BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
صدای شما
به روز شده: 14:13 گرينويچ - سه شنبه 31 ژانويه 2006
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
ليلا حاتمی به پرسشهای شما پاسخ داد
 
ليلا حاتمی
ليلا حاتمی برای بازی در فيلم آب و آتش جايزه خانه سينما و برای فيلم ايستگاه متروک جايزه بهترين بازيگر زن جشنواره مونترال را بدست آورد
هفته گذشته از شما خواسته بوديم اگر پرسشی داريد از ليلا حاتمی، بازيگر ايرانی، بپرسيد. متن گفتگو با خانم حاتمی را در زير بخوانيد:

بسياری از خوانندگان پرسيده اند که کدام يک از نقشهاييتان را بيش از همه دوست داريد. سحر از يزد سوال کرده که بهترين فيلمی که تا حالا در آن شرکت داشته ايد چه بوده و هانا از سياتل برايش جالب بوده که بداند کدام نقش شما بيش از همه به روحيه خودتان نزديک بوده؟

من فکر می کنم بهترين فيلم من ليلاست که در آن نقشم هم به خودم نزديکتر است. روی هم رفته نقشم در ليلا و فيلم سيمای زنی در دوردست که علی (شوهرم) کارگردانی کرده از بقيه نقشهايی که بازی کردم به خودم نزديکتر است. البته منظورم از نزديکی نقش به خودم نوع جمله ها و ديالوگهای داستان فيلم است. چون من اصولا معتقدم که هر آدمی، هر داستان و هر فيلمی را که می بيند، به هر حال از نقشهای فيلم چندان دور نيست. اما آنچه که من رو به نقشم نزديک می کند ادبيات داستان و سناريوست. يعنی جمله هايی که در ديالوگها وجود داره بيشتر از جنس جمله هايی است که خودم به طور معمول به کار می برم. به همين خاطر حس می کنم نقش به خودم نزديکتر است.

خيلی از خوانندگان بازی شما را بسيار تاثير گذار می دانند. پريوش پرسيده شما با نقشتان زندگی می کنيد؟

آره، خيلی سعی می کنم که نقشم و آن کاری را که در آن لحظه می کنم واقعا باور کنم.

برای بعضی از خوانندگان ما جالب بوده که بدانند معيار شما برای بازی در يک فيلم چيست؟ سحر از تهران، پرسيده است که آيا به همه پيشنهادات جواب مثبت می دهيد؟

اصولا اولين چيزی که در نظر می گيرم خود کارگردان است، يعنی کارگردان های شناخته شده ای که قبولشان دارم. در عين حال هميشه هم اين طور نيست. چون خيلی ها هستند که فيلم اولشان را می سازند و خيلی ها هستند که در واقع کارگردانهای شناخته شده ای نيستند و مثلا ۳ يا ۴ کار بيشتر ندارند و در حال تجربه کردن سبکهای مختلف هستند، اما در عين حال از يک استاندارد مشخصی برخوردارند. کار کردن با چنين کارگردانهايی را تنها در صورتی قبول می کنم که سناريو آنها و نقشی که قرار است بازی کنم، موجه باشد. يعنی با انتظارات من از يک سناريوی خوب مطابقت داشته باشه. در چنين صورتی ممکنه حتی پيشنهاد کارگردانی را که فکر می کنم چندان هم کارکشته نيست قبول کنم. تصميم گيری من روی هم رفته به تلفيقی از سه پارامتر بستگی داره. به کارگردان، نقش و سناريو . چون حتی گاهی پيش مياد که کارگردانی که کارش را قبول دارم، سناريويی را به من پيشنهاد می کند که نمی توانم آن را بپذيرم. به نظر من اگر نقش و سناريو خوب نوشته شده باشه، هنرپيشه قطعا می تواند آن را بازی کند. اما نقشی که بد نوشته شده، بازی کردنش سخت است.

