چمدان: 'اصلا متوجه اسلحه آقای دزد نشدم'

  • 1 مهٔ 2017 - 11 اردیبهشت 1396
پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.
سینا میرزایی‌صفت، مهندس فنی ارشد شرکت جنرال الکتریک آمریکا است

سینا میرزایی‌صفت هرگز تصور نمی‌کرد آنچه مشاور تحصیلی سفارت برزیل در تهران به او گوشزد کرده بود روزی جلوی چشمش اتفاق بیافتد.

"می‌گفت گاهی ممکن است آن راهزن یا جیب‌بر قصد کشتن شما را نداشته باشد اما از شدت ترس و این که شما چهره‌اش را دیده‌اید بعد از خالی کردن جیب‌تان، یک تیری هم به شکم‌تان بزند یا چاقویی هم به صورت‌تان بکشد."

سینا که نخستین دانشجوی پذیرفته شده در دوره دکتری مهندسی دریا در دانشگاه فدرال ریودوژانیرو بود، روزهای اول و آخر حضورش در برزیل را هرگز فراموش نمی‌کند.

"عروسی خواهرم بود. برای خرید به ریو رفته بودم و در راه برگشت سوار یکی از این تاکسی‌های کاروان شده بودم که چند نفر را با هم سوار می‌کند و معمولا به مسیرهای حاشیه شهر می‌رود. همه حواسم به این بود که ببینم برای کی چی خریدم و آیا کسی را از قلم انداخته‌ام یا نه. تمام فکر و ذکرم در ایران بود و خودبخود مغزم دکمه مترجم پرتغالی را خاموش کرده بود... یک دفعه دیدم مردی که به ظاهر مست بود و یک اسکناس ۵ رئالی هم دستش بود، چند باری به پشت صندلی من زد. با یک نگاه جدی برگشتم و در چشمانش زل زدم... پیش خودم گفتم ماشین که نگه داشته، تو هم که کرایه در دستت هست، پیاده شو برو پی کارت دیگه... رویم را برگرداندم. اما دوباره زد به پشت صندلی‌ام و شروع کرد به فحش دادن... یک لحظه به بقیه مسافران و راننده نگاه کردم و دیدم همه دستها را روی سرشان گذاشته‌اند... تازه فهمیدم که ایشون آقای دزد هستن و من با بی‌احترامی تمام به تهدیدهای ایشان بی‌محلی کرده بودم...."

نسخه رادیویی چمدان سینا را اینجا کلیک کنید و بشنوید

سینا میرزایی‌صفت اندام درشتی دارد. آن طور که می‌گوید احتمالا آن روز "آقای دزد" از قد ۱۸۰ سانتی‌متری و سر تراشیده او حساب برده بود و فکر کرده بود سینا او را جدی نگرفته.

"اسلحه را گذاشت روی پیشانی‌ام و گفت برو عقب ماشین... حسابی عصبانی شده بود. هزارتا فحش نثارم کرد... همه پولم را که حدود ۱۵۰ دلار بود تحویل آقا دادم. چند دقیقه دیگر پیاده شد و ناپدید شد. من در آن چند دقیقه که اندازه چند سال بود یاد حرف‌های کارمند سفارت برزیل در تهران ‌افتادم. پیش خودم گفتم اگر این بابا بخواهد فقط یک نفر را با تیر بزند، آن بخت برگشته حتمن منم... آنجا بود که تازه فهمیدم چه قدر زندگی را دوست دارم."

سینا به غیر از این یک خاطره ترسناک که آن را هم تا زمان انتشار چمدانش به مادر و پدرش نگفته بود، سال‌های دانشجویی در برزیل را از بهترین ایام عمرش می‌داند.

