قتل‌های زنجیره‌ای؛ 'باید به پسرم می‌گفتم پدرت را کشته‌اند'

حاجی زاده
Image caption پلیس و سرباز و خون و چاقو و گریه های رییس آگاهی که مادرم گمان برده بود قاتل است و مدام می‌پرسید چرا شوهر و بچه ام را کشتید؟ پزشک قانونی که آمد پرسیدم بابام زنده است؟ وقتی گفت نه دو نفرشان مرده اند خشکم زد. دو نفرشان؟

چهار عضو خانواده های قتل های زنجیره ای، چهار یادداشت شخصی درباره این قتل ها برای بی بی سی فارسی نوشته اند. این نوشته ها که پیش از این در پانزدهمین سالگرد قتل ها منتشر شده اند در بیستمین سالگرد قتل های زنجیره‌ای باز نشر می شوند.

'پیکر خونین پدر و برادرم را فراموش نمی‌کنم'

اروند پور حاجی‌زاده / پسر حمید پور حاجی‌زاده

اردیبهشت ۷۷ بود، آشفته بود و پریشان. تا به حال بابا را اینگونه ندیده بودم.

از کسی که هیچ وقت دوری همسر و فرزندانش را تاب نمی آورد جمله ای شنیدم که با آن که سن و سال کمی که داشتم هم عجیب بود.

در ذهنم حلاجی نمیشد که چرا گفت: "می‌خواهم یک جایی خانه ای بگیرم که هیچکس از من خبر نداشته باشد و جایش را هم هیچکس بلد نباشد."

چند روز بعد تمام کتابهای کتابخانه را به همراه دستنوشته هایی که هنوز چاپ نکرده بود با یک وانت به جایی دیگر منتقل کرد و نگفت به کسی که کجا برده است.

معنی این سراسیمگی را نمی فهمیدم. در عالم نوجوانی بودم و حمید پورحاجی زاده (سحر) را فقط به عنوان پدر می‌شناختم و شاعر.

همان کسی که از کودکی برای بچه هایش شعرهای حافظ و سهراب می‌خواند و هر از گاهی که در دفترهای شعرش می‌گشتم شعری را که برای تولدم سروده بود می آوردم و می‌گفتم برایم بخواند.

فکر یک ساعت نبودنش هم آزارم می‌داد چه برسد به عمری فراق. یک بار خواب دیده بودم که مرده و تمام آن روز در بغلش گریه کردم. باور نمی کردم که ممکن است روزی بابا بمیرد. اصلا به نظرم مرگ با او سنخیتی نداشت.

هنوز متعجب از کارهای پدر بودیم که به خانه جدید نقل مکان کردیم. تابستان بود و تعطیلات.

شب سی ام شهریور ۷۷ من و برادرم ارس حدود ساعت دو و نیم از مراسم عروسی به خانه برگشتیم.

متعجب بودیم که چرا پدر و مادر و کارون، برادر کوچکترمان نیامده اند.

چراغ خاموش خانه برایمان بی معنی بود. مگر می‌شد حمید پور حاجی زاده باشی و تا اروند و ارس ات نیامده اند بخوابی؟

در را که باز کردم و وارد شدیم، برای اولین بار بود که فهمیدم خون و چاقو و خنجر چه معنایی می‌دهند. اما مگر می‌شد بابا را با آن سینه پاره پاره شده دید؟ پای برهنه و با آجری در دست تمام همسایه ها را بیدار کردم.