سميرا از تهران در مورد فيلم شاعر زباله ها و نقش شما در اين فيلم سوال کرده و پرسيده، آيا بازی در اين فيلم که تجربه اول کارگردان بود رضايت شما را جلب کرد؟

اتفاقا اين فيلم مثال خوبی است برای اين که منظور خودم را در مورد سوال قبل بهتر توضيح بدهم. من نقش خودم را در فيلم نامه شاعر زباله ها خيلی دوست داشتم و فيلمنامه آن استاندارد مورد نظر من را داشت. عليرغم آنکه تمام جزئيات مطابق سليقه من نبود و کارگردان هم اولين فيلم سينمايی خود را تجربه می کرد اما پيشنهاد بازی در اين فيلم را پذيرفتم. اولا کسی که اين نقش را به من توصيه کرده بود می شناختم و قبول داشتم و دوما فيلمبردار آن هم - آقای آلادپوش - همان شخص مورد نظر من بود. بنابر اين نقش را پذيرفتم. اما مثلا در يک فيلم ديگر ممکن بود آنقدر فيلمبردار برايم مهم نباشد. يعنی هر سبک کاری تيم و شرايط خود را می طلبد.

با اين تفاسير فکر می کنی نتيجه کارت در اين فيلم چطور بوده است؟

راستش من هنوز خودم اين فيلم را نديدم. در اکرانهای خصوصی که تهران نبودم و در جريان جشنواره هم نتوانستم آن را ببينم. اما قرار است که اين هفته فيلم را ببينم.

ليلا حاتمی

اسماعيل از ابوظبی پرسيده که وقتی که فيلمهای خودتان را می بينيد مثل ليلا، شيدا يا آب و آتش، چه احساسی بهتان دست می دهد؟

خيلی وقتها خوشم مياد و خيلی وقتها هم از خودم چندشم می شه! گاهی فکر می کنم که مثلا يک نقش را بد بازی کردم و گاهی از ديدن بازيم لذت می برم و لبخند روی صورتم نقش می بنده. درست مثل وقتی است که آدم صدای خودش را می شنود و يا عکس و فيلمهای خانوادگی خودش را می بيند. فکر می کنم اينها کمابيش تجربيات مشابهی هستند . اما بعضی فيلمها هنرپيشه ها را از آن کسی که هستند درخشانتر نشان می دهند. مثلا در بعضی فيلمهای هاليوودی، که هنرپيشه نقش آدم خيلی باهوش يا قدرتمندی را بازی می کنه، آدم از ديدن بازی خودش لذت می بره. ولی به نظر من در سينمای ما، معمولا نقشها يک قدم از آدمهای معمولی عقب تر هستند.

در مورد فيلم آخرتان، يعنی حکم هم سوالات زيادی بدست ما رسيده. امين خالقی از اهواز سوال کرده که بازی خودتان را در فيلم حکم چطور می بينيد؟

به نظر من فيلم حکم جايگاه خيلی بخصوصی داره . شايد به خاطر اينکه آقای کيميايی اصولا جايگاه خاصی در سينمای ايران دارد. به عقيده من سينمای آقای کيميايی با بقيه کاملا متفاوت است و من هميشه دوست داشتم بازی در يکی از فيلمهايشان را تجربه کنم. اولين چيزی که در مورد فيلم حکم به ذهنم خطور می کنه اين است که اين فيلم و اصولا فيلمهای آقای کيميايی را با فيلمهای ديگر مقايسه نکنم. چون حتی داستانهای فيلمهای او به نظر من شبيه اتفاقات معمولی و روزمره در جامعه نيست. شايد همين عامل باشد که او را از بقيه سينما منفک می کنه. به نظر من اين سبک خاص باعث می شه که مقايسه فيلمهای آقای کيميايی با بقيه دشوار بشه. من هميشه دلم می خواست که بازی در يکی از فيلمهای آقای کيميايی را تجربه کنم که بالاخره در فيلم حکم موقعيتش پيش آمد. چون حس می کردم که می توانم با نقشی که به من پيشنهاد شده ارتباط برقرار کنم.

