رای، دموکراسی، مشارکت و آموزش شهروندی

نقطه آغاز این جستار انتخابات روز پنجم آپریل افغانستان است جستاری که مرا به کودکی ام قبل از انقلاب ۱۳۵۷ می برد.

در سال انقلاب، کلاس پنجم دبستان بودم و تا آن زمان خاطره ای از رای دادن والدینم و یا دیگر بزرگسالان خانواده ندارم. من خود نیز در پنج سال آموزش ابتدایی رای دادن و حتی مشارکت دموکراتیک را با هم سالانم و معلمان در مدرسه تجربه نکردم.

جامعه ای که در آن زندگی می کردم به ظاهر شهری، مدرن و مدنی بود. خیابان و پیکان و پلیس و اداره و ساختمان بلند داشت. و مدرسه داشت و من مدرسه می رفتم تا باسواد شوم. همه این ها در شهر بودند. این جامعه اما گویا شهروند نداشت.

شهروند به معنای واحدی انسانی در اجتماع که حق داشت در تعیین سرنوشت خویش شریک باشد. شهروند یعنی کسی که در فضای عمومی با دیگران دست به عمل سیاسی بزند.

اگر رای دادن را در جوامع مدرن از مهم ترین اجراهای شهروندی محسوب کنیم، من والدینم را و هیچ یک از بزرگترهای فامیل را به عنوان شهروند تجربه نکردم. هیچ انتخاباتی را نیز به یاد نمی آورم.

در زیست شهری ما، آن جور که خاطرات من می گویند هیچ صندوق رایی وجود نداشت. من و همسالانم چیزی به نام انتخابات را نمی شناختیم. نه در خیابان، نه در خانه و نه در مدرسه.

چیزی که به جای رای وجود داشت و همه ما می شناختیم یعنی از ابتدا به ما شناسانده بودند و پایه دانش سیاسی و اجتماعی مان بود شاهی بود که عکسش اول کتاب های درسی بود. و بعد عکس فرح تاجدار و آنگاه پسر بچه ای نه چندان بزرگتر از ما که قرار بود بعد از پدرش شاه ما بشود. انتخابی در کار نبود.

می خواستیم و نمی خواستیم کتاب ها را که می گرفتیم عکس شاه و زنی که توانسته بود نقشش را درست بازی کند و ولیعهدی بزاید رقم خورده بود. چه شوق و ذوقی داشتیم وقتی کتاب های درسی را آغاز هر سال تحصیلی می گرفتیم و بو می کردیم. بوی کاغذ و مرکب می دادند. ولی آن ها را که باز می کردیم آن تصاویر نو نبودند. سوادآموزی ما و شوق ما به آغاز، با چیزی کهنه، مسلط و محتوم گره خورده بود.

کاغذ و مرکب معنی نوشتن می دادند ولی ما نمی توانستیم چیزی غیر از خدا، شاه، میهن بنویسیم. کتاب که با فناوری چاپ ارتباط داشت ایده ای مدرن را با خود همراه داشت. ایده خواندن را. خواندن انتقادی را. خواندن همراه سوال کردن و از مهم ترین سوال ها چرا بود.

ولی ما محکوم بودیم کتاب های درسی را که باز می کنیم به آن عکس ها سر خم کنیم. سوال نکنیم: چرا سر فرح تاج باشد و سر ما نه؟ چرا آن پسر بچه شاه بعدی شود و ما نه؟ اصلن چرا رای ندهیم تا شاه موقتی برای خودمان تعیین کنیم؟

اصلن کی گفته باید شاه داشته باشیم؟ آموزش ما اما بی چون و چرا بود. آموزشی ارتشی. همین نیز چکیده روش " تعلیم و تربیت" ما در مراسمی به نام "پیشآهنگی" بود.

در نمایش "پیشآهنگی" روسری سه گوشی، شبیه پرچم، را دور گردن می بستیم و جوارب بلند سفید می پوشیدم و پرچم ایران را تکان می دادیم. پرچمی دیگری هم هر روز سر صف بالا می رفت و آهنگ "شاهنشه ما زنده بادا " از بلند گو پخش می شد. در همه این نمایش ها ما دانش آموزان سرباز بودیم. سرباز-کودکان در نمایشنامه از پیش نوشته شده ی "خدا-شاه-میهن" که در آن شاه سایه ی خدا بود و میهن سایه شاه. تثلیثی که در آن شاه سه بار بازنمایی می شد.

همچون در "پیشآهنگی"، روش سواد آموزی ما نیز مبنای صرف "دیکته کردن" داشت. در کلاس معلم قدرت مطلق بود، در حیاط و راهرو ها ناظم ودر دفتر مدیر.

در کلاس های درس، همه رو به معلم و تخته که بالایش عکس تاجداران نصب شده بود می نشستیم. او دیکته می کرد و ما حرف می زدیم. او دیکته می کرد و ما می خواندیم. او دیکته می کرد و ما می نوشتیم. او دیکته می کرد و ما اعداد را جمع و تفریق و ضرب و تقسیم می کردیم. او دیکته می کرد و ما فکر می کردیم.

اینطور بود که هرم قدرت را آموختیم و جزو دانش عمومی اجتماعی مان شد. دانش آموزان در ته هرم بودند و نقششان اطاعت و فرمانبرداری.

در بعضی تصویرهای کتاب های درسی خانم معلم چوب بلندی به دست داشت که با آن الفبا را آموزش می داد. من به شخصه چوبی را در دست معلم کلاس اولم به یاد نمی آورم. ولی آن چوب در ذهنم همچنان نماد الفبا بود.