پلیس و سرباز و خون و چاقو و گریه های رییس آگاهی که مادرم گمان برده بود قاتل است و مدام می‌پرسید چرا شوهر و بچه ام را کشتید؟

پزشک قانونی که آمد پرسیدم بابام زنده است؟ وقتی گفت نه دو نفرشان مرده اند خشکم زد. دو نفرشان؟

Image caption جسد مجید را پس از شش روز گم شدن، با برگه‌ای روی سینه اش که علت مرگ را پزشک قانونی "نامعلوم" دانسته در سردخانه یافته بودند

باید به پسرم می‌گفتم پدرت را کشته‌اند

مهشید شریف/ همسر مجید شریف

به گمانم از یک کیوسک تلفن زنگ می‌زد. ساعت از یازده شب هم گذشته بود. بی مقدمه گفت می‌خواهد چند جمله از اطلاعیه‌ای را که برای بازگشت به ایران آماده کرده برایم بخواند.

می‌شنیدم و نمی‌شنیدم چه می‌خواند. قلبم به تپش افتاده بود. تا اینکه... خواند "مرگ یا زندان، باید بروم، خانۀ طبیعی من آنجاست."

جیغ زدم، داد زدم و هوار کردم. او سکوت کرده و من در کابوسی جلوی چشمم می‌دیدم در برهوتی ایستاده و دارند گلوله بارانش می‌کنند. دست و پا می‌زد و در خون می‌غلطید.

میان صداهای بیرون کیوسک و هیاهوی ذهنم، آخر سر همۀ نیرویم را جمع کردم و پرسیدم " پویا چی می‌شه. این یه خودکشیه". صدایش نمی‌لرزید، نفس هایش آرام و یکنواخت به گوشم می‌رسید.

قاطعیت و جدیت او را در مواردی که تصمیمی می‌گرفت، می‌شناختم. تا آنکه گفت: "نه،... این خودکشی نیست، یک انتخابه."

از وقتی که گوشی را گذاشت تا حدود سه سال بعد از بازگشت او به ایران، من در کابوس مرگ فیزیکی مجید دست و پا می‌زدم.

تا بعد از ظهر روز چهارم آذر ۷۷ که رگبار تلفن ها از ایران و این گوشه و آن گوشۀ دنیا به من می‌گفت کابوسم دروغ نبوده است.

جسد مجید را پس از شش روز گم شدن، با برگه‌ای روی سینه اش که علت مرگ را پزشک قانونی "نامعلوم" دانسته در سردخانه یافته بودند.

پس از بازگشت او، هر سه ما تلاش می‌کردیم واقعیت زندگیمان را پذیرا باشیم.

پویا با مادرش که دانشگاه می‌رفت و کار می‌کرد و پدر نویسنده‌ای که از سرزمین دیگری نامه‌هایی به زبان انگلیسی برایش می‌نوشت و توصیه می‌کرد وقتی بزرگ شد سرگذشت نلسون ماندلا را بخواند و همراه او سرزمین بیکران ایران را ببیند، زندگی می‌کرد.

سلولهای مغز پویا چیزی به نام کشتن پدر را نمی‌فهمید و باور نداشت. عصر چهارم آذر ۷۷ من باید به پسربچه‌ای پانزده ساله، سرشار از زندگی و جوشش، حقیقتی را می‌گفتم که مرگ بود، که نابودی بود که نیستی بود.

نگاه مضطرب، پر ابهام و پر سوال او سالهاست در ذهن من زندگی می‌کند. جان کندن پسر بچه‌ای را می‌دیدم که می‌خواست کشتن پدر را بفهمد و باور کند و معنایی برای آن بیابد. روی نیمکت پارک پشت خانه‌مان، دستهای یخ زده‌اش را میان دستهایم گرفته بودم و از پدرش برای او می‌گفتم.

گفتم پدرش عاشقِ مجنونِ عدالت خواهی بود که زندگی را دوست داشت و اندیشه و آگاهی را ستایش می‌کرد. عاصی از فقر و عقب ماندگی فرهنگی و سلاحش توانایی علمی و اندوخته ‌هایش دانش اجتماعی او بود.

به رنسانس در مذهب فکر می‌کرد و می‌نوشت و بر تحجر فکری طغیان می‌کرد. مست از اندیشۀ دموکراسی و طرح نهادهای دموکراتیک می‌شد و به آزاد اندیشی عشق می‌ورزید.

