ویدا حاجبی؛ انقلابی صادق

  • 20 مارس 2017 - 30 اسفند 1395
گفت‌وگوی ویدا حاجبی با برنامه به عبارت دیگر ۲۰۱۴
Image caption گفت‌وگوی ویدا حاجبی با برنامه به عبارت دیگر ۲۰۱۴

ویدا حاجبی، بخت یک نسل آرمانخواه انقلابی، هفته آخر اسفند در تبعیدگاهش پاریس به سکته مغزی در ۸۱ سالگی در حالی درگذشت که یادش برای سه نسل زنان مبارز ایرانی محترم بود و نشانش نه فقط در زندان قصر و زندان کمیته تهران که در محافل عدالتجویانه نیم قرن گذشته جهان هم ثبت است.

پس از عمری مبارزه، و تجربه ای گسترده در مبارزه مسلحانه، از صداقت همیشگی دور نشد و نفرت را تا توانست از خود دور کرد تا سرانجام بتواند گوشه های یک زندگی سرشار را بازگوید.

در اوایل دهه چهل شمسی، هنوز مصدق در حصر بود، ملیون در زندان، مبارزان چپ و ملی از جوخه اعدام جان به در برده در فلک الافلاک، عادل آباد و زندان های دور پراکنده بودند. در این زمان ساواک ناگزیر شده بود بخشی و دفتری مخصوص فرزندان طبقات مرفه و صاحب مقام بگشاید که زیر نظر حسین فردوست بود و به شخص پادشاه گزارش می داد. از فرزندان و نزدیکان درباریان، امیران ارتش ، سفیران و وزیران و برخی از سرمایه داران نیز در هنگام تحصیل در خارج از کشور گزارش های جداگانه ای درباره تهیه می شد که نشان می دهد مراقبت بیشتری درباره آن ها به کار می رود.

مواد اولیه کار این دفتر تازه را سوابق شاهزادگان چپ ایرانی - کسانی مانند مریم فیروز، ایرج اسکندری، صمد کامبخش از خانواده قاجار - زمان پهلوان از خانواده پهلوی- تشکیل می دادند که از گذشته در رکن ۲ ارتش (ضد اطلاعات نظامی) وجود داشت.

در سال های بعد بهمن حجت کاشانی فرزند سپهبد، وارد مبارزه مسلحانه با رژیم شد که به کشته شدن وی و کاترین عدل فرزند پروفسور یحیی عدل سناتور، دوست نزدیک پادشاه و دبیرکل حزب مردم و دستگیری علی پاتریک پهلوی انجامید که فرزند تنها برادر تنی پادشاه بود. این حوادث به ساواک حق داد تا ادعا کند از پیش آماده چنین اتفاقاتی بوده است. اما سال ها بعد از دستگیری زنان سازمان مخفی حزب توده، نخستین بار که نام یک زن در این فهرست به عنوان انقلابی و هوادار مبارزه مسلحانه مطرح شد ویدا حاجبی بود که در خبرها بر «تبریزی» در انتهای فامیلش تاکید می شد تا به عمو و بستگان نزدیکش در دربار و دولت آسیب نرسذ. چنان که بختیار ها هم شدند بخت یار. به دنبال بسیار نام های فامیلی مکان اضافه شد یا به طوری جداشدنشان از بقیه خانواده را نشان دهد.

خانواده ویدا حاجبی کودکی و نوجوانی را بعد از حضور متفقین در تهران یا در ده خانقاه متعلق به پدرش می گذراندند - نزدیک همدان -، یا در قوروق آباد بین ساوه و همدان -، یا در باغ درندشت زعفرانیه کوچه کاظمی - به نام پدربزرگ-. خانه خیابان کاخ.

همان زبان فرانسه که در مدرسه ژاندارک آموخته، و زبان انگلیسی که در مدرسه میسیونری آمریکا یاد گرفته بود، با روحیه کنجکاوش که راه فرار از هر دام را از جوانی پیدا می کرد، با قد بلندش، از میان قصه های نوجوانی می پرد به میان زندگی. نه یک زندگی عادی پیش بینی شده مثل دیگر دخترهای کودکستان برسابه یا مدرسه انوشیروان دادگر. مگر نه این که پدر بزرگش مصطفی کاظمی استاندار بود و او با مامور در باغ شازده کرمان می دوید، مگر نه از سوی مادری به خانم باشی می رسید که سر پیری هم زیبا و خوش صحبت بود، همان آخرین سوگلی ناصرالدین شاه. مگر نه که هر سال موقع نوروز می رفتند منزل مهذب الدوله یا به قول خودش دایی جان باقرخان که وزیر خارجه بود و نایب نخست وزیر در کابینه دکتر مصدق.

اما زندگی ویدا حاجبی را به جای دیگر کشاند.

