انار یلدا در کنار کاج کریسمس و بزرگداشت موحد

هفته آخر پاییز، آتش کلاس درس به جان بچه‌های زاهدان افتاد و باز ایرانشهری گریان و پرسشگر. اما بچه‌های گریزان از مشق‌های سنگین شبانه، در جدال با یک مرجع تقلید، به کمک شبکه‌های مجازی پیروز شدند. انتشار دو ویدیو کوتاه، در همان شبکه ها، مجلسیان را به فریاد در جلسات غیرعلنی کشاند و سرانجام به مدارای جناح اصولگرا با مجلس پایان داد و مجلسی که به فرمان بنیانگذار جمهوری اسلامی راس همه امور بود، به فتوای روزنامه سپاه پاسداران «راس حاشیه» شد.

در هفته آخر پاییز، بیش از هر سال دیگری، سرخی انار یلدا به سبزی کاج کریسمس گره خورد. چنین بود که کارتونیستی جای انار را به هندوانه داد تا همزاد لبخند شود.

حق نشر عکس شب یلدای احسان گنجی/ shahrvand

شب اورمزد

هارون یشایایی در مقاله شب یلدایی در صف آخر روزنامه اعتماد نوشته: "هرسال که می‌گذرد «شب یلدا» «شب یلدایی‌تر» می‌شود، خانواده‌های ایرانی با همه مشکلات ناشی از رفتار و اقدام خودمان یا تحریم‌هایی که دیگران ظالمانه بر ملت ایران تحمیل کرده‌اند، یلدایی می‌شوند و خاطره و شادمانی شب یلدا را فراموش نمی‌کنند. هندوانه، انار و سایر ملزومات شب یلدا هر قدر هم که گران شود، مدیرخانواده‌های کم درآمد ایرانی، سایر هزینه‌های خانواده را صرفه جویی می کنند تا شب یلدا برقرار گردد و بچه ها و بزرگترها شادمانی کنند و یلدا به فراموشی نرود."

نویسنده نقل کرده: "چند شب پیش در جمعی از دوستان از شب یلدا صحبت شد و درباره حضور آن در فرهنگ، شعر و ادبیات فارسی بحث و گفت‌وگویی در گرفت. جمعی بر این عقیده بودند که فلسفه شب یلدا ریشه در آیین مهر دارد و در واقع بزرگداشت خورشید است که فردا طلوعی زودهنگام و دوباره دارد، عقیده جمع بر این باور بود که مراسم شب یلدا قبل و بعد از اسلام در خانواده‌های ایرانی برقرار بوده و همواره یادآوری شده است. در گذشته‌های دور بیشتر نویسندگان، شعرا و بزرگان پارسی‌گو در اشعار یا متون خود از شب یلدا یاد کرده‌اند، دیگر حاضران اشاره کردند که یلدا و شب یلدا نه فقط در ادبیات فارسی بلکه ریشه در فرهنگ و ادبیات آشوری و عبری دارد و در فرهنگ جغرافیایی تمام منطقه‌ای که آن را امروزه خاورمیانه می‌گویند از یلدا و شب یلدا یاد شده است. اسامی بسیاری از شعرا و نویسندگان فارسی زبان به میان آمد و ضمن گفت‌وگو کسی مدعی بود که از شعرای متقدم مثل فردوسی از یلدا و شب یلدا ذکری شده است. دوستی شعرشناس و مطلع بلافاصله با مراجعه به شاهنامه فردوسی این ابیات را در ارتباط با شب یلدا از زبان حکیم فردوسی برای دیگران خواند:

چنین بود تا بود گردان سپه/ گهی پر زدرد و گهی پر ز مهر

تو گرباهشی مشمر او را به دوست/ کجا دست یابد بدردت پوست

شب اورمزد آمد و ماه دی/ زگفتن بیاسای و بردارمی"

حق نشر عکس IRNA
Image caption شب بزرگداشت محمدعلی موحد/ مجتبی محمدلو

شب محمدعلی موحد

هفته آخر پاییز از جمله هنر که داشت جلسه بزرگداشت محمدعلی موحد، حقوقدان، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی، تاریخ‌نگار و عرفان‌پژوه به همت یونسکو در دانشگاه تهران بود.