دستهایش را رها کردم و نگاهش کردم. او در اعماق افکار کودکانه اش غرق بود. خدای من با چنین شباهت ظاهر فیزیکی به پدرش، آیا...

آرام و صبور صدایش را شنیدم که گفت: "همۀ اینا رو خودم می‌دونم از نامه هاش می‌فهمیدم."

در میان اندوهی که قلبم را می‌فشرد به یاد مجیدی که به گفتۀ خودش " لائیک مذهبی و مذهبی لائیک" بود، صورت پسرش را بوسیدم.

Image caption روزنامه سلام که هر روز برایش می رسید، در دستش بود. یک صفحه اش را باز کرد و نشانم داد: مردی را با پسر نه ساله اش در خانه شان کشته بودند، حمید حاجی زاده و پسرش کارون. جمله هایش بریده بریده بود. من بیشتر حیرت زده به کارون فکر می‌کرد

آخرین پاییز محمد مختاری

سهراب مختاری/ فرزند محمد مختاری

چند ماهی بود وقتی پدرم خانه نبود به اتاقش می رفتم. کاغذها، کتاب ها، حتی کشوهای میزش را نگاه می‌کردم. تازه بلوغ جسمی ام شروع شده بود.

کمتر با پدر و مادرم می‌نشستم. وقتی خانه بودند بیشتر میرفتم توی اتاقم یا میرفتم با بچه های همسایه توی حیاط. دلتنگشان هم که میشدم، مخفی میکردم.

اما شب ها از کنار بالکن به پنجره اتاقش نگاه می کردم. پشت به پنجره، پشت میز کارش نشسته بود. روز بعد باز می‌رفتم کتاب های روی میز و نوشته هایش را ورق می‌زدم و می‌خواندم.

پاییز هفتاد و هفت خیلی نگرانش بودم. فهم اتفاقاتی که پیاپی می افتاد از توانم خارج بود. فقط احساس می کردم اتفاقات بدی می افتد.

اوایل مهر بود. از اتاقم بیرون آمدم که به آشپزخانه بروم. از جلو اتاقش که رد شدم، صدایم کرد.

روزنامه سلام که هر روز برایش می رسید، در دستش بود. یک صفحه اش را باز کرد و نشانم داد: مردی را با پسر نه ساله اش در خانه شان کشته بودند، حمید حاجی زاده و پسرش کارون. جمله هایش بریده بریده بود. من بیشتر حیرت زده به کارون فکر می‌کردم.

چند وقت بعد مرد جوانی از دادگاه انقلاب برایش احضاریه آورد. احضاریه ای که برای چند نفر دیگر از اعضای کانون نویسندگان ایران هم فرستاده شده بود.

بعد از مراجعه متوجه شد پرونده ای علیه آنها تشکیل شده است. روزی که به دادگاه رفت، از یکی از دوست هایش خواسته بود به خانه بیاید تا وقتی از مدرسه برمی‌گردم تنها نباشم.

وقتی رسیدم به شوخی گفت پدرت دیگه نمیاد. ترسیدم. حرفی نزدم و رفتم توی اتاقم.

اوایل آذر حمید مصدق درگذشت. جنازه مجید شریف در خیابان پیدا شد. پروانه و داریوش فروهر در خانه شان کشته شدند.

شرح این مرگ ها، مراسم تشییع جنازه و مجالس ترحیم در یادداشت هایش از جلو چشمم می‌گذشت. بعد که می آمد، بی آنکه بداند همه را خوانده ام، لبخند می‌زد. فیلم می‌دیدیم. حرف می‌زدیم. اما یک روز فشار خونش آنقدر بالا رفت که حتی نمی‌توانست راه برود.

