از تهران به استانبول، از توهم به واقعیت

حالا دیگر من از مهاجرانی محسوب می شوم که می شود آنها را از مهاجران نیمه عمر جمهوری اسلامی دانست. کسانی که بعد از ۱۷ ساله شدن انقلاب از دست این دیو دلبرنما خود را خلاص کردند. یکبار در سال ۹۱ میلادی تلاش کرده بودم به عنوان استاد زبان فارسی جایی برای خودم در پراگ دست و پا کنم. تنها ره رهایی بود فارسی درس دادن. که بلد بودم و درس اش را خوانده بودم. نشد و بهتر که نشد. فکر می کنم اگر آن سال زده بودم بیرون حتما خیلی زود بر می گشتم از بس که دلتنگ ایران شده بودم. این دلتنگی لعنتی که هنوز هم مرا رها نمی کند. تجربه پراگ به من نشان داد که هنوز آماده مهاجرت نیستم.

حق نشر عکس Reuters
Image caption استانبول دنیای دیگری بود. زندگی اش رنگ داشت. واقعی بود. واقعیتی که ما دوست داشتیم. واقعیتی که از آن دور افتاده بودیم
فاصله

بار دوم از استانبول سر در آوردم. و این آغازۀ سال ۹۶ بود. قرار بود در آزمون بی بی سی فارسی شرکت کنم. باقر معین را دیدم که آوازه اش از سالها پیش در ایران پیچیده بود. ستاره علوی را دیدم که نمی شناختم و متین و مهربان بود و نفر سوم بانویی سرد و سخت انگلیسی که ضمن مهربانی و ادب بسیار با من و ما فاصله نگه می داشت. دست کم اینطور می فهمیدم. رفتارش این را می گفت. و گرنه زبان که خود فاصله ای بود عظیم. من از صحبت کردن روان به انگلیسی ناتوان بودم اما دست ام در ترجمه کاملا باز بود. ساختار فارسی درست را می شناختم و زبان ام برای خواندن متن کافی بود. همین فارسی نویسی درست و ترجمه بقاعده و شناخت دست اولی که از جامعه و نخبگان ایران داشتم راه مرا به بی بی سی هموار کرد. در مصاحبه هم حرفهایی زدم که دیگر درست یادم نمی آید. ولی حکما حرفهایی زده بودم که از سر گیجی بود! مثلا سوال کردند چرا باید بی بی سی برای زبان فارسی هزینه کند؟ جواب درست و درمان اش را سالها بعد یافتم. آن موقع چیزی گفتم در این ردیف که مثلا جهان باید متعادل باشد و اصل ارتباط این را ایجاب می کند که اگر با جماعتی می خواهی رابطه داشته باشی کمی هم که شده اشتراک بین خود ایجاد کنید. در باره تناقض های قانون اساسی هم سوال شد. فکر کنم دفعه اول بود که لفظ تناقض و قانون اساسی را کنار هم می شنیدم! بعدها دیدم که در عمده ای از امور اجتماعیه اولیای رسانه چقدر جلوتر از مایی بودند که مثلا در آکادمی بودیم.

استانبول بارانی بود. همه چیزش تازگی داشت. حسی در هر لحظه و دقیقه که به تماشا می رفتم یا از خیابانی می گذشتم یا گردش می کردم با من بود: این دو کشور همسایه و این دو جهان بیگانه از هم. استانبول دنیای دیگری بود. زندگی اش رنگ داشت. واقعی بود. واقعیتی که ما دوست داشتیم. واقعیتی که از آن دور افتاده بودیم. حتی آن کافه ساده میانه پاساژی که با رفیق ام یوسف رفتیم چای خوردیم هم زیبا و مصفا می نمود و تازه بود. بعد آمدیم به انتخاب او دو سیب زمینی بزرگ تنوری شده با مخلفاتی که فکر کنم لوبیا بود بخوریم. اول بار بود همچین چیزی می دیدم و خوردن اش آسان نبود گرچه مزه داشت.