حق نشر عکس vidahadjebi.com
Image caption ویدا حاجبی و فرزندش رامین در شب معرفی جلد اول کتاب داد بی‌داد٬ مارس ۲۰۱۰

اولین خاطره اش را در چهارسالگی وقتی می ساخت - و تا بود با درد به یاد آورد- که آژان های رضاشاه چادر فاطمه سلطان دایه اش را از سرش کشیدند و جر دادند و دایه و نفرین ناله کرد.

تا چنان بزرگ شد که از دست بانو خانم، ناظم انوشیروان دادگر بگریزد و خودش را به تظاهرات زنان حزب توده در خیابان اسلامبول برساند. اول پری خواهر بزرگش می خواست ولی ویدا به تقلید شهرآشوب (امیرشاهی) دوست و همسایه شان می رفت.

اما بعدها کنجکاو بود که همسایه دیگرشان ابراهیم گلستان از رهبران حزب توده ست و خانه اش محل جلسات رهبران. چنان که در کوچه کاظمی زعفرانیه هم همسایه بودند با دکتر حسین فاطمی و شاهد این که بعد از اعدام وی چطور خانه شلوغش به سکوت فرورفت و همسرش چطور تنها بچه ها را بزرگ می کرد و آرام می رفت و می آمد تا احتیاط محله را به هم نریزد. اما تشویق های پری و شهرآشوب، هیچ گاه ویدا را به حزب توده نکشاند. انقلابی تر از آن بود که در فرامین حزب محدود شود.

هجده سالش بود که دور از چشم خانواده، همراه عمه ای شورشی که دور از چشم پدر و شوهرش شاگرد ابوالحسن صبا شده و یواشکی ویالون می زد، و با پارتی بازی رفتند برای دیدن محاکمه دکتر مصدق در سلطنت آباد. رفت و محو و محذوب پیرمرد شد که همه نظامیان با ابهت را دست می انداخت و همه می خواستند با او در لباس زندان عکس بگیرند.

اما تهران نظامی بعد از سقوط مصدق و حکومت نظامی با اعدام ها و حکایت زندانیان، برای طبع مغرور و سرکش این دختر بیست ساله تنگ شده بود که راهی پاریس شد.

آن جا پری خواهر بزرگ توده ایش منتظر بود. پاریس بعد از جنگ هنوز زیبایی های از دست رفته را بازنیافته بود اما در هیجان و شور و تظاهرات هر روزه و روشنفکران و غوغای سیاسیون می جوشید. در همین جا هوشنگ کاظمی نقاش برجسته و از دوستان صادق هدایت به او توصیه می کند که به مدرسه عالی معماری برود. در همان روزها ژان پل سارتر و آراگون و سیمون دو بووار در چشم اندازش قرار گرفتند و بحث های هر روز استعمار، حق کشی و تبعیض . ژاک پره ور و پیکاسو هم.

فرح و ویدا

در این میان یک دوست دوران دبیرستان هم پیدا شد که از مدرسه ژاندارک و دبیرستان انوشیروان دادگر همدیگر را می شناختند اما در تیم های رقیب بسکتبال بازی می کردند. فرح دیبا از نظر خانوادگی هم مانند ویداست، هر دو از خانواده سیادت هستند و هر دو نام های معتبر پدر و پدربزرگ پشت شناسنامه داشتند اما چندان پولی در بساط نمانده بود. فرح دیبا با آن که دایی اش محمدعلی قطبی مراقب اوبود اما گاهی نگهداری بچه های ثروتمندان را برای کمک تحصیل به عهده می گرفت. ان دو از یک مسیر آمدند و دوباره در مدرسه معماری پاریس به هم رسیدند. مادرانشان هم در مدرسه ژندارک همکلاس بودند و هر دور از بی عدالتی ها و نابرابری ها در رنج.

اما نه مدرسه معماری تمام شد و نه مخالفت پری خواهرش و فرح دوستش موثر شد، وقتی ویدا تصمیم گرفت به دنبال دوست کمونیستی که در سفر به مسکو و وین با وی آشنا شده بود راهی ونزویلا شود که مدرسه معماری معتبری هم داشت. در غیابش فرح دوست او مدرسه را نیمه تمام گذاشت تا برای ازدواج با پادشاه ایران راهی تهران شود.

در سفر نخستینش به آمریکای لاتین خود بعد ها نوشت «انگار از در گذر از سلسله کوههای آند وارد فیلمهای رویایی تارزان شده بودم. » عشق به اوسوالدو سخنور کمونیست و استاد دانشگاه آنان را به ازدواج کشاند و دیر نپایید گرچه وجود پسری موفرفری زندیگی را شکل دیگر داد. هنوز رامین چشم به جهان نگشوده بود که سری به تهران زد و در آن جا خبر شد فرح دیبا تبدیل به فرح پهلوی می شود.