پیش از آن که این جلسه به سخنرانی مقامات منصوب برسد که خودی بنمایانند پیامی از مصطفی ملکیان فیلسوف شنیده شد که موحد را نظیر خواجه نصیرالدین طوسی خواند که در هر حوزه‌ای متخصص است که با طبع مقالات شمس، شمس را به جهانیان معرفی کرد و شمس‌شناسی و مولوی‌شناسی را دست‌خوش تحول ساخت.

او ویژگی دیگر موحد را روشنفکری او عنوان و بیان کرد: "او برخلاف روشنفکران دیگر که به سنت پشت کرده‌اند نه تنها به سنت فرهنگی پشت نکرده بلکه به دنبال بازخوانی فرهنگی است. ویژگی دیگر او سخت‌کوشی اوست. روشنفکران اندکی که به رفاه می‌رسند زندگی راحت‌طلبانه‌ای را پیش می‌گیرند و از مساعی اولیه خود ارتزاق می‌کنند، اما استاد موحد از روشنفکران سخت‌کوش است."

مصطفی ملکیان افزود: "داریوش شایگان می‌گفت جامعه بر چهار رکن محققان و دانشگاهیان، بروکرات‌ها، رجل سیاسی و روشنفکران است و علت آشفتگی جوامع این است که این چهار رکن را ندارند. در جوامع سنتی که این رکن‌ها وجود نداشت اما در عین حال ثبات داشتند و تلاطم‌ها را پشت سر می‌گذاشتند، فرزانگانی وجود داشتند که نه روشنفکر بودند نه رجل سیاسی و نه دانشگاهی. این چهار گروه حل مسئله می‌کنند اما فرزانگان خود حلِ مسئله هستند. این شأن چهارم را کسانی که ارتباط نزدیکی با محمدعلی موحد دارند درمی‌یابند."

در گزارش این جلسه، عکسی دست به دست شد که نشان می داد استاد شفیعی کدکنی در ورود به سالن همان جلو در ورودی روی پله ها نشسته است. یکی از علاقه‌مندان استاد شفیعی همراه آن عکس نوشت: "درود بر محمدعلی موحد که آنقدر نازنین است که مثل شفیعی ‌کدکنی ‌مردی در صف‌النعال مجلس بزرگداشتش بر زمین می‌نشیند."

گمان می‌رفت باید از حاضران جواهرشناس مجلس یونسکو پرسیده می‌شد که چگونه از حضور استاد بی‌خبر ماندند و به احترامش برنخاستند، تا جای خود به ایشان دهند.

گرچه عکس‌های دیگر جلسه نشان می‌دهد که شفیعی را، به اصرار هم شده لحظاتی بعد به صف اول و در کنار حدادعادل رییس فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی و دیگر مقامات پیوست.

حق نشر عکس .A.K.Bahar
Image caption کانکس کتابی روستای رمین

عاشقان کتاب، راهی یک کانکس کتابی

خبر کتاب خوانی کودکان و نوجوانان روستای «رمین» این روزها به گوش خیلی‌ها رسیده است. کودکانی که در یک کانکس کوچک، هر روز جمع می‌شوند و کتاب می‌خوانند و قصه برای هم می‌گویند و کتاب معرفی می‌کنند و درباره کتاب‌های خوانده شده‌شان با همدیگر گفتگو می‌کنند. کودکان و نوجوانانی که خیلی از آدم‌های دلسوز را در جای جای کشور مجذوب خود کرده‌اند.

حالا کانکسی که یک معلم بازنشسته با کتابهای خود کتابخانه‌اش کرد، شده یک الگو یا یک هدف برای همه نویسندگان و کتاب دوستانی که خود راه افتاده‌اند از این و آن می‌خواهند که کاری بکنند تا در شادی شان شریک باشند. برخی‌ها با تهیه و ارسال کتاب، برخی می‌روند تا چابهار و از آن جا به روستای رمین که کانکس را از نزدیک ببینند بعضی هم با ارسال نامه، دست‌اندرکاران را دلگرم می‌کنند تا به کار خود ادامه بدهند.