حق نشر عکس Reuters
Image caption تهران تکرو است و تنها افتاده است. استانبول گوی توفیق ربوده و درهایش باز است و باز نگه داشته و تهران خام طمعانه خیال برتری جهانی در سر می پزد. حکایت آغاز فیلم مسافران است. بیضایی پیش بینی کرده بود که ما به مقصد نمی رسیم.
حسرت

تجربه مان در جهان دیدن بسیار کم بود. تازه من یکبار جهان خارج را دیده بودم. ولی ترکیه عالم دیگری بود. پراگ هم به نظرم خیلی شباهتها داشت با ما یا دست کم به عنوان توریست لابد آدم علاقه مند است بگردد شباهت ها را پیدا کند. مثلا کلمه های مشابه و نامهای مشابه. حتی یادم هست اینکه مسیحیان آزادشده از حکومت بیخدایان گوشه ای شمع روشن کرده بودند برایم غریبه نبود – درست سالهای پس از فروپاشی برادر بزرگ بود. اینطوری همان اصل ارتباط که به باقر معین و ستاره و مگی آن بانوی انگلیسی در مصاحبه گفتم درست در می آید. یک چیز مشترک پیدا می کنی یا باید پیدا کنی یا چیزهایی که به نظرت مشترک می رسد برایت جذاب است و آشنا می زند. و در سرزمین بیگانه آشنایی نعمتی است. اما استانبول فقط مشترکات نبود. یعنی اختلافات و تفاوتها درشت تر بود و بیشتر به چشم می آمد. شاید چون همسایه بودیم. یعنی از پراگ شاید انتظار داری که اروپایی تر باشد و بود. اما وقتی بیخ گوش ات همسایه ات را می بینی که در عالمی سیر می کند که از تو دریغ شده است حسرت به دل می شوی. این حسرت به دلی اصلا یک ویژگی ایرانی شده است این سالها. حسرت آزادی و شادی و ارتباط با جهان. فروشگاههای سی دی فروشی استانبول مثلا نمونه آشکاری بود از این پدیده ای که ما نداشتیم. همه جور سی دی به چند زبان در دسترس بود و همه ترانه ها و موسیقی های روز در سبک های مختلف قابل تماشا و لمس کردن و شنیدن و خریدن. سبک ارائه و فروش هم خیلی متفاوت از ایران بود و شبیه همان فروشگاههایی بود که در پراگ هم پیدا می شد و اروپایی می نمود. بعدها دیدم در فروشگاه بزرگ موسیقی میدان پیکادلی لندن هم همان شیوه و مرام برقرار است. ترکیه اروپایی بود. ما کجایی بودیم که یکباره دشمن موسیقی و هنر شده بودیم؟

ژنرالها

اگرچه فروشگاهها نظم اروپایی داشتند اما از تلویزیون های ترکی خوشم نیامد. برای من که لابد به تلویزیون های وطنی و حداکثر ویدئوهای لوس آنجلسی عادت داشتم این تلویزیون ها خاصه تفریحی هایش یک طورهایی وقیح جلوه می کرد. احتمالا هم کمی زیاده از حد چیزهایی داشت. شاید رنگ و بار چهره و آرایش خواننده ها توی ذوق می زد. جذابیت های سکس‌محورشان خیلی بازاری بود. موسیقی ها نشانی از ترک بودن و فرهنگ ترکی نداشت. اگر صدای تلویزیون را می بستی فکر می کردی ام تی وی دارد پخش می شود که آن سالها خیلی کانال مشهوری بود. می دانستم که حکومت ترکیه حکومت دموکراتیکی نیست. حدس می زدم که این مهارگسیختگی لابد بفرموده است تا ملت در سکس و شهوات غرق باشند و کاری به کار حکومت نداشته باشند. فکر می کردم این هم نعل وارونه جمهوری اسلامی است که با منع کردن مردم از همین چیزها آنها را به دنبال تهیه وسایل عیش می فرستد و باز خیال خود را راحت می کند. آخر چطور می شد که همه جا ویدئو باشد و نوار باشد و شبکه توزیع انواع ویدئو و پورن باشد و دست حکومت یک جایی در آن گیر نباشد؟ بعدها بود که دانستم ما هم در ایران تحت حکومت ژنرالها بوده ایم. فارسی اش می شود سرداران.