فکر می کنيد که نتيجه کار چطور بود؟

خيلی عالی بود! در حين کار که واقعا تجربه فوق العاده ای داشتم. اصولا وقتی آدم جلوی دوربين قرار می گيره هميشه توانايی اش محدود و کم می شه. مثلا اگر توانايی هنرپيشه در حالت عادی ۱۰۰ باشه در برابر دوربين به ۷۰ يا مثلا ۸۰ می رسه. هم به دليل مسايل شخصی و هم به دليل تاثير مکان و صحنه فيلمبرداری. ولی در فيلم آقای کيميايی اين اتفاق نمی افته و حتی هنرپيشه توانايی اش افزايش هم پيدا می کنه. اصولا وقتی که آدم به عنوان يک هنرپيشه، مشهور شد، از آن موقع کار کردن مشکل تر می شه، چون آنوقت آدم مرتبا موقع بازی فيلم خودش را محدود می کنه و ديگر مانند هنرپيشه ای که برای بار اول جلوی دوربين ظاهر شده آزادی عمل ندارد. خيلی ها به من گفته اند که توانسته ام خودم را جلوی دوربين حفظ کنم و نگذارم بازيم محدود بشه، اما با اين حال هميشه در ته وجودم احساس می کنم که هنوز در قيد اين تصوير هستم. يعنی تصويری که در ذهن مردم از من به عنوان يک هنرپيشه ثبت شده و من سعی می کنم آن را حفظ کنم. اما چيزی که سر صحنه فيلمهای آقای کيميايی وجود داره اين است که آدم به کلی اين مسايل را فراموش می کنه. در فيلمهای او جرئت می کنم آزادانه و به هر شکلی که می خواهم بازی کنم.

نمايی از فيلم حکم ساخته مسعود کيميايی

حسن از جهرم يکی از خوانندگانی است که پرسيده کار کردن با چه کارگردانی برايتان راحت تر است؟

من در کارکردن با آقای مهرجويی و آقای کيميايی خيلی راحت بوده ام. البته هميشه موقع اين سوال علی (شوهرم) را فراموش می کنم. چون اولا تا به حال يک فيلم بيشتر کارگردانی نکرده و از طرف ديگر به هر حال با او نسبتی هم دارم. کار کردن با او برايم راحت بوده . اگر چه در ابتدا کمی برايم سخت بود چون او خيلی خوب مرا می شناخت و حس می کردم نقشی که بازی می کنم يا به اصطلاح ادايی که سر صحنه در می آورم برای او لو رفته است و از اين خجالت می کشيدم. درست مثل وقتی که آدم به مادرش دروغ می گويد. دروغ گفتن به او خيلی دشوارتر است تا دروغ گفتن به يک فرد غريبه. البته اين حالت می تواند در برابر هر انسان ديگری هم که گيرايی قوی دارد و می تواند دروغ را تشخيص دهد، پيش بيايد. اما موضوع مهم اين است که طرف مقابل چطور واکنش نشان می دهد و چه احساسی را در آدم القا می کند؟ آيا می خواهد مچ بگيرد يا اينکه طرف مقابل را همراهی می کند؟ موقع بازی در فيلم علی فقط پلان اول برايم سخت بود که حس می کردم او مرا زير نظر دارد که ببيند چطور بازی می کنم. اما بعد اين احساس کاملا برطرف شد.

حامد از يزد پرسيده که آيا خودتان قصد کارگردانی داريد؟

نه...البته قبل از اينکه قرار باشد يک بازيگر حرفه ای بشم هميشه صحبت اين موضوع بود. اما هيچ وقت انگيزه لازم را برای اين کار نداشتم. گاهی اوقات که در فستيوالهای سينمايی که فيلم زياد می بينم کمی تشويق می شوم، اما بعد زود فراموش می کنم. اصولا بايد از من کاری خواسته شود تا انجام بدهم. خودم بعيد است که ناگهان تصميم به فيلمسازی بگيرم. مثلا کسی بايد به من يک سناريو بدهد و از من بخواهد که آن را بسازم. در چنين شرايطی ممکن است به عنوان يک وظيفه اين کار را انجام بدهم و حتی با شوق و ذوق هم انجام می دهم. اما نه اينکه مثلا تصاويری ذهنم را اشغال کند و بعد بخواهم آن را در قالب يک فيلم بسازم. اين حالت برای من پيش نمی آيد.

