فرهنگ و هنر در هفته‌ای که گذشت؛ زنان و فوتبال، ترامپ و تحریم، جاماندگان و اربعین

حق نشر عکس FARS
Image caption جاماندگان اربعین، عکس از میثم مه‌آبادی

بازگشت اربعینی ها

هفته ای که پایانش اربعین امام سوم شیعیان بود که در راه پیمایی به سوی کربلا، از سوی رسانه های جهان به عنوان بزرگترین تجمع بشری سال نامگذاری شده، همزمان با تدارک بازگشت میلیون ها نفری که از مرز ایران و عراق گذشتند و به مقتل امام حسین رفتند، برای جاماندگان هم فرصتی فراهم آورد تا در تهران نذر خود ادا کنند. صدها عکاس اعزامی فرصت یافتند تا لحظات دیدنی را ثبت کنند و گفته شد گردهم آیی های شبانه با آواز و نوحه در همه بین راه برپا بود و نوحه خوانان صدها بودند.

در همین زمان پویان خوشحال، خبرنگاری که زایران را از بیماریهای مهلک بین راهی برحذر داشته بود در زندان ماند، همزمان صبا آذرپیک خبرنگار مستقل دیگری که اصرار بر افشای فساد مقامات دولتی داشت چند روزی به حبس رفت. گرچه بهای ارز و نزدیک بودن تاریخ اعلام تحریم های جدید آمریکا، راهیان کربلا را نیز بی نصیب نگذاشت و برخی ناگزیر شدند ارز به بهای دولتی را بعد از بازگشت در تهران تحویل بگیرند، اما شعارهای ضد آمریکا و پرچم سوزانی گزارش نشد.

فرهنگ و هنر در هفته‌ای که گذشت؛ سایه اربعین بر هنر

فرهنگ و هنر در هفته‌ای که گذشت؛ هفته، هفته خیابان بود

فرهنگ و هنر در هفته‌ای که گذشت؛ بی‌اعتنا به لاف و گزاف سیاست، پشت در گورستان

فرهنگ و هنر در هفته‌ای که گذشت؛ آب، گلشیری، کیارستمی و رقص

با نزدیک شدن تاریخ برگزاری فینال مسابقات فوتبال باشگاه های آسیا که تیم پرسپولیس ایران در آن حاضرست بار دیگر حضور زنان در ورزشگاه ها به موضوعی برای طنز و شعر و پیام های تویتری تبدیل شد.

حق نشر عکس HAMSHAHRI

قصه‌ها را باید دور ریخت

ابراهیم افشار ورزشی نویسی که مانند چند تن از پیشینیان این رشته با ادبیات الفت دارد، هفته پیش با این پرسش که «این چه ورزشگاهی است که به کودک دروغ یاد می دهد» قصه روشنا را نوشته و گیسوانش را. اول قصه نوشت: بعضی قصه‌ها را باید دفن کرد. لای زمهریری از برف‌های هزارساله. یا زیر خاک سیاه یا حتی بشکه‌های قیراندود. بعضی قصه‌ها را باید با تیزاب سلطانی شُست. باید رویش به اندازه هزاران سلسله جبال البرز، خاک ریخت که بوی عفن‌اش دیگر در طول تاریخ برنخیزد و مشام آدمیزاده را نیازارد. بعضی قصه‌ها باید که از ازل تا ابد، سترون بمانند و بپوسند. چون انسان را از کمال و خِرد ساقط می‌کنند.

با این شروع در شرح ماجرایی که اول بار علیرضا جهانبخش بازیکن تیم ملی فوتبال ایران در اینستاگرامش فاش کرد نوشت: دختربچه‌ای نابالغ و بسیار کم‌سال را به استادیوم راه نمی‌دهند و پدرش همانجا موهایش را قیچی می‌کند تا شاید در هیبت یک پسربچه، بفرستد داخل استادیوم. استادیومی که کاش ویران می‌شد و شاهد ویرانی رویاهای آن دختربچه نبود. در فیلمی که از دوربین یکی از تماشاگران فیلمبرداری شده، ازش می‌پرسند اسمش چیست؟ و او بعد از کلی مِن و مِن کردن و کلنجار رفتن با خود، می‌گوید « علی»! و همه می‌خندند! اما اسم واقعی‌اش «روشنا»ست.

پرسش پایانی ابراهیم افشار این بود: این چه ورزشی ست و این چه استادیومی ست که مالامال از دروغ و قحطسالی اخلاق است؟

حق نشر عکس REZA JAVIDI/TIWAL

منصور حلاج در سفر

اپرای حلاج به خوانندگی پرواز همای و اجرای گروه مستان بعد از اجرای موفقیت آمیز در کاخ سعد آباد، تابستان گذشته، اینک دوباره بلیت فروشی آغاز کرده و قرار است به شهرهای مختلف گذر کند.

