لخت شدن و فردیت غایب در صحنه

حق نشر عکس i

برخلاف نظر عده‌ای که می گویند لخت شدن مسئله‌ کنونی جامعه‌ ما نیست، به نظر نگارنده این متن می توان گفت که یکی از مهمترین مسائل آن است. اینکه هرکسی در هر گوشه‌ای از دنیا، از ماجده علیای مصری گرفته تا گروه فمن، از گلشیفته‌ فراهانی تا شاهین نجفی، لخت می‌شود همه واکنش نشان می دهند و چیزی درباره آن می نویسند، حرفی می زنند و واکنشی مثبت یا منفی نشان می دهند، گویای این است این «لخت شدن»، چقدر برای مردم مهم است.

در جهان هر انسانی یک حقیقت واقعی وجود دارد و آن « تن» انسان است. بدون تن، برای انسان هیچ جهانی متصور نیست. هر اعتراضی سویه‌ای تنانه در خود دارد و خارج از آن هیچ اعتراضی حقیقی نیست. اما این‌ موضوع مقاله نیست و آن‌چه به آن می پردازم دلایل موافقت و مخالفت با لخت شدن است.

می توان گفت تقریبا بیشتر دلایل مطرح شده در مخالفت و موافقت با موارد مختلف لخت شدن، هیچ کدام دلایلی بالذات و برگرفته از حقیقت خود عمل نبوده است. از آخرین مورد آن شروع کنیم که شاهین نجفی اعلام کرد برای همدردی با زندانیان سیاسی در زندان اوین، این کار را کرده‌ است. آن‌چه در این میان سوال برانگیز است اعلام چنین دلیلی است.

این که ما برای هر عملی نیازمند آنیم که کنش خودمان را به گروهی، جمعی، و یا آرمان و باوری جمعی و یا ارزش و شخصی که برای «جمع» ارزش دارد ربط بدهیم، نشأت گرفته از همان فرهنگ و جامعه‌ای است که هنوز از وضعیت «‌جمع» در نیامده است. مخالفان نیز معمولا از منظر اجتماعی، فرهنگی و سیاسی برای مخالفت با چنین اقدامی وارد می شوند.

عدم رشد فردیت در جامعه‌ ایرانی به سنت‌های فکری معاصر بر می‌گردد. جامعه‌ ایرانی وامدار سه سنت فکری است که هیچ کدام آن‌ها در بردارنده‌ تفکری که فردیت در آن شکل بگیرد نیست. این سه سنت فکری ناسیونالیسم پان فارسی است که اسطوره‌ آن «ایران» است. این ایران یک مفهوم جمعی است که هیچ واحد فردی یا گروهی دیگری را یارای حضور متقارن و یا متباین با آن را نباید دید و جست. در تفکر ایرانی گرایی «وطن»، « خاک»، «تمامیت ارضی» و دیگر ارزش‌های جمعی است که وجود دارد و هرگز سخنی و یا سیاستی مبتنی بر فردیت و فردگرایی در آن راهی ندارد. این جا تقسیم بندی نه بر اساس فرد که بر اساس «ایرانی» و «انیرانی» است.

فردی هم که در مقابل این تفکر قرار بگیرد معمولا «خائن» به وطن و ایران در نظر گرفته می‌شود. حتی تفکرات مدرن‌تر و جدیدتر وارداتی، مثل لیبرالیسم که بر آزادی‌های فردی و سیاسی افراد تاکید دارد چنان زیر سایه این تفکر قرار دارند که تفسیرهای لیبرال‌های ایرانی بیش از آن‌که ناظر به آزادی باشد بیشتر تن به سایه‌ شوونیسم می‌ دهد.

سنت فکری دوم سنت اسلامی است. این سنت نیز بنای اصلی اش را بر اساس « اُمت اسلامی» پی ریزی کرده است. همان چیزی که در اصول اولیه‌ قانون اساسی ایران هم مبنا و معنای تعریف حقیقی بر آن بنا نهاده شده است. در این تفکر هم واحد اصلی همان « امت» است و دیگری در مقابل امت تعریف می‌شود. جامعه به تقسیم بندی « مسلمان» و « غیر مسلمان» تقسیم می شود. نه تک تک افراد.