در مورد سريال کيف انگليسی هم سوالاتی به دست ما رسيده. محمود از دبی پرسيده نظر شما در مورد بازی خودتان در اين سريال چيست؟

موقعی که اين سريال را کار می کرديم، حدود دو سال بود که من بيکار بودم. چون سناريوهايی که در اين مدت به من پيشنهاد شده بود همه به نظرم بد می رسيدند و به هيچ عنوان نمی توانستم آنها را بپذيرم. البته بايد بگم که در آن سالها فيلمهای خوبی هم ساخته شد اما سناريوی هيچکدام به من پيشنهاد نشد. بعد وقتی که صحبت کار کردن در تلويزيون به ميان آمد، اول خيلی مخالف بودم و احساس خوبی نداشتم. اما وقتی آقای دری، کارگردان کيف انگليسی، داستان فيلم را برايم تعريف کرد، خيلی خوشم آمد. بعد فيلمنامه را خواندم و خوب، خيلی موضوعات بود که در فيلمنامه دوست نداشتم. مثل مکالمات انگليسی که در آن بود و من اصلا نمی پسنديدم. البته بعدا آقای دری با تغيير بعضی از اين موارد موافقت کرد. اما کليت و ريتم داستان را دوست داشتم. منظورم ريتم فيلمنامه است، نه آن چيزی که نهايتا در تلويزيون به نمايش در آمد. موضوع ديگری که برام مهم بود اين بود که فيلم قرار بود ۳۵ ميليمتری ساخته بشه. چون در تلويزيون معمولا با ويديو کار می شه و سريالهای کمی را با دوربين ۳۵ ميليمتری فيلمبرداری می کنند و اين امتياز بزرگی برای من به حساب می آمد. چون کيفيت تصوير ويديو و فيلم ۳۵ ميليمتری خيلی متفاوت است. البته قرار بود اين سريال خيلی سينمايی تر و با ريتم تندتری ساخته بشه. اما وقتی کار شروع شد بدليل کمبود پول و مشکلات ديگر، ساخت فيلم، آن طور که انتظار داشتيم اتفاق نيفتاد. مثلا هميشه ۵ تا مبل و ۳ تا تير و تخته داشتيم که در همه لوکيشن ها و خانه های مختلف از آنها استفاده می کرديم. به دليل همين مشکلات، سريال آن طور که قرار بود ساخته نشد. موقع پخش سريال واقعا حالم بد ميشد و ناراحت بودم. اگر چه بايد بگم که هنوز خودم آن را نديدم. اما آدمهايی که هميشه از بچگی برايم مهم بودند، همه سر فيلم کيف انگليسی از من تعريف می کردند و می گفتند در اين فيلم بی نظير بودی و اين يک احساس دوگانه ای را در من بوجود می آورد. از يک طرف خوشحال می شدم که از من در اين فيلم تعريف می کنند و از طرف ديگر خودم از آن چندان راضی نبودم. داستان کيف انگليسی را خيلی دوست داشتم و به نظرم قوی می آمد اما نتيجه اش آنطور که می خواستم نشد. کيف انگليسی سومين کار من بود و قبل از آن فقط در فيلمهای ليلا و شيدا بازی کرده بودم. سر فيلم ليلا ما دو ماه تمرين کرديم. ساعتها با علی حرف می زديم و مکالمات ضبط شده مان را برای آقای مهرجويی می فرستاديم. من به اين نوع کار کردن عادت داشتم. به همين خاطر سر کيف انگليسی ، از آقای دری خواستم کمی در مورد شخصيت مستانه برايم توضيح بدهد که بعد او يک دفترچه ۶۰ برگ به من داد که تمامش در مورد مستانه بود. اين دفتر چه پر از توضيحاتی بود که اصلا در فيلم نيست اما برای اجرای نقش ايده زيادی به من می داد. وقتی ايده های زيادی در مورد يک شخصيت داشته باشيم، باعث می شود شخصيت مورد نظر در فيلمنامه محکم باشد. در نتيجه فکر می کنم دليل محبوبيت اين سريال هم شايد همين سر و شکل دار بودن قصه باشه. يعنی با وجود بعضی کم و کاستها، بالاخره داستان قوی تاثير خودش را می گذارد.