حق نشر عکس AP
Image caption جمهوری اسلامی جمهوری غرایز بود. درست مثل همان فیلمهای پورن که دست مردم مثل حلوا می چرخید. استانبول، در مقابل، اروتیک بود. هم شبهایش هم روزهایش.
آداب

ماه بهمن بود و استانبول رنگ و عطر رو به بهار خوبی داشت. باران می زد. آلودگی هوا هم نبود. یا مثل تهران نبود. به نظرم هوا تمیزتر می رسید. چشم انداز دریا زیبا بود و شام در هتلی که گروه بی بی سی اقامت داشتند خیلی به چشم من و دوست ام که حداکثر در رستوران هانی تهران و یکی دو تا رستوران خیابان کاخ و طالقانی نزدیک محل کارمان غذا می خوردیم تشریفاتی رسید (اصلا ما از انقلابی آمده بودیم که تشریفات را برچیده بود و همه چیز شده بود "مردمی". تازه هانی در زمان ما با این هانی که این روزها می بینید فرق داشت حالا خیلی "مردمی" شده). ولی در واقع یک شام روتین بود با آداب. این برای من قابل تشخیص نبود. در بالاترین مهمانی ای که حضور داشتم و مجلسی در وزارت خارجه ایران بود هم فضا و غذا به من نچسبید از بس آداب نداشت. یاد آن مقاله روزنامه همشهری افتادم که نوشته بود: چرا در مهمانی ها به غذا حمله ور می شویم. استانبول سبک داشت. می فهمیدم که بخشی از این سبک ترفند توریستی است. اما بخش دیگری از آن شده بود جزو هویت و عرف جاری. جمهوری اسلامی جمهوری غرایز بود. درست مثل همان فیلمهای پورن که دست مردم مثل حلوا می چرخید. استانبول، در مقابل، اروتیک بود. هم شبهایش هم روزهایش.

انزوا

یک شام دیگر هم مگی ما را بیرون برد. و این بعد از انجام مصاحبه و آزمون بود. حالا دیگر تقریبا می دانستیم چه کسانی در مرحله اول به لندن خواهند رفت. مگی ما را برد به یک رستوران لب آب. طبعا ماهی خوردیم و چیزهای دیگری که برای من غریبه بود. برنجی در کار نبود. قیمه و قرمه سبزی هم نبود. ترکی هم نبود. مگر مزه ها و نان. این تجربه غذای غریبه برایم تا مدتی باقی بود. روز اولی هم که در سلف سرویس بی بی سی سراغ غذا رفتم چیزی برای خوردن که با مذاق ام جور درآید نیافتم! آن شب مگی بعد از غذا بیشتر از ۳۰۰ دلار پرداخت کرد. اما برای پرداخت از یک کارت پلاستیکی استفاده کرد که من تنها اسمی از آن شنیده بودم: کردیت کارت. گارسون آمد و کارت مگی را گرفت و در دستگاهی کشید و به او پس داد و امضا شد و تمام. کلی با خودم فکر کردم که این پرداخت چطور انجام می شود و چقدر مطمئن است؟ رمزش را بعدتر در لندن یافتم. در ترکیه برایم معما بود و باقی ماند. هر وقت به این معما فکر می کنم معنای منزوی بودن ایران در جهان را می فهمم. دنیای ما دنیای پول نقد بود. توی بازار تهران پولهای بسته بندی شده و اغلب نخ پیچ شده را روی دست این طرف و آنطرف می بردند. جهان کوچکی از این تیمچه به آن تیمچه. روی دست مگر چقدر پول را تا چقدر راه می شود برد؟

