خبری که انکار می شد: غرب دیگر مهاجر نمی‌خواهد

  • 15 نوامبر 2016 - 25 آبان 1395
مخالفان مهاجرت حق نشر عکس Getty Images
Image caption ۶۴ درصد رای دهندگانی که بزرگترین مساله آمریکا را مهاجرت دانسته اند و ۴۲ درصد از آنهایی که مشکل اصلی را اقتصاد دیده اند به ترامپ رای داده اند. در بریتانیا نیز، ۵۲ درصد موافقان خروج از اتحادیه اروپا مهاجرت و فقط ۱۸ درصد اقتصاد را از اولویت های کشور می دانستند

آیا اولویت درجه یک رای دهندگان به دونالد ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، آن طور که بسیار گفته و شنیده شده، اقتصاد بوده است؟ شاید نتوان با اطمینان چنین حکمی را قبول کرد.

۶۴ درصد رای دهندگانی که بزرگترین مساله آمریکا را مهاجرت دانسته اند، ۵۷ درصد کسانی که مساله اصلی را تروریسم دیده اند و ۴۲ درصد از آنهایی که مشکل اصلی را اقتصاد عنوان کرده اند به ترامپ رای داده اند. سهم کل رای دهندگان آمریکایی که اقتصاد را مشکل اصلی عنوان کرده اند، البته بسیار بیشتر از کسانی بوده که موضوعات دیگر را مشکل اصلی دانسته اند، اما در میان آنها، سهم هواداران کلینتون ۵۲ درصد یعنی۱۰ درصد بیشتر از رای دهندگان به ترامپ بوده است.

به علاوه برخی تصورات قبلی، سهم اقشار محروم و بسیار محروم در میان رای دهندگان به دونالد ترامپ، بسیار کمتر از سهم این اقشار در میان رای دهندگان به هیلاری کلینتون بوده است. طبیعتا بخش مهمی از این تفاوت را باید به خاطر سهم بیشتر رنگین پوستان در میان رای دهندگان به کاندیدای دموکرات ها دانست؛ اما حتی با در نظر گرفتن این عامل، می توان نتیجه گرفت که نسبت دادن آرای محرومان سفیدپوست به ترامپ و کلینتون، تفاوت بزرگی نداشته است.

در بریتانیا نیز، در آستانه رفراندم خروج از اتحادیه اروپا (برگزیت) مهاجرت در راس دغدعه های موافقان خروج قرار داشت. در هفته منتهی به رفراندوم، ۵۲ درصد موافقان خروج، مهاجرت و تنها ۱۸ درصد اقتصاد را جزو مشکلات اصلی کشور دانستند. نظرسنجی های انجام شده در روز همه پرسی هم، حکایت داشتند که حدود ۸۸ درصد کسانی که معتقد بودند بریتانیا باید مهاجران کمتری را بپذیرد به خروج از اتحادیه اروپا رای داده اند.

البته، احتمالا بزرگترین مشکل زندگی اکثر موافقان ترامپ و برگزیت، اقتصادی بود، اما انگار بخش بزرگی از آنها متقاعد شده بودند که منشأ اصلی مشکلات اقتصادیشان، مهاجران هستند.

مخالفان برگزیت و دونالد ترامپ هم، لزوما حامی مهاجران نبودند. اما در مقابله با محبوبیت رو به افزایش رقبای به شدت ضدمهاجرت خود، در اظهارنظرهایی بی شمار کوشیدند توضیح بدهند که مهاجرت، نقش تعیین کننده ای در مشکلات کشورهایشان نداشته است.

چنین استدلال هایی ممکن بود بسیاری از ساکنان پایتخت های چندفرهنگی این دو کشور را، که در هر دو "سفیدپوست های بومی" در اقلیت قرار داشتد، متقاعد کند، اما احتمالا برای بسیاری از "سفید پوست های بی اعتماد به پایتخت" که عمدتاً در خارج از شهرهای بزرگ زندگی می کردند متقاعد کنند نبود. همان هایی که نتایج تکان دهنده دو رأی گیری بریتانیا و آمریکا در سال ۲۰۱۶ ثابت کرده که سهم واقعی آنها در جمعیت، بیشتر از سهمشان از فضای مسلط سیاسی و رسانه ای است.

فراموش نمی توان کرد که در انتخابات اخیر ریاست جمهوری آمریکا، هیچ کدام از نشریات اصلی این کشور از دونالد ترامپ حمایت نکردند و او با تمام شبکه های تلویزیونی بزرگ ایالات متحده - حتی راستگراترین آنها فاکس نیوز- درگیر بود. بسیاری از مخالفان ترامپ، مشکل کار را در اینجا دیده اند که رسانه ها، با انعکاس انتقادی مواضع او، به طور ناخواسته به "مطرح" شدنش کمک کرده اند. انتقادی که انگار معنی تلویحیش این است که رسانه ها باید به طور هماهنگ اخبار یکی از کاندیدای اصلی انتخابات را پنهان می کرده اند تا بلکه در انتخابات شکست بخورد.