نظام منوچهری و ليلا حاتمی در فيلم ايستگاه متروک

پيمان نيکزاد که اهل جنوب کشور و يکی از طرفداران فيلم ارتفاع پست شماست پرسيده که چگونه توانستيد لهجه جنوبی را با اين مهارت تقليد کنيد؟ چقدر تمرين کرديد؟

من موقعی که نقش بهم پيشنهاد شد از آن خيلی خوشم آمد. اما دو تا نگرانی داشتم. يکی اينکه می ترسيدم اگر با اين لهجه صحبت کنم خنده دار باشه چون معمولا تماشاگران عادت دارند که هنرپيشه های معروف را با يک صدای مشخصی بشنوند. ترس ديگرم اين بود که آيا اصلا می تونم اين لهجه را ياد بگيرم؟ چون آدم بدون آنکه لهجه ای را به اندازه کافی بشنوه نمی تونه آن را ياد بگيره و من اصلا اين لهجه را نشنيده بودم. اما چيزی که به من احساس امنيت امنيت ميداد حضور کارگردانی مثل حاتمی کيا بود. چون می دانستم که حداقل به من فرصت کافی خواهد داد و مطمئن بودم که برای او هم خيلی مهم است که من اين لهجه را درست تقليد کنم. سر کار هم يک گروه کامل از بچه های تئاتر جنوبی بودند که حضورشان خيلی دلگرم کننده بود. حميد فرخ نژاد هم بازيگری بود که خيلی قبولش داشتم. بازی او را که خودش جنوبی است قبلا در فيلم عروس آتش ديده بودم و خيلی می پسنديدم. تنها مشکلی که باقی می ماند توانايی من در يادگيری لهجه جنوبی بود. وقتی چند جلسه رفتم دور خوانی، يک کم اعتماد به نفسم بالا رفت و بعد با يک دوست جنوبی ام حدود دو هفته تمرين کردم. با اين حال در جريان فيلمبرداری می ترسيدم که کاملا با لهجه جنوبی صحبت کنم و سعی کردم که آنرا با لهجه تهرانی خودم تلفيق کنم. اميدوار بودم که لهجه ام در ظاهر تهرانی ولی با ته لهجه جنوبی باشد که البته فکر می کنم برعکس شد. چون نگران بودم که تماشاچی اصلا نتواند صحبت کردن من را با اين لهجه بپذيره و بازيم خنده دار بشه.

سميه از تهران و ساير خوانندگانی که به بازيگری علاقه زيادی دارند پرسيده اند که راه ورود به دنيای بازيگری چيست؟

مشکل اين قضيه اين است که اصولا کار خاصی نيست که بشه انجام داد تا وارد بازيگری شد. چون برای بازيگر شدن هميشه بايد کسی ما را انتخاب بکند. آدم فقط می تواند کارهايی را انجام بدهد که شانسش را برای انتخاب شدن بيشتر می کند. يعنی فقط با دانشگاه رفتن و خواندن درس سينما نمی شود هنرپيشه شد. اين کار شانس آدم را افزايش می دهد، اما بالاخره بايد به شکلی مورد توجه قرار بگيری و کسی انتخابت کند. راستش من واقعا نمی دانم که خودم استعداد داشتم يا نه. شايد فقط به خاطر خانواده سينمايی ام بوده که به طرف بازيگری کشيده شدم.

بسياری از خوانندگان صفحه صدای شما از جمله زهره خواسته اند که از خاطرات خودتان با پدرتان بگوييد.

راستش من اصولا از اين سوال بدم مياد و دوست دارم بگم که بدم مياد. در دوران مدرسه هم از دفترچه خاطرات خوشم نمی آمد. به نظر من آدم که يک خاطره نداره...يک روز که زندگی نکرده... من کلا خيلی اهل خاطره نيستم اما از پدرم خاطره های تکه تکه و پراکنده زيادی دارم. اما نمی دانم به اين سوال چطور بايد پاسخ داد. دوست دارم بدانم وقتی از ديگران اين سوال را می کنند آنها چطور جواب می دهند؟

پدرام از لس آنجلس در ميان خوانندگانی است که پرسيده اند، کدام اثر پدرتان را بيش از همه دوست داريد؟

