیدن صدای تیر و تفنگ هنوز به مرگ عادت نکرده‌اند.

در سفری که به افغانستان داشتم، چندتایی صدای انفجار شنیدم. چندین‌تایی هم خبر از انفجار و تیراندازی و کشتن و کشتن و کشتن و مردن و مردن و مردن.

هر بار که صدایی برمی‌خاست، دور و بری‌ها را می‌دیدم که سراغ یکی از دو تلفن همراهشان می‌رفتند و به خانواده‌هایشان زنگ می‌زدند. تا بگویند که زنده‌اند و تا بپرسند: "زنده‌ای؟"

بیشتر افغان‌هایی که من دیدم دو تلفن همراه دارند از دو شرکت مختلف. یک شرکت این طرف شهر خوب آنتن می‌دهد و دیگری آن طرف. یکی برای دسترسی به اینترنت است و دیگری برای تلفن زدن. یکی برای خانواده است و دیگری برای کار. یکی می‌شود یدک آن یکی، وقتی که باتری ندارد.

وقتی که صدای انفجار می‌‌آید گاهی این یکی تلفنشان زنگ می‌خورد و گاهی آن یکی. گاهی به شماره اول همسرشان زنگ می‌زنند و گاه...

زمان جنگ ایران با عراق تلفن همراه نبود. عراق که به تهران موشک می‌زد با همان تلفن‌های معمولی همه به هم زنگ می‌زدند تا احوالی بپرسند و لابد یک "خدا را شکر" هم بگویند که نفر پشت خط زنده است. نوعی آسودگی خیال که "تو نمردی و دیگری بود."

در افغانستان همان خاطرات به یادم آمدند. همان نفرت از جنگ و همان نفرت از سقوط اخلاق.

وقتی که هتل سرینا درست چند ساعت بعد از تحویل سال نوی شمسی مورد حمله قرار گرفت، همکارانم در کابل به من تلفن کردند تا بپرسند "خوبی؟" و چند تایی هم که می‌دانستند در هتل دیگری اقامت دارم، بعدا گفتند که "خدا را شکر کرده‌اند" که سرینا برایم جا نداشت. یکی از این همکاران حفیظ الله بود.

همان وقت که خیال همکارانم از سلامت من راحت شد، یک روزنامه‌نگار دیگر کشته شد. با همسرش. با دو فرزندش. پسر کوچک مجروح شد و ماند.

همان‌ها که از زنده بودنم خوشحال شده بودند در روزهای آینده از کشته شدن آن دیگری در سوگ بودند. گریه‌ امانشان نمی‌داد و از من و از خودشان و از در و دیوار می‌پرسیدند آیا کودک پنج ساله احمد سردار خبرنگار خبرگزاری فرانسه گناهی کرده بود که باید کشته می‌شد؟ آیا باید آخرین تصویری که دیده لوله تفنگی باشد که سرش را نشانه رفته؟

حق نشر عکس AFP
Image caption ابوذر تنها عضو خانواده احمد سردار که در جریان حمله زنده ماند

و البته که جوابی برای این سوال‌ها نیست.

دو هفته بعد بود که بالای ساختمانی چندین و چند طبقه با همکارم مشغول تصویربرداری بودیم که صدای انفجار آمد و بعد صدا به کوه‌های اطراف برخورد کرد و سه بار دیگر با قدرتی کمتر تکرار شد. دودی غلیظ به هوا رفت.

از آن بلندی، صورتهای پیاده‌ها و سواره‌ها را نمی‌دیدم. ندیدم که چهره در هم کشیدند یا نه. سگرمه‌هایشان را هم ندیدم اما دیدم که پا شل نکردند. پیاده راهش را رفت و سواره گاز داد.

افغان‌ها به ناامنی عادت کرده‌اند؟ از خودم می‌پرسم.

ناامنی به شکل‌های مختلفی در افغانستان دیده می‌شود که شاید برای افغان‌ها، دیگر عادی شده باشد اما نه برای من مسافر. بر سر هر سرکی (خیابانی) چندتایی سرباز بودند که اتومبیل‌ها و سرنشینان را می‌گشتند تا نکند تفنگی بدون مجوز همراهشان باشد. یا نکند که جلیقه‌ای زیر پیراهنشان پوشیده باشند که ضامنی به آن آویزان باشد.

هر بار که به فرودگاه کابل می‌رفتم تعداد دفعاتی را که بازرسی می‌شدم می‌شماردم. هر بار هفت بار. دست‌ها را صلیب می‌کردم و هرچه را در کیف و جیبم بود، می‌دیدند. چهار بار هم وسایلم را از دستگاه‌های بازرسی می‌گذراندند.

ورود به هتل و اداره‌های دولتی هم همین وضع را داشت. هر بار باید با حوصله صبر می‌کردم تا درست مرا بگردند و هر بار باید به خودم یادآوری می‌کردم که این بازرسی‌ها برای زنده ماندن خودم است و هربار یادم می‌آمد که احمد سردار و همسر و فرزندانش و آنها که به سویشان شلیک کردند هم از همین پست‌های بازرسی رد شده بودند.

در قندهار که حتی در کوچه‌های خاکی هم پست بازرسی بود. حفیظ الله، می‌گفت که همین تلاشی‌ها (بازرسی‌ها) است که امنیت را به قندهار بازگردانده. حالا دیگر در قندهار کمتر صدای تیر و تفنگ شنیده می‌شود.

ترمینال فرودگاه قندهار، ساختمانی قدیمی و زیبا دارد. به خاطر مسائل امنیتی عکاسی از آن را ممنوع کرده‌اند. نیروهای آمریکایی هم از همان فرودگاه برای پروازهای نظامی استفاده می‌کنند. در فرودگاه، حفیظ از من پرسید که آیا دور تا دور فرودگاه‌های آمریکا هم مانند فرودگاه‌های افغانستان دیوار کشیده‌اند؟

انگار عادت کرده به این همه نشانه‌های ناامنی و به این همه بگیر و بگرد. اما مردن؟ به خدا که نه. هیچ آدمی به مردن عادت نمی‌کند.