در این اپرا داستان پیدایش، مبارزه و بر دارآویخته شدن منصور حلاج با همراهى گروه بازیگران، نوازندگان و سماع‌گران اجرا خواهد شد.

مجلات جدید

این هفته اول ماهنامه های سفید و بهروان رسید، بعد فصلنامه پاکنویس.

هفته نامه سفید، قصه هیولاشهرهای فانتزی تخیلی ست، کوچک و خواندنی. بهروان نشریه تخصصی روانشناسی است که روی جلدش تصویری از زین الدین زیدان بازیکن استثنایی فوتبال فرانسه است به عنوان مدیر موفق در عرصه فوتبال. فصلنامه پاکنویس مجله ای خوش شکل است و در بخش های مختلف نثرهای گونه گونه دارد.

در ابتدای بخش ادبیات این فصلنامه با امضای سامان رستمی دبیر بخش آمده: اینجا دفتر فصلنامه پاکنویس. دبیر بخش گزارش می ده. اگه مثل من کنجکاوین که بدونین تو تحریریه مجله ها چه خبره. باید بگم که این جا دورتادورمون کتاب روی هم چیده شده. میزکوچکی سمت پنجره بزرگ رو به خیابون کریمخانمون هست که روش همه جور خودکار و مداد پیدا میشه. کاغذ و کتری برقی هم هست و بوی قهوه ترک تازه همه جای تحریریه پیچیده تا روح آدم رو تازه کنه.

در ادامه گزارش دبیر بخش ادبیات پاکنویس آمده: این جا دفتر فصلنامه پاکنویسه. از نویسنده کهنه کار و تازه کار * از یک سال تا نود و نه سال، دعوت می کنیم که برای ما پاکنویس های نابتون را بفرستین. قول می دیم اگر امکانش بود بعد از کسب اجازه از خودتون چاپش کنیم و این حداقل کاری است که از دستمون برمیاد.

Image caption نمایشگاه نقاشی‌های کامبیز درم بخش و سهیل حسینی با عنوان جغدآباد در گالری آ

جغدآباد درم بخش و حسینی

نوشته اند نمایشگاه نقاشی‌های کامبیز درم بخش و سهیل حسینی با عنوان جغدآباد در گالری آ که تا آخرین روز مهر برپا بود، نمایشگاه برگزیده ماه لقب گرفته.«جغدآباد» نتیجه تاملی تصویری درباره یکی از رازآلودترین اسطوره‌ها است، جغدی که گاه خردمند و خوش یمن و گاه بدیمن و بدقدم انگاشته می شود. جغدهای درم بخش و حسینی اما فارغ از باورهای کهن، معنایی امروزی را جستجو می‌کنند.

در کتابچه نمایشگاه آمده:« شب از نیمه گذشته بود. تفکیکِ ستاره از آسمان دشوار بود. ماه پشتِ تاریکی پنهان مانده بود. تا پرت افتاده ترین سنگ اندازها جانوری نمی‌جنبید. تنها پرنده ای وحشی با چهره ای درشت و خسیس، چشم های گشادِ طلبکار، پاهای بزرگ و منقارِ خمیده و خویی دریده که اطرافِ سرش دو دسته پَر شبیه به شاخ داشت، روی شاخه ی درختی کهنسال نشسته بود. میانِ سکوتی که سایه اش بر فضا سنگین افتاده بود -ناگهان- صدایی خفیف و خسته بلند شد. چیزی از شب جدا شده بود؛ چیزی که انگار، در شب تنیده بود. چیزی که انگار-پیش از این- تکّه ای از شب شده بود».

در ادامه این پیشمقدمه نمایشگاه آمده: «گفتم به چه کار این جایی؟ گفت: کتیبه می خوانم. گفتم بخوان. گفت: "در جهان صلح از سکوت پدید خواهد آمد. از بسیار شنیدن؛ سکوت پدید خواهد آمد. از بسیار دیدن سکوت پدید خواهد آمد. پس، در جهان، صلح، از سکوت پدید خواهد آمد. من بسیار می بینم و بسیار می شنوم. پس، پرنده ی صلحم. صلح، از من، پدید خواهد آمد. چون من، به سکوت پناه برده ام.»

اما جغد از هفتاد سال پیش با نام صادق هدایت همراه بوده است. چرا که مشهورترین و مطرح ترین داستان های هدایت بوف کور، جا برای ربط دادن هدایت و جغد می گذاشت. چهل سال پیش جواد علیزاده کارتونیست صاحب نام کتابی منتشر کرد با نام تصویر هدایت که با طرح های علیزاده از هدایت و جغد همراه بود.