حق نشر عکس AP
Image caption چند روزی که در ترکیه بودیم مثل برق و باد گذشت. آن خوشدلی و آزادی و رویای مهاجرت و آنهم رفتن به کشوری که هم به فارسی کار کنی و هم اعتبار و درآمد داشته باشی مجموعه غریبی از احساسات را دامن می زد
پیوند با جهان

چند روزی که در ترکیه بودیم مثل برق و باد گذشت. آن خوشدلی و آزادی و رویای مهاجرت و آنهم رفتن به کشوری که هم به فارسی کار کنی و هم اعتبار و درآمد داشته باشی مجموعه غریبی از احساسات را دامن می زد. مثل کودکی خوشحال بودم. برای این کار جنگیده بودم. بچه ها همه از من در زباندانی و حتی سابقه کار در دنیای انگلیسی زبان بهتر و جلوتر بودند. یکی در سفارت فلان کشور کار می کرد و دیگری در خبرگزاری و یکی معلم زبان بود. اما من احتمالا فارسی ام بهتر بود و به دلیل سالها تدریس کمی راحت تر بودم در صحبت کردن و ارتباط برقرار کردن. هر چه بود کار را گرفته بودم. استانبول شده بود شهری که مرا به جهان پیوند زده بود. از استانبول با دلی شاد و قلبی مطمئن برگشتیم. و رازی که با خود باید می داشتیم و به کسی نمی شد گفت: من در بی بی سی کار گرفته ام! این اصلا اولین بار بود که بی بی سی کسانی را از داخل ایران استخدام می کرد. رفتیم ولی باید دوباره به استانبول بر می گشتیم. وقتی ویزا و اجازه کارمان آماده شده باشد. نمی شد این کار را در تهران کرد. ریسک اش زیاد بود.

سه ماه بعد در ماه می سال ۱۹۹۶ به استانبول برگشتیم. من و دوست ام هر دو انتخاب شده بودیم. در ایران به هیچ کس از دوستان حتی نزدیکترین ها هم چیزی نگفتیم. می ترسیدیم با رفتن ما برای آنها خطر ایجاد شود که شما که می دانستید چرا هیچ نگفتید! بهتر بود کسی نداند تا به زحمت نیفتد. کار کردن در بی بی سی مترادف بود با ضدانقلابیگری و جاسوسی و چه و چه. رفتن بار دوم به استانبول آسان نبود. باید زندگی را می گذاشتی و می رفتی. بار اول بازیگوشانه رفته بودم. بار دوم دیگر می دانستم به این زودی ها بر نمی گردم. مغناطیس پیوند با جهان بیرون دیگر قوی تر شده بود از مهر وطن.

حق نشر عکس Goktay Koraltan
Image caption برای بسیاری از هموطنان ام ترکیه محلی برای عیش و عشرتی بود که از ایشان دریغ شده بود. هنوز هم کمابیش چنان است و تا سواحل آنتالیا هم کشیده شده است. اما من آنقدر عاشق ایران بودم که ترکیه به چشم ام نمی آمد. شاید فکر می کردم اذعان به جلوه ای که ترکیه دارد خلاف عرق وطن دوستی است
جلوه گری