در همین هفته آخر پاییز شاعران، نویسندگان، هنرمندانی به رمین رفته‌اند و این خود برای دیدار با بچه های کتاب خوان جذابیت ویژه‌ای دارد. مثل سفر شیوا مقانلو نویسنده و مترجم نام آشنای که برای کاری مسافر زاهدن بود و دانشگاه «سیستان و بلوچستان» شرایطی فراهم کرد تا به جمع بچه‌های کتاب خوان رمین برود. شرایط سفر فراهم می‌شود و ساعتی را با بچه ها، در برنامه‌های کتاب خوانی و قصه گویی گذراند و بدون اینکه حتی گشت و گذاری در شهر ممکن شود، از کتابخانه روستای رمین راهی فرودگاه شد تا مسیر آمده را باز گردد.

شیوا مقانلو در یادداشتی درباره دیدار خود از سرزمین رستم، از زدن سه هدف با یک تیر نوشته "چه بسا که هدف سوم مهم­تر هم باشد: یعنی دیدار از کتابخانه روستائی بهار در رمین، چابهار، و اهدای کتاب به آنجا. آوازه این روستای کوچک و کتابخانه بزرگش را اولین بار مدیر اتحادیه ناشران شنیدم که چنین اتفاق بزرگی در گوشه‌­ای کوچک از کشور رخ داده و دانستم حواس‌مان بهشان باشد. همزمان در نمایشگاه کتاب امسال تهران هم غرفه کوچکشان را دیدم که برای معرفی عملکردشان در حیاط نمایشگاه برپا شده بود. خلاصه، دلم ضعف می­‌رفت تا از نزدیک ببینم‌شان."

عبدالکریم بهار، مبدع و مجری و مسئول این کتابخانه، بازنشسته آموزش پرورش و همزمان سازمان بهداشت چابهار، و به نوعی امین مردم روستاست. به گفته خودش، در طول این سال­‌ها هم کتاب‌­های زیادی در منزلش داشته و هم بچه‌­های مشتاقش میان شاگردانش. بنابراین همت می‌­کند - همتی بلند - تا تمام کتاب‌هایش را به شکل یک کتابخانه عمومی در اختیار بچه‌­ها قرار دهد. جا و مکان خاصی هم نداشته‌اند، فقط کانکسی که به دلیلی دیگر و از ماجرائی دیگر باقی مانده بوده. به مرور که خبر بهار پخش می‌­شود، مردم از سراسر ایران کمک می­‌کنند و کتاب و کمک می­‌فرستند، طوری که حالا خوشبختانه این کانکس برای آن همه بچه و کتاب کوچک شده است و باید برای‌شان فکر ساختمانی ثابت و بزرگ‌تر کرد.

حق نشر عکس بمب یک عاشقانه

بمب، یک عاشقانه

سینماروهای تهرانی، در هفته‌ای که گذشت با خشم و گریه و خنده به تماشای فیلم "بمب، یک عاشقانه" مشغول بودند. فیلمی به کارگردانی پیمان معادی که تا به تهران برسد در چند جشنواره تحسین شد. داستان فیلم در تهران می گذرد و در سال ۱۳۶۷ که بحبوحه جنگ ایران و عراق بود و تهران مدام بمباران می‌شد. عشق، محبت، امید، زندگی و ترس از مرگ را در رو‌زهای پر اضطراب آن زمان برای مردمی که درگیر جنگ بودند از بین می‌برد. بمب، یک عاشقانه نشان می‌دهد که عشق و امید چطور حتی در مواجهه با تاریکی مرگ، راهشان را پیدا می‌کنند. روایت انسان‌هایی است که در استبداد زمان و مکان به دام افتاده‌اند اما گویی که آرزوهای برباد رفته‌ی آن‌ها هم‌چنان گریبان‌گیر ما است. گویی با تمام آن آرزوها از دور دست‌ها آمده‌اند و به انتظار هستند که داستانشان روایت شود، یا شاید کسی دوباره آن‌ را زندگی کند: داستانی از عشقی انسانی و ساده.

این سینماروها، در تویترهای خود با هشتگ نام فیلم چه نوشته اند؟

- فیلمی است که زندگی توش در جریانه با همه رنج‌ها و دردهاش. جنگ، نمیتونه جلوی زندگی کردن را بگیره اما جلو آرزو و آرزو داشتن را میگیره.

