بلاگردانی و نادانی: گناهانی که 'بی‌گناهان' مرتکب می‌شوند

حق نشر عکس BBC World Service

در روزهای گذشته، بدرفتاری یک پزشک و یک پرستار با یک بیمار خردسال در بیمارستانی در استان اصفهان – امتناعشان از مداوای او به دلیل ناتوانی خانواده‌اش از پرداخت هزینه‌ی درمان – موج کم‌سابقه‌ای از خشم و نفرت در میان مردم برانگیخت و به زودی به توبیخ و تعلیق پزشک و پرستار منجر شد.

سه سال پیش، زورگیری دو جوان از یک رهگذر به خشم و نفرت کم‌سابقه‌ای در افکار عمومی دامن زد، و اعدام آن دو جوان در «پارک هنرمندان» تهران را در پی داشت. دو حادثه، با وجود تفاوت‌های آشکارشان، شباهت‌هایی انکارناپذیر دارند. واکنش‌ها به هردو حادثه با رسانه‌ای شدن آن‌ها – انعکاس آن‌ها در خرده رسانه‌ها (شبکه‌های اجتماعی، یوتیوب، توئیتر، و فیسبوک) و تشدید انعکاس‌ها در رسانه‌های همگانی (خبرگزاری‌های رسمی و شبکه‌های تلویزیونی) – آغاز شد، در اندک‌مدتی به اوج رسید، و به محکومیت و مجازات «مجرمان»، به سرعت و با شتاب کم‌سابقه، از سوی دستگاه دولت منجر شد. به علاوه، در هردو حادثه، تنها روایت رسمی / رسانه‌ای انعکاس یافت: حادثه از نگاه مرتکبان روایت نشد، و آن «گناه‌کاران» فرصتی آن‌چنان که باید برای تشریح – و نه حتا توجیه – گناه خود نیافتند.

در عین حال، این دو حادثه پرسشی مشابه پیش می‌کشند: در حالی که همه‌روزه جرائم بسیاری – به مراتب مهیب‌تر – در سراسر کشور اتفاق می‌افتد، چرا و چه‌گونه بعضی از جرائم نظیر این دو – و نه بسیاری دیگر – با چنین واکنش‌های سراسری مواجه می‌شوند؟ یک پاسخ ساده و البته مستدل می‌تواند همان وجه شباهت اول این دو حادثه باشد: رسانه‌ای شدن. ژان بودریار، فیلسوف و جامعه‌شناس فرانسوی، در آثار متعددی، از جمله کتاب «در سایه‌ی اکثریت‌های خاموش» (۱۹۷۸)، و در مقالاتی مانند «فروپاشی معنا در رسانه‌ها» (۱۹۸۱)، در آغاز عصر رسانه‌ها و دهه‌ها پیش از ابداع شبکه‌های اجتماعی، در این باره هشدار داده بود: در مواجهه‌ها با سیلان رخدادها، توده‌ها و رسانه‌ها هردو در کار تهییج و تقویت یک‌دیگر اند و کار هردو می‌تواند تهی کردن معنای رخدادها از راه پدیده‌سازی و بیش‌انباشته‌سازی این پدیده‌ها از معناهای تشدید و تحریف‌شده باشد، تا آن‌جا که بازنمودهای رسانه‌ای (وانموده‌ها) نسبت خود با حقیقت و با واقعیت را از دست می‌دهند.

روشن است که، بدون رسانه‌ای شدن، بدرفتاری با یک کودک و زورگیری از یک رهگذر به چنین پدیده‌های مهمی مبدل نمی‌شدند، و امواج خشم و نفرت برای عاملانِ این دو حادثه آن‌چنان سرنوشتی نمی‌نوشت. با این حال، رسانه‌ای شدن بیش از آن که چرایی تبدیل حادثه‌ها به پدیده‌ها را نشان دهد، چه‌گونگی آن را نشان می‌دهد. چرایی ماجرا را در روند دیگری باید جست، روندی که به تازگیِ عصر ما نیست، قدمت‌اش به قرن‌ها می‌رسد، و از یک نظر از سازوکارهای پایه‌گذار تمدن و اجتماع بشری است: بلاگردانی. این سازوکاری است که مردم‌شناسان، جامعه‌شناسان، و روان‌پژوهان فراوان به آن اندیشیده یا درباره‌ی آن نوشته‌اند، از جیمز فریزر، انسان‌شناس و اسطوره‌شناس اسکاتلندی، و زیگموند فروید آلمانی، نیای روان‌کاوی، گرفته تا رنه ژیرار، مورخ و منتقد فرهنگی فرانسوی، که با کتاب «خشونت و قداست» (۱۹۷۲) به شهرت رسید، و نظرات نافذی درباره‌ی مفهوم «بلاگردان» و کتاب مشهوری به همین نام (۱۹۸۲) داشت.

