محسن نامجو؛ یک سنت‌گرای ضد سنت

از سالها قبل که در تالار شهید آوینی دانشکده هنرهای زیبا، دانشکده ‏ای که نامجو از آن اخراج شد، کارهای محسن نامجو را شنیدم فکر می کردم که چگونه می توان آثار او را فهمید و توضیح داد. آیا آثار آقای نامجو سنتی ‏اند؟ چگونه می‏ توان آثارش را طبقه‏ بندی کرد؟ در این گفتار کوتاه قصد آن نیست که "از پوست نارنگی مدد" را از نظرگاه فنی موسیقایی بنگریم که نگارنده مجهز به چنین فنونی نیست؛ بلکه قصد داریم تا رابطه برخی از آثار نامجو را با سنت، به اختصار درک کنیم.

نامجو در بسیاری از آثار خود آشکار و پنهان ارجاعاتی به سنت دارد. استفاده از شعر، آواز، سازها، ردیف‏ها، فواصل و دستگاه‏های موسیقی سنتی ایرانی از این دست ارجاعات هستند. اما بدیهی است که آنچه هنرمندی را سنتی می‏ کند، سه‏ تار به ‏دست گرفتن و نواختن موسیقی سنتی نیست. هنرمند سنتی در مرزهای سنت باقی می‏ ماند و حتی خلاقیت او نیز جزئی از سنت تلقی می‏ شود. اینگونه است که موسیقی‏دانان ایرانی، خلاقیت محمدرضا شجریان، حسین علیزاده یا کیوان ساکت را هنوز سنتی می ‏دانند. به علاوه، اثر سنتی بیش از آن که به دنبال ارائه خلاقیت و رهایی از قواعد باشد، قصد تکرار و در نهایت انسجام یک هویت مشترک را دارد.

اما نامجو، چنانچه بعدا اشاره می ‏شود، به وضوح با این هویت سنتی سر ناسازگاری دارد. نامجو با نواختن سه ‏تار آثاری سنتی تولید نمی‏ کند، بلکه آثاری با "ارجاعاتی سنتی" می ‏آفریند. نفس نواختن سه ‏تار و خواندن گوشه‏ ای از آوازهای مقامی ایرانی، ممکن است ذهن شنونده را به سنت، مفاهیم و فضاهای سنتی ارجاع دهد، اما اثر او را سنتی نمی ‏کند.

در آلبوم "از پوست نارنگی مدد" آثاری چون " ابر اگر" و " بارون" وجود دارند که باز اجرای ترانه ‏های فلکلور ایرانی هستند. این اجراها انتظار شنیدن موسیقی سنتی، موسیقی که در فرم و محتوا سنتی باشد را، ایجاد می‏ کنند. علاوه بر این‏ها، در آلبوم مذکور آثاری مانند "نارنگی (خراسانی)" وجود دارند که در آغاز ارجاعاتی سنتی داشته و انتظار برای شنیدن یک موسیقی سنتی را ایجاد می‏ کنند. نه ‏تنها رنگ صدا و سازها بلکه فواصل نت‏ها تا حدودی یک فضای سنتی را تداعی می‏ کنند؛ اما دیری نمی‏ گذرد که این فضا درهم می‏ شکند.

عدول آقای نامجو از قواعد موسیقی سنتی شاید به گوش شنونده ‏های عادی موسقی سنتی نیز جلوه کند، اما هنوز این گمان همراه شنونده می ماند که چیزی از موسیقی سنتی ایرانی در آهنگ "نارنگی (خراسانی)" موجود است. آنچه که مانند پتکی حس نزدیکی نوستالژیک و انتظار از یک قطعه موسیقی سنتی را در هم می‏ کوبد، ترانه است و این تاکید خواننده که "از پوست نارنگی" مدد می ‏خواهد. مدد خواهی از پوست نارنگی در کجای فرهنگ، ادبیات و تفکر سنتی ایران جای دارد؟ کدام شاعر سنتی ایرانی جایگاه یاری دهنده را تا بدین پایه فروکاهیده و خرد شمرده؟ بدیهی است که جایگاه مدد رسان، عموما جایگاهی والا و ای بسا الهی است. پس نامجو به پایه آن چیزی می‏ زند که به عنوان سنتی می ‏شناسیم. "از پوست نارنگی مدد" پشت کردن، بی اعتنایی و یک اعتراض از جنس جوانان امروز ایران است؛ اعتراض با بی اعتنایی و سهل‏گیری نسبت به آنچه که عظیم، فخیم یا مهم تلقی می ‏شود.

رابطه نامجو با سنت ضدیت با آن است؛ اما مگر همین سنت نیست که سه تار و دوتار را به او داده است؟ این سنت نیست که مقام‏ها و فواصل موسیقیایی را به او داده است؟ آیا او خود را نقض می ‏کند؟ آیا "از پوست نارنگی مدد" تنها یک اتفاق است؟ اثری که تنها می‏ خواهد متفاوت باشد و با این متفاوت بودن مخاطب جلب کند؟ تولیدی شبه هنری که هیچ رابطه ‏ای منظم با دیگر آثار نامجو، موسیقی به اصلاح استاندارد و همین‏طور با فرهنگ و سنت ایرانی ندارد؟