در جریان رفراندوم برگزیت، البته فضای رسانه های رسمی در حد آمریکا یکسویه نبود. اما در آن زمان هم، تصویر عمومی این بود که اکثریت قریب به اتفاق نخبگان فرهنگی، سیاسی، اجتماعی یا اقتصادی، معتقدند که خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا مصیبت بار است.

در ادامه همین تصویر، حتی در شامگاه روز همه پرسی، برداشت غالب این بود که برگزیت شکست خورده است. برداشتی آنچنان قوی که باعث شد حتی نایجل فراژ، رهبر حزب اصلی حامی خروج بریتانیا از اروپا، در مصاحبه‌ای تلویزیونی از نشانه های حاکی از شکست حزبش در همه پرسی سخن بگوید. وقتی در نیمه های شب مشخص شد که نتیجه رفراندوم بر خلاف پیش بینی ها بوده، در بریتانیا هم، درست مانند آمریکا، مجریان اغلب شبکه های تلویزیونی به زحمت می توانستند خودشان را جلوی دوربین کنترل کنند.

"وزن واقعی" مخالفان مهاجرت

در هر دو رأی گیری بریتانیا و آمریکا، جریان هایی دست بالا را پیدا کردند که به "رفتارهای غیرقابل قبول" همچون ترویج نفرت، خارجی ستیزی، ضدیت با جهانی سازی و حتی نژادپرستی متهم می شدند و دسترسی شان به رسانه های بزرگ، به مراتب کمتر از رقبا بود.

استدلال هایی که معمولا در رد دیدگاه های این جریان ها مورد استفاده نخبگان قرار می گرفتند، بسیار آشنا بودند؛ از تأکید بر "مزایای جهانی سازی برای همه" گرفته تا دفاع از تنوع فرهنگی، و از توضیح تأثیر مثبت مهاجرت بر اقتصاد گرفته تا تشریح ارزش های مشترک جهانی.

بسیاری از این استدلال ها درست بودند، اما مشکل وقتی شروع می شد که به نظر می رسید "قدرت متقاعد کنندگی" مخالفان را، به شدت از دست داده اند.

به عنوان نمونه، به سختی می توان منکر تأثیر نیروی کار مهاجر اروپایی شرقی یا آمریکای جنوبی بر کاهش قدرت چانه زنی کارگران بریتانیایی یا آمریکایی در مقابل کار فرمایان خود شد.

بسیاری از تحلیل گران، سیاستمداران یا صاحبان کسب و کار، دلایلی را ارائه می کنند که حاکی از تأثیر مثبت نیروی کار مهاجر بر سود شرکت های بزرگ یا اقتصاد ملی است. اما احتمال کمی وجود دارد که این توضیحات، بر تصمیم های انتخاباتی کارگرانی اثر بگذارد که به هر علت احساس می کنند انعطاف پذیری بیشتر کارگران مهاجر، شرایط کاری یا اساساً دورنمای اشتغال آنها را به خطر انداخته است.

به همین ترتیب، بعید است تلاش برای اثبات اینکه مهاجران - معمولا فقیرتر از میانگین جامعه- بر امنیت جوامع میزبان تاثیر نمی گذارند، در رفع نگرانی رأی دهندگان بدبین تاثیر تعیین کننده ای داشته باشد. کسانی که حتی اگر فرضیه سهم یکسان مهاجران و غیرمهاجران در ناامنی ها را قبول کنند، ممکن است به سادگی معتقد باشند که کشورشان به اندازی کافی ناامنی دارد که نیاز به وارد کردن ناامنی های جدید از خارج نداشته باشد.

در این میان، به ویژه کاملا غیرواقع بینانه خواهد بود اگر تاثیر اخباری همچون تعلق اکثریت بسیار بالای محکومان پرونده های فریب دختران (زیر سن قانونی) در بریتانیا به یک گروه مهاجر خاص، یا انحصار بازار کوکائین ایالات متحده در دست اعضایی از یک گروه مهاجر دیگر، یا حملات پی در پی حامیان داعش در کشورهای مختلف غربی را، بر رای دهندگان دست کم گرفت.

استدلال های برخی گروه های مهاجر در توضیح ریشه های چنین وقایعی -با تاکید بر موضوعاتی چون نقش دولت های غربی در میدان گرفتن گروه های افراطی، ارتباط محرومیت اقتصادی با ارتکاب جرایم یا ریشه های نفرت برخی مهاجران از غرب- البته ریشه در واقعیت های مهمی دارند. اما تصور اینکه در زمانی که رای دهنده سفیدپوست بومی رای مخفی خود را به صندوق می اندازد، بر مبنای چنین استدلال هایی رای بدهد، بسیار غریب خواهد بود.

به همین ترتیب، استدلال های معروف کسانی که با اشاره به وضعیت مهاجران موفق، کارآفرین و تحصیل کرده به مقابله با دیدگاه های مخالفان مهاجرت می پردازند نیز، احتمالاً تأثیر محدودی بر آرای شهروندان مخالف مهاجرت خواهد داشت.

استدلال متقابل بسیاری از مخالفان مهاجرت، به سادگی این است که مبنای ورود مهاجران جدید، باید "فقط" توانایی ها، سرمایه یا قابلیت انطباق آنها باشد که به معنای ادامه پذیرش ثروتمندان یا متخصصان بی خطر و جلوگیری مطلق از ورود سایرین است. یعنی، سیاستی که حتی در تعدادی از مهاجرستیزترین کشورهای دنیا هم، به درجات مختلف، مبنای عمل قرار می گیرد.

برگزیت، ترامپ، ... بعد؟

دیدگاه های رأی دهندگانی که مهاجرت را عامل اصلی مشکلات خود و کشورشان می دانند، البته مالامال از پیش داوری های متعصبانه و اغراق آمیز است. اما اشتباه بزرگی خواهد بود اگر مخالفان این دیدگاه ها، غیر قابل قبول بودنشان را به معنای کم اثر بودن آنها بر رأی دهندگان بدانند.

در بسیاری از کشورهای غربی، تاکنون با استفاده انواع شیوه های پیچیده تلاش شده تا سهم گروه های "راست افراطی"، که عمدتا ضدمهاجرت هستند، از وزن واقعی هواداران آنها در جامعه کمتر باشد. بسیج شدن نهادهای مسلط سیاسی و رسانه ای و استفاده از قوانین انتخاباتی جلوگیری کننده از قدرت نمایی کاندیداهای ساختارشکن، از جمله ابزارهایی هستند که در اغلب کشورهای غربی، با موفقیت جلوی صعود احزاب راست افراطی در ساختار قدرت سیاسی را گرفته اند.

به عنوان نمونه در فرانسه، کشوری که ۲۳ درصد مردم آن در سال ۲۰۱۳ گفته اند حتی مایل به داشتن همسایه ای از "نژاد" متفاوت نیستند، نهادهای مسلط تاکنون با استفاده از همین ابزارها جلوی قدرت نمایی موثر حزب راستگرای افراطی "جبهه ملی" را گرفته اند.

سیستم انتخاباتی خاص فرانسه، که بر مبنای آن کاندیداهای مجلس یا ریاست جمهوری برای پیروزی در مرحله اول انتخابات باید بیش از ۵۰ درصد آرای شرکت کنندگان در انتخابات را به دست آورده باشند، یکی از ابزارهای کنترل کننده احزاب ساختارشکن چون جبهه ملی است.

این سیستم باعث شده تا هر وقت کاندیدایی از این حزب در مرحله اول رأی زیادی بیاورد، در مرحله دوم رسانه ها و احزاب دیگر علیه او متحد شوند تا کاندیدای راست افراطی را شکست دهند. نتیجه آنکه مثلاً در انتخابات پارلمانی ۲۰۱۲، با وجود اینکه جبهه ملی با حدود ۱۴ درصد محبوبیت بعد از دو حزب راست و چپ میانه سومین حزب پر طرفدار فرانسه بود، تنها توانست ۲ نماینده را به مجلس ۵۷۷ نفری فرانسه بفرستد.

محبوبیت این حزب، در آستانه انتخابات پارلمانی و ریاست جمهوری ۲۰۱۷، و بعد از موج های اخیر مهاجرت به اروپا و عملیات پی در پی حامیان داعش در فرانسه، اکنون به شدت افزایش یافته است. مارین لوپن، هم‌اکنون در تمام نظرسنجی ها یکی از دو شانس اصلی راهیابی به مرحله نهایی انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۷ محسوب می شود. رقبایش می گویند اگر چنین شود، برای جلوگیری از پیروزی او از الگوی انتخابات ۲۰۰۲ استفاده خواهند کرد که در مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری، تمام احزاب چپ و راست علیه پدر او ژان ماری لوپن متحد شدند.

نهادهای اصلی سیاسی و رسانه های فرانسوی، تاکنون با استفاده از چنین "ترفندهایی" جلوی قدرت نمایی موثر جبهه ملی در مقابل احزاب اصلی چپ و راست میانه را گرفته اند. ولی آیا این وضعیت، برای همیشه قابل تداوم خواهد بود؟

تصور وجود پاسخ های ساده برای سوالاتی از این جنس، احتمالا یکی از عواملی بوده که در دو رای گیری خبرساز ماه های اخیر در بریتانیا و آمریکا، غافلگیری هایی تاریخی را در ارتباط با جایگاه واقعی مخالفان مهاجرت رقم زدند.