بلاگردان یا (به روایت «سفر لاویان» در کتاب مقدس) «بز بخشش» حیوان برگزیده‌ای بود که با قربانی شدنش بار گناهان بنی‌اسرائیل را از دوش آنان بر می‌داشت. بعدتر، این عنوان به استعاره‌ای برای هر فرد منتخب مبدل شد که به تنهایی بار گناهان جامعه را به دوش می‌کشید و با قربانی شدنش اجتماع را از بلایای زمینی و آسمانی – عذاب الهی، عذاب وجدان – نجات می‌داد. بلاگردان، چه گناه‌کار و چه بی‌گناه، به نمایندگی از تمام گناه‌کاران جامعه قربانی می‌شد و، همچون عیسی در مسیحیت، کفاره‌ی گناهان همگان (در مورد مسیح، گناه آغازین انسان) را می‌داد. مجازات بلاگردان، و شدت آن، مناسبتی با گناه احتمالی او نداشت: مجازات می‌شد تا ضمانت کند که جامعه همچنان سالم و هشیار و مراقب است و بعد از این از فساد و ننگ و تباهی معاف می‌ماند. معنای مجازاتش این بود: جامعه از «هر» پلیدی پاک شد، «همه» بخشیده شدند!

در گذر از جوامع ابتدایی به جوامع پیش‌رفته، بلاگردانی عملاً از بین نرفت، بلکه اَشکال پنهان‌تر و پیچیده‌تری به خود گرفت. در جوامع امروزی، بلاگردانی هنوز و هرازگاه، با تمام تشریفات رسمی و رسانه‌ای، برگزار می‌شود تا تهدید مضاعفی را برطرف کند: با بلاگردانی، حکومت یک تهدید بیرونی (سرخوردگی یا سوءظن بیش از اندازه‌ی مردم به نظام حاکم) را برطرف می‌کند، و جامعه یک تهدید درونی (عذاب وجدان ناشی از بی‌تفاوتی یا شریک جرم بودن خود) را. وانگهی، هرچه حکومت تمامیت‌خواه‌تر و جامعه ترس‌خورده‌تر باشد، این نمایش آیینی ضرورت، شدت، و شتاب افزون‌تری می‌یابد. در هر حال، این آیینی است که باید یک حقیقت هولناک را نقاب بزند، این حقیقت را که نه بلاگردانان سراسر گناه‌کارند و نه مشارکت‌کنندگان در آیین بلاگردانی سراسر بی‌گناه. مجازات آیینیِ آن پزشک و پرستار و آن دو جوان زورگیر از یک سو ناکارآمدی‌ها در نظام درمانی و بی‌عدالتی‌ها در نظام قضایی را قاطعانه نهان می‌کند و بار گناه را سراسر به دوش مجرمان می‌اندازد و، از سوی دیگر، معصومیت کاذبی به حامیان و مشوقان مجازات می‌بخشد و آنان را، به رغم همدستی‌شان با نظام‌های ناکارآمد و ناعالادنه، سراسر تطهیر و تبرئه می‌کند.

در عین حال، همچنان که پیشینه‌های این پدیده نشان می‌دهد، این روندی سراسر آگاهانه، ارادی، و از سر دانایی نیست. انبوهی، و احتمالاً اکثر، شرکت‌کنندگان در بلاگردانی (انبوهی از تماشاگران «مراسم» اعدام آن دو جوان در «پارک هنرمندان» و انبوهی از مشارکت‌کنندگان در سنگسار مجازی آن پزشک و پرستار، و احتمالاً اکثر آنان) از نقش خود در این ماجرا بی‌خبرند. «دیگران»، حکومت، فرهنگ، عرف، آداب اجتماعی، ساختار سیاسی، و سازه‌های ایدئولوژی است که آنان را به این همه وا می‌دارد. به بیان ساده، آنان «نمی‌دانند که چه می‌کنند»، و همچون بلاگردانان قربانیِ سازوکاری فراتر از آگاهی، اراده، و انتخاب خودند. به همین دلیل، اخلاق ساختارنگر، اخلاق متعارف، اخلاق مبتنی بر تقابل ارباب و برده یا ستم‌کار و ستم‌دیده، این «قربانیان»، این نادانان، را بی‌گناه می‌شمارد و در نتیجه از آنان سلب مسئولیت می‌کند.