پنجشنبه دوازدهم آذر پیش از غروب رفت. منم چند ساعتی به تولد دوستم رفتم. شب که برگشتم نیامده بود. رفتم به اتاقش. سه روز بود یادداشتی ننوشته بود. جلو میز یک ردیف کتاب بود و دور تا دور اتاق هم باز فقط کتاب بود.

یک هفته برادرم به هر جای ممکن سر زد تا نشانی از او بیابد. اما هیچ نشانی نبود. در آن هفته یک روز با دو دوستِ همسایه در حیاط ایستاده بودیم.

یکیشان پرسید: از پدرت خبری نشد؟ گفتم کشته شده. دیگری که چند سالی بزرگ تر بود صدایش بلند شد که چرا چرند میگی؟ بعد رو به جوانی که پرسیده بود گفت: هنوز خبری نیست. به دروغ گفتم دیشب از رادیو شنیدم. از گوشه چشم نگاهم کردند و به روی خودشان نیاوردند.

پنجشنبه نوزدهم آذر هوشنگ گلشیری به منزلمان تلفن کرد. مادرم گوشی را گرفت. برادرم جسد پدرم را در سردخانه شناسایی کرده بود. خانه پر شد از فریاد و گریه.

روی مبل نشسته بودم. اول سرم را خم کردم بین دست هایم. بعد بلند شدم و به اتاق پدرم رفتم.

Image caption ١٢ آذر ١٣٧٧ بود که پوینده سراسیمه خبر مفقود شدن محمد مختاری را به اطلاعم رساند. می گفت: "باید کاری کرد. نباید گذاشت تا نویسندگان این مملکت را یکی پس از دیگری دستگیر کنند."

روزی که پوینده به خانه بازنگشت

سیما صاحبی/ همسر محمدجعفر پوینده

١٢ آذر ١٣٧٧ بود که همسرم سراسیمه خبر مفقود شدن محمد مختاری را به اطلاعم رساند. می گفت: "باید کاری کرد. نباید گذاشت تا نویسندگان این مملکت را یکی پس از دیگری دستگیر کنند."

او واژۀ دستگیری را با یک قطعیت خاص عنوان می کرد، گویی در ذهن او نمی گنجید که غیر از دستگیری ممکن است نویسندگان این این مرز و بوم را سرنوشت دیگری رقم زند.

فردای آن روز جمعه بود و من و همسرم در یک تشویش دائمی بسر می بردیم و از خود سئوال می کردیم که در نوبت بعدی قرعه به نام کدام نویسنده خواهد بود، چون حدس می زدیم این قافله ای که مدتهاست شروع شده ممکن است همچنان ادامه یابد.

ولی در واقع در ذهن خود نمی توانستیم این معما را حل کنیم که چه ارتباطی ممکن است بین این قتل ها و مفقود شدن محمد مختاری وجود داشته باشد.

روز یک شنبه ١٥ آذر همسرم با جمعی از دوستانش در کانون نویسندگان دیداری داشت و در آن دیدار پیرامون مفقود شدن محمد مختاری و نیز بررسی تدابیری برای حفظ سایر نویسندگان در برابر خطرات آتی به بحث نشستند.

ولی مگر کانون نویسندگان توانایی این را داشت که نویسندگان را در برابر تهدیدات حمایت کند. کانون نویسندگان یک تشکل علنی و مستقل بود و رسمیتش همین علنی بودنش بود.

یک تشکل سیاسی هم نبود که به محض احساس خطر، مخفی شده و به فعالیت خود ادامه دهد. مخفی کاری اصلا" در ذات این تشکل نبود و به همین جهت بسیار شکننده و ضربه پذیر بود.

در همین روزهای التهاب و بی قراری، همسرم به دنبال چاپ کتابش "پرسش و پاسخ درباره حقوق بشر" بود و تلاش می کرد که این کتاب درست در ١٨ آذر که چهلمین سالگرد تصویب اعلامیۀ حقوق بشر بود به چاپ برسد.