یک روز چند درجه دار رسیدند به در خانه پدریش در ازگل با کارت دعوتی از او برای رفتن به دیدار ملکه آینده. وقتی به تردیدهایش پایان داد و رفت. دید عده ای منتظرند و خبری از عروس نیست به اعتراض بلند شد برود که خانم دیبا رسید و دو دوست همدیگر را دیدند و در آغوش کشیدند. نوشته "در پایان وقتی بلند شدم در آغوشش کشیدم می دانستم دیگر او را نخواهم دید. او به هر حال رفت تا جزیی از آن رژیم شود".

حق نشر عکس Getty Images
Image caption فیدل کاستروست برای ویدا و اسوالدو می‌گوید اختلاف او با چه گ بر سر چه بود

بیست و پنج سال بعد

۲۵ سال بعد از آن دیدار، این بار در خیابان «دینه نا» نزدیک سفارت ایران در پاریس، ویدا حاجبی با پسرش رامین دارد نشریه ای که منتشر کرده توزیع می کند که صدایی از دور می شنود که نامش را صدا می کند برمی گردد ملکه فرح دیباست در اتومبیلی سیاه رنگ نشسته و صدایش می کند. ویدا. فرح هستم. با خود می گوید: چقدر عوض شده. چطور مرا شناخت با این لیاس ژولیده و خسته.

- این جا چه می کنی

خندید و گفت تو حالت چطوره

- منتظر انقلاب دیگرم.

و تمام. در فاصله دو دیدارشان، فرح ولیعهدی برای پادشاهی آینده به دنیا آورده و سه فرزند دیگر. نخستین زنی است که نایب السلطنه کشور شده. به عنوان ملکه ایران در جهان گشته ولی ویدا پنج سال را در زندان همان پادشاه سر کرده، شکنجه شده، تا روزی که پادشاه و ملکه از ایران رفته اند و او در میان امواج مردم از زندان به درآمده.

ویدا حاجبی بعد از آن دیدار در تهران با فرح پهلوی در آستانه ازدواج وی با پادشاه از ایران رفت و فرزند خود رامین را به دنیا آورد و در کاراکاس زندگی دیگری را آغاز کرد این بار به انقلاب کوبا دل بست و به ارتش آزادی بخشی پیوست که قرار بود آمریکای لاتین را آزاد کند. پیوست و رسما کمونیست شد. و همان جاست که هم شکست جنبش مسلح آزادیخواه ونزویلا را تجربه می کند هم وحشت از تعقیب و هم کشته شدن نزدیکان و دوستان.

دو سال بعد در الجزایر بود. دومین پایگاه انقلابی جهان بعد از کوبا. و در آن جاست که تجربه جدیدی رخ می دهد. آشنایی با چه گوارا، این انقلابی شورشی که به عنوان وزیر دولت کاسترو آمده اما در نطق تاریخی خود در کنفرانسی که کمونیست های جهان در آن جمع اند به تندی از شوروی انتقاد می کند و چشم ها به طرف اوست که در بازگشت به کوبا دیگر دیده نمی شود و جنگ در جنگل نیکاراگویه را به وزارت کاسترو ترجیح می دهد تا چندی بعد به دست ماموران سیا جان می بازد.

فقط چه گوارا نیست بن بلا دومین چهره جذاب کنفرانس الجزیره هم کوتاه مدتی بعد سرنگون می شود. سفرهای بعدی به کوبا و پراک پوستش را کلفت کرده است تا آن ۲۶ ژوییه که در اتاقشان را می زنند صبح اول وقت. در باز می کند و فریاد می کشد اسوالدو بلند شو فیدل. آری فیدل کاستروست و برای این زوج جوان می گوید اختلاف او با چه گوارا بر سر چه بود.

سال بعد ویدا با طبع انقلابی اش در پاریس بود، مه ۱۹۶۸ شورش همگانی علیه ژنرال دوگل تجربه ای تازه که باید می دید تا روزی که به کشش رامین پسرش که چند سال پیش پدر و مادر او در تهران مانده بود، راهی شهری شد که بخش اول و شاد زندگی را در کوچه باغ های آن گذرانده بود و در مدرسه هایش درس خوانده و تا بیست سالگی بخش نوستالژیک حیات را انجا گذرانده بود. در لحظه آخر پری خواهرش و دوستان باتجربه رسیدند تا از رفتن بازش دارند که نپذیرفت. اما همه دوران خوشی که با چهره های کمونیست جهان گذرانده اینک پرونده ای است روی میز اداره امنیت ساواک و چه عجب که در فرودگاه مهرآباد منتظرش هستند اما بعد یک ساعت معطلی کاریش ندارند و بدون گذرنامه وارد شهر می شود.

