قتل فرخنده، جدال سنت و مدرنیته

حق نشر عکس BBC World Service

توسل به احساسات دینی مردم هم نمی‌تواند از قبح قتل فرخنده بکاهد. ددمنشانه بودن قتل از یک‌سو و زن بودن مقتول از دیگر سو، دست به دست هم دادند تا پیشتر از گفت‌وگوهای عقلانی، احساسات در فضای مباحث عمومی راه بیفتد و معرکه دار میدان گردد. ترس آن می‌رود که در این رابطه هیچگاه گفتمان عقلانی ایجاد نشود.

گردهمایی روحانیون، هشدار رویارویی جامعه روحانی با جامعه مدنی را می‌دهد؛ اولی خود را نماد و مدافع ارزش‌های کهن جامعه دینی می‌داند و دومی نماد ارزش‌های نو جامعه بشری. اولی تا بدانجا پیش می‌رود که هیچ ابایی از قربانی کردن انسان در برابر خدا ندارد و دیگری تا بدانجا که خدا را برای انسان قربانی کند.

هر دو به "قربانی کردن" می‌اندیشند و اسیر "زمان"اند؛ اما به‌راستی چه فرقی میان گذشته و آینده است، وقتی "انسان" نیست؟ خشونتی که در "عمل" مرتکبین به قتل فرخنده دیده می‌شود، در "نظر" طرفین نهفته است؛ این‌که هر کدام می‌خواهد دیگری را ضعیف سازد.

دو موضوع ناراحت کننده است: یکی این‌که آنها برای مفاهیم انتزاعی مانند کهنه و نو، انسانیت و خدا، انسان افغانی حاضر را به گروگان گرفته و زجر می‌دهند و دیگر آن‌که این انرژی فراهم آمده برای خودآگاهی فرهنگی را در نزاع‌های انتزاعی تلف می‌سازند و وجه سازنده‌ای را دنبال نمی‌کنند.

در تبدیل موضوع انضمامی "قتل فرخنده" به موضوع کلی "کشمکش جامعه مدنی و جامعه روحانی" هم مردم افعانستان فراموش شده‌اند و هم فرهنگی که با آن زندگی می‌کنند؛ گویا که این مردم یک توده یکنواخت دینی یا سکولار هستند. درهم‌تنیدگی دینداری و عرف و سنت‌های اجتماعی و تاریخی، هویت انسان افغان امروز را می‌سازد که از پذیرش روایت‌های کلان دینی و عرفی/سکولار تحاشی می‌ورزد.

حق نشر عکس AP
Image caption فرخنده را گروهی از مردان دو روز پیش از نوروز زدند، کشتند و سوزاندند

طرفین مجادله، در نزاع با یکدیگر، متوجه آن نیستند که جدال آنها ممکن است به ترویج قرائتی از دین کمک کند که میانه‌ای خوبی با هر دو جریان "جامعه روحانی سنتی" و "جامعه مدنی" ندارد و با تاریخ و جغرافیای افغانستان تا دهه‌های اخیر بیگانه بود و تنها به مدد اسلامگرایی و سپس سلفی‌گرایی به افغانستان راه یافته و در خلاء ناشی از تعلیم و تربیه و سیستم ثابت و در سایه نفت و سیاست رشد چشمگیری یافته است.

تغییر "گفتمان" و ترویج "گفت‌وگو" برای این اندیشه مفهومی بیگانه است که باید طرد شود و برعکس "مرگ" دروازه شادی ابدی است آنگاه که در حین انجام وظیفه دینی باشد. این نوع تفکر با "تکفیر" و "هجرت" ارتباطی محکم دارد و از این طریق، بنیادگرایی را تغذیه می‌کند تا دیگر مسلمانان را "کافر" یا "مشرک" بخوانند و خودی‌ها در سایه "هجرت" تشکیل جامعه پاک‌آیین دهند.