واقعیت این است که نه در سفر اول و نه در سفر دوم استانبول نتوانست به چشم من چنان که باید جلوه کند. برای بسیاری از هموطنان ام ترکیه محلی برای عیش و عشرتی بود که از ایشان دریغ شده بود. هنوز هم کمابیش چنان است و تا سواحل آنتالیا هم کشیده شده است. اما من آنقدر عاشق ایران بودم که ترکیه به چشم ام نمی آمد. شاید فکر می کردم اذعان به جلوه ای که ترکیه دارد خلاف عرق وطن دوستی است. احساسات ام متناقض بود. دوست داشتم و می گریختم. زرق و برق اش برایم تصنعی جلوه می کرد. طبیعی ترین چیزهایش مسجدهایش بود و غذاهایش و مردم آنسوی شرقی شهر. فکر می کردم ترکیه بعد از شاه و بعد از جنگ ایران و عراق خود را به هزینه ما ایرانی ها واز سر صدقگی ما بالا کشیده است. زوجی از دوستان که سالها بعد به ترکیه رفتند لابد به یاد دارند که چطور وقتی از ترکیه تعریف کردند من طعنه زدم و عیش شان را کور کردم. فکر می کردم این ترکیه ژنرال ها ست. ترکیه ای که به تقلید غرب دوان دوان می رود و از خود جدا افتاده است. سرم از اندیشه های شریعتی وار پر بود. ترکیه واقعا هم اوضاع درخشانی نداشت. نه در پایتخت و نه در ولایات و در مرزها. اما چیزی داشت که ما نداشتیم: پایش روی زمین بود. واقعی بود. واقعیت حکومت می کرد. زندگی در جریان بود. زندگی ما متوقف شده بود. این را نمی شد انکار کرد.

قطار اکسپرس شرق

سال ۲۰۰۶ همکاران ام را برای رادیو زمانه در ترکیه و در همان شهر استانبول استخدام کردم. همان مسیری که باقر و ستاره و مگی رفته بودند و از همان راهی که خودم آمده بودم. این بار ترکیه را طور دیگری می دیدم و طور دیگری به یاد دارم. در استانبول وقتی با گروه به خیابانگردی می رفتیم و واکنشهای آنها را می دیدم یاد گروه خودمان در سال ۹۶ می افتادم. استانبول شهر آزادی بسیاری از ما بوده است. شهری که پل شرق و غرب است و ما را از شرق به غرب عبور می داد. مثل یک کالای قاچاق. مثل اسیرانی که در اردوی استبداد گرفتار بوده اند و حالا به سرزمین آزاد رسیده اند. به سرزمینهای آزادشده. مثل قطار اورینت اکسپرس که نه از غرب به شرق که بالعکس طی مسیر می کرد. می گویم قاچاق و به یاد می آورم صدها هموطنی را که واقعا قاچاق شدند تا از ام القرای اسلام تازه به دوران رسیده ها به ام القرای سابق اسلام برسند. تاریخ مهاجرت هموطنان ام از راه استانبول را روزی باید نوشت. کتاب قطوری خواهد شد.

اسلام مدنی

از آن پس چندبار دیگر هم به ترکیه رفته ام. اما تنها در سفرهای سالهای اخیر است که توانسته ام سنگ هایم را با ترکیه صاف کنم و ترکیه را تحسین کنم. ترکیه هم خودش واقعا تغییر کرده است. من اعتبار ترکیه را وقتی در لبنان بودم یافتم. از وقتی بحث نوعثمانی ها مطرح شد. از وقتی اسلام لیبرال ترکیه در مقابل اسلام رادیکال و بنیادگرای ایران رخ نمود و از جمله همان لبنان را هم آسان فتح کرد و از ایران پیش افتاد. حالا فکر می کنم ما یک شباهت تازه پیدا کرده ایم. ما و ترکیه اشتراکات بسیاری داشته ایم. از عهد حکومت ولیعهدهای قاجار در تبریز به این سو ترکیه در فرهنگ و سیاست ما نقش داشته است. و امروز بی لکنت می توانم گفت که همیشه هم پیش تر بوده است. حتی در عهد رضاشاه هم که آغاز عصر نوگرایی ما ست برای ایران الهام بخش بود. حتی اسلام دولتی ترک ها برای ایرانیان الهام بخش است. صورتی که آنها از اسلام ارائه می دهند خیلی زودتر از ما مدنی شده است. اسلام بنیادگرای ما بن بست است. از همه وجنات اش پیدا ست.