در مقابل، اخلاق انسان‌نگر (اومانیستی - اگزیستانسیالیستی)، انسان‌ها، هر انسانی و از جمله قربانیان، را هم مسبب نادانی‌شان و هم مسئول عواقب آن می‌داند. در دشوارترین شرایط و در تیره‌ترین روزگار هم، انسان آزاد و از این رو مسئول سرنوشت خود است: انسان محکوم به آزادی است. ژان - پل سارتر، فیلسوف و نویسنده‌ی فرانسوی، این اخلاق انسان‌نگر را در کتاب «هستی و نیستی» (۱۹۴۳) این‌گونه خلاصه می‌کند: انسان محکوم به آزادی است، چون از آن زمان که به هستی پا می‌گذارد (به تعبیر او، به درون جهان پرتاب می‌شود)، مسئول تمام کردوکار خود است، و او است که باید هویت و هستی خود را به شکلی «اصیل» و خودآیین بازآفرینی کند. همسو با همین نگره‌ی اخلاقی، هانا آرنت، فیلسوف و نظریه‌پرداز سیاسی آلمانی، در آثاری همچون «آیشمان در اورشلیم» (۱۹۶۳) بر اهمیت آزادی انسانی، ضرورت آزاداندیشی، و مسئولیت فردی در قبال ساختارهای سیاسی سرکوب‌گر و نظام‌های اجتماعی تحمیق‌کننده تأکید می‌کند. آرنت، با برجسته کردن نقش افراد عادی در ایجاد هولوکاست یا یهودی‌سوزان، یکی از مهیب‌ترین جلوه‌های بلاگردانی در دوران معاصر ما، می‌گوید که ساختارهای مسلط تمام تلاش خود را برای مطیع کردن ما به کار می‌بندند، اما چنین اطاعتی تنها به شرط بی‌اندیشگی و «نادانی» ما میسر خواهد شد.

یک برداشت شتاب‌زده از این نگره می‌تواند این باشد که «همگی به یک اندازه آزاد و به اندازه مسئول و بنابراین به یک اندازه گناه‌کاریم» و در نتیجه «همگی بی‌گناهیم!» البته، انسان‌ها همگی آزاد و مسئول‌اند، و نادانی دلیل بی‌گناهی هیچ فردی نیست؛ با این حال، و در مواجهه با ساختارهای مسلط، هر فردی امکان متفاوتی برای اِعمال آزادی فردی و مسئولیت‌پذیری در قبال نتایج آن دارد. اندیشه‌گران فراوان، از کارل مارکس آلمانی تا میشل فوکوی فرانسوی، این نکته را به دقت و به صراحت نشان داده‌اند که دانش و آگاهیِ فردی امری انتزاعی نیست: آگاهی افراد از جهات مهمی متکی به جایگاه اجتماعی آنان است، و صورت‌بندی دانایی هر فردی نسبت مستقیمی با جایگاه او در ساختار قدرت اقتصادی، سیاسی، آموزشی، و ایدئولوژیک دارد.

در فیلم «کتاب‌خوان» (استیون دالدری، ۲۰۰۸)، هانا اشمیتس، کارمند ساده‌ی اس‌اس، در مرگ سیصد زن یهودی در دوران هولوکاست نازی‌ها مقصر شناخته می‌شود: او مأمور و بنابراین نه معذور که مسئول بود. هانا روستایی، کم‌بضاعت، و بی‌سواد بود و نمی‌دانست که یهودیان، به رغم ادعای نازی‌ها، شر نبودند و نسل‌شان شایسته‌ی نابود شدن نبود. نادانی‌اش البته نافی آزادی، انتخاب، و اراده‌ی او نیست. نادانی از او سلب مسئولیت نمی‌کند: او هم به اندازه‌ی خود گناه‌کار است و باید در ازای آن‌چه کرده به اندازه‌ی خود جواب‌گو باشد. و با این حال، به اندازه‌ی خود. افسر ارشد بابضاعت، باسواد، و مرفهی مثل آیشمان، که می‌دانسته یهودیان شر نبودند و نسل‌شان شایسته‌ی نابود شدن نبود، به مراتب آزادتر، مسئول‌تر، و بنابراین گناه‌کارتر است.

در پایان «کتاب‌خوان»، میشائیل برگ، وکیلی که در جوانی با هانا ارتباط عاشقانه داشته، به دیدار زنی از نجات‌یافتگان هولوکاست می‌رود، زنی که خاطرات‌اش از مستندات محکمه در محکوم کردن هانا و همکاران‌اش بود. هانا پس‌انداز خود در زندان را ناامیدانه به قربانی خود پیش‌کش کرده، و این هدیه‌ای است که زن آن را پس می‌زند: هانا را، با وجود خودکشی‌اش، نمی‌بخشد. بدون خودکشی هم، هانا شایسته‌ی بخشش بود. آن‌چه نابخشودنی بوده گناه‌کاری او به دلیل مشارکت در آن جرم و جنایتِ جمعی نبود، نادانی او به عنوان یک فرد و به عنوان یک انسان بود. مسیح درباره‌ی مصلوب‌کنندگان خود، روی به خدای خود، این‌گونه گفته بود: «آنان را ببخش، چون نمی‌دانند که چه می‌کنند.» در اخلاق انسان‌نگر، ندانستن دلیل بی‌گناهی و بخشش نیست: آنان را نباید بخشید، چون «نمی‌دانند» که چه می‌کنند.