مرجع فکری این نوع رفتار اجتماعی-دینی، نه "روحانیت سنتی" است و نه "جامعه مدنی"؛ بلکه "متن" گزینشی به روایت سلفی که بیشتر مبنی بر احادیث و احیانا آیات فقهی است. این گرایش متاسفانه سال‌ها است که افغانستان را مورد هدف قرار داده است. رشد گروه‌های نظامی تندرو، فساد و ضعف دولت، کمبود برنامه‌ای روشمند آموزشی و فقر و بیکاری فراگیر در افغانستان عوامل رشد پندارهایی سلفی بوده است. در بیرون از این کشور، ثروت نفت سعودی و سیاستگذاری‌های پاکستان، ترس و تنهایی عالمان حنفی، ادعاهای ناموزون روشنفکرانه دست در دست یکدیگر داده به گسترش نرم تفکر سلفی کمک می‌کند.

________________________________

تفکر سلفی بدون ورود به این منازعات، آرام آرام کار خویش را پیش می‌برد. هر روز مسجدی تازه با ملایی نو سر برمی‌آورد و مردم رنج دیده و امیدوار را گامی به سوی سلفی‌گری پیش می‌برد؛ مهم‌تر آن‌که با روشی بسیار تاثیرگذارتر از روش‌های دو جامعه فوق‌الذکر.

_______________________________

نه مانند روحانیت سنتی به نصیحت آیه و روایت اکتفا می‌کنند و نه مانند جامعه مدنی به شعارهای کلان و نامانوس، بلکه با زیستن در میان مردم، تربیت فرزندان آنان به‌خصوص بینوایان که اکثریت ترکیب جمعیتی افغانستان را تشکیل می‌دهد و با ورود به وضع خانوادگی افراد که امری کاملا بسته در جامعه افغانی است.

غم‌انگیز آن‌که در این میان، "جامعه روحانیت سنتی" و "جامعه مدنی" ناخواسته بر گسترش این موج سلفی‌گری مدد می‌رسانند. روحانیون سنتی افغانستان که عمدتا حنفی و اقلیتی از آنان جعفری مذهب هستند، کم‌تر روابط محبت‌آمیز بین رهبران خود را تمثیل می‌کنند. در حالی که هر دو امام فوق، جعفر صادق و ابوحنیفه، پایه‌گذار فقه اجتهادی در اسلام شناخته می‌شوند و بر عقلانیت احکام دینی تاکید می‌ورزیدند.

حق نشر عکس AFP
Image caption صدها تن از جمله فعالان مدنی به خیابان‌ها ریختند و به فرخنده دادخواهی کردند

بعد از زمانی طولانی هنوز فتوای "ابن عابدین" در مذهب حنفی و کتاب "کشف‌الارتیاب" در مذهب جعفری به عنوان بنیادی‌ترین نقدها علیه وهابیت مطرح است. به نظر می‌رسد جامعه روحانیت سنتّی افغانستان بیشتر نگران موجودیت خود و حدّاکثر ایمان موجود هست تا بروز کردن آن و روبرو شدن جدی با دگرگونی‌های پیرامونی و پرسش‌های دنیای امروز.

آنها، خوب یا بد، روابط بسیار خوبی با دولت افغانستان دارند ولی هیچگاه از این روابط برای جلوگیری از ترویج سلفی‌گری استفاده نکرده‌اند؛ بلکه بر عکس آن را برای ممانعت از آزادی تفکر و انتقاد بکار برده‌اند. کم کاری این عالمان در فضای نسبتا باز امروز افغانستان را می‌توان زمانی بهتر فهمید که از کار عالمان دینی حنفی در زمان امیر عبدالرحمان یاد کرد.

نگاهی تاریخی به گسترش وهابیت در افغانستان

در آن زمان که به تازگی وهابیت به افغانستان راه می‌یافت، سیزده عالم مبارز حنفی با نگارش دسته‌جمعی کتابی با عنوان "تقویم دین" به نقد جدی وهابیت و نشان دادن ناسازگاری عمیق آن با اسلام پرداختند. آنها عبدالوهاب را "ابلیس صفتی" می‌خوانند که "نصیبه‌ای از علم" داشته و کوشیده امت پیامبر را گمراه و پراکنده بسازد. این کتاب با شکرگذاری بر شکست وهابیان از مصری‌ها و عثمانی‌ها پایان می‌یابد. امیر عبدالرحمان در سال ۱۳۰۴ هجری این کتاب را امضاء نموده، چنان مانیفیست حکومت، دستور چاپ و نشر وسیع آن را می‌دهد.