در مدرسه هیچ فعالیتی در گروه های کوچک دانش آموزی وجود نداشت. دانش آموزان فرصتی نداشتند تا درک و حس و تجربه شخصی شان را از الفبا یا اعداد با هم در میان بگذارند و به یکدیگر منتقل کنند.

به یاد نمی آورم در هیچ کلاسی دردوره دبستان با بغل دستی ام رو به رو شده و گفتگویی درباره آنچه می آموختیم داشته باشیم.

مبنای آموزش صرف تقلید و تکرار بود. در این مبنا تجربه های روزمره و زیسته ما داخل نمی شد. همچنین، ایجاد "تفاوت" در ساز و کار "تکرار" نه تنها تشویق نمی شد، مجاز نیز نبود. خلاقیت و آفرینشگری فردی یا جمعی از جریان آموزش و پرورش غایب بود.

مدل انشاء هم مدل "دیکته ای" بود با موضوع هایی قالبی و تکراری مانند: علم بهتر است یا ثروت. به یاد ندارم یکی از ما انشایی نوشته باشد که تجربیات خودش را در پروراندن موضوع دخیل کرده باشد. معلم ها چنین ایده ای را ترغیب نمی کردند.

کلاس ها به شیوه معلم-محور اداره می شد. ایده آموزشی مدل معروف به "مدل بانکی" بود. در این مدل، معلم بانک دانش محسوب می شود و دانش آموزان حساب های خالی. دانش / ذهن دانش آموزان در کلاس اول صفر در نظر گرفته می شود. در طی هر سال تحصیلی، معلومات مشخصی از بانک به آن ها واریز می شود. انتقالی یکطرفه، با تناظر یک به یک.

اگر در آخر هر سال، دانش آموزی در حسابش کمتر از معلومات منتقل شده داشته باشد، اشکال از دانش آموز است. او را تنبل می نامند. در مدرسه ما فرهنگ زرنگ و تنبل در میان دانش آموزان به شدت در جریان بود.

کتاب های درسی از طرف اداره آموزش و پرورش به طور سراسری به معلم ها دیکته می شد. به آن ها گفته شده بود که تاکید در کلاس ها باید بر موضوع درسی و محتوای کتاب ها باشد. ورزش که کتابی نداشت هم جدی گرفته نمی شد.

در مدرسه ما نه مشارکت را یاد می گرفتیم نه همکاری را. دانش آموز نه به عنوان فرد یا نهاد اهمیت داشت، نه به عنوان عامل اجتماعی. ما هیچ نهاد یا گروه مستقل دانش آموزی وجود نداشتیم. در نمایش "پیشآهنگی" هم که ما را برای اجرای اجتماعی در آینده آماده می کرد نحوه اجرا از پیش داده شده بود و ما سهمی در تعیینش نداشتیم.

مدارس به معمول نه کتابخانه داشتند و نه آزمایشگاه. پایه آموزش تجربی نبود. آموزشی بر اساس سعی و خطا. چرا که جایی برای خطا، برای تجربه گری، در پرورش ما در نظر گرفته نشده بود.

این همه دربین سال های ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۹ روی می داد. نیم قرن یا بیشتر بعد از انتشار کتاب های جان دوئی، فیلسوف، روانشناس، و نظریه پرداز آموزش و پرورش در آمریکا: مدرسه و جامعه ۱۹۰۰، نوشته بود، کودک و برنامه ریزی درسی (۱۹۰۲)، دموکراسی و آموزش و پرورش (۱۹۱۶) و تجربه و آموزش و پرورش (۱۹۳۸).

آموزشی ما، برخلاف آموزش پیشنهادی دوئی، زیربنای نظامی دموکراتیک نبود. بلکه آموزشی بود هماهنگ با جامعه ای که بزرگسالان تجربه رای دادن و شرکت در تعیین سرنوشت خود را نداشتند.

دموکراسی اما با انتخابات آزاد، با گفتگو و مناظره، با تصمیم گیری جمعی عادلانه، با مشارکت و همکاری مردمی ارتباط دارد.

از همه مهم تر با ایده شهروندی یا اجرای سیاسی در فضای عمومی برای خیر عمومی—ایده مشارکت در تعیین سرنوشت به دست خود و برای خود.

دموکراسی با انتقال دانش و تجربه دموکراتیک بین گروه های مختلف اجتماعی ارتباط دارد. همیشه بخشی از تجربه ما تجربه دیگران است. در پنجم آپریل، کودکان افغانستان بزرگسالان خود را در اجرای انتخابات آزاد تجربه کردند.

همین که کودکی مادر یا زنان دیگر بزرگسال را چون یک شهروند تجربه کند آینده او متفاوت خواهد بود. همین که ببیند مردی به جای فعالیت جنگی رای می دهد و زنی برای شناخته شدن برقع از صورت برمی دارد و رای می دهد، می تواند آینده ای متفاوت از گذشته جنگبار کشورش را تجسم کند.

همین که کودکان افغان دیدند، بزرگسالان به شیوه ای مدنی رفتار کردند تا قدرت به شکلی مدنی و بی خشونت منتقل شود.

انتخابات افغانستان بستر سواد آموزی برای کودکان این کشور بوجود آورد. بزرگسالان شامل بیسوادها به کودکان خود آموزش شهروندی دادند. کودکان از آن ها یاد گرفتند که با انگشت های جوهری شان فکر کنند، بگویند، بخوانند و بنویسند.