سنت فکری سوم سنت چپ است که برگرفته از تفکر سوسیالیستی و «کمون»یستی است. تفکری که بدون شک در ترجمه‌ ایرانی اش مبناهای جمعی« توده‌»ای و « خلقی» اش بر مبنای فردگرایی اش می‌چربد. قصد این نوشته‌ نقد این تفکرات نیست بلکه از برساخته شدن فرهنگی حرف می‌زند که حتی محتوای فکری تربیت شده در آن نیز مبانی فردی بسیار قلیل و نحیفی دارد.

در چنین جامعه‌ای هر کس که بخواهد فردی‌ترین عمل را نیز انجام دهد، مجبور است که تعریفی جمعی از آن به دیگران ارائه کند که گاهی بسیار بی ربط به اصل موضوع است. فردی مانند مریم نمازی میل به لخت شدن و نمایش تن خود را در کشوری آزاد و اروپایی به مبارزه با حجاب در کشوری با حکومتی مذهبی و ایدئولوژیک، ربط می‌دهد، یا شاهین نجفی لخت کردن اعضای گروهش را به همدردی با زندانیان سیاسی.

آن زمان هم که گلشیفته‌ فراهانی برای تجربیات شخصی اش و پروژه‌ هنری « سزار» بدنش را لخت می‌کند باز این مخالفان هستند که چنین مسئله‌ای را به جامعه‌ ایرانی و آزادی های سیاسی و مسئله‌ حجاب زنان و اسلام و مبارزه ربط می‌ دهند.

آن‌چه در این میان مشخص است این که نه افراد کنشگر از چنان فردیتی برخورداراند که فردیت قائم بالذات خودشان را دلیلی برای عملی که حق آنان است اعلام کنند و نه مخالفان می‌توانند وحشت خودشان را از رویارویی با عریانی انسان که بخشی از عریانی شخصی خودشان است پنهان کنند و همان را مبدا و ملاک مخالفت نشان بدهند. مخالفان نیز مانند موافقان معمولا پای ارزش‌های جمعی و اجتماعی را پیش می کشند تا وحشت‌شان را از برهنگی پنهان کنند.

تغییر بنیادینی که در جامعه غربی بعد از رنسانس اتفاق افتاد حرکت از سوی « اجتماع» به سوی «فرد» و بعد از آن حرکت از واحدهای «فردی» به سوی « جامعه» است. آن‌چه باعث شده که جوامعی مثل ایران همچنان در این دوره‌ طولانی « گذار» بمانند توقف در همان وضعیت اجتماعی است.

اجتماع ( Gemeinschaft ) ؛ گماینشافت؛ بر اساس نظریه‌ فردنیاند تونیس، گروهی است که به صورت طبیعی و نه آزادانه و با اختیار شکل گرفته است و روابط بر مبنای وضعیت و ارزش‌های جمعی تشکیل شده است. اما «گزلشافت» (Gesellschaft) یا جامعه؛ گروهی از انسان‌هاست که مبنای شکل‌گیری آن اختیاری است و بر اساس ارزش‌های فردی و روابطی بر اساس سود و زیان و منافع فردی شکل گرفته است. پایداری این گروه‌ها و دینامیک بودن گماینشافت بسیار بالاتر از گزلشافت است هرچند گزلشافت ممکن است قدرت همبستگی جمعی بیشتری داشته باشد.

حقیقت تلخ آن‌جاست که لخت شدن‌ها و موافقت ها و مخالفت ها با آن پوشیده در هزار پرده و پیراهن توجیهی اجتماعی و فرهنگی است. لخت شدنی که می‌خواهد خودش را از ارزش‌های جمعی و سیاسی و تبلیغی آویزان کند نمی‌تواند حقیقت اعتراضی تنانه‌ فردی در مخالفت با سیستم موجود باشد. این لخت شدن هنوز خودش لخت نیست. موافقان و مخالفان هم هزار لباس بر آن پوشانده‌اند. عریانی زمانی ارزش‌مند است که خود عریانی، عریان و لخت باشد.