قربانیان خاموش؛ روایت کسانی که در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفتند

حق نشر عکس Thinkstock

بحث پیشگیری از کودک آزاری و نحوه اطلاع‌رسانی در باره آن به دنبال قتل آتنا اصلانی، بار دیگر در شبکه‌های اجتماعی مطرح شده است.

شماری عدم آموزش و شماری هم نبود قوانین حمایتی از کودکان را سبب بروز چنین حوادثی می‌دانند.

این گزارش، روایت چند نفری است که در کودکی مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته‌اند. اسامی به کار رفته در این گزارش نام واقعی قربانیان نیست.

"پدرم از زمانی که به یاد دارم، من را مورد آزار جنسی قرار می‌داد، ۱۵ ساله که شدم موضوع را با مادرم در میان گذاشتم، او عصبانی شد و به دهانم زد و گفت: دروغگو"

این روایت سارا دختر ۲۵ ساله‌ای است از دوران کودکی که به گفته خودش برایش همیشه کابوس بوده است.

او می گوید: "فکر می‌کردم، اگر حمام نروم و کثیف و نامرتب باشم، کمتر سراغم می‌آید، اما هر راهی را امتحان کردم به بن‌بست رسیدم. تمام تلاشم را کردم و از خانه رفتم، نمی‌دانم وضعیت خواهرهایم چه می‌شود، اما باید خودم را نجات می‌دادم."

شیما، مشاور حقوق کودک در تهران می‌گوید: "مشکل آزار جنسی کودکان در ایران نیازمند آموزش در همه حوزه‌ها است، اینکه فقط به کودک آموزش داده شود که نه بگوید یا از حقوق خود بر بدنش آگاه باشد کافی نیست، پدر و مادرها، معلمان همه و همه باید دست به دست هم دهند."

درباره پیشگیری از آزار جنسی کودکان بیشتر بخوانید:

شیما با اشاره به پرونده دختری که مورد آزار جنسی پدر قرار گرفته و با انکار مادر مواجه شده است، گفت: "این دست موارد کم نیستند، مشکل، مادران و پدرانی هستند که حاضر به پذیرش این واقعه نیستند و به جای حمایت از فرزند با انکار آن وضعیت را بغرنج‌تر می کنند."

روزبه مرد ۳۸ ساله‌ای که پدر یک کودک ۲ ساله است می‌گوید: "تجربه بچگی من باعث شد تمام حواسم به فرزندم باشد. در خانه ما استخر بزرگی بود که همیشه تابستان‌ها برای آب‌تنی، بچه های فامیل جمع می‌شدند، پسر یکی از اقوام بارها در آب به سمت من می‌آمد و مرا لمس می کرد، می‌ترسیدم، جرات حرف زدن نداشتم."

روزبه ادامه می‌دهد: "ماجرا به اینجا ختم نشد، در سفر خانوادگی، برای ما بچه‌ها وسط سالن جا پهن کردند و او کنار من خوابید، در طول شب تمام مدت من را آزار داد و من فقط تلاش می‌کردم که به شکلی از دست او رها شوم. اما ترسیده بودم، صبح فقط توانستم به برادرم بگویم چه اتفاقی افتاده و وقتی برادرم او را مورد ضرب و شتم قرار داد، راستش را بگویم خوشحال شدم، او دیگر به من نزدیک نشد."

کارشناسان و مشاوران حوزه کودک می‌گویند اگر کودک احساس غم، نگرانی یا ترس می‌کند می‌تواند با بزرگسالی که به او اعتماد دارد در میان بگذارد. به کودک اطمینان خاطر داده شود که این احساسات تقصیر او نیستند و بیان آنها هم برایش دردسرساز نخواهد بود. کودک باید بداند هر رازی که ناراحتش می‌کند، می‌تواند دیگر راز باقی نماند.

بهار دختری ۳۰ ساله‌ای است که از تجربه‌اش می‌گوید: "کلاس سوم دبستان بودم و راننده سرویس مدرسه‌ام، یک بار موقع سوار شدن گفت "بیا مقنعه‌ات را درست کنم." او دستی به صورتم کشید و گفت بیا کنار خودم بنشین، همیشه من نفر سوم بودم که پیاده می شدم، اما این بار گفت تو را آخر به مقصد می‌رسانم، در طول مسیر مدام دست‌هایش را به پایم می‌کشید. موقع پیاده شدن، من را بغل کرد و من حس خوبی نداشتم، به گریه افتادم که گفت گریه نکن، دوستت دارم."

بهار ادامه داد: "به خانه رسیدم و تا مادر از سر کار بیاید، همانطور با مانتو مدرسه نشسته بودم و گریه می‌کردم، بیشتر ترسیده بودم، مادر که رسید و وضعیتم را دید، ترسید، اول من را به حمام برد و بعد آرام آرام از من خواست برایش تعریف کنم، فردا صبح مادرم به مدرسه آمد. راننده را اخراج کردند."

رضا، فعال حوزه کودک می‌گوید: "ایران باید یک بانک اطلاعات درباره افراد کودک آزار داشته باشد، با اینکه هنوز قوانین ما ایراد اساسی دارد، اما با داشتن این بانک اطلاعات می تواند از نزدیک شدن این افراد به کودکان جلوگیری کرد."

رضا ادامه می‌دهد: "هربار با وقوع قتل یک کودک مانند ستایش و آتنا مباحث مربوط به کودک آزاری در سطح جامعه مطرح می‌شود، اما اعدام عاملان چنین فجایعی تنها راهکار نیست، با اعدام یک نفر بقیه کودک آزاران از بین نمی‌روند، تنها با تصویب قوانین حمایت از کودکان و اجرای درست آنهاست که می‌توان امیدوار بود که شاید در آینده کمتر شاهد چنین حوادثی بود."

هانیه ۴۳ ساله در ۱۰ سالگی‌ در بیمارستان مورد آزار جنسی قرار گرفته است. او می‌گوید: "مادرم من را به داخل اطاق برد و لباسهایم را عوض کرد. پرستار سرم را تزریق کرد و دکتر وارد شد. شکمم را لمس کرد و دارو تجویز کرد. پرستار بیرون رفت و مادرم هم به دنبالش. دکتر همینطور که شکمم را مالش می‌داد، دستش را پایین برد و دستش روی اندام تناسلی‌ام بود، شوکه بودم. ترسیده بودم، جیغ زدم، پزشک دستش را بر دهانم گذاشت و بعد گفت اگر به کسی چیزی بگی، آمپول می‌زنم."

هانیه ادامه داد: "در یک هفته‌ای که بستری بودم، این به اصطلاح دکتر چندین بار دیگر هم به سراغم آمد، هیچ وقت جرات نکردم در آن زمان به مادرم چیزی بگویم. سالها از آن جریان گذشته اما غیر از دوستان نزدیکم هیچ کس از این ماجرا خبر ندارد. گاهی فکر می‌کنم شاید اگر نترسیده بودم شرایط برایم عوض می‌شد."

حق نشر عکس Thinkstock