آنچه هنرمند در "از پوست نارنگی" می‏ کند مشابه آن چیزی است که بسیار از مردم در تقابل با سنت انجام می ‏دهند؛ تقابلی که نگارنده تصور می کند می ‏تواند روشن کننده نوع رابطه نامجو با سنت باشد. "امی شومن"(Amy Shuman) فولکلوریست برجسته آمریکایی در کتاب "داستان‏های دیگران" به تحلیل وضعیت‏هایی می پردازد که در آن افراد از بیان سنتی استفاده کرده تا سنت را به چالش بکشند. شومن زنانی را مثال می‏ زند که داستان‏ها و قصه ‏های محلی خود را به کار می گیرند تا ظلمی را که در محله و اجتماع آنها بر آنها می شود توضیح دهند. این افراد همان داستان‏های سنتی را استفاده می‏ کنند تا وضعیت فردی خود را تشریح کرده و علیه سنتی که آنها را به رسمیت نمی ‏شناسد اعتراض کنند.

بدین ترتیب متن سنتی که البته شامل موسیقی، نقاشی یا هر هنر دیگری می ‏شود، می‏ تواند در زمینه ای متفاوت و در اعتراض به سنت بکار برده شود و به زعم نگارنده چنین کاربردی نه‏ تنها خلاقانه که ای‏ بسا از صادقانه ‏ترین و بی ‏ادعاترین انواع برخورد با سنت است. "از پوست نارنگی" خلاقانه است چون امکان انواع برداشت‏ها و کاربردهایی جدید از امر سنتی را تصویر می ‏کند و مثالی است از این واقعیت که امر سنتی را می ‏توان علیه خود سنت بکار برد.

اما آنچه برای نگارنده مهم‏تر است بی ‏پیرایگی پنهان و صداقت این اثر است؛ البته صداقت نه به مثابه امری اخلاقی بلکه به معنی رابطه‏ ای درهم تنیده و ارگانیک میان اثر با محیط فرهنگی، سنت و شرایط عینی که هنرمند در آن زیست کرده است. هر فردی در سنتی بزرگ می‏ شود و همان سنت به او انواع ابزارهای بیانی مانند داستان‏ها، ترانه‏ ها، رقص‏ ها و موسیقی را یاد می دهد.

به بیانی دیگر این سنت است که در ارگانیک‏ ترین شکل موجود فرهنگ بیانی را به افراد آموخته، منطق آنها را شکل داده و ابزاری برای بیان با آنها می‏ دهد. این ابزار بیانی را می‏ توان از فرهنگهای دیگر هم آموخت. یک ژاپنی یا ایرانی می ‏تواند موسیقی غربی را فرا بگیرد و در حوزه فرهنگی دیگری اثر هنری تولید کند. اما چنین آثاری در رابطه‏ ای ارگانیک با محیط فرهنگی که هنرمند ژاپنی یا ایرانی در آن زیست کرده، نیست؛ چرا که چنین تولیدی مانند سخن گفتن با زبان بیگانه است که البته هیچ اشکالی در آن نیست و می ‏تواند بسیار هم خوب و عالی باشد، اما در چنین وضعی ابزار بیانی از محیط فرهنگی هنرمند گسسته است.

نامجو اما از همان ابزار و موسیقی که سنت به او داده استفاده می ‏کند و در عین حال علیه آن می ‏شورد، و چنین برخوردی نه ‏تنها تناقض‏ آمیز نیست بلکه برخوردی است که بسیاری از مردم در بسیاری از فرهنگ‏های دنیا با سنت خود انجام می‏ دهند. نامجو سالها پیش و در دوران نوجوانی خود، موسیقی سنتی را تا حدودی آموخته و این موسیقی بخشی از فرهنگ بیانی اوست؛ ابزاری که او با آن سخن می ‏گوید. در عین حال او می‏ خواهد علیه سنت و حتی ابزار بیانی سنتی (ردیف ‏های موسیقی ایرانی) که آنرا "استبدادی" می‏ داند، بشورد.

در گام نخست، خواننده برخوردی بی ‏پیرایه می‏ کند و از همان ابزار بیانی برای گفتن بهره می‏ جوید و در گام دوم بر علیه خود ابزار بیانی می‏ شورد و آنرا می ‏شکند. به بیان دیگر، او علیه ابزاری است که استفاده می‏ کند؛ چرا که این ابزار تنهاترین، صمیمی‏ترین یا حداقل درونی ترین ابزاری است که نامجو با آن رابطه ارگانیک دارد.

به این ترتیب نامجو هنرمندی ضد سنت و در عین حال محصور در سنت است. او را نمی ‏توان هنرمندی سنتی دانست و در عین حال بیان سنتی درونی‏ ترین و هنری‏ ترین بیانی است که نامجو در اختیار دارد.

آقای نامجو مانند کسی است که با زبانی سخن می‏ گوید اما خود زبان و ساخت آنرا بخشی از مشکل خود می‏ داند و سعی می‏ کند آنرا بشکند و می ‏شکند. او می ‏تواند زبان‏های دیگری را نیز بیاموزد اما مسئله این است که آنها زبان او نیستند و او با آن ها صمیمی نیست و ادای صمیمت را هم در نمی ‏آورد؛ مانند شاعری که زبانهای دیگری را می‏ داند یا می ‏تواند فرا بگیرد اما باز به زبان مادری‏ اش شعر می‏ گوید و در عین حال همان زبان مادری را بخشی از مصیبت خود می‏ داند و برای شکستن قواعدش تلاش می ‏کند.