همه فيلمهای پدرم را دوست دارم. آنها تاثير خيلی زيادی روی من می گذارند. موقعی که بچگی فيلمهای پدرم را می ديدم، خيلی به محتوای جمله ها توجهی نمی کردم. شايد آنوقت مناسب سن من نبودند. اما الان که اين فيلمها را می بينم معنی آنها را خيلی بهتر می فهمم. بچه که بودم فيلم سوته دلان را خيلی دوست داشتم و مرتب آن را تماشا می کردم. اصولا من عاشق فصل زمستانم و از تماشای محيط زمستانی و اتاقهای گرم در فيلم لذت می بردم. البته بايد بگم که فکر می کنم يک دوره ای فقط همين فيلم را در خونه داشتيم. شايد به همين دليل اين فيلم را اينقدر زياد می ديدم. چون فيلم حسن کچل را هم که يک دوره ای در خونه داشتيم خيلی زياد ديدم. وقتی تلويزيون بطور تصادفی يکی از فيلمهای پدرم را پخش می کنه، می شينم و آن را تماشا می کنم. اما معمولا اينطور نيست که خودم دنبال فيلم خاصی بگردم. معمولا خودم در خونه موسيقی خاصی را انتخاب نمی کنم که در دستگاه بگذارم و گوش کنم. البته اين حالتی است که از ۱۵، ۱۶ سالگی در من بوجود آمده.

صالح از کمبريج و تعدادی ديگر از خوانندگان سوال کرده اند که موسيقی مورد علاقه شما چيست؟

راستش من خيلی آدم فعال و مطلعی در زمينه موسيقی نيستم. اما وقتی که اثری را گوش ميدهم خيلی سريع می فهمم که از آن خوشم مياد يا نه. يعنی سليقه مشخصی دارم اما آدمی نيستم که خيلی تحولات موسيقی را دنبال کنم.

مثلا از موسيقی پورتيس هد و بيورک خوشم مياد اما موسيقی آنها را هم خودم کشف نکردم بلکه کسی آنرا به من معرفی کرده و يا در يک محيطی تصادفا شنيده ام. موسيقی ايرانی هم خيلی دوست دارم...اسم آثار را درست نميدانم اما خيلی موسيقی های ايرانی هست که با شنيدنشان اشکم در مياد. موسيقی فيلم سوته دلان را هم خيلی دوست دارم.

خيلی از خوانندگان از جمله مهسا از فرانکفورت در مورد تحصيلات شما پرسيده اند؟

من دوسال در دانشگاه پلی تکنيک لوزان درس خواندم اما بعد مقطعی فرا رسيد که تحت فشار عصبی زيادی قرار داشتم و احساس می کردم که درسهايم را درست نمی فهمم. آنوقت يکسال مرخصی گرفتم و تصميم گرفتم برای اينکه بيکار نباشم موقتا ادبيات فرانسه بخوانم. البته منظورم اين نيست که ادبيات فرانسه آسان تر از مهندسی است. نه، ادبيات فرانسه هم بسيار مشکل بود اما از مهندسی به من نزديکتر بود و واقعا به آن علاقه داشتم. اما متاسفانه هنوز خيلی در اين رشته پيشرفت نکرده بودم که به دليل بيماری پدرم تصميم گرفتم به ايران برگردم. البته باز هم تصميم داشتم برای ادامه تحصيل در رشته مهندسی به سوئيس برگردم. هر چند نه به اين رشته علاقه داشتم و نه از آن سر در می آوردم. فقط چون حس می کردم گرفتن مدرک مهندسی شيک است، دلم می خواست تحصيلاتم را ادامه بدهم. اما بعد ناگهان چنان زندگيم به هم گره خورد که ديگه هيچ وقت به فکر برگشتن نيفتادم. ۲۰ روز بعد از اينکه به ايران برگشتم، بازی در فيلم ليلا به من پيشنهاد شد که البته فيلمبرداری آن بعد از دو ماه تمرين شروع شد.

حسن پرسيده که بهترين کادويی که تا به حال گرفته ايد چيست؟

کادوهای خوب زياد گرفتم... پدرم خيلی خوش سليقه بود و کادوهای فوق العاده ای به من می داد. منظورم از خوش سليقه بودنش اينه که هميشه می دانست چه کادويی را در چه زمانی هديه بده. مثلا خيلی وقتها کادوهای خنده داری می داد... اصولا به همه کادوهای خوبی می داد. علی هم تا قبل از اينکه با من ازدواج کنه کادوهای خيلی خوبی به من می داد. مادرم و خواهر علی هم همينطور. شايد دليل اينکه کادوی خاصی به ذهنم نمياد اينه که آدم فراموشکار و قدرنشناسيم. راستی! آخرين کادويی که گرفتم، ظرفی بود که ناتاشا، دوستم، بهم هديه داد.

