پایان مبارزات انتخاباتی افغانستان؛ زنان غایب بودند

حق نشر عکس AFP

شهر با این همه پوستر و بیلبورد، عجب سیمای مردانه‌ای به خودش گرفته. کابل تبدیل شده به شهر مردان. رجال سیاسی با ژست‌های مختلف گاهی با کت و شلوار و کراوات، گاهی با دستار و لباس افغانی، یکی به خاطر خوش پوشی‌اش تحسین می‌شود، یکی به خاطر جهادی بودنش، یکی هم به خاطر تحصیلات بیرون از کشورش. از هر جا هم می گذری بحث انتخابات و سهم‌گیری اقوام در ساختار قدرت است.

رسانه‌ها هم که طبق رسالت شان هر روز از ائتلاف‌های جدید خبر می‌دهند این آقا با آن گروه ائتلاف کرد، امروز به فهرست ائتلاف‌های چه چهر‌ه‌های تازه‌ای پیوستند، فلانی از فلان پست دولتی استعفا داد. نمی دانم من که هیچ‌گاه تجربه این را نداشته‌ام که از نزدیک شاهد سربازگیری از بین مردم برای کسب رای بیشتر از این مدلش باشم. در هیچ کشوری فکر نکنم که قدرت تا این حد مذبوحانه مهندسی شود.

تمام کشور و به خصوص پایتخت‌نشینان را همهمه‌ای فرا گرفته. همه مضطرب اند و همه به آینده نامعلومی چشم دوخته‌اند. ولی با این ائتلاف‌های ناهمگون آدم می‌ماند که مردم به چه چیزی که مخرج مشترک این ائتلاف‌ها هستند دل خوشند. تنها یک مشخصه برای انتخاب باقی می‌ماند و آن چیزی نیست جز همان انتخاب بر اساس ساختار اجتماعی و انگشت‌گذاری بر روی وجوه اشتراک بیشتر با نامزد مورد نظر.

در این بین چقدر زنان به عنوان نیم جامعه در این روند مشارکت دارند؟ از بین این همه سیمای مردانه که همه‌شان به گونه‌ای کار برای زنان را هم در برنامه‌های کاریشان شامل کرده‌اند سهم زنان چیست؟ در فضای مردانه فعلی من کجا هستم، من کجای این همه چانه‌زنی قرار دارم؟ ممکن نیست که حضور محدود چند زن در این بین بتواند نمایندگی از حقوق از دست رفته زنان کند. حقوقی نه آرمان‌گرایانه، بلکه عجالتا و در شرایط فعلی صرف ابتدایی، شاید در وهله اول همان حق داشتن حیات!

در این بین رجال سیاسی به شدت این روزها سرگرم بده بستان و خرید و فروش رای هستند و هر از چند گاهی در صحبت‌هایشان حرف از حقوق زن هم به میان می‌آید اما این شک وجود دارد که آیا اینها کمی به راهکار عملی آن اندیشیده‌اند؟ در این تب انتخاباتی این بار شرایط را چگونه رقم می‌زنند و چقدر به درد زنانی فکر می‌کنند که مثل آن‌ها شهروند این خاک و دیارند. اینهایی که حالا سکان این گذار سیاسی را به دست گرفته‌اند به چه چیزی فکر می‌کنند؟

چیزی که فقدانش را در برنامه‌های نامزدان می‌توان حس کرد درک درست از وضعیت بغرنجی است که زنان افغانستان در آن محکوم به تحمل درد و رنج اند. هیچ یک از نامزدان نگفتند در کجای برنامه‌ شان برای زنی که به دست شوهرش، همراه با کودک داخل شکمش سلاخی می‌شود چه راهکار عملی سنجیده‌اند؟ در آینده چه خواهند کرد با متجاوزین بر دختران خردسال و محاکمه‌های صحرایی؟ و در مجموع برنامه‌شان برای این نیمه که تنها به جرم زن بودن انواع تبعیض جنسی را متحمل می‌شوند و اکنون انتخاب‌کننده هستند، چیست؟

از زمان بسط مفاهیم حقوق بشری و مباحثی چون تساوی جنسیتی که یک دهه عمر را بعد از استقرار حاکمیت مرکزی پساطالبانی می‌توان برای آن قایل شد، همیشه باور غالب بر این استوار بوده که زنان باید پا جای پای مردان بگذارند و این دنباله‌روی از سیاست گرفته تا امور دیگر را در بر می‌گیرد. اگر نگاهی سطحی به مقوله حضور زنان همپای مردان داشته باشیم، بله این روند دستاوردهای قابل توجهی داشته از حضور زنان در پارلمان کشور تا ایجاد وزارت امور زنان و اختصاص برخی از پست‌های دولتی، اما چرا کسی به نفس این باور اعتراض نمی‌کند؟ چرا کسی متوجه این موضوع نیست که رشد و موفقیت زن به این نیست که پا جای پای مردان بگذارد؟

در شرایطی که باورهای افراطی‌ و از سویی سوء برداشت از دین و از طرفی عدم اجرای قوانین بیش از هر چیزی از میان زنان قربانی می‌گیرد، حق زندگی به عنوان یک انسان هم تراز با مردان، برخورداری از فرصت‌ها و حق دسترسی به عدالت در جایی که حقشان پایمال می‌شود، به عنوان یک اولویت حیاتی قابل بحث و در خور توجه است. حضور زن فقط به معنای اختصاص چند پست دولتی و حضور فیزیکی در جامعه نیست. این جامعه بیشتر نیاز دارد تا روح زنانه در آن دمیده شود روحی که از جنگ و خونریزی متنفر است، روحی که در آن مصالحه و آرامش عنصر اصلی برای تحول است.

اما زنان در این دهه دموکراسی، تا کجا توانسته‌اند خودشان باشند، خودشان تصمیم بگیرند و خودشان در مقام رهبری قرار گیرند تا در رهروی؟ همیشه انقلاب‌ها و تحولات در راستای اعاده حقوق زنان از فراکسیون‌ها و جنبش‌هایی سرچشمه گرفته که در درون یک آگاهی عمیق از وضعیت موجود زنان تلاش کردند تا فضای جدیدی را برای ادامه حضور موثر زنان در جامعه باز کنند؛ جنبش‌هایی که بیش از هر چیزی در صدد افزایش آگاهی برای تعریف جایگاه زن در جامعه هستند و نه جایگزینی محض به جای مردان برای ایفای نقش‌های مردانه.

نگاهی به مقوله حقوق زن در جوامع غربی در مقایسه با جوامع شرقی نشان می‌دهد که آنچه در غرب برای آن تلاش می‌کنند، به رسمیت شناختن، امتیاز گرفتن و حقوق بیشتر برای زنان براساس تفاوت‌های جنسی است. انشعاب گرایش‌های فمینیستی و این که در کنار وجود مشترکات، این جنبش‌ها راه‌های متفاوتی را برای کار برای زنان در پیش گرفته‌اند نیز در بسیاری موارد سبب ورود اندیشه‌هایی شده است که گاهی سبب نفی هر کدام از این جریان‌ها توسط دیگری است.

در این بین دیده شده که زنان برای اعاده حقوقشان بر خلق تشابهات رفتاری با مردان تاکید داشته‌اند؛ چیزی که ما در افغانستان مدل دیگری از آن را شاهدیم. زنان وارد سیستم شده‌اند ولی به هیچ عنوان این مداخله با آگاهی جمعی روبرو نیست. آگاهی انفرادی خودبسنده‌ای که به هیچ وجه حالت گروهی حتی به صورت کتله‌های کوچک را که توانایی تغییر داشته باشد به خود نگرفت، نگاهی که القاکننده این باور است که با وجود مشارکت زنان، این سهم‌گیری به هیچ وجه سبب‌ساز تغییر در سطوح پایینی نشده است. امری که منجر به اجرای قوانین همسان با وضع آن شود و نه این که صرف برتابنده نیل به یک وضعیت آرمانی باشد.

تاریخی که خواندیم با داستان‌های مصوری که از شاهدان عینی به جای مانده؛ حداقل همین چند دهه اخیرش را که خیلی هم دور نیست، خود گواه است تا بوده در این جغرافیا این مردان بودند که نقشه ریختند و عملی کردند. در هیچ جای این سرزمین زنان قتل نکردند زنان چپاول نکردند، زنان همیشه مورد تاخت و تاز قرار گرفتند و بیشتر هیزم جنگ بودند. دغدغه من به عنوان یک زن این است که تمام کسانی که امروز در تعیین سرنوشت سیاسی سهم دارند دغدغه‌شان را از کسب قدرت سیاسی بالاتر ببرند. نگذارند تا تاریخ پر خشونت چند دهه اخیر بر ما سایه بیافکند و نهال کوچک دستاوردهای حقوق زنان زیر بار خشونت فزاینده خشک شود. یک بار فرصت را به زنان بدهید تا ببینیم با به رسمیت شناختن حقوق زنان و بالا رفتن کفه ترازو به نفع آنان این بار تاریخ چگونه نوشته خواهد شد؟