"بعد از این که آقای دزد رفت، همه مسافرها دور من جمع شدند و گفتند چرا گردن کلفتی کردی. وقتی فهمیدند مهاجرم و متوجه صحبت‌های اطرافم نبوده‌ام، همه شروع کردند از من عذرخواهی کردن. یک به یک می‌آمدند و می‌گفتند از این که در کشورشان چنین اتفاقی برای من افتاده شرمنده و خجل‌اند. اصرار داشتند که به من پول بدهند. می‌پرسیدند بگو چه قدر دادی به آقا دزده تا ما بهت پس بدهیم. آن قدر اصرار کردند که بالاخره ۵ رئال برای کرایه ماشین مسیر بعدی از آنها گرفتم."

"مهربانی اولین خصیصه مردم برزیل است. آن قدر با من مهربان بودند که دست آخر از چند نفرشان پرسیدم چرا؟ جواب یکی از آنها برایم جالب بود. گفت این یک رسم پرتغالی و اسپانیایی است که می‌گوید اگر اینجا هستی، از ما هستی. شبیه رسم کردهای خودمان که می‌گویند با منی، از منی."

نسخه رادیویی چمدان سینا را اینجا کلیک کنید و بشنوید

حق نشر عکس Sina
Image caption سینا دیواری از نوشته و عکس در اتاقش برپا کرده و می‌گوید این دیوار میان دوستانش 'شهرت جهانی' دارد

در آمریکا از دانشگاه بیزار شدم

سینا بعد از اتمام دوره دکترا در برزیل، با وجود اصرار فراوان استادش (تاتالو)، برای گذراندن یک دوره فوق دکترا به دانشگاه دلاوار آمریکا رفت.

"چند ماهی از رسیدنم به آمریکا نگذشته بود که ضربه سختی خوردم. قرار بود به عنوان محقق از طرف دانشگاه دلاوار به آزمایشگاه ملی بسیار مهمی در کلورادو اعزام شوم. همه کارها انجام شده بود و فقط مانده بود عدم سوءپیشینه من. دانشگاه از من خواست که کپی پاسپورتم را تحویل دهم. فقط دو روز مانده بود که عازم کلورادو شوم که خبر دادند چون ایرانی‌ام باید سفرم را لغو کنم. گفتند مطابق قانون برای ایرانی‌ها و کره‌شمالی‌ها پروسه تحقیقات ممکن است ۶ ماه طول بکشد و تضمینی هم نیست که دست آخر تایید شوند. بعد از این واقعه، استادم هم گفت که دیگر به من نیازی ندارد."

سینا در مجموع حدود یک سال در دلاوار ماند و خیلی زود با پذیرفته شدن در یک دوره فوق دکترای دیگر به دانشگاه میشیگان رفت. با وجود این در همان یک سال جهان‌بینی سینا که تازه به آمریکا آمده بود زیر و رو شد.

"در دلاوار که بودم، هر جمعه عصر یک کلاس سمینار داشتیم که هر بار یک استاد مدعو ظرف یک ساعت از تجارب و تحقیقاتش برایمان می‌گفت. سر آن کلاس همیشه خوابم می‌گرفت. به بقیه هم که نگاه می‌کردم اکثرا بی‌حوصله بودند. یک روز به خودم گفتم آیا این چیزی است که در انتظار من است. این که این همه درس بخوانم، مثلا استاد دانشگاه شوم و بعد از ۳۰ سال حاصل همه آنچه کردم بشود یک ساعت؟! آن هم یک ساعتی که بقیه حس و حال شنیدنش را ندارند؟! آنجا بود که رویای استاد دانشگاه شدن را از سرم بیرون کردم."

با وجود انصراف از "مخ ریاضی شدن" سینا برای تمدید اقامتش در آمریکا و گرفتن گرین کارت، راه بهتری از ادامه تحصیل نداشت. همین نیاز او را برای درخواست ثبت نام در یک دوره فوق دکتری دیگر ترغیب کرد.

نسخه رادیویی چمدان سینا را اینجا کلیک کنید و بشنوید

"بعد از رفتن به میشیگان، با استفاده از همان مقالاتی که در برزیل منتشر کرده بودم موفق شدم گرین‌کارت بگیرم. فردای روزی که گرین کارت گرفتم رفتم دانشگاه و به استادم گفتم خداحافظ."