خيلی از خوانندگان از زندگی شخصی شما با همسرتان علی مصفا پرسيده اند. مهدی آزادی از تهران پرسيده که کجا با هم آشنا شديد؟ عبدالله از کويت پرسيده که آيا فرزندی داريد؟ حانيه از مشهد پرسيده که چرا آقای مصفا ديگر فيلم بازی نمی کنند؟

نه، من فرزندی ندارم. من و علی سر فيلم ليلا با هم آشنا شديم و زندگی خيلی خوبی با هم داريم. اما به هر حال خيلی وقتها زندگی يکنواخت ميشه...برای علی نمی دانم اما من خيلی وقتها حس می کنم که زندگيم يکنواخت شده...چون اصولا من بيکاری را خيلی به سختی تحمل می کنم و خيلی وقتها پيش مياد که بيکار باشم. در مورد کم کاری علی بايد بگم که مدتهاست که او تمايلش را به بازی در فيلم از دست داده. يعنی از سال ۷۳-۷۴ علاقه اش را تدريجا از دست داد و خيلی از فيلمهايش را در اين مدت به اصرار من و تشويق اطرافيانش بازی کرده. فکر می کنم او آدم خيلی سختگيريه.


ليلا حاتمی بازيگر نامی سينمای ايران به تازگی با ايفای نقش در فيلم حکم ساخته مسعود کيميايی بار ديگر در مرکز توجه محافل سينمايی ايران قرار گرفته است.

ليلا که فرزند علی حاتمی کارگردان فقيد سينمای ايران است در سال ۱۳۵۱ در خانواده ای هنری متولد شد و نخستين بار در سن ۳ سالگی در سريال سلطان صاحبقران ساخته پدرش در برابر دوربين سينما قرار گرفت.

آثار
دلشدگان، علی حاتمی 1370
ليلا، داريوش مهرجوئی 1376
شيدا، کمال تبريزی 1377
ميکس، داريوش مهرجوئی 1378
کیف انگليسی مجموعه ، سيد ضیا الدين دری 1378
آب و آتش ، فريدون جيرانی 1379
مربای شيرين ، مرضيه برومند 1379
ايستگاه متروک ، عليرضا رئيسيان 80 -1379
ارتفاع پست ، ابراهيم حاتمی کيا 1380
سيمای زنی در دور دست ، علی مصفا 1382
سالاد فصل ، فريدون جيرانی 1383
حکم ، مسعود کيميائی 1383

حضور او در فيلمهای ديگر پدرش از جمله کمال الملک و دلشدگان از ديگر تجارب او در عرصه بازيگری بود.

بازی درفيلم ليلا ساخته داريوش مهرجويی نخستين حضور جدی او در مقابل دوربين بود که راهگشای حضور حرفه ای اش در عرصه بازيگری در سينمای ايران شد و ديپلم افتخار جشنواره فجر را برای او به ارمغان آورد.

پس از ليلا، بازی او در فيلمهای ديگری چون شيدا(کمال تبريزی) آب و آتش (فريدون جيرانی) و ايستگاه متروک(عليرضا رئيسيان) موقعيت او را به عنوان يکی بازيگران کليدی زن در سينمای ايران تثبيت کرد.

ليلا برای بازی در فيلم آب و آتش جايزه خانه سينما و برای فيلم ايستگاه متروک جايزه بهترين بازيگر زن جشنواره مونترال را بدست آورد.

از تازه ترين کارهای ليلا در زمينه بازيگری می توان به نقش آفرينی او در فيلم سيمای زنی در دوردست نخستين ساخته بلند سينمايی همسرش، علی مصفا اشاره کرد.

ليلا حاتمی مهمان صفحه صدای شماست. پرسشهای خود را با استفاده از پنجره روبرو برای ما بفرستيد. پاسخ های خانم حاتمی در روزهای آينده در همين صفحه منتشر خواهد شد.

 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران