چمدان: 'روز اول که وارد ونکوور شدیم رفتم تظاهرات'

  • 20 فوریه 2017 - 02 اسفند 1395
حق نشر عکس Soheila Jafari
Image caption سهیلا جعفری (چپ) در کنار دوستش به‌آذین در جشن تولد چهارده سالگی هر دوی آنها

سهیلا جعفری در همان روزی وارد ونکوور کانادا شد که خیابان رابسون در مرکز این شهر، مملو از تظاهرات کنندگانی بود که شعار "جنگ نه" سر داده بودند؛ راهپیمایی بزرگ علیه حمله آمریکا و متحدانش به عراق.

"دقیقا یادم است. روز نوروز بود. اصلا نمی‌دانم چه طور شد یک دفعه خودم را وسط جمعیت دیدم وشروع کردم به شعار دادن. من هرگز در عمرم در تظاهرات شرکت نکرده بودم. نه این که به وقایع اهمیت نمی‌دادم اما همیشه نظاره گر بودم و جرآت اعتراض نداشتم."

"جرات یا شهامت" همان چیزی است که سهیلا در چمدانش می‌گذارد.

"در مهاجرت بود که شهامتم را دوباره به دست آوردم. جرات کردم نه بگویم به خیلی چیزها و مهم‌تر از همه جرات پیدا کنم برای خودم زندگی کنم."

سهیلا جعفری پیش از مهاجرت به کانادا در سال ۱۳۸۲ (۲۰۰۳) سال‌ها در شرکت مدیریت پروژه‌های نیروگاهی ایران (مپنا) کار کرده بود.

"در مپنا در پروژه‌های نیروگاه ۱۳۰۰ مگاواتی شازند اراک، نیروگاه گازی کرمان و کازرون کار کرده بودم و سال‌ها میان تهران، اراک، کرمان و کازرون در سفر بودم."

سهیلا وقتی ۱۷ ساله بود ازدواج کرد و چندی بعد بچه‌دار شد. تنها پسر او، یاشار، اکنون اخترفیزیک‌شناس است و به عنوان محقق روی کشف ویژگی‌های ماده تاریک تمرکز کرده است.

"یاشار دو سال و ۹ ماه داشت که من دانشگاه را شروع کردم. چهار ماه اول را مادرشوهرم لطف کرد و یاشار را نگه داشت، اما بعد از آن صبح‌ها با من به دانشگاه می‌آمد، تا زمانی که مهدکودک دانشگاه باز بود، آنجا می‌ماند و بعد اگر من همچنان کلاس داشتم، یاشار را با خودم سر کلاس می‌بردم."

"صبح‌ها برای این که به اتوبوس برسیم، ساعت ۴ صبح راه می‌افتادیم و شب‌ها هم گاه از دانشگاه شهید بهشتی تا چهارراه پارک وی را پیاد می‌آمدیم. یاشار هرگز شکایت نمی‌کرد. به آسمان خیره و محو ستاره‌ها می‌شد."

'نسخه رادیویی چمدان سهیلا جعفری را اینجا بشنوید'

سهیلا جعفری و همسرش سعید مانند بسیاری از والدین دیگر، با یک هدف مهاجرت کردند: "خوشبختی یاشار، تنها فرزندشان". اما تنها چند ماه بعد از ورود آنها به ونکوور بود که یاشار برای ادامه تحصیل به شهر ویکتوریا، مرکز استان بریتیش کلمبیا، رفت و سهیلا و سعید ماندند و مابقی زندگی که باید در سرزمینی جدید پی می‌گرفتند.

"سه سال اول هم به علت این که زبان نمی‌دانستم و هم خستگی مفرطی که از سال‌ها کار در ایران احساس می‌کردم، اصلا به دنبال کار نرفتم. در سال ۲۰۰۶ بود که از طرف انجمن خدمات مهاجرت (آی.اس.اس.) دعوت به کار شدم. کارم خیلی خوب بود. تقریبا مشابه کاری که در بخش نیروی انسانی مپنا داشتم. مدتی آنجا کار کردم. اما بعد در جریان یک تعدیل نیرو، خیلی محترمانه من را بیرون انداختند."

حق نشر عکس SoheilaJafari
Image caption سهیلا جعفری در این عکس در کنار مدیران مپنا بر سر پروژه نیروگاه ۱۳۰۰ مگاواتی شازند اراک

سهیلا بعد از از دست دادن کار در جمعیت خدمات مهاجرت (ISS) تصمیم گرفت به دانشگاه باز گردد و معماری داخلی بخواند.

"دو سال درس خواندم. بعد از فارغ التحصیلی آماده جستجو برای کار بودم که سعید گفت می‌خواهد یک شرکت بازرگانی و مشورتی دایر کند و به کمک من نیاز دارد."

شرکت بازرگانی که سهیلا و سعید به راه انداخته بودند دست کم تا تابستان ۲۰۱۵ یعنی زمانی که من برای تنظیم قرار مصاحبه با آنها تماس گرفتم "بوی موفقیت" می‌داد.

"اوایل که شرکت را تاسیس کردیم، کار زیادی نداشتم. برای همین هم بیشتر اوقات را در اینترنت چرخ می‌زدم. همان موقع بود که با سخنرانی‌های تِد (TED) آشنا شدم. اولین بار که یکی از این سخنرانی‌ها را شنیدم، آن قدر هیجان زده شدم که برای هر کسی که می شناختم فرستادم. خیلی زود به تد گوش کردن شد عادت روزانه من."

مجموعه همایش‌های تِد (TED-Technology-Entertainment-Design) که در آن چهره‌های موفق در زمینه تکنولوژی، سرگرمی و طراحی از "رمز موفقیت" خود صحبت می‌کنند، از سال ۱۹۸۴ با شعار "ایده های جدید ارزش گسترش دارند"، توسط نهاد غیردولتی اسپلینگ (Spaling) بنیان‌گذاری شده است. مرکز همایش‌های بین‌المللی ونکوور میزبان کنفرانس اصلی سالیانه تد است.

"از وبسایت تد متوجه شدم که امکان ترجمه آنها وجود دارد. دلم می‌خواست همه مردم ایران این سخنرانی‌ها رابشنوند. این شد که ترجمه سخنرانی‌های تد به یک پروژه روزانه تبدیل شد و الان بعد از حدود ۱۰ سال من یکی از معدود کسانی هستم که بیش از ۱۳۰۰ سخنرانی تِد را بصورت داوطلبانه ترجمه کرده‌ام."

در حقیقت، همین ترجمه گسترده سخنرانی‌های تد و ویدئوهای تد آموزشی برای کودکان بود که انگیزه اولیه تهیه چمدان سهیلا را برایم به وجود آورد. اما در طی تماس‌های بعدی برای ضبط برنامه متوجه شدم وقایع جدیدی در زندگی او روی داده است.

وقتی سپتامبر گذشته، بالاخره بعد از ماه‌ها تغییر برنامه، بنا شد برای گفتگو با او به ونکوور بروم، به ناگهان گفت: "حالا بیا اینجا با هم صحبت می‌کنیم، اما من دیگر ونکوور نیستم و جدا زندگی می‌کنم."

همان طور که در نسخه رادیویی چمدان سهیلا شنیدید (اینجا کلیک کنید) او روز اول ژوئن گذشته با ۵ دلار از خانه بیرون زد و تصمیم گرفت مستقل شود. اما خانه‌ای که او آن روز ترک کرد، محل زندگی‌اش نبود. آپارتمان خود آنها را بانک چهل روز قبل از این تصمیم سهیلا ضبط کرده بود.

"اواسط مارس گذشته، یعنی فقط چند روز مانده به نوروز، یک دفعه سعید خبر داد که باید فردا خانه را تخلیه کنیم. بانک بعد از اخطارهای مکرر حکم تخلیه برایمان گرفته بود... من از حکم و زمان تخلیه اصلا خبردار نبودم... مثل همیشه از مسایل مالی خانواده بی‌خبر مانده بودم...."

"با سعید به خانه خواهرم رفتیم. نوروز را آنجا بودیم. بعد من چند روزی به پیش یاشار در سانفرانسیسکو رفتم. از آنجا که برگشتم باز هم چند روزی پیش خواهرم بودم. در طی آن چهل روز خیلی تلاش کردم تا شاید اوضاع را به حالت قبل بازگردانم اما از دستم کاری ساخته نبود، از طرفی دیگر نمی توانستم خانه خواهرم بمان. باید تصمیم می‌گرفتم. هر دو آواره شده بودیم. حتما سعید روایت خودش را از آن روزها برایتان می‌گوید. من بالاخره مصمم شدم و روز اول ژوئن زدم بیرون."

حق نشر عکس Soheila Jafari
Image caption سهیلا جعفری در سال ۲۰۰۳ به کانادا مهاجرت کرد

سهیلا می‌گوید از زمانی که خودش را شناخته همیشه نقش فرزند علی و همدم (والدینش) را بازی کرده و بعد هم در هفده سالگی همسر سعید شده و بعد از آن هم خیلی زود مادر یاشار شده و هیچ وقت فرصت نکرده که فقط 'سهیلا' باشد.

"شما در جریان جراحی‌های متعدد من بودید. این دست و پنجه نرم کردن با بیماری‌های متعدد به من گوشزد کرد که فرصت زیادی ندارم. دغدغه این که من هیچ وقت برای خودم زندگی نکرده‌ام، از مدت‌ها قبل با من بود اما این دو واقعه؛ یعنی چند جراحی پشت هم و بی‌خانمان شدن‌مان مجبورم کرد که تصمیم بگیرم."

"می‌دانم خیلی‌ها این تصمیم من را به قیامی علیه زندگی مشترکم تعبیر خواهند کرد. من حتی نامش را جدایی نمی‌توانم بگذارم. آنچه در من در حال روی دادن است، خیلی به شخصیت‌های اصلی زندگی‌ام ربطی ندارد. این من علیه من بود. شاید اگر به عقب بازگردیم و همه شخصیت‌های اطرافم را هم عوض کنیم باز هم تفاوت چندانی نکند. من این را بیشتر یک خودآگاهی تفسیر می‌کنم؛ حالا ممکن است بقیه بگویند این خودآگاهی به بهای تصمیمی خودخواهانه کسب شده است؛ مخالفتی ندارم اما راه‌حل دیگری هم وجود نداشت و ندارد."

از او پرسیدم چرا تصور می‌کند این فقط او بوده که در ۳۶ سال گذشته با گذشتن از خودش برای دیگران زندگی کرده: 'وقتی گفتید یاشار در سه سالگی با شما هر روز به دانشگاه می‌آمده و ساکت سر کلاس می‌نشسته، من پیش خودم فکر کردم، او هم از خودگذشتگی کرده؛ یا وقتی گفتید همسرتان در همین چند ماه گذشته که با عمل‌های جراحی متعدد دست به گریبان بودید و میان مرگ و زندگی پرسه می‌زدید، سعید از شما مراقبت کرده، پیش خودم گفتم سعید هم می‌تواند بگوید در ۳۶ سال گذشته بارها به نفع خانواده‌اش از خودش دریغ کرده؟'

"بله. من هرگز تردیدی در این مورد ندارم. موضوع همین است که گفتم. این یک انقلاب در درون من است. این که می خواهم خودم را تربیت کنم که وظیفه من خوشحال و راضی نگه داشتن دیگران نیست. این که بدون اهمیت به قضاوت دیگران زندگی کنم. تراژدی قضیه این است که این تصمیم من همزمان شد با بی‌خانمان شدن ما و ورشکستگی کامل، اما ریشه‌های اصلی آن به زمان های قبل‌تر و دلایل دیگری مرتبط است."

سوال آخرم از سهیلا جعفری این بود که اگر آن روز اینترنت آن شعبه قهوه‌فروشی تیم هورتنز قطع بود و یا آن مرکز اسکان موقت جای خالی نداشت و یا اصلا جغرافیایی این رویداد، نه ونکوور، بلکه کافی‌شاپی در میدان قلهک تهران بود، آیا نتیجه چیز دیگری نمی‌شد؟

"برای همین است که گفتم در چمدانم شهامت را می‌گذارم. شک ندارم که اگر ایران بودم، فشار گروه و جامعه مانع راهم می‌شد و علاوه بر این، اگر این امکانات حمایتی در کانادا وجود نداشت معلوم نبود من چه می‌کردم. شاید آنشب به خانه باز می‌گشتم. شاید هم سر از جاهای دیگری در می‌آوردم."

امروز...

دو روز بعد از پخش نسخه رادیویی چمدان سهیلا با او تماس گرفتم تا از بازخوردها و احوالش بپرسم.

"جدیدا آپارتمانی مبله در شهر سوری اجاره کردم. کار می‌کنم. ماشینم را هم که خودت در روز مصاحبه دیدی؛ لوکس و شیک نیست اما کارم را راه می‌اندازد. آخر هفته‌ها به کلاس نقاشی می‌روم. تابلو می‌کشم و اگر مشتری بود می‌فروشم. بعد از ۱۵ سال می‌خواهم برای تعطیلات به ایران بروم... خلاصه زندگی جریان دارد."

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.
سهیلا جعفری اکنون مقیم شهر سوری است

قطعه نخست موسیقی چمدان این هفته کاری به نام عاشق اثر کیارش سنجرانی واحد.

قطعه دوم هم طعم شیرین خیال نام دارد کاری از گروه موسیقی دال که اعضای آن عبارتند از: شایان شکرآبی (نوازنده پیانو)؛ امین هدایتی (خواننده)؛ یزدان بهمنی (سازهای کوبه‌ای)؛ میلاد سعدی (سازهای کوبه‌ای)؛ مهرداد عالمی (ویلنسل)؛ آرش سعیدی (باس)؛ آرش آذر (دودوک و بالابان)؛ امیرحسین کیان‌پور (سازهای بادی)؛ فرشاد رضایی (گیتار باس)؛ غزل مهدوی (ترانه سرا).

برای تماس با برنامه چمدان لطفا به آدرس bamdadi@bbc.co.uk ایمیل بفرستید یا به شناسه bbcshoma@ در تلگرام پیغام دهید.

سری جدید برنامه چمدان هر پنجشنبه از برنامه رادیویی‌ چشم‌انداز بامدادی پخش می‌شود.

برای شنیدن سایر مطالب رادیوی بی‌بی‌سی، به صفحه رادیو مراجعه کنید یا برنامه‌های ما را بر روی ساوند کلاود بشنوید.

برای دسترسی به آرشیو چمدان روی لینک‌های زیر کلیک کنید:

فصل چهارم

فصل سوم

فصل دوم

فصل اول

مطالب مرتبط