سینا کمی بعد به عنوان مهندس انرژی‌های نو جذب یک شرکت فناوری نوین در ساکرامنتو، مرکز کالیفرنیا، شد اما آن طور که خودش می‌گوید آن چند ماه بدترین دوران اقامتش در آمریکا بوده است.

"رئیسم از من و چند متخصص دیگر می‌خواست از علم و تحقیقات همان اعدادی را استخراج کنیم که تجارت او نیازمندش بود. اصلا احساس خوبی نداشتم. دائم عصبی بودم. خوابم نمی‌برد. اصولا در محافل عملی و دانشگاهی آمریکا این نقیصه وجود دارد که همه چیز معطوف به بودجه و درآمدی است که قرار است از یک کار تحقیقاتی حاصل شود. در برزیل این طور نبود. تحقیق علمی ناب‌تر بود و تمایل به تحقیقات بیشتر متوجه روح علم بود تا نبض بازار."

سینا کمی بعد از آن شرکت بیرون زد و تصمیم گرفت چند ماهی از جیب بخورد.

"برای من که همیشه یک درآمد ماهانه داشتم خیلی سخت بود. باید از پس اندازم بر می‌داشتم بدون این که بدانم فردا قرار است چه کنم. در همان ایام بود که راننده اوبر شدم."

اوبر که دفتر مرکزی آن در سانفرانسیسکو است، یک سرویس تاکسیرانی آنلاین است. اپلیکشین موبایل اوبر روی تلفن هوشمند نصب می‌شود و به طور خودکار، مسافران را با نزدیکترین راننده مرتبط می‌کند و موقعیت مسافر را برای راننده می‌فرستد.

"رانندگی اوبر بهترین تجربه کاری بود که در پنج سال گذشته داشته‌ام. از پاسخ دادن دائمی به چراهای استاد و رئیس خسته شده بودم. از این که همیشه باید بهترین می‎بودم، خسته شده بودم. از این که باید همیشه جلوتر از بقیه می‌بودم، خسته شده بودم. من از همان کودکی دائما تحت این فشار بودم که بیشتر و بیشتر به جلو بروم. برای خودم کسی بشوم... دکترا بگیرم... استاد دانشگاه شوم... نابغه ریاضی شوم... اما رانندگی اوبر اجازه می‌داد هر وقت که دلم می‌خواهد ماشین را روشن کنم و هر وقت هم که دلم خواست کرکره را پایین بکشم."

"البته خیلی زود در جنرال الکتریک به عنوان مهندس فنی ارشد در بخش توربین‌های بادی پذیرفته شدم اما در آن مدتی که باید برای پروسه استخدام و جابجایی از کالیفرنیا به نیویورک صبر می‌کردم، به رانندگی اوبر ادامه دادم. از این که با آدم‌های مختلف همراه می‌شدم لذت می‌بردم. دانشجو و دکتر سوار کردم... رئیس و پولدار سوار کردم... حتی یک نیمه شب یک دختر خانم که اسکورت بود را سوار کردم... و خلاصه با همه نوع آدمی سر و کله زدم."

نسخه رادیویی چمدان سینا را اینجا کلیک کنید و بشنوید

حق نشر عکس Sina
Image caption سینا که هم اکنون مهندس فنی ارشد توربین‌های بادی در شرکت جنرال الکتریک است عاشق توربین‌های بادی نسل اول و قدیمی است. می‌گوید از این که این توربین‌ها بدون توجه به تحولات اطرافشان "تصمیمی برای توقف ندارند" لذت می‌برد

رشت پایتخت دنیا

سینا متولد محله ساغریسازان رشت است؛ یکی از قدیمی ترین محله‌های این شهر استان گیلان. او که حالا بعد از گرفتن گرین کارت و استخدام در شرکت جنرال الکتریک ساکن نیویورک شده، تصمیمی برای بازگشت به ایران ندارد اما می‌گوید آن قدر به رشت و محله خودشان علاقه‌مند است که دوستانش او را "سینا به‌به‌تو گیلانی" صدا می‌زنند. نام دوم 'به‌به‌تو' هم از علاقه او به فوتبال و برزیل نشات گرفته هر چند که قد و قواره سینا دو برابر به‌به‌تو است و موهای پرپشت به‌به‌تو هم با براقی سر سینا همخوانی ندارد.