حالا کامبیز درم بخش و سهیل حسینی بعد سال ها مجالست و همکاری، نمایشگاهی را شکل دادند که با خود معنایی بزرگ همراه داشت. این را از استقبال فراوان مردم از نمایشگاه می شد دریافت.

حق نشر عکس KETABESTAN
Image caption چهره هدایت. کار جوادعلیزاده

بچه گرگ ها

بچه گرگ ها نمایشی است از ترکیب هنرهای مختلف و هنرمندانی از ایران و آلمان که درباره ی انسان‌هایی است که در یک دنیای بینابینی دست و پا می‌زنند و تنها مهارتی که دارند تمرین کردن است. اما ماهیت این تمرین‌ها با آنچه ذهن عادت کرده ما از تمرین می‌شناسد، متفاوت است.

حق نشر عکس SARA SAGHAFI/TIWAL
Image caption عکس از سارا ثقفی

نویسنده نمایشنامه، نشمینه نوروزی است و کارگردان آن نرگس هاشم پور. بازیگرانش مرصاد بورقان، سپندار اعلم، مهدی قربانی، هدیه اصفهانی، حیان مدیر روستا، آرمیتا حرمتی، یاسمن عدل، جمیله صفائی، اطهر نگهبانی، میلاد افواج، علی اصغر حسینی، و نورا محمودی هستند.

صحرا، از تماشگران نمایشنامه، در باره آن نوشته: وقتی تصمیم گرفتم بلیت این تاتر را بگیرم، هیچ شناختی از آن نداشتم و پیش فرضی نداشتم که سبکش چیست و خوب یا مورد پسند من هست یا نه. به خاطر یک جمله :(این اجرا به گونه‌ایست که تماشاچیان در حرکت خواهند بود.) تصمیم گرفتم تجربه اش کنم. حالا که تجربه کردم خوشحالم... تا حالا این سبک نمایش رو تو ایران ندیده بودم... بنظر من تاتری که باعث بشه فکر کنی... و حرفی بزنه که به فکر وادارتت، رسالت خودش رو انجام داده.

به نوشته این تماشاگر: خلاصه لذت دیدنش فقط به همان موقع حضور نبود... میتواند به لذت ماندگاری تبدیل شود. این که آزادانه در صحنه نمایش حرکت میکنی... زیر برج آزادی... شاید بهترین تکان بود. انگار به دیدن نمایش نرفته بودی. و وااای از صحنه آخر... چه حس خوبی داد همون چند ثانیه وقتی بین صندلیها دست میزدید...

باخت شیرین چشم پزشک

نکته انتخابی هفته. نوشته یک چشم پزشک است در تلگرام @Jaryaann

امشب آقای جاافتاده‌ای اومد داخل مطب، سلام كرد و نشست كنار دستم. گفتم:

سلام؛ بفرمایید مشكلتون چیه؟

گفت: بیابان را سراسر مه گرفته است.

بی‌اختیار گفتم: چراغ قریه پنهان‌ست.

گفت: موجی گرم در خون بیابان است.

گفتم: نیما؟ گفت: نخیر، شاملو.

نشوندمش پشت دستگاه و معاینه‌اش كردم. تا حالا هیچ‌کس دنیا رو از پشت آب مروارید یا كاتاراكت به این قشنگی واسه‌ام توصیف نكرده بود. خندیدم و پرسیدم: چند سالتونه؟

اونم خندید و گفت:

به پایان رسیدیم اما نكردیم آغاز.

گفتم: فرو ریخت پرها، نكردیم پرواز.

گفت: ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای.

گفتم: فریدون مشیری. بلافاصله گفت: نخیر؛ شفیعی كدكنی و ضمنا هفتاد و شش سالمه.

یعنی تا به حال کسی گذر عمر رو اینقدر قشنگ برام توصیف نكرده بود.

معاینات رو كه انجام دادم، دوباره نشستم پشت میزم و اون هم كنار دستم نشست.

پرسیدم: حالا می‌خواین عمل كنین یا نه؟ گفت:

آری آری زندگی زیباست.

دوباره کمی شیطنت کردم و گفتم:

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست، گر بیفروزیش رقص شعله‌اش در هر كران پیداست.

سرش رو تكون داد و گفت: ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

گفتم: حمید مصدق؟ گفت: خیر؛ سیاوش كسرایی

تا حالا هیچ‌وقت به این قشنگی به فردی نباخته بودم.