در مادۀ ١٩ اعلامیۀ جهانی حقوق بشر گفته شده: "هر فردی حق آزادی عقیده و بیان دارد و این حق مستلزم آن است که کسی از داشتن عقاید خود بیم و نگرانی نداشته باشد و... ".

همسرم با قلم خود این ماده را در کتابش ترجمه کرده بود ولی خود او و همۀ نویسندگان دور و برش در بیم و نگرانی دائمی بسر می بردند.

بیم و نگرانی از آنچه در نامۀ موسوم به ۱۳۴ نفر (ما نویسنده ایم)، نوشته بودند و از عقاید خود به عنوان نویسنده، دفاع کرده بودند، بیم و نگرانی از آنچه در نشریۀ فرهنگ و توسعه، مرداد ۱۳۷۷ در دفاع از منشور کانون نویسندگان نوشته بودند و بیم و نگرانی از آنچه در مهرماه ۱۳۷۷ در احضار دسته جمعی کمیتۀ تدارک مجمع عمومی کانون نویسندگان ( شش نفر عضو این کمیته بودند: هوشنگ گلشیری، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده، علی اشرف درویشیان، کاظم کردوانی و منصور کوشان ) توسط دادگاه انقلاب در دفاع از کانون و مواضع آن بیان کرده بودند.

سرانجام در روز ۱۸ آذر ۱۳۷۷، همسرم صبح زود به قصد رفتن به سر کار خود در دفتر پژوهش های فرهنگی از خانه خارج شد.

در آن روزهای پر التهاب، دوستان نویسنده اش به او توصیه کرده بودند که تنها در خیابان رفت و آمد نکند، چون دژخیمان مرگ در خیابان ها انتظار می کشیدند تا نویسندگان را یکی پس از دیگری شکار کنند.

اصرار من برای آنکه تنها به سر کار نرود، کارساز نبود. می گفت: "نهایت آن است که دستگیرمان می کنند و سپس محاکمه مان خواهند کرد و ..."

ولی هیچگاه در ذهنش نمی گنجید که این بار قرار است که داستان به گونه ای دیگر به پایان برسد. در ذهنش نمی گنجید که رفیقش را که در روز پنچ شنبه ۱۲ آذر ربوده بودند، کشته باشند.

می گفت: "این اولین بار نیست که محمد را در خیابان دستگیر می کنند و به نقاط نامعلوم می برند. این بار هم مثل دفعات قبل، بعد از چند روز آزادش می کنند."

خوشبینی توأم با اضطرابش را نمی توانستم درک کنم. احساس می کردم این حرف ها را برای آرامش روحی من می زند ولی در درونش عمق فاجعه را حدس زده است.

ساعت هشت شب از سر کار برگشتم. نازنین(دخترش) پریشان بود. می گفت که بابا باید ساعت پنچ بعداظهر به خانه بر می گشت ولی هیچ خبری از او نیست. بدون آنکه بی قراری ام را به نازنین ابراز کنم، در درونم احساس پریشانی شدیدی داشتم.

بیشتر بخوانید:

به منزل محمد مختاری زنگ زدم تا شاید او را در آنجا بیابم. همسرم گفته بود بعد از کار به خانه محمد مختاری خواهد رفت تا با دوستانش در کانون نویسندگان در بارۀ مفقود شدن محمد، نشستی داشته باشد.

تلفن را هوشنگ گلشیری برداشت و گفت که همسرم در جلسه حاضر نشده و همچنین گفت که جسد محمد توسط پسرش، سیاوش در پزشکی قانونی شناسایی شده است.

دیگر همۀ حدس هایم به یقین تبدیل شدند و سرنوشت شومی که در پیش روی همسرم بود از جلوی چشمانم مثل برق گذشت. دیگر تمام شد.

حالا من بودم با یک بار پر از مسئولیت. آیا می توانستم قبل از آنکه واقعه ای اتفاق بیفتد جلوی آن را بگیرم؟ قدرتی استثنایی پیدا کرده بودم. دوستان نزدیکش را با خبر کردم.