دو سال بعد. در مرداد ۱۳۵۱ در خیابان با ضربه ای در گردن به زمین می افتد و لحظه ای بعد پشت اتومبیل تعقیب و مراقبت خوابیده و این آغاز ماه ها شکنجه و آزارست و دیگر رنگ تهران را نمی بیند تا وقتی که انقلاب شود و مردم فریاد زنند «قهرمان قهرمان آزادیت مبارک».

وقتی به زندان رفت از دید ساواک یک کمونیست بود که همه سوراخ های آشکار و نهان مبارزات استقلال طلبانه را دیده بود، به همه جایی که نباید سفر کرده و در جلسات نباید شرکت داشته و چهره هایی را دیده بود که نامشان هم نباید در ایران برده می شد. اما در واقع او هرگز در مخالفت با حکومت پادشاهی کاری نکرده بود جز تنفری در وجودش از خودکامگی و تبعیض و بی عدالتی. دو سالی هم فعالیت در موسسه تحقیقات اجتماعی نشان می داد که جز کمک به رفع عقب افتادگی مردم محروم چیزی در سر ندارد، اما در زندان ساواک چندان که در اولین سلول زندان سیاسی، با زنان جوانی آشنا شد که جان بر کف داشتند و همان شعارها را به دیوار شکنجه گاه می نوشتند که همه مبارزات جهان می نویسند. با این که زود دانست از جریان مبارزه ایران چیزی نمی داند، در همان زندان به سازمان چریک های فدایی پیوست و تا پایش را آبان ۵۷ بیرون گذاشت خود را به همان جا معرفی کرد که در حبس پیمان بسته بود.

اما این تجربه هم دیر نپایید، او بی آن که چندان در صف اول رهبران و کارگزاران حزب جدیدش دیده شود، وقت انشعاب سازمانی به جمع مشهور به اکثریت پیوست و بهار ۱۳۵۹ همراه گروهی همفکر از این جمع هم جدا شد. دیگر هنگام جان به در بردن بودو تنها ارثیه پدری را چنان ارزان فروخت که با آن فقط بتواند جان خود و فرزندش رامین را نجات دهد و از کوه و دره بگریزد و باز گردد به اتاقک کوچک دانشجویی در پاریس این بار با رامین ۲۵ ساله.

و این شهری بود که هم خواهرش پری و شهرآشوب امیرشاهی آن جا بودند، و هم آن که ملکه شد و ملکه نماند.

در بیست سال آخر عمر، از نفرت مقدسی که در جوانی شنیده بود در وجود هر مبارزه لازم است، چندان دور شده بود که وقتی در مصاحبه ای با فرنگیس حبیبی و منصوره شجاعی به یادش می آورند تنها بیت شعری که سروده است، درخت عشق را با کینه آبیاری می کنم. می گوید: این بیت بیش از هرچیز شرح حالی است از اشاعۀ معیار نفرت در زندان آن دوران. در زندان عمومی قصر نفرت داشتن ارزشی انقلابی و یک فضیلت محسوب می‌شد. و من از اینکه نفرتی نداشتم و برای آن ارزشی قائل نبودم خجالت می کشیدم این مصرع شعر هم به همین مناسبت به ذهنم آمد».

دو کتاب تدارک دید، یکی گذر زندگی خود را در «یادها» نوشت و دیگر «داد و بیداد» که از نوشته های زندانیان همبندش گرد آورد که کتاب یگانه ای است.

عمر که به هشتاد رسید، با این همه داغ ها که دید، با این همه دردها کشید، چندان که نگاه کرد از نام و یادهای نخستین هیچ کس نمانده بود، سال ها بعد از آخرین بار با فرح دوست نوجوانیش - دیدار خیابان اینه نا- که با تلخی وی بریده شد، گوشی را برداشت تا به دوست دبیرستانی خود، ملکه پیشین بگوید تا چه اندازه بابت داغ وی در از دست دادن فرزند متاسف است - و دو ساعتی این گفتگو به درازا رسید- خطرات سال پیش تکرار شد، چنان که وقتی فرح - چنان که وی آخرین ملکه را صدا می کرد - گوشی را برداشت تا درگذشت رامین دلبند وی را تسلیت بگوید. در این زمان هر دو غریبی بودند که در سرشان جز یک هوس نمانده بود.

ویدا حاجبی در ۲۳ اسفند ۹۵ در پاریس و در ۸۱ سالگی درگذشت، چهل سال پیش از این سازمان عفو بین الملل وی را زندانی سال نامیده بود و لوحی به نامش بر دیوار مرکز اصلی عفو بین الملل هست. بیانیه ای که در سوگش امضا شده نشان می دهد برخلاف آن که ساواک می خواست او نشانه و الگو بسیاری از مبارزان زن و مرد مانده است، به صداقت یگانه ای که داشت، به سلامت نفس، به پایداری و دوری از نفرت. نام کسانی در سوگنامه وی هست که هرگز با هم بر امری شهادت نداده اند.