"رشت برای من همیشه پایتخت دنیا باقی خواهد ماند. خانه و اتاقم پر است از گیلان. از همان دلاوار که بودم یک دیوار اتاقم را تبدیل کردم به تابلو و دفتر سرگشاده روزانه. این دیوار را همه جا با خودم می‌برم. میان دوستانم خیلی مشهور شده. روی آن هر جمله مهمی که در فیلمی ببینم یا جایی بخوانم می‌نویسم. در کنار آنها هم از احساسات روزانه و آنچه در فکرم می‌گذرد و یا احساس می‌کنم می‌نویسم. در اطراف این نوشته‌ها هم عکس افراد مورد علاقه‌ام را زده‌ام؛ استاد شجریان آن بالاست. من همیشه با شجریان درس می‌خواندم. محسن نامجو کنار شجریان است. در کنار این دو هم شهرام شب‌پره قرار دارد. شهرام را خیلی دیر کشف کردم. عاشق صداقت و یکدستی او هستم. با او در آن دورانی که کم کم از نِرد بودن خسته شده بودم و دیگر نمی‌خواستم بچه درس‌خون مطلق باقی بمانم و تازه شروع کرده بودم به فحش دادن و این حرفها، آشنا شدم؛ عاشق اینم که آنچه می‌خواند و آنچه می‌گوید و آنچه می‌کند همه با هم سازگارند."

سینا میرزایی‌صفت به تازگی به همراه دو متخصص دیگر یک شرکت کوچک (استارت‌آپ) در زمینه کاربردی کردن انرژی‌های نو تاسیس کرده و بعد از شیفت کاری روزانه به کارهای آن شرکت مشغول می‌شود.

"من و دو شریکم که آنها هم هر دو دکترای انرژی دارند روی روش‌هایی برای بهره‌گیری از انرژی باد، امواج دریا، نور و دیگر انرژی‌های نو کار می‌کنیم. اوایل اصلا درآمد نداشتیم اما الان کم‌کم راه افتادیم."

"نمی دانم واقعا در چمدانم چه می گذارم. دوست دارم فرهنگ کتابخوانی مردم اینجا را ببرم. این که مطالعه برایشان در حد یک تیتر روزنامه یا دو تا لینک فیسبوک و یا یادداشت کنار عکسی در اینستا خلاصه نمی‌شود... اما مطمئن نیستم این متاع خوبی است یا نه... از طرفی دلم می‌خواهد احترام گذاشتن را با خودم ببرم... من اینجا محترم شدم... احساسی که در ایران با وجود کار کردن در بهترین شرکت‌ها و سازمان‌ها، هیچ‌گاه نصیبم نشد."

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.
چمدان: 'رانندگی اوبر بهترین تجربه من در آمریکا بود'

برای تماس با برنامه چمدان لطفا به آدرس bamdadi@bbc.co.uk ایمیل بفرستید یا به bbcshoma در تلگرام (@bbcpersian) پیغام دهید.

سری جدید برنامه چمدان هر پنجشنبه از برنامه رادیویی‌ چشم‌انداز بامدادی پخش می‌شود.

برای شنیدن سایر مطالب رادیوی بی‌بی‌سی، به صفحه رادیو مراجعه کنید یا برنامه‌های ما را بر روی ساوند کلاود بشنوید.

برای دسترسی به آرشیو چمدان روی لینک‌های زیر کلیک کنید:

فصل چهارم

فصل سوم

فصل دوم

فصل اول

موضوعات مرتبط

مطالب مرتبط