تا آنجایی که در توانم بود، بیمارستان های اطراف محل کارش و کلانتری ها را سر زدم و صبح روز بعد با نامه ای در دست و دست در دست لرزان نازنین، روانۀ دفتر ریاست جمهوری وقت، محمد خاتمی، شدم.

در نامه از رئیس جمهور خواسته بودم که به عنوان رئیس قوۀ مجریه از همۀ امکانات خود برای یافتن همسرم دریغ نکند. من و نازنین را با تمام اصراری که کردیم به دفتر آقای خاتمی راه ندادند ولی نامه را گرفتند و گفتند که جواب خواهند داد.

من ناامیدانه گفتم: "جواب خواهید داد. من جواب فوری می خواهم. من حفاظت فوری جان همسرم را می خواهم. " ولی آنها بی اعتنا ما را روانۀ خانه کردند.

امید بیهوده ای که در ذهن برای خود ساخته بودم نقش بر آب شد. بی خوابی و دوندگی بیست و چهار ساعته، توانم را کم کم از بین می برد.

احساس می کردم هنوز باید بدوم. شاید هنوز روزنۀ امیدی وجود داشته باشد. آخرین امیدمان پزشکی قانونی بود. هر روز به آنجا سری می زدم.

پیکرهای متعفن و بی جان ناشناسان را در مکانی که به سلاخ خانه شباهت داشت، نشانم می دادند و وقتی من پیکر همسرم را در میان آنها نمی دیدم، احساس می کردم هنوز روزنۀ امیدی در ذهنم وجود دارد.

کم کم داشتم بی جان می شدم تا اینکه در روز۲۱ آذر ساعت هفت شب تلفن زنگ زد. از نیروی انتظامی کرج زنگ زدند و گفتند که جسدی را یافته اند که مشخصاتش با مشخصاتی که به نیروی انتظامی داده ام، مطابقت می کند. نمی توانستم گریه کنم.

بعد از سه روز اضطراب توأم با دوندگی، بالاخره خبری از سرنوشتش پیدا کرده بودم. با یکی از دوستانش روانۀ شهریار کرج شدم.

در میان راه دوستش می گفت: "امیدوارم که جسدش پیدا شده باشد و گرنه باید یک عمر در بلاتکلیفی و امید به اینکه یک روزی برگردد، به سر ببری".

در آن موقع این جمله به نظرم بسیار بی رحمانه بود ولی بعدها که سرنوشت پیروز دوانی را دیدم و اینکه خانواده اش حتی به یافتن جسد بی جانش هم راضی هستند، تازه مفهوم آن جمله را درک کردم.

وقتی به نیروی انتظامی کرج رسیدیم، به ما گفتند که جسد به پزشکی قانونی تهران منتقل شده است ولی از مشخصاتی که از جسد به ما دادند، برای من جای شکی باقی نگذاسته بود که آن جسد بی جان متعلق به همسرم است.

فردای آن روز جسد همسرم توسط برادرم در پزشکی قانونی تهران شناسایی شد. از آن ایام هیچ به خاطر ندارم جز فریادهایی توأم با هق هق گریه هایم در پزشکی قانونی و اینکه با اصرار به برادرم می گفتم: "مطمئنی که اشتباه نمی کنی؟"

خودم توانایی دیدن پیکر بی جان همسرم را نداشتم و با این کار در حقیقت می خواستم مرگ او را انکار کنم. هنوز در حالت بُهت مرگ همسرم بودم که تلفن ها پشت سرهم زنگ می زد و خبرنگاران در آپارتمان کوچک قدیمی مان مرتبا رفت و آمد می کردند.

با آنکه چهار شبانه روز بود که نخوابیده بودم، ولی هنوز توان آن را داشتم که با فریاد توأم با اشک، جواب آن ها را بدهم.