از دیگر سو، جامعه مدنی هم سوگمندانه همدلی‌های ناخواسته و نادانسته‌ای با سلفی‌گری و وهابیت انجام می‌دهند. بسیاری عالمان سنتی روشنفکران دینی را متهم به وهابی‌گری کرده و می‌کنند. این اتهام غریبی است؛ به نظر می‌رسد که روشنفکری دینی در اسلام (دست کم فارسی‌زبان) عمدتا از فهم و رفع این اتهام ناتوان بوده است.

به‌راستی چگونه می‌تواند بین یک جنبش خردگرا و خودبنیاد با یک جنبش متن‌گرا و نقل‌بنیاد همانندی باشد تا بدان اندازه که متهم به این‌همانی شود؟ راز این مطلب سال‌ها برای من هم ناگشوده بود تا کتاب "تقویم دین" آن را گشود. هر دو جنبش بر "پاره کردن زنجیر تقلید از سنت‌های گذشته" و "اجتهاد خود بنیاد" تاکید دارند؛ چه شعار زیبا و الهام‌بخشی، اما مشکل جامعه انسانی آن است که با یک ایده و نظر تغییر نمی‌یابد و درتجربه زیستی، آدمی موجودی "زمانمند" است که گذشته و حال و آینده در آن بهم پیوسته اند.

انسان بدون حافظه، احساس و امید به آینده وجود واقعی ندارد و زندگی نمی‌کند. "گذشته‌گرایی" وهابیت و "نوگرایی" روشنفکری هر دو بر امری "ناسازگار" با وجود آدمی مرتبطند؛ برعکس ادعایشان، آنها آدمی را "مجرد" از زمان و زمینه می‌خواهند و لذا می‌کوشند چیزی برای این انسان مجرد "ابداع" کنند که نامش را "اجتهاد آزاد" می‌نهند.

هر دو "سنت‌ستیزند" و هوای شکافتن سقف و انداختن طرحی نو دارند ولی، در افغانستان، عملا به شکافتن سر "فرخنده‌هایی" می‌انجامد که گرفتار قرض دیروز و نان امروز و وعده فردایند. به دیگر سخن وهابیت و این روشنفکری در تناقض با اصل اولیه خود رشد می‌کنند؛ این‌که به واقعیت‌های انضمامی و عینی توجه دارند و با بتها می‌رزمند.

مخاطب آنان انسان ناموجود مجرد است و در عمل دستاوردهای تاریخی بشر در فلسفه، تصوف، فقه، اصول فقه و حتی کلام (به عنوان سنت‌های تاریخی) را به عنوان "بت" می‌کوبند و می‌کوشند با جهشی تاریخی از "الفبا" به "انقلاب دیجیتال" برسند. این‌جا بتهای تازه‌ای سربرمی‌آورند چنان‌که پاره متفاوتی از زمان محوریت یافت. افزون بر این، افغانستان، در تولید روشنفکر دینی هم چندان استعدادی نشان نداده است.

اما داستان جامعه مدنی در افغانستان از این غم‌انگیزتر است، زیرا نتوانسته چندان وجه دینی هم برای خود بسازد. این جامعه از تثبیت پایه‌های خود ناتوان بوده و در هوا، هیاهو می‌کند؛ هیاهویی که ممکن است برای عده‌ای نان بیاورد ولی برای انسانیت ثمرش تا دیر وقتی نخواهد رسید. چنان‌که سید بهاء‌الدین مجروح، نویسنده، با بررسی تاریخ روشنفکری نشان داده که روشنفکر در افغانستان یا خانه نیافته یا هم خانه نساخته است.

مردمی که می‌بینند که از شعارهای مدنی تنها نصیب عمده آنان تنش خانوادگی است که از فاصله بین نسل‌ها پیدا می‌شود، به هر جایی رو کنند، کم‌تر به "جامعه مدنی" یا به قول یک استاد دانشگاه "جامعه معدنی" رو می‌کنند.

‌چنین است که جدل بین دو جامعه روحانی و مدنی، به جای تولید گفتمانی سازنده به تولید نفرت و تنش می‌انجامد.

_______________________________________

به نظر می‌رسد که این دو چاره‌ای جز به رسمیت شناختن یکدیگر در زمینه افغانی و نیز همکاری ندارند و الا رقیب ثروتمند و آرام هر دو، یعنی سلفی‌گری و وهابیت میدان را برای هر دو تنگ خواهد کرد.

_______________________________________