مرگ حمید خزایی و سکوت جامعه مهاجر ایرانی

حق نشر عکس RAC

یک ایرانی پناهجوی دیگر در بی پناهی مطلق از بین رفت. حمید خزایی، ۲۴ ساله، در یک مرکز بازداشت پناهجویان در جزیره مانوس در کشور پاپوا گینه نو وابسته به استرالیا به علت کمبود امکانات بهداشتی و تعلل در رسیدگی پزشکی به او بعد از روزها درد و رنج از مسمومیت خونی دچار مرگ مغزی شد.

این بی عدالتی تنها چند ماهی بعد از کشته شدن یک ایرانی پناهجوی دیگر، رضا براتی، در بازداشتگاه پناهجویان در استرالیا در اثر ضربه های ماموران امنیتی و مردم محلی رخ داد. در این بین صدایی که انتظار می رود بلند تر از همه شنیده شود تقریبا خاموش است. صدای هموطنان ایرانی در حمایت از پناهجویان است بخصوص ایرانیان مهاجر که باید درد غربت را بهتر از دیگران درک کنند.

وضعیت بازداشتگاه های پناهجویان استرالیا سال هاست که مورد انتقاد سازمان های حقوق بشری در سطح بین المللی بوده است. در خود استرالیا فعالان زیادی در اعتراض به برخورد غیر انسانی مامورین استرالیایی با پناهجویان بارها تجمع و تظاهرات کرده اند. اما در مراسم یادبود حمید خزایی که در چند شهر استرالیا برگزار شده تعداد ایرانیان شرکت کننده بسیار اندک بود.

کمبود همبستگی بین ایرانیان مهاجر تنها محدود به مورد پناهجویان نمی شود. سال هاست شاهد هستیم که بسیاری انجمن های فرهنگی، موسسه های آموزشی، و نشریات ایرانی به دلیل عدم حمایت از طرف جامعه خود مجبور به تعطیلی می شوند. این به این معنی نیست که هیچ کدام از ایرانیان عرق ملی ندارند یا اهل کارهای گروهی نیستند. هستند ایرانی های زیادی که عمری از جان مایه گذاشته اند تا به هموطنان خود یاری برسانند و شمع ادب و فرهنگ ایرانی را در کشورهای دیگر روشن نگه دارند. ولی تشکیل یک جامعه مهاجر قوی و تاثیرگذار به تعداد بیشتری انسان های مسئول و همچنین فن سازماندهی و پشتکار نیاز دارد.

آمار رسمی دقیقی در دست نیست ولی گفته می شود که حدود پنج تا شش میلیون ایرانی مهاجر در سطح جهان زندگی می کنند. ایرانی های مهاجر به طور متوسط از لحاظ موفقیت های فردی -مثل سطح تحصیلات و وشرایط شغلی و مالی- رتبه بالایی دارند ولی در همبستگی و حمایت از آنچه که "جامعه ایرانیان مهاجر" خوانده می شود چندان قوی نیستند.

شاید موفق ترین گروه ایرانیان مهاجر، ایرانیان کالیفرنیا باشند که به عنوان یک گروه تاثیرگذار مورد توجه جامعه میزبان قرار گرفته و در سیاستگذاری های این ایالت نقش مهمی دارند. اما در جاهای دیگر جامعه ایرانیان مهاجر هنوز یاد نگرفته چطور با حمایت گروهی، سیستماتیک، و اصولی از یکدیگر تنهء خود را نسبت به آسیب های حاصل از مهاجرت و تبعید مقاوم کند.

"صدای" جامعه ایرانی آنقدر بلند نیست که در تصمیم گیری های سیاسی جامعه میزبان به حساب بیاید. این تصمیم گیری های سیاسی می تواند هم در مورد سیاست های داخلی کشور میزبان در رابطه با مهاجرین باشد و هم در مورد سیاست های خارجی کشور میزبان در رابطه با کشور مبدا مهاجرین، ایران.

افراد مهاجر تا زمانی که شناسه گروهی نداشته باشند مورد توجه سیاستگذاران کشورها قرار نمی گیرند. طبعا گروه هایی بیشتر مورد توجه قرار می گیرند که نمود بیشتری در جامعه میزبان پیدا کرده باشند. به نفع جامعه مهاجر ایرانی خواهد بود که شناسه ایرانی بودن خود را تقویت کند.

تقویت این شناسه و جاانداختنش در جامعه میزبان تنها با دستاوردهای فردی امکان نمیابد. شناسه ایرانی بودن جامعه مهاجر زمانی کارآمد می شود که افراد جامعه نسبت به وضیعت زندگی بقیه گروه آگاه و حساس باشند و برای به دست آوردن شرایط عادلانه زندگی در جامعه میزبان و رفع نیازهای خاص ناشی از مهاجرت و تبعید گروه خود تلاش کنند.

همیاری گروهی تنها محدود به دوستی های فردی نمی شود بلکه همه مهاجران را شامل می شود. برای حمایت از حقوق اولیه یک مهاجر یا تبعیدی یا پناهجو، لازم نیست با عقیده، مذهب، گرایش جنسی، و راه و روش او موافق بود. علی رغم اختلافات بر سر موضوعات پراکنده هر مهاجر به صرف مهاجر بودنش عضوی از جامعه ایرانیان مهاجر است و باید از او برای به دست آوردن حقوق اولیه اش دفاع کرد.

همبستگی جامعه مهاجران ایرانی و حمایتشان از یکدیگر صدای آن ها را رساتر کرده باعث می شود که جامعه میزبان آن ها را جدی تر بگیرد. یک مهاجر یا پناهنده قبل از هرچیز انسانی ست که به حمایت هموطنان خود نیاز دارد وگرنه به راحتی ساده ترین حقوق انسانیش زیر پا گذاشته میشود. کمتر می شنویم که حقوق اولیه مهاجر یا پناهجویی که به جامعه های قوی مهاجران تعلق دارند به این راحتی از آنها دریغ شود.

حمید خزایی اما با یک برش ساده پا چنان دچار عفونت می شود که قبل از این که قلبش گور آروزهایش شود به مرگ مغزی از پای میافتد. حمید خزایی گویا قلبش را اهدا کرده بوده. قلبش هنوز زنده است. صدای تپش قلب شکسته یک ایرانی از کدام سینه باید شنیده شود؟