- کاش یه تایم بندی می‌کردن، شصتیا و هفتادیا همزمان فیلم رو نمی‌دیدن، فیلم طنز تلخ داشت، تلخش شصتیا رو غمگین میکرد، ولی واسه هفتادیا جدی خنده‌دار بود. به بدبختی زیسته شده ما می‌خندیدن لعنتیا :))

- لعنت به #جنگ، لعنت به آژیر قرمز…

- از تیکه‌های گاه به گاهی که به برخی شعارهای انقلابی انداخته بودن، بگذریم، فیلم بسیار زیبا و نوستالژیکی بود. از ته دل، هم خندیدیم هم غصه خوردیم.

- با اینکه یادم نمیاد جنگ چیه و چی شد، اما با دیدن این فیلم عمیقا حسش کردم، طنز بسیار غم‌انگیزی از جنگ، سیاست زدگی، عشق، و مرگ. بالاخره بعد مدتها تو سینما حس کردم فیلم خیلی ارزشمند دیدم.

- شاید یک دقیقه دیگر برای گفتن دوست دارم دیر باشد …

- فیلم رو ببینیم و بفهمیم که شاید هر لحظه از زندگیمون لحظه‌ی آخر باشه پس بکنیم کارهایی که باید انجام بدیم، بگیم حرفایی رو که باید بزنیم و در ضمن از یک فیلم با حال و هوای عالی با موسیقی عالی لذت ببریم

- فیلم رو دیدم و حقیقتا از دیدن وحشت جنگ ایران و عراق هنوز تنم داره می‌لرزه! موندم بعضیا چطوری آنقدر راحت به طبل جنگ میکوبن؟ نمیدونن جنگ همه چی و زندگی مردم رو نابود می‌کنه یا نفعشون تو جنگه یا چی؟! هر روز با دلهره حمله و انفجار زندگی کردن وحشتناکه

- عالیه. یه بغض کوچیک تو کل فیلم باهاته در عین حال که تورو میخندونه. اصلا نمیخواد که تورو به گریه بندازه. بهت میگه که اگه یه چیز از نظر تو بده ممکنه از نظر یکی دیگه خوب هم باشه . تو رو میبره به گذشته ... و بعد تو رو به یاد آدمهایی.

- فیلم تلنگر خوبیه برای اینکه زندگی رو سخت نگیرید و عاشق باشید. محبت کنید و محبت ببینید

خطبهای در فضیلت شب املت

دو هفته بعد از درگذشت ابوالفضل زرویی نصرآباد، طنزنویس و شاعر، اکبر اکسیر که او خود نیز به همین دردها مبتلاست، طنز مفخم می ‌نویسد در هفته‌نامه کرگدن دردنامه‌ای نوشت و شرح یک شب املت را نوشت که گویا در احمدآباد مستوفی همکلام و هملقمه بوده‌اند و موقع برگشتن، زرویی کاغذ تاخرده‌ای را به دستش می‌دهد. در آن کاغذ طنزنویس تلخ تلخ نوشته است: "به نام خداوند لبخند و زخم. من ابوالفضل زرویی نصرآباد متولد ۱۳۴۸ تهران طنز پرداز در شادمانگی اندوره بزرگ شدم. با آن که کوه درد بودم، روزگارم به خنداندن مردم گذشت. نامم را طنزپرداز نوشتند. ظاهرم مردم را سوزاند، باطنم خودم را. حتی یک روز هم آرام و قرار نداشتم، مثل گل آقا مدام در تب و لرز بودم مبادا از خط قرمز بگذرم، مبادا دل کسی بشکند، مبادا سفید را سیاه بنویسم و سیاه را سفید."

در فراز پایان‌نامه مفروض، اکبر اکسیر از زبان دوست طنزپردازش نوشته "من ابوالفصل زرویی نصرآباد از خدای متعادل می‌خواهم به حرمت نامم، یاری‌ام دهد تا آبروی فقر و قناعت نبرم و اگر روزی دیدم که نمی‌توانم از طریق طنز در خدمت مردم شریف ایران باشم، قلم را ببوسم و طنز شریف را به کناری بگذارم و جلو تئاتر شهر، فلافل بفروشم. احمد آباد مستوفی سیزدهم ربیع الاول و الاخر ۲۰۱۸ خورشیدی"

کارتون هفته

تلخ‌ترین خبر هفته مرگ دانش آموزانی بود که در کلاس‌های بی درو پیکر، تن سوخته و کامی نگرفته از زندگی رفتند. و این مضمون کارتون فیروزه مظفری است.

حق نشر عکس M.B. Photo
Image caption فیروزه مظفری