Image caption دلیل اینکه اسلام ترکی راه به بنیادگرایی نبرد لابد این است که آنها در میانه جهان شرق و غرب بودند و خیلی زودتر و همه جانبه تر با غرب و تمدن صنعتی آشنا شدند و تا جنگ جهانی اول قامت امپراتوری داشتند.
امپراتوری واقعی و امپراتوری توهمی

دلیل اینکه اسلام ترکی راه به بنیادگرایی نبرد لابد این است که آنها در میانه جهان شرق و غرب بودند و خیلی زودتر و همه جانبه تر با غرب و تمدن صنعتی آشنا شدند و تا جنگ جهانی اول قامت امپراتوری داشتند. امپراتوری ما خیلی قبل تر ها به پایان رسیده بود. ما نه تنها در گردش جهان کم تجربه بودیم که در سیاست جهان هم کم تجربه بودیم. هنوز هم هستیم. ما نمونه عالی این سخن استفن هاوکینگ هستیم که می گوید دشمن دانش جهل نیست، توهم است. توهم دانش. این فرق استانبول است با تهران و ترکیه با ایران. ما در توهمی ویرانگر غرقه ایم. تمام اطوار سیاسی ما و متاسفانه بخش های مهمی از ادعاهای فرهنگی مان ناشی توهم است. انزوایی هم که داریم کار را بدتر می کند و چشم مان بسته می ماند. سابقه ناسیونالیسم ضدترک و عرب ایرانی و لاحقه جابرانه شیعه حکومتی هم کمک کرده است تا منزوی تر بمانیم. از هویت ما چیزی نماند مگر توهم یک امپراتوری و "من برتر". هنوز هم فکر می کنیم از همه همسایگان خود سریم و از بسیاری ملل جهان برتریم. غرقه توهم.

جداافتادگی

سال ۲۰۱۱ که برای آخرین بار در ترکیه بودم کنفرانس بزرگی بود از اهالی رسانه از تمام جهان. بیش از دو هزار نفر جمع بودند. و ترتیبات کار آنچنان نظمی داشت که کمتر از غرب اروپا نبود. دیدن آنهمه جوان که در کنفرانس به خدمت مشغول بودند و کارورزی می کردند مرا ناچار به مقایسه می کرد. می دیدم تنها فرق جوان ایرانی که از چنین دنیاهایی بی خبر است یا کمتر خبر دارد تجربه زیسته و پیوسته و آموزش است. شرح بیشتر اجلاس ها در تهران را که می خوانم، که آشفتگی های مزمن برگزاری کنفرانس در ایران را تکرار می کند، می فهمم که مدیریت و سبک کار و انتظارات هم متفاوت است. و باز به دلیل اینکه از جهان جدا افتاده ایم و می خواهیم همه چیز را از نو اختراع کنیم و هیچ تجربه از هیچ مردمی در جهان را قبول نداریم و از آن نمی آموزیم. استانبول هر چه دارد از انباشت و پیوستگی تجربه دارد و آموزش و مدیریت. تهران تکرو است و تنها افتاده است. استانبول گوی توفیق ربوده و درهایش باز است و باز نگه داشته و تهران خام طمعانه خیال برتری جهانی در سر می پزد. حکایت آغاز فیلم مسافران است. بیضایی پیش بینی کرده بود که ما به مقصد نمی رسیم.

رویای تازه من این است که روزی تهران و دوبی و استانبول به عنوان نمادهای نوگرایی عربی و ایرانی و ترکی مثلث ثروت و شادی و ارتباط با جهان و مردم منطقه باشند. زودتر از آنکه بغداد یا ریاض جای تهران را بگیرند. و زودتر از آنکه توهمات سیاسی رهبران ما به عواقب خودویرانگرش برسد.

حق نشر عکس AP